عربي ايسک,عليرضا

کد خبر: ۱۱۷۷۲۶
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۷ - 08July 2008

‌ يا من للا شريک له و لا وزير، يا رازق الطفل صغير. يا راحم الشيخ الکبير...
آخوند مولا علي اکبر ،جوشن کبير مي خواند و ميرزا زير لب زمزمه مي کرد. هر بند از دعا را به پايان مي رسيد، مسجد روستا مثل کندوي زنبور پر شد از صداي « سبحانک يا لا اله الا انت، الغوث الغوث، خلصلنا من النار.» استاد ميرزا کفاش صف جلو نشسته بود. نگاهش به آسمان بود و در گوشه ي چشمش، مثل درياچه اي که باد آن متلاطم کرده باشد، اشک موج مي زد.
مراسم احيا که تمام شد، مردها با فانوس هاي در دست، دسته دسته از مسجد خارج مي شدند و جلوي چهار سوي مسجد، گروه گروه انتخاب مسير مي کردند. عده اي به طرف سر استخر و عده اي به سر سمت کوچه کلاغان مي رفتند. ميرزا به طرف کوچه ي حوض انبار کمالان پا کشيد. فانوس ها سو سو مي زد و در رته رفتن سلانه سلانه ي پيرمرد ها و پيرزن ها، بالا و پايين مي رفت. ميرزا سر به آسمان بلند کرد. آسمان کويري روستا، پر بود از ستاره هاي نوراني. ستارها آن قدر نزديک بودند که آدم را به وحشت مي انداختند.
يا دليل المتحيرين.
به ياد ماندگار افتاد. وقتي مي امد مسجد، حالش خوب نبود. زي لب دعا کرد:
خدايا، به حق صاحب امشب کمکش کن، اگر پسر باشد نامش را علي مي گذارم، به نام شهيد شب احياء.
بايد زودتر مي رفت و طبل سحر را مي زد. سالها بود که ميرزا طبل مي زد. اذان مي گفت و سحرهاي ماه رمضان، مناجات مي کرد.
چراغ خانه روشن بود و زن هاي همسايه، در رفت و آمد بودند. ميرزا پا تند کرد. خبر را کربلايي معصومه – مادر زنش که قابله بود – به او داد.
مژده... مژده بده ميرزا. مژده بده، ماشاءالله پسر است. تپل مپل و قبراق.
شب پنجم خرداد 1333 و سحر گاه احيا ماه مبارک رمضان بود.
نامش را علي رضا گذاشتند. اولين فرزند خانواده بود که زنده مانده بود. مادرش صبور بود و زحمت کش و پدرش مختصر گوسفندي داشت و درفشي و سوزني که گيوه هاي پاره روستا را وصله پينه مي کرد و يک قرآن.
گوسفندان را غول خشکسالي با خود برد و فقر بر زندگي همه از جمله ميرزا تازيانه زد. عليرضا، در شرايطي که عليرغم فقر و نداري، اعتماد و ايمان، پايه هاي اصلي زندگي شرافتمندانه بود، رشد کرد و مردانگي و بزرگي آموخت. قرآن را در مکتب خانه ي مرحوم آخوند کربلايي محمد جوان آموخت و وارد دبستان شد.
دوره ي ابتدايي را در مدرسه ي شهاب (جلال آل احمد) در روستاي آيسک آغاز کرد. براي تامين مخارج زندگي، ترک تحصيل کرد وارد سنين نوجواني شد، کمک حال پدر بود.
کم کم پسران ميرزا يکي يکي پا به عرصه زندگي گذاشتند و مخارج زندگي کمک مضاعفي را مي طلبيد. عليرضا عازم کاشمر شد تا در يک شرکت راه و ساختمان به کارگري بپردازد. در بيست سالگي به خدمت زير پرچم رفت. در سربازي، بارها در دفاع از سربازان با افسران مافوق درگير شد. به همين علت از پادگان تربت حيدريه به پيرانشهر در استان کردستان تبعيد شد.
وقتي از سربازي برگشت، ازدواج کرد که ثمره ي آن سه دختر و يک پسر بود. وقتي نام آيت الله خميني بر زبان ها افتاد، عليرضا به مطالعه رساله امام و کتاب هاي سياسي پرداخت. اولين راهنما، پدرش بود که با راديوي کوچک خود، اخبار را گوش مي داد و به تحليل آنها مي پرداخت.
بين سالهاي 1355 تا 1357 ه ش مبارزه علني خود را عليه رژيم آغاز کرد و با پخش عکس ها و اعلاميه حضرت امام و شرکت در جلسات و تظاهرات، اعتراض عليه رژيم را آغاز کرد. به اتفاق دوستان جوانش، هيئت علي اصغر را تاسيس کرد که همين هيئت، به کانون مبارزه با طاغوت و افشا گري عليه حزب رستاخيز تبديل شد.
وقتي ايران به پيروزي انقلاب نزديک تر مي شد، عليرضا از جمله عوامل اصلي راه اندازي راهپيمايي و مسلح کردن مردم در شهرستان فردوس بود. او در کارگاه جوشکاري خود، شبها تا دير وقت شمشير مي ساخت و صبح در ميان تظاهر کندگان توزيع مي کرد.
در همين سالها، شب هاي ماه رمضان به مناجات و قرائت دعاي سحر مي پرداخت و اذان مي گفت. ميان دار هيئت بود و جلوي دسته هاي عزاداري چاوشي مي کرد.
با پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در فردوس، جزو اولين کساني بود که لباس سبز پاسداري پوشيد. در سالهاي اول پيروزي انقلاب، نمايندگي دادستاني و کميته امداد را در منطقه ي روستايي بر عهده داشت.
عليرضا عربي، مدتي به عنوان محافظ نماينده مردم فردوس و طبس در مجلس شوراي اسلامي – مرحوم حجت الاسلام حاج محمد اسماعيل فردوسي پور – انجام وظيفه مي کرد. در اين مدت که در جماران مستقر بود، بارها به زيارت حضرت امام خميني نايل گرديد.
با شروع تجاوز نظامي حزب بعث عراق به ايران و آغاز جنگ، در ماه هاي نخست جنگ، خود را به اهواز رساند و در منطقه ي دب حردان، حميديه، هويزه، و سوسنگرد با شهيد چمران همکاري کرد. او در عمليات شکست محاصره آبادان شرکت کرد.
عليرضا عربي، با توجه به خلوص، تقوا و شجاعت وصف ناپذيرش، به سرعت به رده هاي فرماندهي رشد کرد و از آنجا که يکي از برادرانش در عمليات خيبر اسير شده بود، براي اين که دشمن از ارتباط فاميلي بين آنها مطلع نگردد، همرزمانش در جبهه با توجه به شجاعت و دلاوري اش او را ابوفاضل يا برادر عرب صدا مي زدند. ابوفاضل در اکثر عمليات ها به عنوان فرمانده جنگ شرکت داشت، از آن جمله فرماندهي خط ابو شهاب، فرماندهي گردان نازعات از تيپ 21 امام رضا (ع) و واحد طرح و عمليات لشکر ويژه شهدا. ابوفاضل (عليرضا عرب) يکي از ياران و فرماندهان مورد اعتماد شهيد محمود کاوه بود. به طوري که، هنگامي که کاوه در منطقه ي حاج عمران مجروح شد، بلافاصله به وسيله تلگراف از ابوفاضل که در مرخصي به سر مي برد، خواسته شد که در خط مقدم حضور پيدا کند. عليرضا پس از رسيدن تلگراف، بلافاصله در حالي که هنوز سه روز از مرخصي بيست روزه اش را گذرانده بود، عازم کردستان شد و به محض رسيدن، کار شناسايي را آغاز کرد.
همان شب يعني در 22 مرداد 1365 در منطقه ي حاج عمران، بر اثر اصابت ترکش به ناحيه سر و سينه به شهادت رسيد.
وقتي جنازه اش به فردوس منتقل شد که همسرش براي به دنيا آوردن آخرين فرزندش، در بيمارستان بستري بود. پيکرش را در عيد قربان تشييع و در مزار شهداي آيسک که به در خواست خودش بهشت اصغر نام گذاري شده بود، به خاک سپردند.
منبع: ابوفاضل نوشته ي، سيدعليرضا مهرداد،نشر ستاره ها،مشهد-1386




وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم ارزقنى الشهاده خالصه فى سبيلك
اي خداى بزرگ و اى قادر متعال و اى بخشنده مهربان ما را به اسلام حقيقى و راستين كه در اين زمان امام بزرگمان و رهبر كبيرمان، خمينى بت شكن پرچمدار آن است هدايت كردى ، از تو مى خواهم كه او را تا انقلاب حضرت مهدى (عج) و حتى كنار آن حضرت براى ايران و مسلمانان جهان نگه دارى فرما .
از تو خواستارم كه اگر شهادت را نصيبم كردى آنچنان شهادتى نصيبم كن كه به خاطر رضايت ذات مقدست باشد .
خداوندا مرا در صف شهداى اسلام قرار ده و مرا از بندگان مخلص خودت و مومنين به پيامبرت حضرت محمد (ص) و از شيعيان حضرت على (ع) و از مطيعان ولى امرت حضرت مهدى (عج) و نائب بر حقش خمينى عزيز قرار بده .
خدايا از تو مى خواهم در لحظه اى كه مرگم فرا مى رسد از تمام دوستى ها و عشق و محبت ها جز دوستى و عشق و محبت خودت رهايم سازى و مرا جزء بندگان خالص به حساب بياورى ، انشاء الله .
و اى امام عزيز و فرزند پاك حسين كه نداى :
هل من ناصر ينصرنى را براى اسلام سر دادى و من هم اميدوارم به نداى آسمانى تو لبيك بگويم و تا آخرين قطره خونم دست از اسلام و قرآن برندارم .
خداوندا رضايم به رضاى تو .
پروردگارا مخواه كه دشمنان تو بر اسلام پيروز شوند . خداوندا آنها براى نابودى دين تو و حق و عدالت كمر بسته اند و تو ما مسلمانان را يارى كن كه آنها را شكست داده و نابودشان سازيم .
خدايا خودت روح الله را ، اين مظهر پاكى و شهامت و اين نشانه اسلام راستين ، اين فرزند پاك محمد (ص) را براى مستضعفان جهان نگهدارى فرماى .
و اما اى برادران و خواهران امروز اسلام غريب است همانطورى كه امام مى فرمايد :
خدمت به اسلام و حضور در جبهه ها واجب كفايى است بايد همــــه در اين فريضــــه الهى شركت كنيد و خدمت به اسلام ، شهــــادت دارد و شهيد آگاهانه اين راه را انتخاب مى كند و براى وصول به اين آگاهى بايد سرمــــايه گذارى عظيم كرد ، بايد خدا و قرآن را شناخت و از مرحله ايمان و جهاد تا مرز شهادت پيش رفت. همانطور كه قرآن مى فرمايد :
يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم
بايد از پيشوايان شايسته دينى يعنى ولايت فقيه اطاعت كرد انشا الله .
همچنان اى پدر و مادر و اى خانواده ام و شما ساير دوستان و آشنايان ، اميدوارم مرا ببخشيد و براى من قطره اشكى نريزيد بلكه براى على اكبر حسين و قاسم بن الحسن و ابوالفضل العباس اشك بريزيد . چون من خوشحالم كه جان ناقابل خود را فداى اسلام كردم .
و اما چند پيام :
1- برادران و خواهران محترم ، هيچ وقت از اسلام و قرآن و شهدا فراموش نكنيد و در دعا ها و نماز جماعت و جمعه شركت كنيد و غيبت نكنيد كه غيبت مايه نفاق است ، گمان بد به كسى مدهيد كه همين بدگمانى ها جهنم را براى انسان آماده مى كند ، هميشه در نظرتان اين حديث شريف را داشته باشيد :
( المومن مراه المومن ) 2- پيام براى برادران مسئول در كشور : مواظب باشيد تا هــــواى نفس بر شمــــا غـــــالب نشود ، برادران بايد بدانند كــه هــر چه پست و مقـــــامشان بالاتر شود مسئوليتشان سنگين تر مى گردد . امروز جامعــــه اسلامى احتياج به انســـان هاى پاك و خــالص دارد كه در راس امـــور قرار بگيرند .
3- برادران پايگاههاى بسيج را تنها نگذارند و همه محض رضاى خداوند در اين جهاد مقدس شركت نمايند .
4- از شما مى خواهم كه محل دفن جنازه من در آيسك باشد و در كنار ساير شهداى آيسك دفن كنيد . برادران و خواهران اگر قطعه شهداى آيسك نامگذارى نشده است به نام حضرت على اصغر نامگذارى نمائيد .
در پايان از تمام برادران و خواهرانى كه لطف فرموده و جنازه مرا تشييع نمودند سپاسگزارم .
به اميد پيروزى رزمندگان اسلام بر كفر جهانى و هر چه زودتر فرج حضرت مهدى (عج) .
سفارشم به همه شما :
وحدت ، وحدت ، به اميد ديدار قيامت
خدمتگزار كوچك اسلام و قرآن عليرضا عربى


وصيتنامه ي ديگر
بسم رب الشهدا
الله اكبر
و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه
وصيتنامه اينجانب عليرضا عربي .خدايا خمينى را حفظ كن . او را نصرت ده تا خون ما شهيدان اين مملكت را به ثمر برساند . گور شيطان بزرگ آمريكا و همه شيطانهاى كوچك را با جريان سيل خون سرخ خواهيم كند . آمين .
خدايا وقتى به خاكم مى سپارند يادم باش چرا كه در زنده بودنم هميشه با ياد تو همراه بودم . خدايا دل پر درد پاسداران اسلام را با فتح و پيروزى كردند بر كافران خوشحال و شادان گردان .( آمين )
خدايا هنگام شهادت در هنگام رفتن و از دنياى زشتيها و گناههاى مرا قلم عفو بكش .
خـــــدا كمك كن تا ياران خمينى ، پيروان صــــديق مكتب تو در جنگ دشمنان بشريت و استكبار جهـــــانى به ســـركردگى امپرياليسم آمريكا و همه عـــــواملش را نابود كنند و با صــــدور انقلاب اسلامى زمينه ظهـــــور حضــــرت مهــــدى (عج) موعود آن منتقم و اميد مستضعفان را فراهم سازند .
خدايا خمينى را حفظ كن ، او را نصرت ده تا خــــون شهيدان اين مكتب را به ثمر نهايى برساند ، با گسترش حكومت عدل جمهورى اسلامى زمينه هاى ظهور آن موجود منتقم را فراهم سازد .
خدايا راه جهاد بر عاشقان مشتاقت بنما تا هر چه زودتر از اين عذاب فراق و دورى خلاصى يابند .
خدايا دشمنان تو ، كافران و مشركان و منافقين كورند و نمى فهمند كه مجاهدان انقلاب اسلامى تا آخرين قطره خون خود را ، در راه استقرار حكومت الله و يارى روح الله ، اين بزرگ رهبر مجاهد نستوه نثار خواهند كرد .
برادران راه امام را بياموزيد ، خط امام ، خط اصيل مكتب تعالى بخش اسلام است . از يارى خمينى بزرگ تا نثار جان ناقابل دست نكشيد .
خدايا امام و پيشواى را نصرت عنايت فرمايد . خدايا از عمر من بردار و بر عمر او بيفزا .
اميد پيروزى اسلام بر كفار جهانى
پاسدار عضو سپاه فردوس عليرضا عربى 25/3/60



خاطرات
غلامرضا عربي:
شهيد هميشه در مجالس عزاداري اباعبدا... از هوش مي رفت .بعد از ازدواج يك شب در مجلس عزاداري از هوش مي رود، همسر ايشان به شهيد اعتراض مي كند كه چرا موقع خواستگاري اين موضوع را به من نگفتيد و از شهيد كمي مكدر مي شود.
مدتي بعد همسر ايشان شب خواب مي بيند كه بانويي به ايشان مي گويد عليرضا فقط بخاطر من غش مي كند. من فاطمة زهرا (س)هستم . شما اصلا ناراحت مباش..

بي بي نادري:
وقتي ايشان به شهادت رسيدند . بنده جنازه را نديدم ، فكر مي كردم به خاطر اينكه جنازه سالم نبوده است، جنازه را به من نشان نداده اند. يك شب خواب ديدم در يك هيئت هستيم و آنجا پراز جنازه شهيد است وروي همه پارچه سبزي كشيده اند از وسط جنازه ها ديدم عليرضا بلند شد و مرا صدا زد و گفت : بيا ببين من همه بدنم سالم است ،فقط تير به قلبم خورده است. شهيد به من گفت:غصه نخور فيلم ويدوئي شهادت من را بعدا"خواهيد ديد.بعد از چند مدتي كه گذشت از طرف سپاه فيلم ويدوئي تشيع جنازه شهيد را آوردند و در محل نشان دادند،درست همانطوري كه در خواب ديدم ،بود.

غلامرضا عربي:
اواخر سال 1375 مقام معظم رهبري بطور ناگهاني و بدون اطلاع قبلي به ديدار خانواده شهيدان عربي رفته بودند. بعد از آنكه مقام معظم رهبري به خانه ايشان در مشهد شرفياب شده بود و چنددقيقه اي گرم احوالپرسي بودند، مادر شهيد تعدادي از عكسها و مدارك ديگر شهيد مخصوصا نامه اي كه به دفتر رياست جمهوري همان زماني كه مقام معظم رهبري رئيس جمهور بودند و در جواب نامه شهيد بر اينكه شهيد درخواست كرده بود كه دست خودش را به آقا هديه كند را به مقام معظم نشان دادند و آقا نامه را خواند و اشك درچشمان آقا جمع مي شد و آن ياد و خاطره در ذهنشان زنده مي شود .

ماندگار براقي:
يك بار شب عاشورا شهيد عربي هنگامي كه در حال بستن و آماده كردن نخل ( جعبه بزرگ چوبي مي باشد كه به منزله تابوت امام حسين (ع)است توسط پارچه اي سبز رنگي پوشيده مي شود و تقدس زيادي هم دارد كه روز عاشورا توسط مردم حمل مي شود . ) بوده خوابش مي برد بعد براي من تعريف مي كرد كه خواب ديده كه از طرف قبله يك سيد بسيار نوراني در حالي كه عمامه سبزي هم به سر داشت به طرف من آمد . در يك طرف ايشان ، من ودر طرف ديگر ايشان ملائكه و فرشتگان راه مي رفتند صبح هم همين خواب را براي پدرشان تعريف كردندو پدرشان گفتند : كه اين سيد نوراني حضرت علي عليه السلام بوده است.

محمد ابراهيم رفتاري برون:
در اواخر سال 64 در عمليات والفجر 8 همراه ايشان ( عليرضا عربي ) بوديم بعد از عمليات هنگامي كه هنوز تثبيت نشده بود، بين نيروهاي ما و نيروهاي عراق يك خانه خرابه اي بود كه از آن پنجره اي رو به نيروهاي ما باز مي شد و از همان خانه خرابه نيروهاي عراقي با خمپاره 60 ميلي متري خط ما را زير آتش مي گرفتند ما هر كاري كه كرديم نمي توانستيم اين خانه خرابه را بزنيم . يك روز شهيد عربي به خط آمدند . ما اين قضيه را با ايشان در ميان گذاشتيم . شهيد عربي خودش آرپي جي را برداشت و با اولين شليك توانست آن خانه را منهدم كند.

ماندگار براقي:
موقع رياست جمهوري آيت ا.. خامنه اي، شهيد عربي از اينكه آقا از ناحيه دستشان ناراحتي داشتند خيلي ناراحت بود،به همين خاطر به چند دكتر مراجعه كرده بود كه اگر ممكن باشد دست خودش را به آقا هديه كند. ايشان حتي نامه اي به دفتر رياست جمهوري نوشت مبني بر اينكه حاضرند دست خود را به آقا هديه كنند . در جواب نامه از ايشان تشكر فراوان شده بود و خبر بهبودي كامل آقا را به ايشان داده بودند ( متن كامل جواب نامه از دفتر رياست جمهوري : سلام عليكم برادرعزيز عليرضا عربي ، از شما به خاطر نامه پر شور و احساستان خطاب به رياست محترم جمهوري سپاسگزاريم ، به اطلاع مي رساند كه حال ايشان به حمد ا... خوب است و خواست خداي توانا به زودي سلامت كامل خود را باز خواهند يافت برايتان آرزوي سلامت و سعادت دارم.

ماندگار براقي:
بعد از عمليات فاو ايشان براي مرخصي به خانه آمده بود و موقعي بود كه خانمش مي خواست وضع حمل كندو هنوز تازه از راه رسيده بود كه خبر آوردند كاوه مجروح شده و حضور ايشان در جبهه ضروري است ، شهيد بدون هيچ درنگي عازم شد، گفتم: مادر جان شما در چنين وضعيتي نبايد بروي. ايشان گفت: من بايد بروم حضور من در جبهه واجب تر است.

ماندگار براقي:
شب تولد شهيد با شب هاي احياء مصادف شده بود، بنده از پدرشان پرسيدم، اسم بچه را چه مي گذاريد؟ ايشان گفتند: اسم پسرم را علي مي گذارم. بچه وقتي بدنيا آمد لبخندي بر لب داشت كه همه تعجب كرده بودند.

ماندگار براقي:
يك بار پدرشان يك فرش فروخته بود و از فروش آن مقداري سود كرده بود، شهيد به پدرش گفته بود كه مقداري از سود پول را به من بدهيد تا به فقرا كمك كنم.

غلامرضا عربي:
يك بار ايشان بر اثر موج انفجار به سختي مجروح شده بود، شب كه من ايشان را ديدم با خودم فكر كردم من چگونه مي توانم با ايشان، كه فلج شده به شهرستان برگردم، صبح همان روز ديدم ايشان كاملا" سالم هستند. به سنگري كه ما بوديم آمد و به من گفت: من ديشب امام زمان را خواب ديدم، ايشان مرا شفا دادند، ولي خوابش را براي من هرگز تعريف نكرد.

غلامرضا عربي:
در عمليات والفجر 3 دشمن آتش زيادي روي نيروهايمان مي ريخت ، در حين عمليات ايشان بر اثر موج خمپاره، زخمي شدند، با اين وجود بدون هيچگونه استراحتي، عصا دستش گرفته و در گردان راه مي رفت و از بچه ها سركشي مي كرد و به بچه ها روحيه مي داد.

بي بي نادري:
موقعي كه زلزله شده بود يك شب زمستاني سرد در خانه كرسي داشتيم كه از دود آن بچه هايمان دچار خفگي شده بودند. شهيد به محض اينكه منظره را ديد بلند شد ومقداري هيزم جمع كرد و با موتور براي چند تا از فقرا برد وقتي برگشت گفت : خدا شاهد است آنها از سرما داشتند به خودي مي لرزيدند و به همين خاطر بچه هايمان دچار اين حالت شده بودند، ما بايد به فكر فقيرها هم باشيم .

بي بي نادري:
يك بار ايشان از جبهه نامه ايي فرستاده بود براي يكي از آشنايان كه ايشان عضو شوراي شهر بودند، در نامه از ايشان خواسته بودند كه خانه يكي از فقراي شهر را برق كشي و لوله كشي كنند، و پولش را بعدا" خودش كه از جبهه آمد، رفت و حساب كرد.

ماندگار براقي:
زمانيكه همسر شهيد زايمان كرده بود شب خواب مي بيند كه عليرضا به او مي گويد كه اسم بچه را زينب بگذارد و به همين خاطر هم اسم بچه را زينب انتخاب كردند.

ماندگار براقي:
شب عروسي شهيد عربي، اقوام و خويشان اصرار داشتند كه مراسم را در سه شب بگيرند ولي ايشان قبول نكرد و گفت بايد مراسم عروسي در يك شب انجام شود و همگي بيايند در همين جا شام بخورند تا هم دردسر ما كمتر باشد و هم صرفه جويي شود. بعد مجلس را در يك شب گرفتيم و ايشان با يك مجلس ساده و مهرييه اي بسيار ساده ازدواج كردند.

ماندگار براقي:
بعد از شهادتش يك شب همسرشهيد خواب مي بيند كه شهيد به ايشان مي گويد : شما غصه نخوريد كه من براي شما و براي مادرم در بهشت جا گرفتم .

ماندگار براقي:
يك بار قبل از انقلاب در فردوس راهپيمايي بود. شهيد دكان جوشكاري داشت تعدادي شمشير درست كرده بودند، و داده بودند دست مردم و آنها را سوار كاميون كرده و به راهپيمايي مي رفتند، مي گفت به آنها اسلحه دادند ما هم بايد اسلحه داشته باشيم تا با آنها مبارزه كنيم.

علي پردل:
در محور كردستان، مسئول محور بود، كه بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسيد.

بي بي نادري:
قبل از شهادت شهيد خواب ديده بود كه 3 كبوتر در يك جايي نشسته اند دو تا از آن كبوتر ها پرواز كردند و رفتند ايشان سؤال كرده بود كه اين كبوتر سوم براي چه پرواز نكردند گفته بودند اين كبوتر شما هستيد به زودي پرواز خواهيد كرد البته شهيد اين خواب را براي يكي از دوستانش تعريف كرده بود و گفته بود كه تا شهيد نشده ام اين خواب را براي خانواده ام تعريف نكنيد .

بي بي نادري:
موقع شهادت برادرشان از طرف سپاه آمدند و عليرضا را صدا زدند ،ايشان رفت و بعد از مدتي آمد،آن شب را بدون اينكه هيچ چيزي به من بگويد وهيچ عكس العملي نشان دهد سپري کرد،صبح گفت: حسن رضا برادر كوچكترم شهيد شده و دست به درگاه خدا بلند كرد و گفت : الهي شكر كه من هم برادري در راه خدا دادم .

بي بي نادري:
شهيد قرآن را بطور روان نمي توانست بخواند به همين دليل يك بار به من گفت : اگر شما سوره واقعه را بتواني به من ياد بدهي تا بتوانم به صورت رواني بخوانم به محض اينكه اينكار را كردم شما را به زيارت حضرت معصومه (س)خواهم برد .

عبدالله هروي:
يك بار عليرضا عربي در حين عمليات شناسايي مجروح شده بودند. بنده براي عيادت ايشان به بيمارستان رفتم، يكي از برادران ديگر بنام آقاي اسكندري نيز مجروح شده بودند و دو پاي خودش را از دست داده بود، وقتي من خدمت آقاي عربي رسيدم ايشان به من گفت: نگران نباشيد خواست خدا اين بوده من آرزوي شهادت داشتم. ولي فعلاً خدا تا اين حد نصيبم كرده است. ايشان به من گفتند: مجروحيّت من زياد مهم نيست، اي كاش شما اول به عيادت آقاي اسكندري مي رفتيد.

ماندگار براقي:
يك بار گروهي مطرب آمده بودند و در يك جايي دُهل مي زدند. دوستان عليرضا عربي دنبال ايشان آمدند تا باهم براي تماشا به آنجا بروند، عليرضا آمد و به پدرش گفت: به من 10 تومان بدهيد كه مي خواهم بروم براي تماشا كردن برنامه مطربها، پدر ايشان خيلي ناراحت شد و گفت: شما براي چه به اين جاها مي روي. بنده ديدم ، شهيد لباسهايش را بيرون آورد و رفت بيرون حياط وسط برفها نشست و گفت: تا وقتي پدر از من راضي نشود من از اينجا بلند نخواهم شد. من رفتم و آنجا گريه كردم وگفتم: مادر جان بلند شو از بين خواهي رفت ولي ايشان با همان سن كمي كه داشت مي گفت: من كار زشتي كرده ام و تا پدرم از من راضي نشود من از اينجا بلند نخواهم شد. تا اينكه پدرش آمد و گفت: پدر جان من از تو راضيم بيا برويم.

بي بي نادري:
يك بار شهيد براي من تعريف كرد: درمنطقه مشغول شناسايي بودم صداي ناله اي آمد ، جلو رفتم ديدم يكي از نيروهاي خودي به سختي مجروح شده طوري كه پايش به كلي از بين رفته بود ، اين مجروح از من خواست كه با تيرخلاصش كنم . چون خيلي درد مي كشيد، من اسلحه را به حالت آتل زير پايش گذاشتم و او را به بيمارستان رساندم وقتي از من اسمم را پرسيد من چيزي نگفتم .

غلامرضا عربي:
يك شب خواب ديدم در محفلي نشسته ام، در اين محفل حضرت امام رحمت الله عليه نيز بودند، امام از عليرضا تعريف مي كردند، مي فرمودند: عليرضا خيلي خوب جنگيده، و از نيروهاي دشمن تعداد زيادي اسير گرفته است. چهرة امام بسيار بشاش بود و از خدمات شهيد بسيار راضي بودند.

علي اكبر ايماندوست:
چند شب قبل از شهادت عليرضا، ديدم ايشان يك كت و شلوار زرد رنگ شيكي پوشيده است. از او پرسيدم ، چه خبر شده ، باز به خود رسيده اي، خبري هست؟ ايشان با همان لب پر خندة هميشگي گفت: نه خبري نيست ، فقط من خودم را براي عروسي با حوريه هاي بهشتي آماده كرده ام ، من 3 يا 4 شب ديگر به وصال حوريه هاي بهشت خواهم رسيد. من ابتدا جدّي نگرفتم ، گفتم: چطور شما كه ده روز مرخصي گرفته ايد و اين ده روز را اينجا خواهيد بود، از كجا مي دانيد كه چهار روز ديگر شهيد مي شويد. عليرضا گفت: بهر حال من مي دانم كه شهيد مي شوم. بعد از چند روزي كه در مرخصي بود ،تلگرام زده بودند كه در جبهه به وجود ايشان احتياج مي باشد، به همين خاطر 3 يا 4 روز بيشتر از مرخصي اش نگذشته بود كه دوباره به جبهه اعزام شد و در همان روزهاي اول به شهادت رسيد، درست همان 4 روزي كه خودش گفته بود، شهيد خواهد شد، به درجه رفيع شهادت نائل شد.

مجيد اكبر زاده:
يك بار با ايشان (عليرضا عربي) در يك كاروان همراه بوديم، بعد از حدود 12 ساعت كه قطار سير خودش را پيموده بود، مجبور شديم چند ساعتي را توقف داشته باشيم، شب چهارشنبه بود، ايشان آمد و بمن گفت: بهتر است الان كه موقعيت پيدا شده، امشب دعاي توسل برگزار كنيم. بنده هر چه اصرار كردم كه داخل قطار امكانش نيست، ايشان گفتند: نه شما اين مجلس را برگزار كن، اين جلسه جنبة تبليغي هم دارد، و به بچه ها روحيه مي دهد، بنابراين با رئيس قطار هماهنگ كرديم، و سلف سرويس قطار را براي اين جلسه مهيا كرديم تمام بچه هايي كه در كوپه هاي ديگر بودند، همگي جمع شدند، ابتدا خودشان چند دقيقه اي صحبت كردند بعد دعاي توسل برگزار شد.

سيد كمال حسيني:
در تاريخ تير ماه سال 60 كه رهبر معظم انقلاب که در آن زمان رئيس جمهور بودند؛ در يكي از مساجد تهران هنگام سخنراني در اثر انفجار يك عدد بمب كوچك كه به شكل نوار داخل ضبط كار گذاشته شده بود دچار قطع عصب دست راست شدند، شهيد (عليرضا عربي) تازه در تاريخ تيرماه 1360 از جبهه هاي حق عليه باطل با بدني پر از تركش و بازويي تير خورده جهت گذراندن دوران نقاهت به پشت جبهه مراجعت كرده بود. ايشان پس از ملاقات با اطباء و دكترهاي متخصص پيوند در بيمارستان هاي مهم تهران و زمينه سازي جهت پيوند عصب خود به دست مبارك رئيس جمهوري نامه اي به عنوان رياست محترم جمهوري ارسال و تقاضا نمودند كه با اين درخواست ايشان موافقت شود كه عين نامه به شرح ذيل مي باشد: باسمه تعالي خدمت با شرافت برادر مهربان و از چشم بهترم رياست جمهوري اسلامي ايران آقاي سيد علي خامنه اي. دام ظله العالي. سلام عرض مي كنم اميدوارم حال مبارك شما خوب و خوش باشد. برادرجان در بين مردم شايعه است در حادثه انفجار بمب ساعتي كارآئي دست شما تقليل پيدا كرده است و من از شنيدن آن بسيار متأثر شده و از شما برادر عزيز مي خواهم اجازه فرماييد حقير عليرضا عربي عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي فردوس كه در جبهه فياضه مسئول گردان بوده و در آبادان نيز با شما بودم عصب دست خود را كه البته كمال ميل من است به شما هديه نمايم. چون شما بهتر از من مي توانيد به محرومين جامعه خدمت نماييد. خدا اين دست را به من بخشيده است و من هم آنرا به شما مي بخشم و گرچه هر دوي ما براي اسلام خدمت مي كنيم ولي ترجيح مي دهم دست شما سالم باشد اميدوارم بپذيريد. به اميد پيروزي حق بر باطل عليرضا عربي (ابوفاضل). 5/ 11/ 60 خدايا با حق امام زمان اسلام را پيروز كن. جواب دفتر رياست جمهوري اسلامي ايران به شهيد عربي در مورد نامه بالا به شرح زير مي باشد: باسمه تعالي «جمهوري اسلامي ايران» دفتر رياست جمهوري برادر عزيز عليرضا عربي از شما به خاطر نامه پر شور و احساستان خطاب به رياست محترم جمهوري سپاسگذاريم. با اطلاع مي رسانم حال ايشان بحمدا... خوب است و به خواست خداي توانا بزودي سلامت كامل خود را باز خواهد يافت. برايتان آرزوي سلامت و سعادت دارم. محمد پيروي معاون رئيس دفتر رياست جمهوري در امور روابط عمومي امضاء: 6/ 11/ 60 .

غلامرضا عربي:
وقتي بنده به منطقه اعزام شدم در گردان غفّارتيپ امام صادق سازماندهي شدم در چادر مشغول استراحت بودم كه بلند گوي گردان مرا صدا زد . رفتم ديدم عليرضا است بعد از سلام و احوالپرسي به من گفت: اگر دوست داريد. بيائيد برويم جايي كه ما هستيم ، من گفتم: فرق نمي كند. هر كجا باشيم منطقه است. ايشان گفت: اگر فرق نمي كند پس بيا برويم جاي ما . البته ايشان به من گفته بود كه فرمانده گردان است. وقتي به گردان ايشان رسيديم(يعني گردان نازعات تيپ 21 امام رضا(ع))بچه ها به من گفتند: شما اينجا راحت هستيد. چون برادرتان فرمانده گردان است. برخلاف انتظار وقتي من وارد گردان شدم شهيد بدون اينكه هيچ گونه تبعيضي قائل شود. مانند تمام نيروهاي ديگر به من گفتند: دو قسمت در گردان نيرو مي خواهد، يكي خمپاره60 وديگري تسليحات گردان . هر جا كه خودتان دوست داريد انتخاب كنيد. و من به دليل اينكه قسمت خمپاره 60 در خط مقدم بود، آنجا را انتخاب كردم.

ماندگار براقي:
يك سال موقعي كه به مدينه منوره مشرف شده بودم آنجا به سختي مريض شدم تب زيادي داشتم خانم هايي كه با من بودند از من پرسيدند : چر شما تنها آمديد بايد يكي از پسر هايتان را به عنوان همراهي با خودتان مي آوريد كه اينجا مواظبتان باشد من گفتم : من مادر دو شهيد هستم و همين شهدا هميشه مواظب من هستند . رئيس كاروان به من گفت : فردا شما را دكتر خواهيم برد . شب وقتي خوابيدم خواب ديديم هر دو فرزند شهيدم را آوردند . يك دسته گل دست حسن رضا ويك ليف خرما دست عليرضا بود يكي از آنها يك طرف و ديگري طرف ديگر در كنارم نشستند عليرضا ليف خرما را به دست من داد و گفت : مادر : اين خرما ها را ببر و پشت قبرستان بقيع بين مردم تقسيم كن ، حالت خوب خواهد شد .صبح زود بنده از خواب بيدار شدم و به خانمهاي ديگر گفتم كه برويم براي زيارت .خانمها گفتند : شما حالتان خوب نيست بايد دكتر برويد من گفتم : من حالم خوب است بايد برويم زيارت و رفتم خرما خريديم و بين مردم پشت قبرستان بقيع تقسيم كردم بعد از چند ساعتي بهبودي كامل پيدا كردم .

غلامرضا عربي:
شب قبل از آخرين اعزام، شهيد خواب مي بيند كه با شهيد هاشمي در گلزار شهدا هستند، دو كبوتر را مي بينند كه يكي از آن ها طوق قرمزي در گردن دارد. شهيد هاشمي مي گويد: آن كبوتري كه طوق بر گردن دارد مال من است و آن ديگري مال شماست. عليرضا مي پرسد؛ چرا كبوتر من در طوق قرمز در گردن ندارد، شهيد هاشمي مي گويد: بزودي طوقي قرمز به گردن كبوتر شما هم مي افتد.

غلامرضا عربي:
شهيد براي بنده تعريف مي كرد كه يك شب خواب مي بيند ، يك مشكي به دست دارد و با همان مشك مشغول آب دادن به چهارده معصوم است در حالي كه همه آنها در يك رديف سوار بر اسب ايستاده اند ، وقتي به مقابل حضرت علي (ع) مي رسند مي بيند ايشان شمشيري به كمر بسته اند از حضرت مي پرسند آيا من خودم مي توانم از اين آب بخورم حضرت مي گويند بله مي توانيد بنوشيد و از آب ايشان مي خورد و شايد اين همان شربت شهادت بود .

غلامرضا عربي:
در عمليات والفجر 3 شهيد فرماندهي گردان نازعات را بر عهده داشتند، ايشان از شهادت نهراسيد.

سيدعليرضا مهرداد:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
تا چشم کار مي کرد، سفيدي بود. درخت ها، خانه ها، کوچه ها و خيابان ها را برف سفيد پوش کرده بود. سفيدي يکدست برف، چشم را اذيت مي کرد. تک و توک، آدم ها با چکمه هاي پلاستيکي بلند و پالتوهاي مشکي از ميان کوچه ها عبور مي کردند. سالهاي زيادي بود که در روستاي کويري آيسک، برف به اين سنگيني نباريده بود. از اول هفته، چند بار برف انداخته بودند. از دو طرف کوچه ها، از پشت بام هاي گنبدي شکل، برف ريخته بودند پايين و کوچه ها مسدود شده بود.
عليرضا چکمه و پالتو پوشيده بود. از صبح، چند بار از ميان برف ها پايين و بالاي ده را رفته بود و آمده بود. مقداري ذغال با يک چهار ليتري نفت برمي داشت. از ميان برف ها، به سختي مي رفت. کوبه ي يک خانه را به صدا در مي آورد. نفت و ذغال را مي گذاشت، حالي مي پرسيد و مي آمد.
الهي مادر – عاقبت به خبر بشي. الهي پير بشي. تو ملکي، تو آدمي، فرشته اي، از کجا آمدي؟
هر جا مي رفت، حال و روز همين بود. بعضي ها از سر زمستان آذوغه و ذغال و نفت ذخيره کرده بودند. حالا پشت کرسي داغ نشسته بودند و خرما و کشته زرد آلو و شب چله جلويشان بود.
هيزم دان هايشان انباشته شده بود که زمستان سياه تر از اين را هم بيمه مي کرد. اما کم نبودند بيوه زنان و افراد فقير و بي باعث و باني که در اين زمستان سنگين، اگر امثال عليرضا از در خانه هايشان در نمي آمد، از سرما تلف مي شدند. عليرضا زير لب شمرد:
غلام غيچيني، معصوم کنيز، محمد حسن، حوا...
يک نفر را فراموش کرده بود. ياد بودي کرد. شالش را روي صورتش محکم کرد و دوباره چکمه هاي مشکي را در برف فرو کرد و به صداي برف گوش داد. به خانه که وارد شد، از ميان کوچه ها و برف وسط حياط، رد شد. فرصت نکرده بود برف ها را از وسط حياط جمع کند. در خانه را باز کرد. حجم وسيعي بوران و برف به داخل حجوم آورد. حاجيه بي بي، به طرف در برگشت.
عليرضا سلام کرد. حاجيه بي بي خنديد.
کجايي تو اين همه برف؟ يخ زدي بيا زير کرسي.
هوا گرگ و ميش بود و تاريکي و سفيدي برف زيبايي را به رخ مي کشيد. عليرضا جلوي در، پالتويش را کند و به چوب رختي آويخت. فاطمه دويد طرف در. عليرضا نشست روي زانو و فاطمه خودش را در بغل پدر رها کرد. به چشم هاي دخترش نگريست و با دست هاي قرمز شده اش، لپ کوچکش را کشيد و بعد، هر دو زير کرسي گرم نشستند.
پاهايش را دراز کرد. خورد به چوبه کرسي. پايش را برگرداند و از بغل چوب رد کرد. گرماي کرسي آزارش مي داد. با يک تکان، خودش را کمي عقب کشيد. پشت و کمي از پايش از زير لحاف بيرون آمدند. هنوز دوباره خوابش نبرده بود که با صداي جيغ حجيه بي بي از خواب پريد.
عليرضا، بچه ام نيست. فاطمه نيست.
مثل فنر از جا پرسيد و دستانش را گذاشت روي کرسي.
يعني چه که بچه نيست؟
لحاف کرسي را بالا انداخت و داخل کرسي را ديد زد. بعد لحاف را انداخت. بي اختيار، دست برد و فيتيله اش را بالا کشيد. حجيه بي بي به سرعت تمام خانه را گشت. شال و لحاف و بالش ها را جا به جا کرد. کمر بامپا را گرفت و به اتاق بنه دان رفت. تاريکي را کاويد فاطمه نبود.
عليرضا به حياط نگاه کرد. روشني برف بر تاريکي شب غلبه کرده بود. نرم نرمک برف مي باريد. رد پا در حياط صاف شده بود.
دخترک چهار ساله کجا مي تواند رفته باشد؟
مادر، پرده پشت در خانه را بالا زد و فرياد زد:
در... دربازه.
عليرضا خودش را به در خانه که به سمت حياط باز مي شد، رساند. لاي در باز بود و نرمه هاي برف، پاشيده شده بودند توي اتاق. در را کشيد. در يخ زده بود. محکم تر کشيد. صداي خشکي کرد و باز شد. به زحمت، در روشن و تاريک هوا، رد پاهاي کوچکي در برف ديده مي شد که برف جديد رويش را پوشانده بود.
عليرضا به طرف شير وسط حياط خيز برداشت. مجسمه کوچکي پاي شير آب بود، عروسکي که يک دستش به شير آب بود و پايش تا زانو، در برف فرو رفته بود. بچه يخ زده بود.
عليرضا او را بلند کرد و در برف تکاند. موهاي حلقه حلقه و مجعدش از سفيدي برف خالي شد. دست و پا و صورتش مثل لبو سرخ بود. همچنان که به سمت خانه مي دويد، گوش را روي سينه ي فاطمه گذاشت. به سنگيني نفس مي کشيد. حجيه بي بي گريه مي کرد.
بچه ام معلوم نيست از کي تو برف ها بوده. شب ها بلند مي شود آب مي خورد. حتما رفته آب بخورد.
عليرضا انبوه ذغال داخل کرسي را شوراند و فاطمه را گذاشت زير لحاف. ولي مادر بي تابي مي کرد.
بروم دنبال زن همسايه. بچه ام ميميرد.
لحاف را بلند کرد و به صورت بچه نگاه کرد. کم کم نفسش تندتر مي شد. دستش را گذاشت روي لپ سرخ شده فاطمه. فاطمه چشمانش را نيمه باز کرد. عليرضا ايستاد و به طرف جالباسي رفت. حجيه بي بي پرسيد:
کجا؟
عليرضا گفت:
بايد بروم خودم مي دانم چکار کنم.
با اين حال و روز بچه؟
مي بيني که چشمانش را باز کرد. گرم مي شود، بهتر مي شود. چيزي نيست.
يک لحظه ياد بچگي هاي خودش افتاد. بعد از ظهر، همکلاسي هايش آمده بودند که بروند تماشا. جلوي در ايستاده بودند. نرم نرم برف مي باريد. عليرضا پيش پدر آمد و گفت:
غلامرضا و اسماعيل و عباس دم درند. اجازه مي دهي برويم تماشا؟
استاد ميرزا، دستي به محاسن جو و گندمي اش کشيد و مکثي کرد:
اگر بگويم نروي؟
نمي روم.
باورم نمي شود اگر بگويم برو لباست را در بياور برو وسط برف ها. .
عليرضا لباسش را کنده بود و رفته بود وسط برف ها. استاد ميرزا مي خواست تحمل و محبت پسرش را امتحان کند. دندان به جگر گذاشت و چيزي نگفت. از پنجره آرام به عليرضا که وسط برف نشسته بود، نگاه مي کرد و گريه مي کرد. بچه ها پادر مياني کردند و عليرضا به خانه آمد. ميرزا او را بغل کرد بوسيد و گفت:
احسنت بابا. امتحان پس دادي. تماشا جاي پسر به اين خوبي نيست.
پالتويش را به سر کشيد و از خانه بيرون رفت، با يک چليک مفت و يک کيسه ذغال و ميان کوچه هاي پر برف راه افتاد. سکوت بر همه جا حکم فرما بود. شب بود و برف و کوچه هاي باريک و عليرضا که برف ها را لگد مي کرد و به صداي آن گوش مي داد.
غلامحسين مهر

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین