يك رنگ شدن

کد خبر: ۱۹۶۰۳۰
تاریخ انتشار: ۰۱ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۵:۱۰ - 20February 2008
گفتم : « يك سال تو واحد تبليغات بودم، ازاين كه نتونستم اونجا كار خاصى بكنم، خيلى ناراحتم. اين بار مى خوام برم خطرناك ترين واحد.»
خنده اى كرد و گفت:«تخريب! تو با اين روحيه فقط براى واحد تخريب خوبى.»
نخستين نماز ظهرى بود كه مى خواستم با بچه هاى تخريب بخوانم. چشمم كه به لباس هاى نظامى شان مى افتاد، با آن يقه هاى بسته، بيشتر گرمم مى شد. عرق بود كه از سر و رويم مى ريخت.
براى دلگرمى هم كه شده، به خودم گفتم: اينجا تبليغات نيست كه با زيرپوش نماز بخوانى. بايد عادت كنى!
مجبور شدم براى يك رنگ شدن با آنها دكمه يقه ام را ببندم. كم اذيت نشدم سر نماز. همه كارهايشان، با جاهاى ديگر فرق مى كرد. نماز كه تمام شد، آمدم بلند شوم، ديدم همه نشسته اند، انگار كه تازه بخواهند عبادت كنند. صلوات مى فرستادند و با چشم هاى خيس دعا مى خواندند. مگر اينها گرمشان نمى شد؟ مگر معنى گرسنگى را نمى فهميدند؟
دست آخر بعد از چهل دقيقه رفتيم براى ناهار. واقعاً كه عجيب بود. حتى خوردنشان هم عادى نبود. باز هم صلوات و دعا. آن هم دعايى كه اصلاً به گوشم نخورده بود.
بلد كه نبودم. فقط به تقليد از آنها لب هايم را باز و بسته مى كردم.
با خودم گفتم:«خدايا، اين جا چه خبره؟ اينها ديگه كى ان؟»
احساس كردم از زندگى خيلى عقب مانده ام. براى ماندگار شدن دراين واحد، بايد تكانى به خودم مى دادم . آن هم يك تكان اساسى.

زهرا فرخى
براساس خاطره اى از شهيد عليرضا دلبريان
روزنامه ايران  31 تير ۱۳۸۶
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین