به روز شده در: ۲۶ تير ۱۳۹۹ - ۰۸:۰۸
در دیدار با خانواده شهید پالیزوانی؛
علیرضا پالیزوانی می‌گوید: می‌خواستیم به جبهه برویم که مسئولمان سر رسید و گفت امام رفتن شما را به جبهه تحریم کرده‌اند، دستور داده‌اند در اوین بمانید.
کد خبر: ۲۶۱۹۱۰
تاریخ انتشار: ۲۳ مهر ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۹ - 15October 2017

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، نفر به نفر از پسرها قد کشیدند و بزرگ شدند، از شیره جان مادر نوشیدند و رزق حلال پدر را خوردند تا درخت خانواده پالیزوانی با 10 پسر به بار بنشیند، درخت گل کرد و از بین 10 فرزند سه نفر از آنها به شهادت رسیدند، یکی در وقایع انقلاب و دو نفر دیگر در دفاع مقدس. همه برادرها دست پرورده پدری هستند که یک نماز را بدون جماعت نخواند و در تمام سال های زندگی عرق ریخت و نان زحمتش را خورد، بعید نبود از خانواده ای که همه چیز خود را در راه اسلام و انقلاب گذاشته اند، سه پسر هم فدای اسلام شود.

خانواده پالیزوانی از آن خانواده های اصل و نصب دار تهرانی هستند که شهرتشان به خاطر وجود سه شهید و برادرهای دیگری است که در جبهه ها رزمندگی کردند. گذر سال ها، مادر را پیر و خمیده کرده است، حتی برادرهای بزرگتر شهدا هم سن و سالی از آن ها گذشته است با این وجود خاطرات برادران را به خوبی با جزئیات به یاد دارند. پدر شهدا چند سالی می شود که دعوت حق را لبیک گفته و امروز میراث دار خون شهیدان، برادرهایی هستند که افتخارشان همراهی پدر و برادران شهیدشان در سال های دور است.

مسئولان فرهنگسرای رضوان در سری برنامه های دیدار با خانواده شهدا با عنوان «به تماشای سرو» به دیدار این خانواده شهید رفته اند.

جوان 60 کیلویی هزار کیلو جگر داشت/ ماجرای تحریم یک رزمنده از سوی امام برای رفتن به جبهه 

جوان 60 کیلویی هزار کیلو جگر داشت

«حوری نقاش» مادر شهیدان پالیزوانی است. علیرضا برادر بزرگتر ـ که روزی کمک حال پدر در کار و آوردن رزق حلال به خانه بود ـ حالا به کمک مادر آمده است تا خاطرات برادرانش را زنده کند. علیرضا پالیزوانی درباره شهید اول خانواده که معتقد است پیش قراول شهدای خانواده پالیزوانی است، صحبت هایی دارد. او می گوید برادرم مظلومانه به شهادت رسید، دفن شد و هنوز هم قبر او کامل مشخص نیست. برادر شهید می گوید: «محمد سال 42 که امام قیام کرد پنج ساله بود. سال 1357 در دژبان مرکز به خدمت سربازی مشغول شد. 16 شهریور عید فطر بود، شهید مفتح نماز عید فطر را در قیطریه خواند و مردم تا میدان ولیعصر (عج) آمدند و برنامه ریزی کردند تا فردا در میدان شهدا جمع شوند. روز 16 شهریور که هنوز اعلام حکومت نظامی نشده بود گردانی که محمد در آن بود را مسلح کردند و با تیر جنگی به میدان امام حسین(ع) آوردند و دستور دادند به مردم شلیک کنند. فرمانده گردان می بیند محمد تا شب از کار طفره می رود. شب که به پادگان بر می گردند تا استراحت کنند و صبح دوباره به صحنه بیایند، محمد و یک نفر دیگر را صدا می کند و توهین و جسارت به محمد و خانواده می کنند و می گویند دیدیم که امروز سرپیچی کردی، یک گلوله شلیک نکردی، محمد هم چیزی نمی گوید.»

وی در ادامه می گوید: «شب که می شود اسلحه را توی پادگان می گذارد و به خانه برمی گردد. مرحوم پدرم و برادرها همه در خانه بودیم که محمد از راه رسید و ماجرا را تعریف کرد. گفت دستور دادند به مردم تیر شلیک کنم اما نمی توانستم، برای همین فرار کردم. نشستیم دورهم، گفتیم نمی خواهد به ادامه خدمت بروی، گفت نروم دنبالم می آیند. گفتیم بیایند، اجازه نمی دهیم تو را ببرند. با سر تراشیده که نشانه سربازها بود از فردا به مغازه پدرم می رفت و از آنجا در تظاهرات شرکت می کرد. این جوان با وزن 60 کیلو، هزار کیلو جگر داشت. اینکه در مقابل فرمانده ایستاد و یک تیر به مردم شلیک نکرد از نطفه پاکش بود.»

دنبالمان بودند تا پول تیر بگیرند/ با قنداقه تفنگ به سر مادرم زدند

نه امام (ره) را دیده بود و نه حتی در آن بگیر و بندهای رژیم می توانستند تصویری از او را ببینند، اما او شیفته امام و رهبری فکری او بود، به این یقین رسیده بود که راه درست راهی است که امام آن را مشخص کرده است.

علیرضا پالیزوانی ادامه می دهد: «چند روز مانده بود که امام دستور بدهد سربازان پادگان ها را ترک کنند، که به سه راه امین حضور و سرچشمه رفت، نزدیک اذان ظهر که شد کسی در بین جمعیت تظاهر کنندگان گفته بود برویم نماز بخوانیم. در همین حین نیروهای رژیم مردم را به گلوله بستند که باعث زخمی شدن و به شهادت رسیدن مردم شد. احمد یکی دیگر از برادرانم به همراه مجروحی به بیمارستان رفته بود که محمد را در آن بیمارستان زخمی شده دید. احمد به دکتر گفته بود درست است همه کسانی که اینجا هستند برادرانم هستند اما این مجروح برادر خونی من است. وضعیتش آنقدر وخیم بود که سریع به اتاق عمل بردند. چند دقیقه بعد دکتر اطلاع داد محمد فوت شده است. احمد به همراه برادر دیگرم به مادر خبر دادند که به بیمارستان بیاید. فاصله زیادی از خانه تا بیمارستان نبود. مادر که رسید گفتیم فقط یک مجروحیت کوچک است. به محض اینکه خواست محمد را ببیند یک افسر با قنداقه تفنگ به سرش کوبید.»

مادر می گوید: با قنداقه تفنگ به سرم زد و من را به وسط خیابان هول داد.

برادر شهید با این جمله که حتی به ما اجازه دیدن جنازه را ندادند، ادامه می دهد: «پیکر محمد را برداشتیم و به بهشت زهرا(س) رفتیم، مردم رسیدند و او را غسل، کفن و خاک کردند. عوامل رژیم نگذاشتند که مراسم ختم و یادبودی بگیریم. فقط دنبالمان بودند که بفهمند چندتا گلوله خورده که بیایند پولش را بگیرند.»

ماه محرم باید کار یکسره شود

علیرضا پالیزوانی تعریف می کند: «روز اول محرم بود که محمد به خانه آمد و به مادر گفت: پیراهن مشکی داریم؟ مادر گفت: یکی برای احمد هست. محمد گفت: من غسل شهادتم را کردم. هرچه مادر گفت تو دیشب عزاداری بودی و ساعت سه شب برگشتی الان برای چه می روی؟ کارساز نبود. تنها در آخرین جمله گفت: امام(ره) فرموده است ماه محرم باید کار یکسره شود.» برادر بزرگ تر بعد از شهادت محمد دیگر دنیا را رها کرد و تا به امروز در راه اسلام و انقلاب در حال فعالیت است. هیئت های ماهانه ای به نام شهدا برگزار می کنند که معتمدان و بزرگان محل هم در آن حضور دارند.

هرچه داریم از «آشیخ» داریم

برادر از روزهای کودکی محمد می گوید: «مدرسه که می رفت کمک من هم بود تا زمانی که به سربازی رفت. چهار ماه خدمتش را به بیرجند رفت. همان ماه اول مادر گفت دلم برایش تنگ شده برای همین با یکی از برادرها به بیرجند رفتند»

مادر می گوید: «از مدرسه که می آمدند حاج آقا همه بچه ها را جمع می کرد و به مسجد می برد. می گفت یا مسجد، یا مغازه یا خانه باید باشید. یک مواد فروشی در کوچه پیدا شده بود که می گفت از جلوی در این مغازه هم نباید رد شوید.»

برادر شهید معتقد است که خانواده هرچه دارد از پدر است، ریشه اعتقادات خانواده را هم باید در رفتار پدر جست و جو کرد، پدری که در محله به «آشیخ» معروف بود. او می گوید: «اولین شغل پدر لباسشویی و اتوشویی بود. صبح قبل از آمدن پدرم، ذغال را در اتو می ریختم تا داغ شود. سه تا اتوشویی در تهران بود یکی برای پدرم بود.

یک زمانی پدرم منزلی در قم خرید و مادرم و خواهرم را به آنجا برد. محمد پیش ما زندگی می کرد. هر پنجشنبه سوار ماشین می شدیم و به قم می رفتیم. جمعه ها را در قم می ماندیم و شب به تهران برمی گشتیم.»

جوان 60 کیلویی هزار کیلو جگر داشت/ ماجرای تحریم یک رزمنده از سوی امام برای رفتن به جبهه 

برای سه پسرش گریه نکرد اما برای فوت امام چرا

پسر بزرگ خانواده درباره رفتار پدر در خصوص تربیت فرزندان می گوید: «پیش از اذان صبح ما از صدای قرائت دعا و نماز شب پدر بیدار می شدیم، بعد نماز صبح یک ساعت ذکر و قرآن می خواند. اول ماه در خانه مراسم بود که پنج تا روضه خوان داشتیم. برای پدر هیچ مشکلی بزرگتر از این نبود که به نماز جماعت دیر برسد، باید اول وقت به نمازش می رسید. آن زمان خیلی نماز صبح باب نبود که ایشان نماز صبحش را هم به جماعت می خواند.

آن زمان که سفته و برات بود، یک قران از کسی پول نگرفت. از کسی چیزی نمی خواست فقط با خدا معامله می کرد. چنین کسی باید بچه‌هایش مجتهد می شدند، ما بد بودیم که اینطور نشدیم. پدرم مدتی بعد از فوت امام(ره) فوت کرد. مراسم خاکسپاری اش همزمان با مراسم چهلم امام شد.»

مادر در ادامه صحبت پسرش می گوید: «برای شهادت هیچ کدام از پسرها گریه نکرد ولی برای فوت امام خیلی ناراحت بود. عین مادرمرده‌ها گریه می کرد.»

آنقدر کوچک بود که به جبهه راهش نمی دادند

مادر سه شهید از شهادت اولین فرزندش یعنی مصطفی می گوید: «مصطفی آنقدر کوچک بود که به جبهه راهش نمی دادند از بس به اینور و آنور زد تا راهش دادند. مرخصی نمی آمد، می گفت می ترسم به مرخصی بیایم و بخواهم برگردم آنوقت راهم ندهند.

یکبار به پدرشان گفتم ما برویم به جبهه سری بزنیم. رفتیم سری به مصطفی زدیم و همان یک بار بعد از جبهه رفتنش او را دیدیم تا اینکه شهید شد و هنوز پیکرش برنگشته است. دوستش تعریف می کرد مصطفی به من گفت بروم آر پی جی بیاورم، بلند شدم که بروم دیدم گلوله خورد و نتوانستیم او را به عقب برگردانیم.»

امام ما را برای رفتن به جبهه تحریم کرد/ اوین جبهه جنگ با آمریکا است

علیرضا برادر بزرگتر هم از حضورش در جبهه اینطور تعریف می کند: «پدرم همه کاره خانواده و فدایی اسلام و قرآن بود. مادر هم تابع پدر بود. همان زمان که مصطفی به جبهه رفت، محمود و احمد هم آنجا بودند. من آن زمان در دادگستری کار می کردم. روزی که جنگ شروع شد و شهید چمران می خواست به اهواز برود، ما چند نفر بودیم که قرار شد از زندان اوین (محل دادستانی) به جبهه برویم ولی یکی از مسئولین وقت، سر نماز سخنرانی کرد و گفت حضرت امام شما را برای رفتن تحریم کرده و گفته است اوین جبهه جنگ با آمریکا است و جبهه های جنوب جبهه جنگ با عراق، لذا باید همینجا بمانید. سال 63 تخفیف دادند که اگر کسی می تواند تعهد کارتان را برعهده بگیرد بدون حقوق می توانید به منطقه بروید. دوستی داشتم که قبول کرد جای من بماند و مرخصی بدون حقوق گرفتم و در عملیاتی که به نام فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا نام گذاری شده بود به منطقه خیبر رفتیم. آن زمان فقط مصطفی شهید شده بود برای همین اجازه رفتن به خط مقدم را نمی دادند.

یکبار مصطفی را صدا کردم گفتم تو جبهه ای من هم جبهه هستم این پدر و مادر هم به تو حق دارند، ده روز است مرخصی آمدی مادر پنج دقیقه تو را ندیده است. سرش را انداخت پایین و هیچ حرفی نگفت. این ها روحشان برای جای دیگری است. اینها زمینی نیستند آسمانی هستند.»

پالیزوانی ها در حججی ها متبلور شدند

وقتی نظر خانواده درباره شهدای مدافع حرم پرسیده می شود، پسر ارشد خانواده تمام قد از آن ها دفاع می کند و می گوید: «اینها هرکدام برای خودشان پیامبری هستند. اگر این ها نبودند در همین تهران مردم قتل عام می شدند، این شهدا رفتند جلوی دشمن را گرفتند. پالیزوانی‌ها در حججی‌ها متبلور شدند. حضرت آقا فرمودند ایشان حجتی برای جهان شد. فرزند شهید پیش من گریه کرده است که تو با فلان آقا تماس داری من را به سوریه بفرست. خاک بر دهان کسانی که به مدافعان حرم حرف نامربوط می زنند. اگر مدافعان حرم نبودند امنیت و آسایش نداشتیم. این ها جوانان با بصیرت و ولایتمداری هستند»

ادامه دارد...

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها