به روز شده در: ۲۹ مهر ۱۳۹۹ - ۱۷:۳۷
معرفی کتاب؛
«صدای نفس‌های تو» سیری بر زندگی شهید حاج «مهدی مرادی تپه» از شهدای شمالغرب استان اردبیل است.
کد خبر: ۴۱۰۲۴۳
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۳:۴۰ - 20September 2020

«صدای نفس های تو»

 به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس  از اردبیل، کتاب «صدای نفس های تو» سیری بر زندگی شهید حاج «مهدی مرادی تپه» از شهدای شمالغرب تیپ 37 حضرت عباس (ع) استان اردبیل است که به کوشش «لیلا نظری گیلانده» گردآوری و تدوین شده است.

این کتاب 150 صفحه ای را انتشارات «خط هشت» در سال 1395 به سفارش و حمایت  اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس چاپ و منتشر کرده است.

برشی از متن کتاب:

حاج مهدی واقعا تصمیم داشت برود پایین و موتور را بالا بیاورد.

با بهمن ایران زاده تماس گرفت و کوتاه ترین راه را برای رسیدن به پایین جویا شد.

می خواست به جای طی کردن 75 درصد کوه، با طی 25 درصد خودش را به پایگاه برساند.

مهدی راه نزدیک را صلاح دید و به پیشنهاد او با هم وسایل صخره نوردی و کوه نوردی را برداشتیم و راه افتادیم.

کوله را من برداشتم و مسیر را به آرامی و با ترس از تله های گروهک ها، طبق آنچه که بهمن گفته بود طی می کردیم.

ابتدا پیچ اول و دوم را بازرسی کردیم و بعد راه پیچ سوم را در پیش گرفتیم و راه افتادیم.

مسیر تقریبا هموار بود و حدود ده، بیست صخره بود و نیازی به کرامپون و ... نبود.

تصمیم گرفتیم اگر با شرایط سخت روبرو شدیم کرامپون را بپوشیم.

من جلو می رفتم و مهدی با فاصله از من، پشت سرم می آمد.

گام هایمان را آهسته ولی محکم بر پشت کوه ها می گذاشتیم و مسیر را طی می کردیم.

ده قدم با هم فاصله داشتیم که یک لحظه پای حاج مهدی لیز خورد...

حاج مهدی آرام لیز خورد و در حال پایین رفتن بود.

هر چقدر تلاش کردم که دستش را بگیرم نشد.

داد زد: هاشم ( شهید مدافع حرم هاشم دهقانی نیا) دنبالم بیا...

گفتم: نگران نباش میام الان.

قلبم به تپش افتاد و پاهایم می لرزید.

حاج مهدی به پشت سر می خورد و کاپشن شمعی هم تنش بود که رفته رفته سرعتش را روی یخ ها بیشتر کرد و شتاب گرفت.

گفتم: مهدی حالت بگیر و برگرد و با پنجه هایت محکم چنگ بزن و بایست.

امکان نداشت و دستکش دستش بود و مانع می شد.

به دنبال جا پا برای ورود به پایین بودم و پایین آمدن برایم مشکل بود و به سختی جلو می رفتم.

حاج مهدی را در صد متری خودم می دیدم.

تمام توانم را در صدایم پیاده کردم و فریاد زدم: به خودت مسلط باش پسر.

فریاد می زد هاشم...هاشم...

حاج مهدی در یک نقطه از نظرم دور شد و دیگر نتوانستم ببینمش.

ضربه ای به پیشانیم زدم که چشمانم را به سیاهی برد.

آن نقطه را به ذهن سپردم و با پایگاه پایین تماس گرفتم.

گفتند: بیشتر از این جلو نرو هاشم. برگرد.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها