از نگاه خواهر

کد خبر: ۱۱۸۸۶۹
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۶ - 10August 2008
مي نشست گوشه اتاق و نگاهمان مي کرد.در محله هاشم آباد شهر ري زندگي مي کرديم . خانواده شش نفره مان در اتاقي هفده هجده متري سکونت داشت . وسايل منزل دورتادور اتاق چيده شده بود؛ لحاف ، تشک و ... گوشه ديگر آشپزخانه بود و مادر آن ميان به اندازه يک جلوان دادن جا داشتيم .اين همه زندگي ما بود .
پدرم دو سال بيمار بود. حميد نه ساله بود که او در گذشت . رفتن پدر کمر خانواده مان را شکست .
برادر بزرگترم در کلاس يازدهم درس مي خواند. ديپلمش را گرفت و امرار معاش خانواده به عهده او گذاشته شد .
در خانه ، همه اهل نماز و روزه و انجام دادن تکليف شرعي بوديم . حميد هم از انجام آنها فروگذاري نميکرد . از همان موقع در انتخاب بازي و دوست اطمينان خاطر به خانواده داد . برادرم هميشه مي گفت :
«خيالم از بابت حميد راحت است . از هم چيزش؛ نماز ، روزه ، دوست ، بازي، درس و ...»
اهل جال و جنجال نبود. هيچ گاه نديدم هنگام توپ بازي دعوا کند يا کسي به در خانه مان بيايد و از او شکايت کند . با اينکه همه همسن و سالهايش به دنبال بازي بودند ولي او بعد از ظهرها يک زيرانداز بر مي داشت و مي رفت به پارک روبروي خانه مان . وقتي مي رفتيم مي ديديم که بچه را جمع کرده و به آنها قرآن ياد مي دهد . اين حرکت در آن روزها عجيب و شگفت انگيز مي نمود . در روزهايي که رژيم با هزار وسيله سعي مي کرد تا مردم را از هر نوع معنويت دور کند و همه مردم فکرشان به جايي ديگر بود ، او بدين گونه عمل مي کرد .
در دوازده سالگي، نهج البلاغه امير مؤمنان و ديوان حلاج را يک بار خوانده بود و مي ديدم آنچنان بر آنها تسلط دارد که گاه مطالب آن را تفسير مي کند . در زمينه تحصيلي نيز بدين گونه بود . بدون اينکه همهاش کتاب و قلم و دفتر دور خودش بريزد و سرش توي كتاب باشد ،دانش آموز موفقي بود . هرچه درس ميخواند ،در كلاس بود . در خانه قرآن ميخواند و نهج البلاغه و كتابهاي غير درسي را . بسياري از مواقع خواب بوديم و مي ديديم كه در گشوه حياط نشسته و دارد كتاب ميخواند . برايمان عجيب بود كه چگونه ميتواند وقتش را تنظيم كند تا به همه كارهايشان برسد.
خدا شاهد است حميد از دوازده سالگي شروع كرد به خواندن نماز شب . قسم خوردم تا همه اين گفته را باوركنند . نمي دانم آيا نمونه ديگري هست مثال بزنيم يا خير ولي او هر نيمه شب برميخاست و در اتاق تنگمان به نماز ميايستاد و ما مي ديديم و ميشنيديم كه چگونه دست نياز به سوي خداي يكتا دراز ميكند و الهي العفو ميگويدو من چه گريهها نكردم براي نوجواني كه ميدانستم هيچ گناه نكرده ولي ميگريد و از خدا ميخواهد تا او را ببخشد.
حميد شاگردي منضبط و درس خوان بود اما در كلاس سوم راهنمايي دست به كاري زد كه همهمان را انگشت به دهان كرد .پدر يكي از دوستانش نابينا بود و مادر هم نداشت . سرپرستي چند خواهر و برادر كوچكتر برعهده او بود . با چنين وضعيتي كلاس سوم راهنمايي را يك بار مردود شده بود و قبولياش در سال ديگر نيز ناممكن به نظر ميرسيد.
حميد قرار گذاشته بود كه به هنگام امتحان رياضي ، نام يكديگر را بر بالاي ورقه هايشان بنويسند . دوستش فقط به دنبال گرفتن مدرك تحصيلي بود تا در جايي مشغول به كار شود . حميد مي گفت :
«او بايد اين مدرك را بگيرد . يك خانواده احتياج به اين ورقه دارد.»
وقتي نمرات خرداد ماه اعلام شد، نمره رياضي دوست حميد نوزده شده بود و تنها نمره اي كه در كارنامه حميد با دو خط كشيده آمده بود ،نمره همين درس بود . حميد در خرداد ماه نمره پنج گرفت ولي از خوشحالي سر از پا نميشناخت . فكر نمي كنم تا به حال كسي را ديده باشيد كه به خاطر تجديدي اينقدر خوشحال باشد . اما حميد خوشحال بود ؛ بسيار خوشحال .
برادر ديگرم پس از گرفتن ديپلم به استخدام نيروي هوايي ارتش در آمد و ما هم به خانه سازماني نقل مكان كرديم . در آن روزها ، حميد ماهيانه پانزده تومان پول تو جيبي ميگرفت اما همين مقدار پول را صرف امور خيريه ميكرد.حتي پول تو جيبي مرا هم ميگرفت و در اين راه خرج ميكرد.
حميد كم ميخورد و كم ميخوابيد. وضعيت زندگي مردم فقير عذابش ميداد. در خانه بيشتر اوقات نان و چاي شيرين ميخورد . وقتي غذا را ميكشيديم و سرسفره ميآورديم ،او ميرفت و براي خودش چاي شيرين درست ميكرد و ميآورد ميخورد. هميشه اينطور خودش را عذاب ميداد و تا ما حرفي ميزديم هزار مثال ميآورد واز زندگي مردم در حلبي آبادها ميگفت و بدبختي و نداري شان .
پس از مدتي از پا افتاد. از بس تغذيه اش نامناسب بود ، مريض شد .
رفت دكتر و جواب شنيد كه سوء تغذيه است و بايد بيشتر به خودش برسد . هيچ وقت سير نخوابيد . حاضرم قسم بخورم هميشه با شكم گرسنه به رختخواب رفت و فرياد بكشم كه انگار درد همه مردم دنيا را گذاشته بودند روي دل حميد و او بايد غضه همه مردم اين كره خاكي را ميخورد.
امروز اگر گوشه گوشه شهر ري را بگرديد ، بسياري را پيدا مي كنيد كه حميد به آنها رسيدگي ميكرد . وقتي خودش استطاعت مالي نداشت ، مبالغي را كه ميتوانست ، تهيه ميكرد و به آنان مي داد . فقط اين را بگويم ، حميد از نظر خورد و خوراك به خودش بسيار ظلم كرد .
شوهر خالهام در شهر ري زندگي مي كرد . او يك وانت بارداشت . حميد در روزهاي تعطيل بچه هاي محل را به خرج خودش به اردو ميبرد . مي گفت :
«بايد در بچهها انگيزه ايجاد كني و سپس در مورد مسائل ديگر با آنها صحبت كني.»
آنان را ميبرد به جاهاي تفريحي؛ منظريه، پاركها و نقاط خوش آب و هواي خارج از شهر .بعد از گردش و تفريح ، آنها را روي زمين مينشاند و برايشان از قرآن صحبت ميكرد و احكام شرعي را يادشان ميداد . حتي در شهر ري يك كتابخانه درست كرد . او به هر دري ميزد تا كتاب رايگان تهيه كند و در اختيار بچهها بگذارد .
وقتي درسم به پايان رسيد ، به استخدام آموزش و پرورش در آمدم. پس از آن مأمور به تدريس در ورامين شدم . حميد يك بار آمد به روستاي «گل تپه». وقتي وضعيت روستا را ديد و مشاهده كرد كه مردم با چه محروميتي زندگي ميكنند، رفت و پس از مدتي برگشت و براي مردم روستا چاه آب زد . حتي يك زن و شوهر نابينا را تحت سرپرستي خودش قرار داد و به آنان ماهيانه خرجي ميداد . همه اينها در صورتي بود كه او شبها گرسنه سر بر بالين ميگذاشت ؛ من به اين گفتهام يقين دارم .
از كلاس سوم راهنمايي به فعاليتهاي مذهبي رو آورد . با تعدادي از بچههايي كه از نظر سني بزرگتر از او بودند، در ارتباط بود . پس از مدتي ، به علت اينكه ما در خانه سازماني زندگي ميكرديم و آنجا جايي براي فعاليت نداشت ، تصميم گرفت كه خانهاي مستقل براي خود اجاره كند.
رفت دنبال خانه و دو دست رختخواب و گليم پارهاي برداشت و برد .پس از آن دانستم كه زندگي حميد وارد مرحله جديدي شده است ولي از آن سردر نميآوردم . نميدانستم كه او چه مي كند تا آنكه يك روز پرده از راز وي برداشته شد.
يك بار رفتيم براي سركشي وي . درخانه نبود . رفتيم تو . باور كردني نبود . خانه اش هيچ چيز نداشت . گليمي پاره وسط اتاق پهن بود ، رختخوابها در گوشهاي، يك كمد و ديگر هيچ. هنوز عكس آن اتاق را توي آلبوم دارم و به بچه هايم نشان مي دهم و ميگويم كه دايي شان چگونه زيست و براي به ثمر رساندن انقلاب چه رنجها كه نكشيد ؛ بگذريم.
مانديم ولي حميد نيامد . وقت نماز شده بود . گفتيم نمازمان را بخوانيم شايد پيدايش شود .رفتم وضو گرفتم و آمدم دنبال جانماز گشم . توي تاقچه نبود . گفتم شايد توي كمد باشد . در كمد را باز كردم و به يكباره سر جايم خشكم زد . آنچه را كه ميديدم باور نداشتم ؛ انگار در خواب بودم . توي كمد پر بود از تفنگ و نارنجك و فشنگ . دستان لرزانم رفت طرف طبقه پايين كمد . ورقه هاي كاغذ روي هم چيده شده بود . يكي از كاغذها را برداشتم. تصوير مردي روي آن حك شده بود . نوشته زيرش را خواندم :
«زعيم عاليقدر شيعيان جهان حضرت آيت الله العظمي روح الله الموسوي الخميني.»
اول بار چهره آن پير مرد را كه دنيا را تكان داد ، همان جا ديدم.عكس را برگرداندم سرجايش . دانستم كه حميد چه مي كند و قدم در چه راهي گذاشته است . راهي كه دار خود را بر دوش كشيدن اولين شرط حركت در آن بود .
در سال 1357 موفق به اخذ ديپلم شد ، آن هم از دبيرستان خوارزمي كه يكي از بهترين دبيرستانهاي تهران بود . همان سال در كنكور دانشگاه شركت كرد و در رشته علوم سياسي دانشگاه تهران قبول شد . اين خبر باعث خوشحالي همه ما شد ولي ميدانستم كه حميد اهل رفتن به دانشگاه و مانند ديگران روز را به شب رساندن نيست . آن روزها اوج حركت هاي مردمي بود و حميد و دوستانش لحظهاي آرام وقرار نداشتند . در واقعه جمعه سياه ميدان ژاله او تا سر حد شهادت پيش رفت اما خداوند خواست تا مدتي ديگر پيش ما زمينيان بماند.
حميد به زندگي مخفي روي آورده بود . در آن مدت ، سه يا چهار بار بيشتر به ما سر نزد . با آزادي بزرگاني همچون آيت الله طالقاني و مهدوي كني گروه حميد و دوستانش نيز بر تلاشهاي خود افزودند. در آن روزها ، هر بار كه سري به ما ميزد ،ميديديم كه چقدر لاغر شده است . بالاخره در يك روز سرد بهمن ماه انقلابمان به پيروزي رسيد. روزي كه گرماي آن همه برفها را ذوب كرد و سيلي به راه انداخت كه دو هزاروپانصد سال ظلم را يكجا با خود برد.
حميد دوست داشت كه طبق سنت پيامبر ازدواج كند . برادرخانم او با برادر بزرگ من دوست بود و باهم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. همچنين همسر مورد نظرش يكي از شاگردانش در شهر ري بود .
حميد با برادرم صحبت كرد و گفت كه خانم نوري را براي او خواستگاري كند . برادرم موافقت نكرد و گفت :
«تو بايد درست را تمام كني و در آمد داشته باشي كه رويمان بشود برايت برويم خواستگار.»
آمد پيش من . گفت برويم خواستگاري. گفتم:
«آخر برادرت گفته نه، من چطور بروم !؟ او بزرگترمان است ...»
قبول نكردم . او هم به اتفاق يكي از دوستانش رفت خواستگاري .خانمش حميد را خوب مي شناخت . موافقت كرد و به اين ترتيب قرار بر ازدواج گذاشته شد . عروسي شان در نهايت سادگي برگزار شد. براي شام شب عروسي ، نان وماست تهيه شده بود؛ اين همان چيزي بود كه آن دو ميخواستند.
در آن روزها يكسره در تلاش بود . از رفتن به دانشگاه صرف نظر كرد تا به كمك محرومين بشتابد . خدا شاهد است كه حميد لباس تن خود را در ميآورد و بر تن مردم مي كرد . هر وقت به او مي گفتيم چرا چنين ميكني، مي گفت:
«تو اطلاع نداري، ناآگاهي. اگر بروي مردم مناطق محروم را ببيني، هيچ وقت اين حرفها را نميزني.مردم پا برهنه راه ميروند و روي يك تكه مقوا ميخوابندآن وقت تو ميگويي...»
يك بار رفته بودم به خانهاش در شهر ري. موقع بيرون آمدن و خداحافظي، چشمم افتاد به كفشهايي كه روي هم ريخته بودند . كفش كتاني حميد را برداشتم . باور كردني نبود . به شوخي گفتم :
«اين كفش كتاني است يا يك تكه پارچه كهنه ! مگر اين كتاني چقدر قيمت داردكه پس از پاره شدن باز هم از آن استفاده مي كني؟»
دوباره شروع كرد به صحبت كردن و اينكه عده اي همين – به قول تو – پارچه كهنه را هم ندارند كه به پا كنند و تو ميپرسي چرا كفشت سوراخ است . همين عشق به محرومين بود كه حميد را كشاند به استان سيستان و بلوچستان . پس از پيام امام در مورد سازندگي مملكت ، حميد راهي آن ريار ناآشنا شد. بار و بنهاش را بست و با صرف نظر كردن از تحصيل هجرت كرد .
پس از آن ، كمتر او را ميديدم و هر بار كه ميآمد ، از آنجا مي گفت و خدماتي كه براي مردم آن استان انجام گرفته است . بارها پرسيدم در آنجا چه مسئوليتي دارد . او خنديد و جواب داد :
«فرمانده خدمتگزار مردم !»
هيچ وقت نفهميدم كه در آن ديار غريب چه ميكند و چه مسئوليتي دارد .
اجازه بدهيد از يك ماجراي ديگر بگويم . من كار ميكردم و در آمد داشتم . حميد هر وقت احتياج به پول داشت تا در اختيار كسي كه نياز دارد بگذارد ،در اختيارش مي گذاشتم . پس از اردواج ، كمتر پيش ميآمد كه به من مراجعه كند . يك روز رفتم به منزلش. دور هم نشسته بوديم كه رفت بيرون اتاق و صدايم زد . رفتم بيرون .طلب پول كرد . دادم و آمدم توي اتاق . بعد كه با همسرش صحبت كردم ، گفت :
«حميد امروز حقوق گرفته ولي پولي توي جيبش نيست .»
حميد كه آمد ، پرسيدم مگر حقوق نگرفتهاي .گفت :
«گرفتم ولي بردم براي آنهايي كه بيشتر از ما به آن چندرغاز احتياج داشتند. »
حتي آنقدر كه با آن زندگي روز مرهاش را بگذراند ، براي خودش نگه نداشته بود.
خانواده همسر فعلي ام آمده بودند براي خواستگاري. جواب مثبت داديم و بعد خبردار شديم كه مدرك سيكل دارد . هجده سال داشتم و تازه ديپلم گرفته بودم. بعد از اطلاع يافتن از اين موضوع ، شروع كردم به گريستن و اظهارناراحتي كردن . حميد براي كاري به تهران برگشته بود . وقتي حال مرا ديد ، در آغوشم گرفت و دلداري ام داد و شروع كرد به سر تكان دادن و اظهار تأسف كردن .سپس گفت :
«من اصلاًنميدانستم تو در زندگي چنين ديد نازلي داري ؛ واقعاً متأسفم خواهرم انسان بودن را تنها در تحصيل و اين چيزها مي بيند...»
پس از صحبت او ، سرپايين انداختم . هيچ چيز نتوانستم بگويم ؛ هيچ چيز.
پس از شهادت حميد ، دوستانش تعريف مي كردند كه يك بار از زاهدان به خاش ميرفته است . كار واجبي داشته و به شتاب به راه ميافتد . فراموش ميكند نگاه به آمپر بنزين بيندازد. آن كسي كه آمده بود، ميگفت:
«به خدا وقتي راه افتاديم ديدم آمپر بنزين كاملاًخوابيده . هماش ترس داشتم كه وسط راه باز بمانيم ولي ماشين از حركت نايستاد .وقتي رسيديم ، آمپر بنزين باز كردم ببينم خراب است بيا نه . سالم بود . اين موضوع را با حميد در ميان گذاشتم . خنديد و گفت حرفي از آن نزن. خنده اش نشان از هزار راز داشت ولي ترسيدم دوباره چيزي بپرسم.»
حميد بسيار مواقع بحث شهادت را پيش مي تكشيد و من همواره ناراحت ميشدم. ميگفتم:
«اگر يك چنين اتفاقي براي تو بيفتد ،منه كه دقمرگ مي شوم .»
حميد مي خنديد و مي گفت :
«پس از شهادت من تو فقط آيت استرجاع را بخوان .»
آن روز كه خبرش را دادند، زبانم بند آمد و تنها توانستم در دل بگويم :
«انا لله و انا اليه راجعون.»
حال هميشه به ياد او هستم . دائم وصيت نامه اش را ميخوانم و صدايش در گوشم طنين ميافكند.وصيت نامه حميد آخرين گفته هاي برادرانه اوست:
اين كتابت ، وصيت نامه بنده خداست ،حميد فرزند محمد . انجام آن را سفارش ميكنم بر واليان خون و جسدم ، و حقي است بر آنان كه ادا كنند.
 
زهرا قلنبر
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین