روایت زندگی یک جانباز در سکوت و نجابت/ نگهداری: حضور بر مزار شهید همت به من آرامش می‌دهد

یک جانباز 25 درصد گفت: وقتی به شهرستان می‌روم، بر خود واجب می‌دانم که حتماً سری به شهرضا بزنم و بر سر مزار شهید همت حاضر شوم و با او درد دل کنم. نگاه به عکس‌های او تا مدتی مرا از قرص بی‌نیاز می‌کند.
کد خبر: ۸۰۱۰۱۴
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۴۰۴ - ۱۳:۲۲ - 20December 2025

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از البرز، این روایت از طلاییه آغاز می‌شود؛ از نقطه صفر مرزی، از خاکریزهایی که یک سرباز جوان آن‌ها را مثل ناموسش حفظ می‌کرد، از شبی که آرپی‌جی سنگر را لرزاند و دوستی را به شهادت رساند و بدنی را برای همیشه مجروح کرد. این داستان اصابت یک گلوله نیست، داستان ترکش‌هایی است که دیده و درمان نشدند و سال‌ها بعد، زندگی را نشانه گرفتند.

روایت زندگی یک جانباز در سکوت و نجابت/ نگهداری: حضور بر مزار شهید همت به من آرامش می‌دهد

همه‌چیز از یک دیدار و مصاحبه با مدیرعامل شرکت گاز استان البرز، یک تماس کوتاه و یک هماهنگی ساده شروع شد و چند روز بعد خودمان را پشت درب خانه‌ای دیدیم که سال‌هاست رنج، مهمان آن شده است؛ منزل سبحان نگهداری، جانباز 25 درصدی که در سال‌ 1383، زمانی که تنها پنج روز به پایان سربازی‌اش مانده بود، در جریان درگیری با اشرار در نقطه صفر مرزی خوزستان، آماج گلوله قرار گرفت و مجروح شد.

او تعدادی از انگشتان پایش را از دست داده و در شرایط سخت جسمی و روحی به سر می‌برد اما با همه‌ این دردها، زندگی‌اش در سکوت و نجابت می‌گذرد؛ در خانه‌ای ساده، میان مشکلات مالی، با همسری صبور و پسربچه‌ای 10 ساله که دنیای کوچک اما پرامیدش را با لبخند پدر تقسیم می‌کند.

«سبحان نگهداری» در گفت‌وگو با خبرنگار دفاع‌پرس از البرز سرنوشت خود را این‌گونه تعریف و اظهار می‌کند: از استان کهکیلویه و بویراحمد، شهرستان دهدشت به کمالشهر کرج از توابع استان البرز آمده‌ام. در سال 1390 با همسرم ازدواج کردم و یک پسر 10 ساله به نام امیرعلی دارم و در حال درمان در یکی از بیمارستان‌های تهران هستم.

وی ادامه می‌دهد: در سال 1383 روزهای پایانی خدمت مقدس سربازی را در نقطه صفر مرزی در طلاییه خوزستان سپری می‌کردم، خاکریزها را خانه خود می‌دانستم و مانند ناموسم از آن‌ها دفاع می‌کردم تا اینکه در جریان درگیری با اشرار یکی از دوستانم شهید شد و من بر اثر اصابت تیر به پا و کمرم مجروح و به بیمارستان اهواز منتقل شدم.

نگهداری مطرح می‌کند: آن زمان هیچ‌کس از ترکش جامانده در پایم به من چیزی نگفت و من هم با همان پای مجروح، چند سال کارگری و آرماتوربندی کردم. سال 1388 به دلیل پیشرفت بیماری و بدتر شدن شرایطم مرا به تهران منتقل و چند بار جراحی کردند اما درد تمام نمی‌شد تا جایی که مجبور شدند انگشتان پایم را قطع کنند و بعد از آن تشنج‌ها شروع شد.

این جانباز 25 درصد بیان می‌کند: به دلیل رفت‌وآمدهای فراوان از اهواز به تهران، مجبور به ترک محل زندگی و دوری از خانواده خودم شدم و کرج را به دلیل نزدیکی به تهران و سهولت در امر درمان انتخاب کردیم اما از همان زمان تا به امروز، درگیر درمان و عوارض آن مجروحیت هستم و با درد و مشکلات فراوانی دست‌وپنجه نرم می‌کنم و تحت درمان هستم.

وی می‌گوید: پدر و مادر پیرم در شهرستان زندگی می‌کنند و دو برادر هم دارم که یکی ناشنوا و ناگویا و دیگری به بیماری سرطان مبتلا و در حال درمان است. فکر و خیال آن‌ها بیش از خودم ذهنم را درگیر می‌کند اما نمی‌توانم کاری برایشان انجام دهم و همین موضوع باعث عذاب وجدانم می‌شود. از طرف دیگر به دلیل مشکلات مالی شرمنده همسر و فرزندم هستم.

نگهداری اذعان می‌کند: فرزندم گاهی از من به‌عنوان پدر و تکیه‌گاه چیزهایی را درخواست می‌کند اما قادر به تهیه آن‌ها نیستم و گاهی شب تا صبح به این موارد فکر می‌کنم و دچار مشکلات روحی می‌شوم و تشنج مرا درگیر می‌کند. احساس سرخوردگی دارم و فکر می‌کنم اگر دنیا را داشته باشم اما رضایت خانواده را نداشته باشم، هیچ ارزشی ندارد.

وی عنوان می‌کند: یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های من بیکاری و نبود شغل مناسب است زیرا پزشکان می‌گویند ازکارافتاده هستم و نمی‌توانم کار کنم اما این موجب رنجش من می‌شود و احساس سربار بودن می‌کنم و عذاب وجدان می‌گیرم. در حال حاضر مستمری‌بگیر هستم و قسط و وام‌ها را که پرداخت می‌کنم حدود 7 میلیون برای هزینه‌های زندگی برایم باقی می‌ماند.

این جانباز 25 درصد عنوان می‌کند: در سال 1390 وامی را از بنیاد شهید دریافت کرده اما وقتی شرایط برادرم و درگیری او با سرطان را دیدم آن پول را صرف درمان وی کردم که 18 ماه است نتوانسته‌ام اقساط آن را نیز بپردازم. در شرایطی که برخی از مردم روزی 200 هزار تومان خرج روزانه مدرسه فرزندانشان را می‌دهند من توان پرداخت اقساط وامم را هم ندارم.

نگهداری خاطرنشان می‌کند: درست است که ما برای دفاع از ناموس این مملکت دچار حادثه شدیم اما انتظار داریم حداقل‌ها برایمان فراهم شود وگرنه جان ناقابلی داریم که آن را نیز فدای رهبر و مردم می‌کنیم. ما در قبال شهدا کاری نکردیم و از نظر من قهرمانان واقعی آن‌ها بودند اما انتظار ما از مسئولان بیشتر است.

وی می‌گوید: هر بار به مسئولی پیام دادم یا ارتباط برقرار کردم و درخواست کمک داشتم چیزی ندیدم اما از آن‌ها خواهش می‌کنم مشکلات مردم و قشر جانباز را حل کنند، به فکر جوانان باشند و آن‌ها را دریابند تا دشمن و شبکه‌های بیگانه از آن‌ها سوءاستفاده نکنند. از طرفی می‌خواهم مشکل اشتغالم را حل و تکلیفم را روشن کنند. اگر حقم هست پیگیر کارم باشند و اگر هم نیست بدون معطلی به من بگویند تا بدانم چه‌کار کنم.

این جانباز 25 درصد مطرح می‌کند: تنها چیزی که طی این سال‌ها آرامم می‌کند یاد شهداست. وقتی به شهرستان می‌روم، بر خود واجب می‌دانم حتماً سری به شهرضا بزنم و بر سر مزار شهید همت حاضر شوم و با او درد دل کنم. نگاه به عکس‌های او تا مدتی مرا از قرص بی‌نیاز می‌کند. این آرامش، یک آرامش معمولی نیست؛ آرامشی از جنس شهداست که من آن را از شهید همت دریافت می‌کنم.

جانباز قصه ما از داشتن یک تلویزیون سالم برای دیدن برنامه‌ها و اخبار هم محروم بود و سید رضا غفاریان، مدیرعامل شرکت گاز استان البرز این موضوع را می‌دانست و هنوز گفت‌وگوی ما با سبحان نگهداری تمام نشده بود که او و مسئول ایثارگران این شرکت به همراه دو نفر دیگر وارد منزل این جانباز جوان شدند و تلویزیونی را به‌عنوان هدیه برای آن‌ها آوردند.

سبحان نگهداری به گفته خودش هنوز مشهدالرضا را ندیده و آرزوی سفر به این خطه مقدس را دارد و در همین مهمانی نیز این آرزوی وی برآورده و وعده یک سفر چند روزه به همراه خانواده به او داده و قرار شد از طرف شرکت گاز استان البرز چند روزی مهمان امام رئوف باشند و امیرعلی هم با حضور در موج‌های آبی به آرزویش برسد.

او اظهار می‌کند که وقتی این موضوع را شنیده از خوشحالی گویا بال درآورده و شب تا صبح را گریه کرده است و برای این سفر لحظه‌شماری می‌کند اما در کنار همه این‌ها قول داده‌اند ما را نیز از دعای خیرشان محروم نکنند و چه زیباست برآورده شدن این آرزو و لبخندهای شیرین و دل‌نشین امیرعلی ...

گفت‌وگو: صدیقه صباغیان

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار