گمشده شهرشلوغ

کد خبر: ۲۰۲۰۰۲
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۳ - 31January 2013
به سختی تو دفتر نشریه ازش وقت گرفتم . تا جلوش نشستم ، با لبخند پرسید: چرا زحمت کشیدید ، این همه راهو اومدین برای چند دقیقه؟!... اونم تو این هوا ؟! ...

منظورش آلودگی هوا بود که چند روز اخیر شدید شده بود. من با خنده جواب دادم : مگه هوا چشه استاد ؟! ... خیلی هم خوبه ...! می خواستم مطمئن باشه که ملاقات اون ، برام از آلودگی هوا مهم تره ...

اون که اعتماد به نفس منو دید ، کمی فکر کرد و بازم خندید و گفت : آره . راست می گید . چیزیش نیست. فقط نفسمون ... و بقیه حرفشو خورد و ادامه نداد و ساکت شد.

... سکوتش - انگار مغزمو به کار بندازه - منو به خودم آوورد. سرمو پائین انداختم و فکر کردم ... وای ! ... حواسم کجا بود ؟... استاد، جانبازشیمیائیه . راست می گفت . نفس ما که مشکل ریوی نداشتیم ، تو این هوا داشت بند می اومد. چه برسه به اون. می خواستم از خجالت آب بشم. تو دلم فکر کردم ، استادم که کارش با نوشتن و کتاب و کاغذه و این بیشتر نفسشو تحت تأثیر قرار میده . حتما " خیلی اذیت می شه و نفسش تنگ می شه ...

سرمو بلند کردم و با خجالت پرسیدم : راستی شما خوبید استاد ؟! ... این روزا خیلی اذیت می شید ، نه ؟ بازهم همون لبخند پرمعنا روی لبای استاد نشست و آهسته جواب داد : نه خیلی ... فقط بعضی وقتا ... هیچی ... اون روز دیدم گربه هه تو کوچه ، دنبال موشه کرده بود، نفسش بالا نمی اومد . کم آوورد ، ولش کرد ... و خندید و بلند شد و گفت : برم براتون یه چائی تلخ بیارم ... و رفت طرف آبدارخونه دفتر.

وقتی رفت ، به خودم تشر زدم ... آخه دلت خوشه ، اومدی استادتو ببینی ؟! ... تو که از اصل حالش غافلی ! ... استاد که اومد، چائی رو روی میز جلوم گذاشت و گفت : منشی مو امروز فرستادم خونه ، تا حداقل اگه ما بلایی سرمون اومد ، اون از آلودگی خفه نشه و زنده بمونه برای خونواده اش .... و نشست جلوم ، پشت میزش. تعجب کردم. با خودم گفتم حتما" استاد تو این هوا مجبوره بیاد سرکار، وگرنه شرایط اون از منشیش که بهتر نیست ! ... خواستم ازش بپرسم ، ولی روم نشد.

به چهره استاد نگاه کردم . نفسشو طوری که معلوم نشه ، حبس می کرد تا سرفه هاش، نفس کم آووردنشو لو ندن ... همین طور که حواسم به نفس کشیدنش بود، آهسته گفتم : استاد ! شما که به خاطر ما و این کشور جنگیدین و الانم که دارید رسالتتونو با کار کردن در مورد شهدا و ایثارگرا کامل می کنید ، انتظارتون از بقیه چیه؟

استاد که خنده از رو لباش محو نمی شد، با آرامش جواب داد : گفتم که ! گربه هه واسه شکم گشنه اش تو این هوا می دوید ، از نفس افتاد. پشیمون شد و گشنه موند ! ... ما همین که واسه انجام وظیفه مون بدوئیم ، نفس کم میاریم ، دیگه نه وقتی برای خودمون می مونه نه انتظاری داریم ... من واسه کسی کاری نکردم که انتظاری داشته باشم. من همین که خدا نفسمو برسونه، لابه لای این کاغذا بتونم واسه زنده موندن این فرهنگ و خاطرات بچه ها کاری بکنم و چیزی بنویسم ، بسمه و خدا رو شکرمی کنم. مام اگه بخوایم ، این پرچمو زمین بذاریم و تو این عصر سرعت و تکنولوژی ، مثل بعضیا سریع از کنار گذشته و خاطرات غریبمون بگذریم ، وظیفه مونو نیمه کاره گذاشتیم. من اگه بخوام به چیزائی که الان یکسری بهش فکر می کنن و انتظارای مادی دارن فکر کنم، از خیلی چیزای مهم تر عقب میفتم و فرصتامو از دست میدم. ما زیاد فرصت نداریم ! اگه نجنبیم ، همین ته مونده رنگ و بوی شهدا و جنگ هم فراموش میشه.

... محو حرفای استاد شده بودم ... استاد ، بدون هیچ انتظاری حرف می زد. بدون ذره ای شکایت یا گله ! ... از مردم یا کس دیگه ای ...! اون فقط فکر به پایان رسوندن وظیفه ای بود که خودشو موظف به اون می دونست . در حالی که اون و امثال اون ، چنین شرایط سختی رو به خاطر ما تحمل می کنن، الان فقط اونان که تو فکر من و مردم ... گم شدن... و بی نفسی شون و ... درد دلشون و... صدای سرفه هاشون ...
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین