روایتی از زندگی شهید مدافع حرم «محمدحسین عطری»/ قهرمانها همیشه فریاد نمیزنند
مادر شهید محمدحسین عطری با مرور خاطرات فرزندش، از جوانی میگوید که پول، مقام و رفاه را کنار گذاشت تا در مسیر ایمان، ولایت و دفاع از حرم اهلبیت (ع) قدم بردارد؛ شهیدی که آرزو داشت نعلین آقا را جفت کند، اما پس از شهادتش، دعای رهبر معظم انقلاب بدرقه راهش شد.
گروه استانها دفاعپرس - سمیه اقدامی؛ عظمت دریا مدیون قطرههاست و عظمت ایران مدیون قطره قطره خون شهدا و عظمت شهدا مدیون مادران شهیدپرور است و مصداق فرمایش رهبر معظم انقلاب است که «زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست» مگر میشود یاد شهید را زنده نگه داشت ولی مادران شهدا را تکریم نکرد؟

آرامش، صلح و زندگی و تمام واژههای زیبای امروز را مدیون دستان پاک و احساس ناب مادرانه مادران شهدا هستیم چراکه از دامان مادران شهید است که شهید به معراج میرود.
مادران شهدا، زنان مردآفرینی هستند که همچون حضرتامالبنین (ع) فرزندان خود را در دفاع از جبهه فرستادند؛ رهبر معظم انقلاب در سخنان خود میفرمایند: اگر مادران و همسران شهدا بیصبری نشان میدادند، شوق جهاد در راه خدا و شهادت در دل مردها میخشکید.
اگر رهبر معظم انقلاب «بصیرت در هدف، بصیرت در وسیله، بصیرت در شناخت دشمن، بصیرت در شناخت موانع راه» را لازم میداند، مادران شهدا بصیرترین افرادند و بالاترین مصداق آنانند، مادرانی که فرزندانشان را بهدست خویش راهی جبههها نمودند و پس از شهادتشان نیز گفتند "امانت را به صاحبش بازگرداندیم! فدای سر شهید کربلا!
آنهایی که در این چند سال اخیر برای دفاع از حرم رفتند و از حرم عتبات عالیات دفاع کردند، از حرم حضرت زینب دفاع کردند، اینها از بهترین تعلّقات و شیرینترین تعلّقات خودشان گذشتند، پا گذاشتند روی تعلّقات خودشان و رفتند. اینها همه الگویند؛ جوان احتیاج به الگو دارد و اینها الگوهای زندهی کشور ما و جوانهای ما محسوب میشوند؛ یاد اینها باید زنده بماند. چه کسی یاد اینها را میتواند زنده نگه دارد؟ پدران، مادران، آنهایی که اینها را بزرگ کردند، آن همسری که مدّتی با اینها زندگی کرده. رفتارهای اینها، پایبندیهای اینها، دلبستگیهای دینیشان، دلبستگیهای اجتماعیشان، دلبستگیهای عاطفیشان را شرح بدهند؛ اینها همه درس است. همهی آنچه در خاطرهی شماها از شهیدانتان وجود دارد، درس است؛ اینها باید گفته بشود، اینها باید منتشر بشود، اینها باید مورد استفادهی نسل جوان کشور قرار بگیرد.
کسانی که اهل هنرند، اهل رسانهاند، اهل نگارشند، قلمبهدستند، شاعرند، نقّاشند، هنرمندند این خاطرهها را با زبان هنر بایستی نگه دارند. تعداد شهدای ما زیاد است؛ هر کدام از اینها یک دنیایی هستند، هر کدام از اینها موضوع یک یا چند کار هنری باارزشند؛ دربارهی اینها میشود فیلم ساخت، میشود کتاب نوشت، میشود نقّاشی کرد و اینها را به نسل جوانمان معرّفی کرد؛ و در این راه مجالی دست داد تا پای صحبتهای مادری بنشینیم از جنس آب و آیینه. حاجیه خانم بی بی غلامی مادری ۷۲ ساله که عزیزترین کس وجودی خود را تقدیم بانوی حرم حضرت زینب کبری (س) کرد. دقایقی با او خاطرات را ورق زدیم و اشکها را بدرقه نگاهمان کردیم و فضای وجودیمان عطر آگین شد همانند نام و یاد شهید محمد حسین عطری معروف به آقا مجید.

با نام و یاد محمد حسین عطری دلهای ما عطر و بویی خاص گرفت و در این گپ و گفت صمیمانه حاجیه خانم بی بی غلامی اینگونه از شهید دمشقیاش گفت: زمان بارداری به خاطر برخی مشکلات پزشکی با مشورت دکتر به همراه همسرم تصمیم گرفتیم جنینی را که باردار بودم سقط کنم پیش دکتر رفتیم و دکتر برای این کار دستور تزریق آمپولی را صادر کرد، اما در کمال تعجب پس از تزریق اتفاقی نیفتاد و بچه سالم ماند وقتی به دکتر مراجعه کردیم با تعجب فراوان گفت این آمپول که تزریق کردی خیلی قوی بود چطور جنینات سالم مانده؟! دوباره داروی دیگری تجویز کرد استفاده کردم، اما باز هم کارگر نشد و جنینم زنده ماند. در همین گیر و دار شبی در عالم رویا دیدم که روز عاشورا است و من با پسربچهای به آغوش در هیئت عزاداران سیدالشهدا مشغول نوحه و گریهام و به همراه دیگر عزاداران در حال وارد شدن به خیمه عزای امام حسین (ع) هستم وقتی بیدار شدم از اثر نکردن داروها بر جنینم و آنچه در خواب دیده بودم بر من یقین شد که اراده خداوند بر زنده ماندن فرزندم قرار گرفته و این فرزند متعلق به کاروان امام حسین (ع) است.
با همسرم صحبت کردم و تصمیم گرفتیم به هر شکل که شده او را نگه داریم. فرزند که به دنیا آمد همانطور که در خواب دیده بودم پسر بود لذا به احترام همان خواب نام او را محمد حسین گذاشتیم محمد حسین عطری! البته بعد از تولد در خانه او را مجید صدا میزدیم. مجید واقعا بچه پر برکتی بود و رزقش را همراه خودش آورد فقط دو ماه بعد از تولدش صاحبخانه شدیم چند ماه بعد پدرش که نظامی بود به خاطر یک ماموریت پول بسیار خوبی نصیبش شد و زندگی ما حسابی تکان خورد هنوز مجید به سن مدرسه نرسیده بود که پدرش بازنشسته شد ما هم از تهران به رشت برگشتیم و در حمیدیان ساکن شدیم مجید از همان دوران کم سن و سال وارد بسیج و پایگاه شد تا کلاس پنجم در مدرسه محمدعلی فلاح و دبیرستان را در مدرسه ابوریحان پشت سر گذاشت، چون رشتهاش ریاضی فیزیک بود و در درسش بسیار موفق با دوستان فامیل ریاضی کار میکرد.
مجید بچه درسخوان و باهوشی بود. در این زمینه هیچ مشکلی با او نداشتیم و نمرههای او عموما بالا بود. یکبار چند روز مانده به امتحان دیدم مجید مشغول درس خواندن است، اما از کتاب درسیاش خبری نیست! جزوهای دستنویس را در دست گرفته و کل روز را به آن مشغول است. فکر کردم یا کتابش را گم کرده و یا بلایی سر کتاب آمده. از او پرسیدم: پسرم! تو مگه کتاب نداری؟! چرا همش داری از دفتر درس میخونی؟ مجید گفت: مامان! یک دوستی دارم که مامانش فوت کرده و باباش ازدواج کرده. زن باباش باهاش مهربان نیست. دوست نداره درس بخونه و دوست داره بره کارگری کنه تا پول در بیاره رفیقم دیروز به من گفت که زن باباش کتاب درسیش رو مخفی کرده و بهش نمیده! من هم نکات مهم کتاب رو توی دفترم نوشتم و کتاب رو دادم به رفیقم. من حالا یکی دو نمره کمتر بگیرم خیلی مهم نیست، اما اگه اون کتاب نداشته باشه ممکنه تجدید بیاره و رفوزه بشه.
خیلی آرام بود. حقیقتا از کوچکی تا شهادتش من نه دیدم و نه شنیدم که با کسی دعوا کرده باشد. همه را دوست داشت و بسیار مهربان بود. واقعا آزارش به مورچه هم نمیرسید. توی خانه وقتی متوجه وقتی مورچه سمت ما میآمد با دست آنها را کنار میزدیم، اما اگر این صحنه را مجید میدید سریع به حرف میآمد و میگفت: چرا اینها رو اذیت میکنید؟ اینها که متوجه نیستن اینجا خونه ماست. اینها که مواظب باش با دست میزنی یه بار نمیرن!
مجید زیاد اهل صحبت کردن نبود و بین آشنایان به کم حرفی معروف بود. حتی یک بار مدیران مدرسه مرا صدا زدند. خیال میکردند پسرم دچار افسردگی شده! مجید خودش میگفت: آدم زیاد صحبت بکنه به غیبت و تهمت و اینها میفته! حدیث از ائمه داریم که انسان نباید زیاد صحبت کنه و باید، کم و در حد ضرورت حرف بزنه.
خیلی با حیا بود. پسر و عروس بزرگم ۱۱ سال در همان خانه ما و در اتاقی جداگانه با ما زندگی میکردند، مجید در این سالها نه تنها بیرون از منزل و در خانه آشنایان و فامیل بلکه حتی در منزل خودمان و پیش خانم برادرش نیز یکبار هم لباس آستین کوتاه نپوشید! حتی هیچ وقت خانم برادرش که دختر خالهاش هم بود را به اسم صدا نکرد و او را زن داداش خطاب میکرد!
مجید هر از چند گاهی برایم تماس میگرفت و حال و احوال میکرد. یک بار یادم نیست سر چه موضوعی ناراحت و عصبانی بودم. یکی دو بار زنگ زد و جواب ندادم. بار سوم که زنگ زد، دیگر طاقت نیاوردم و گوشی را برداشتم. سلام و علیک کرد و احوال پرسی. حسابی مزاح کرد تا اینکه ناراحتی و عصبانیت به کلی از ذهنم رفت. مدتی بعد که مرخصی آمد به خانه ما، با خنده و شوخی گفت: مامان! اون روز میدونستم ناراحتی که تلفن رو جواب نمیدی! اما اشکال نداره یه روزی یادت میاد و پشیمان میشی. یه روزی میاد که دوست داری صدای من رو بشنوی، اما نمیتونی! من ناراحت شدم و احساس کردم میخواهد خودش را برای من شیرین کند! گفتم:خودت رو لوس نکن. من باید این حرفها را برای تو بزنم نه تو برای من! اما حرفش درست بود و آن روزها رسید. الان که یاد آن حرفها میافتم دلم آتش میگیرد.

مجید از همان کودکی دل بزرگی داشت و حواسش به دور و برش بود. از پول توجیبی و خوراکیهای خود به همکلاسیهایی که از نظر مادی ضعیف بودند، کمک میکرد. لقمهای که برایش میدادم را بین دوستانش تقسیم میکرد. به من میگفت: مامان! یه چند تا لقمه بیشتر بده تا اگه خواستم به بچهها بدم، داشته باشم. هنگام تحویل سال و ایام نوروز لباس نو تازه نمیپوشید و میگفت بچههایی که لباس نو ندارند با دیدن لباس نوی من غصه میخورن! همان لباسهای کهنهش را اتو میکشید و میپوشید! بارها پیش آمده بود از آشنایان نزدیکان شنیدم که فلان مشکل برایمان پیش آمد و مجید آن را حل کرد، اما هیچکدام آنها را برای من که مادرش بودم هم تعریف نکرد. مثلا میخواستند برق یکی از همسایگان را به علت بدهی قطع کنند بدون اینکه به کسی حرفی بزند فیش برقش را گرفته و پرداخت کرده بود!
ایام نوجوانی مجید بود. یک روز بارانی، با دستانی پر از مجسمههای گچی کوچک و بزرگ وارد خانه شد. گفتم:پسرم! آخه تو دیگه بزرگ شدی. این مجسمه گربه و پرنده چیه خریدی آوردی خونه؟ مگه تاجر مجسمههای گچی شدی؟ چرا پولت رو حیف و میل میکنی؟! جواب داد:مامان! دیدم پیرمردی توی این سرما، زیر بارون نشسته و داره اینها رو میفروشه. خیلی داشت اذیت میشد. من هم همه رو ازش خریدم تا راحت بره خونه پیش خانوادهاش!
بعد از پایان سربازی دوباره شروع کرد به مرور درس. میخواست در رشتهای خوب در دانشگاه قبول شود. دانشگاه یزد، در رشته رایانه، دبیری ریاضی، دانشگاه ارتش و دانشگاه امام حسین (ع) قبول شده بود، اما خودش دانشگاه امام حسین (ع) پاسداری را انتخاب کرد و در آنجا شروع به تحصیل نمود. مجید در آزمون استخدامی بانک هم پذیرفته شده بود.
من و برخی دیگر از اقوام اصرار داشتیم که به بانک برود. اما او که آن زمان ۶ ماهی از حضورش در دانشگاه امام حسین (ع) میگذشت میگفت: اینجا برای من هزینه شده و نمیشه که رها کنم و بروم.

برادرم گفت: من تمام هزینهها را تقبل میکنم تو برو بانک! اما محمدحسین قبول نکرد. من را در آغوش گرفت و گفت: مامان جان! هر جا شما دوست داشته باشی من همونجا میرم، اما دوست ندارم همش با پول، سر و کار داشته باشم. پول آدم رو وسوسه میکنه؛ پول از همه کس به آدم نزدیکتر میشه ولی آدم رو فاسد میکنه! وقتی ما اصرار کردیم گفت:در خواب دیدم در صف نماز جماعتی هستیم که سیدی بزرگوار امام جماعتش بود. نمازگزاران لباس سبز بر تن داشتند. آن سید با اشاره به لباس سپاه من را به عضویت در سپاه تشویق نمودند.
مجید قصد ازدواج با یک دختر خانم طلبه را داشت و میگفت: میخواهم همسرم طلبه باشد و بتواند در هنگام ماموریت رفتنهای من دوریم را تحمل و زندگی را اداره کند. آقا مجید با بانوی طلبه صفورا پوراصغر که اهل شهرستان لنگرود بود و در حوزه علمیه رودسر درس میخواند در روز جمعه ۱۹ بهمن ماه ۱۳۸۰ که مصادف با روز دحو الارض بود عقد کرد و در آذر ماه ۱۳۸۱ زندگی ساده و بیآلایش خود را به صورت رسمی در قم آغاز کرد.

آقا مجید صبح روز عقد دعای ندبه خواند و برای ظهور آقا امام زمان (عج) و تعجیل در فرجش اشک ریخت. از آقا خواست زندگیش امام زمان پسند باشد عصر آن روز عقد جاری شد. مدتی بعد از شروع زندگی مشترک، بنا برحکمت الهی اولین فرزندشان به تشخیص پزشک سقط شد و آقا مجید برای تولد فرزندی صالح و سالم نذر کرد که گوسفندی را قربانی و به مسجد جمکران دادند تا بین مستمندان توزیع شود.
فرزند اولشان به نام زهرا خانم در ۱۴ تیر ۱۳۸۴ به دنیا آمد و آقا مجید آنقدر خوشحال بود که بعد از تولد زهرا خانم در گوشه راست و چپ دخترش اذان و اقامه گفت. فرزند دومش آقا محمد مهدی هم شش ماه قبل از شهادتش در اول آبان سال ۱۳۹۱ متولد شد.
وقتی پسرم در سپاه شاغل شد، معمولا روزهای اول ماه، دیر به خانه میآمد. بعدا فهمیدم که همراه چند نفر از رفیقایش، همین که حقوقشان واریز میشد، اول برای چند خانواده فقیری که از قبل شناسایی کرده بودند، وسایل و مایحتاج زندگی خریداری میکردند و به آنها میرساندند سپس به خانه میآمدند! دختر مجید که به نه ماهگی رسید، به خاطر تغییر شرایط کاری، پسرم و خانوادهاش از پیش ما به تهران رفته و آنجا خانهای اجاره کردند.
مدتی از رفتن آنها گذشته بود که مامور پست نامهای آورد خانه ما؛ نامه را که باز کردم دیدم از کمیته امداد ارسال شده. آن موقع تازه چند ماهی نشده بود که حقوق مجید وصل شده بود. آن هم خیلی کم. با خواندن نامه متوجه شدم مجید، سرپرستی یک یتیم را بر عهده گرفته و از او پشتیبانی مالی میکند!
وقتی فهمید من مطلع شدم ناراحت شد و گفت: مامان چرا نامههای من رو باز کردی؟! بعد هم نامه رو برایش خواندم. انفاق مجید تنها به شهر رشت محدود نبود و بعد از رفتن به قم ادامه داشت.
آقا مجید متولد هشتم مرداد ۱۳۵۵ بود. ایام دفاع مقدس خیلی دوست داشت به جبهه برود. برادر بزرگترش وقتی از جبهه بر میگشت خیلی به او احترام میگذاشت و میگفت: خوش به حال داداش ای کاش سن و سال من هم یکم بیشتر بود و میتونستم برم جبهه. اما آقا مجید سن و سالش اجازه نمیداد که جهاد در جنگ تحمیلی را تجربه کند. به هر فیلمی با موضوع شهدا علاقه داشت. هر چیزی که ارتباطی با شهدا و دفاع مقدس داشت محبوب آقا مجید بود.

یادم است که یکبار چشم به تلویزیون دوخته بود و اصلا متوجه اطراف و اطرافیان نبود. قسمتی از فیلم خداحافظ رفیق بود که شهدا با موتور داخل شهر میچرخیدند توی فیلم یکی از آن شهدا به خواب همسرش آمده بود و برایش شعر میخواند امشب شب مهتاب حبیبم رو میخوام، آقا مجید رو به همسرش میگفت: فیلم رو نگاه کن و ببین اون دو نفر من و توییم.
مجید بسیار متواضع بود. خیلی از مسولیتها، تواناییها و هنرهایش را بروز نمیداد. حتی بعضی از اقوام نمیدانستند که مجید شاعر و ورزشکار است اصلا خالصانه کار را فقط برای رضای خدا انجام میداد و عنوان نمیکرد و با تواضعش عملا مربی اخلاق برای همه بود.
هیچوقت از من پول تو جیبی نمیگرفت وقتی که خواب بود یواشکی توی جیبش پول میگذاشتم برای خودش چیزی نمیخرید برایم سوال بود که پولش را چه میکند یک بار از او پرسیدم گفت: مادر جان! سوال نکن همین قدر بدون که دادم به یه بنده خدایی. سال آخر دبیرستان با پولی که پدرش به او داده بود کاپشن مشکی خیلی مرغوبی برای خودش خرید، اما اون را به تن نمیکرد و خبری هم از کاپشن نبود. پرسیدم کاپشن رو چه کار کردی؟! گفت: دادم به یکی که احتیاج داشت. چند روز بعد از طرف بسیج به مجید یک اورکت نظامی هدیه دادن اون رو به رنگ همون کاپشن رنگ کرده بود و میپوشید گفتم: مجید جان!ای کاش اون کاپشن که جنسش خوب بود رو خودت برمیداشتی و این اورکت رو به رفیقت میدادی جواب داد: خدا رو شکر که جنس خوب به کسی رسید که بهش نیاز داشت برای من همین اورکت خوبه.
بعد از ازدواج هم همین روحیه را حفظ کرد ازدواج و خرجهای زندگی مشترک نه تنها از انفاق و کمکهای مالی او به مستمندان کم نکرد بلکه انگیزهاش در این راه بیشتر هم شد. انفاق، صدقه و کمک به مستمندان جز جدا نشدنی زندگی شهید عطری بود و برایش برنامه داشت. همسرش میگفت: در خانه دو تا صندوق صدقات داشتیم. یکی به نیت سلامتی امام زمان و دیگری به نیت سلامتی خانواده. هر از چندگاهی که صندوقها پر میشد پولش را میبرد جمکران تا برای نیازمندان هزینه شود. نیت داشت با پول صدقه صندوق امام زمان (عج) گوسفندی خریداری شده و بین نیازمندان تقسیم شود. یک بار هم برای سلامتی زهرا و پسرش محمد مهدی و صالح شدن آنها نذر کرده بود که گوسفندی قربانی کند. پول گوسفند را داد جمکران.
حقیقت این بود که مجید با رفتا، اخلاق، توکل و ایمانش استاد و مربی خوبی نه تنها برای بچهها که حتی برای بزرگترها هم بود. هیچ وقت از اینکه چه کاره هست و چه مسئولیتهایی دارد برای خانواده یک کلمه هم حرفی نمیزد. من که مادرش بودم نمیدانستم در سپاه چه کار میکند.
یک روز از او پرسیدم توی سپاه چه کار میکنی؟! گفت: تو واقعا نمیدونی من اونجا شاگرد شوفرم و کمک راننده هستم و دستمال گردنم هست و ماشینا را تمیز میکنم. پرسیدم: درجهات چیه؟ جواب داد: من که درجه ندارم همینجوری داریم خدمت میکنیم. روز دیگر برادرزادهاش پرسید: عمو جان به من بگو من به کسی نمیگم تو توی سپاه چیکار میکنی؟! شهید عطری خیلی جدی جواب داد من قسمت ترابری هستم رانندگی و تعمیر موتور.
شیفته مقام معظم رهبری بود و به او عشق میورزید. میگفت: رهبری ایشان باعث شده که علیرغم این همه ناامنی حاکم بر منطقه ایران دارای امنیت و ثبات باشد. در بحثهای سیاسی و اعتقادی وقتی صحبت به رهبر انقلاب میرسید آنقدر محکم و غیرتمندانه از ایشان دفاع میکرد که کسی پیش او جرات کوچکترین جسارتی به آقا نداشت. سر بحث آقا کوتاه نمیآمد و به اصطلاح اینگونه نبود که مثلا کمی هم نرمش به خرج دهد تا شخص مخاطبش را جذب کند. بعد از فتنه ۸۸ نه تنها فتنهگران بلکه ساکتین فتنه را هم ملامت میکرد.
یک روز که تصویر حضرت آقا از تلویزیون پخش میشد رو به من کرد و گفت آرزوم اینه توفیق بشه یه روز هم که شده خادمی آقا رو بکنم نعلینش رو جفت کنم و بهشون خدمت کنم؛ مجید هیچ وقت توفیق زیارت آقا رو پیدا نکرد، اما بعد از شهادتش به واسطه او ما را به زیارت امام خامنهای بردند. من همونجا از اشتیاق مجید برای زیارت ایشان صحبت کردم حضرت آقا هم ابراز لطف و محبت کردن و برای مجید دعا کردند.
مجید قبل از ازدواج که در رشت پیش ما بود به خاطر وضع بد پوشش و حجاب برخی از مردم خیلی ناراحت بود و اذیت میشد. خصوصا در ایام نزدیک به عید و یا تعطیلات دیگر که عموما شهر شلوغتر و وضع حجاب بدتر است مجید هم بیشتر ناراحت بود و تا حد ممکن خود را از مکانهای شلوغ دور نگه میداشت. حتی بعضی اوقات برای دور ماندن از فضای بدحجابی و ناهنجاری بعضی از خیابانهای رشت مسیر خود را چندین برابر دور میکرد تا چشمش به نامحرم و بیحجابها نیفتد. عید هیچ سالی روز سیزده از خانه بیرون نرفت یا چند روز قبل از آن و یا چند روز بعد از آن همسر و بچههایش را برای تفریح به بیرون میبرد.
در زندگی به احکام مالی اسلام خیلی اهمیت میداد و مواظب بود که مال حرامی وارد زندگی نشود. درباره سود بانکی و ربا خیلی سختگیر بود. نیمه شعبان را به عنوان روز خمسیش قرار داده بود و میگفت این روز برکت داره هر سال نیمه شعبان نه تنها خمس پولش را محاسبه و پرداخت میکرد بلکه تک تک وسایل و خوراکیهای داخل منزلش را هم روی کاغذ مینوشت و خمسش را میداد.
عید سال ۱۳۹۲ آمد خانه ما اخبار داشت خبر جنایت تکفیریهای در سوریه را پخش میکرد. مجید که با دقت اخبار را دنبال میکرد از شدت خشم و ناراحتی صورتش سرخ شده بود. او عاشق اهل بیت بود و روی آنها غیرت داشت. رو به من کرد و گفت: مامان ببین چی جسور شدن؟! توی دمشق نزدیک حرم خانم حضرت زینب (س) شدند و میخواهند به حرم خانم جسارت کنند.
من پیگیر اخبار سوریه بودم. فکر نمیکردم از ایران کسی برای مقابله با تکفیریها به سوریه اعزام شود. آخر فروردین ۱۳۹۲ زنگ زد و گفت مامان قراره سه ماه بروم کردستان ماموریت بعد به همه برادرها، خواهر و پدرخانومش زنگ زد و حلالیت گرفت. سفارشهای خودش رو به آنها گفت و رفت برای سوریه و تا شهادتش ما نمیدانستیم که مجید سوریه است به خاطر نوع شغلش هرگز از ماموریتهایش چیزی به ما نمیگفت چند وقت بعد به سوریه اعزام شد و در ۱۴ خرداد ۱۳۹۲ به عنوان دومین شهید مدافع حرم استان گیلان به شهادت رسید و از شهد شیرین شهادت سیراب شد؛ و به ما خبر رسید مجید مهمان حضرت زینب (س) شد.

روزهایی که مرخصی میآمد رشت شبها دور هم بودیم بعد از شام من و مجید و همسرش در اتاق با هم خلوت میکردیم و درد دل میکردیم و خنده و شوخی... هیچ وقت جلوی من و پدرش پایش را دراز نکرد هر جای مناسب و خلوت میدید مثل وقت نماز یا زمانی که روی مبل مینشستم یا حتی در خواب پای مرا میبوسید. میگفتم این کار را نکن من خجالت میکشم. میگفت: میخواهم از برادرها و خواهرم جلو بیفتم و زودتر به بهشت برسم.
آخرین باری که مرخصی آمده بود شبش تا دیر وقت با همسرش با من خنده و شوخی میکرد. من گفتم: پسر برو بگیر بخواب نماز صبح نمیتونیم بیدار بشیم و نمازمون قضا میشهها مجید گفت: نترس من خودم بیدارت میکنم. باز هم به خنده و شوخیهایش ادامه داد. برایم عجیب بود گفت: مامان! اصلا من میخوایم امشب مثل قدیما بچه کوچولوی تو بشم و امشب پیش تو بخوابم آن شب آخرین شبی بود که پسرم را دیدم؛ الان که برخی اوقات فکر میکنم احساسم این است که آن شب میخواست با زبان بیزبانی از من خداحافظی کرده و مرا متوجه کند که این دیدار آخر است فردایش به قم برگشتند.
برای زیارت حضرت معصومه و دیدار با مجید، همسرش و بچهها به قم رفته بودم. در مسیر حرم، نمایشگاهی از کتابها و تصاویر شهدا برپا شده بود. با مجید و بچهها رفتیم که از این نمایشگاه هم بازدیدی کنیم. وسط نمایشگاه، تلویزیونی بزرگ نصب کرده بودند و مصاحبه مادر دانشمند هستهای شهید احمدی روشن در حال پخش بود. آن مادر با وقار، با صلابت عجیبی از شهیدش به آرمانهای انقلاب و مقام معظم رهبری صحبت میکرد. برای آدم خطبه با صلابت حضرت زینب (س) و صبر حضرتام البنین را جلوه گر میساخت. مجید محو تماشای مصاحبه شده بود. وقتی تمام شد آرام به شانهام زد و گفت: مامان! یه روزی هم تو باید همین جوری صحبت کنی!.
مجید پس از شهادت آنقدر صورتش زیبا، شاداب و نورانی شده بود که انگار خوابیده! صورتش برق میزد و یک خراش هم نداشت! اما یک تغییر پیدا کرده بود. مجیدی که هرگز پیش هیچ خانم نامحرم و حتی اقوام نزدیک از روی حیا هرگز لباس آستین کوتاه بر تن نمیکرد، کفنش باز و دستان و سینهاش مشخص بود. آنقدر آرام بود که من شک کردم شاید پسرم زنده باشد! شاید برخی بگویند مادران شهدا خرافاتی هستند، اما در آن لحظه دیدم که مجید یک چشمش باز است و دارد مرا نگاه میکند! صورتش در نگاهم آنقدر زنده بود که حتی گوشم را روی قلبش گذاشتم تا شاید ضربانش را بشنوم! اما مجید پرواز کرده بود و به آرزویش رسیده بود.
یاد جملهاش افتادم که به من گفته بود: مامان! تو چهار تا پسر داری نمیخوای یکیش رو در راه خدا بدی؟! من گفتم هر چهار تا پسرم فدای راه خدا! حالا مجیدم فدای حضرت زینب شده بود. پسر شش ماهاش را کنارش قرار دادم و به یاد حضرت علی اصغر امام حسین (ع) صورت و پیشانیش را بوسیدم چشمش را بستم و با او وعده دیدار به قیامت گذاشتم.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما


