باشگاه افسران سنندج؛ روایت ایثار و مقاومت سالهای نهچندان دور این سرزمین
باشگاه افسران سابق سنندج و باغ موزه فعلی دفاعمقدس و مقاومت کُردستان، میراثدار تاریخ پر فراز و نشیب دیار همیشه سرفراز سنندج، از روزهای پر التهاب بنای شهر جدید سنندج و قلعه تاریخی زیبای آن در دوران صفوی، تا استقرار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاعمقدس و مقاومت امروز، گویای سالها افتخار و غرور و ایثار و مقاومت مردمان این سرزمین است، که بر آن شدیم در متنی روایتگر بیست و دو روز مقاومت رادمردانه انسانهای پاکی باشیم، که تاریخ نه چندان دور چهار دهه گذشته این مکان ارزشمند را رقم زدهاند.
به گزارش خبرگزاری دفاعپرس از کردستان، باشگاه افسران سابق سنندج و باغ موزه فعلی دفاعمقدس و مقاومت کُردستان، میراثدار تاریخ پر فراز و نشیب دیار همیشه سرفراز سنندج، از روزهای پر التهاب بنای شهر جدید سنندج و قلعه تاریخی زیبای آن در دوران صفوی، تا استقرار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاعمقدس و مقاومت امروز، گویای سالها افتخار و غرور و ایثار و مقاومت مردمان این سرزمین است، که بر آن شدیم در متنی روایتگر بیست و دو روز مقاومت رادمردانه انسانهای پاکی باشیم، که تاریخ نه چندان دور چهار دهه گذشته این مکان ارزشمند را رقم زدهاند.
کُردستان: سرزمین مجاهدتهای خاموش؛
«کُردستان سرزمین فداکاریهای بزرگ و دیار هنر و فرهنگ است. سرزمین صفا و وفاداری. سرزمین مردم با وفایی که در حساسترین سالهای عمر این نظام و این کشور، با مردانگی و رشادت خود توطئههایی بزرگ را خنثی کردند.
سرزمین مردم با رشادت و با رشد عقلی و آگاهی، که توطئههای دشمنان را در لحظات حساس تشخیص دادند و با فداکاری خود فتنههای بزرگ را خاموش کردند، پیش از آن که آن فتنهها بتوانند به هدفهای شوم خود نائل شوند. این مجاهدتها هیچگاه از یاد ملت ایران نخواهد رفت.
کُردستان در تاریخ انقلاب اسلامی، نشان افتخاری را با خود حمل میکند که در کمتر استانی نظیر آن را میشود دید.
عزیزان من، برادران و خواهران من، در فجر پیروزی انقلاب اسلامی کسانی به دنبال این بودند که در کشور جنگ داخلی درست کنند و برادر کشی به راه بیندازند.
ستمگران جهانی از این که یک قدرت مستقل و متکی به دین و ایمان مذهبی در این منطقه سر بلند کند وحشت میکردند و سراسیمه بودند؛ لذا همه نیروهای خود و همه توان سخت و نرم خود را به میدان آوردند تا شاید بتوانند این مولود تازه پا به هستی گذاشته را در همان اولین قدمها نابود کنند و از بین ببرند.
مردم کُرد در این استان امتحان خوبی را در این رویارویی بزرگ از خودشان نشان دادهاند. من کردستان را از نزدیک دیدهام و در روزهای محنت و سختی عظمت ایستادگی این مردم را با چشم خود مشاهده کردهام.
آنچه من از کُردستان میگویم، بسیاری مربوط به دانستهها و اطلاعات شخصی خود من است، که آن را از نزدیک مشاهده کردهام.
یاد شهید کاوه، یاد شهید صیاد، یاد متوسلیان، یاد ناصر کاظمی، یاد احمد کاظمی، و یاد شهید بروجردی، این جوانانی که عمری را در این خطه گذراندند و جانشان را کف دست گرفتند، در یاد مردم این استان زنده است.
خدا را سپاسگزاریم که دشمن نتوانست به مقاصد خود برسد». (امام خامنهای "مُدَّظِلُّهُالعالی")

در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹، کمتر از ۵۰ نفر از نیروی با اعتقاد و با ایمان در باشگاه افسران سنندج، مقابل ۲۰۰۰ نفر ضد انقلاب و تجزیه طلب ایستادند.
صبح تا شب به سمت باشگاه افسران آتش ریخته میشد و شب هنگام نیر شروع به تبلیغات روانی میکردند، که «بیایید تسلیم شوید، امشب شب پایانی شماست و میآییم شما را سر میبُریم».
باشگاه افسران، نماد ایستادگی این جوانان پر شور و انقلابی در مقابل ضد انقلاب بود. تعدادی پاسدار، ارتشی و پیشمرگ مسلمان کُرد.
این نیروها با دیدن تصرف سنندج توسط ضد انقلاب، به دلیل اشراف باشگاه افسران به منطقه، در آنجا مستقر شدند و دفاعشان را از این نقطه شروع کردند.
نیروهای ضد انقلاب، از گروهکهای: کومله، دموکرات، چریکهای فدایی خلق، اقلیت، اکثریت، پیکار، رنجبران، و دهها گروه دیگر که در آن زمان در شهر سنندج مقر داشتند، کنار هم قرار گرفتند تا باشگاه افسران را از دست رزمندگان انقلابی خارج سازند.
راه امداد رسانی بسته شده بود. آب و برق را قطع کردند و آذوقه و حتی دارو برای مداوای مجروحان وجود نداشت.
پیکر شهدا در این پایگاه غریبانه مانده و امکانات به حداقل رسیده بود، در حالی که فاصله رزمندگان با یگان پشتیبانی کننده حدود ۲۰۰۰ متر بیشتر نبود.
دشمن چنان این مسیر را اشغال کرده بود که نیروهای پشتیبانی کننده نمیتوانستند به مدافعان کمک برسانند یا آنان را از محاصره در بیاورند.
فرودگاه و پادگان ارتش در بیرون شهر سنندج قرار داشتند، ولی باشگاه افسران درون قلب شهر و در محاصره عناصر ضد انقلاب بود.
طی دوران محاصره باشگاه افسران، چند بار برای یاری رساندن به مدافعان این مقر عملیات انجام شد و تعدادی از نیروهای خودی توانستند خود را به باشگاه برسانند، اما آنان نیز به جمع محاصره شدگان افزوده شدند.
در چنین شرایطی نیروهایی به فرماندهی شهیدان «محمد بروجردی» و «علی صیاد شیرازی» و همچنین گروههای پراکنده دیگر، از ضلعهای مختلف شهر وارد فرودگاه و پادگان سنندج شدند.

بعد از طراحی عملیات، با هدف رهایی نیروهای حاضر در باشگاه افسران از محاصره و پاکسازی مناطق مختلف شهر از وجود ضد انقلاب، عملیات گستردهای آغاز شد.
محورهای عملیاتی به فرماندهی شهید «علی صیاد شیرازی» از سمت پادگان ارتش و شهید «محمد بروجردی» از سمت فرودگاه و برادر «رحیم صفوی» از محور گردنه صلواتآباد، وارد عمل شدند.
عملیات گستردهای انجام شد و رزمندگان در سه محور عملیات شهری، با جنگ حدود بیست روزه، موفق شدند ضد انقلاب را از سنندج بیرون برانند.
در تداوم این عملیات باشگاه افسران از محاصره خارج شد و رزمندگان موفق شدند وارد این مقر شوند.
بعد از پایان محاصره، شهدای غیر بومی باشگاه را به شهرهایشان منتقل کردند و پیکر شهیدان «عدنان مردوحی» از پیشمرگان مسلمان کُرد (اهل بوریدر مریوان) و «محمد رشید احمدی» درجه دار ارتش جمهوری اسلامی (اهل هویه سنندج)، که جزو مدافعین باشگاه افسران بودند، در همان مکان و در شرایط سخت آن روزها به خاک سپرده شدند.
بعد از این که باشگاه افسران سنندج از محاصره ضد انقلاب خارج شد، به خواست خانواده این دو شهید، پیکرهای این شهدا در مقتل آنها باقی ماند و بعدها پنج شهید گمنام نیز در کنار این عزیزان به خاک سپرده شدند.
هم اکنون این مکان، یکی از نقاط حماسی شهر تاریخی سنندج و یادمان مقاومت و پایمردی در دیار کردستان است.
باشگاه افسران، در بلندترین نقطه در وسط شهر سنندج قرار دارد، که به سایر نقاط شهر مانند: بازار، پادگان، رادیو و تلویزیون، استانداری، محلهها و خیابانها، میادین اصلی و مسجد جامع مشرف بود و مناسبترین محل برای دیدهبانی کل شهر و ابتدای راههای سنندج به کامیاران، سنندج به قروه و سنندج به سقز محسوب میشد.

این محل که با مساحتی مناسب، تقریباً بر سه چهارم شهر سنندج مسلط بود، از سمت شرق در جوار میدان انقلاب و خیابان فردوسی و از طرف شمال و غرب در زاویه خیابان امام خمینی (ره) و از طرف جنوب در امتداد خیابان ناصر خسرو واقع شده است.
در گذشته، باشگاه افسران مرکز رفاهی و تفریحی عناصر بلندپایه نظامی مستقر در شهر سنندج بود.
باشگاه افسران چه قبل از زمانی که به مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبدیل شود و چه بعد از آن که مجدداً به ارتش جمهوری اسلامی تحویل شد، همواره در امنیت شهر و تضعیف حاکمیت گروههای مسلح غیر قانونی، نقش تعیین کنندهای ایفا نموده است.
شهید «مصطفی طیاره» یکی فرماندهان شهید غرب کشور، درباره روزهای محاصره باشگاه افسران سنندج نوشته است:
«از روز دوم، گرسنگی بر آنها چیره شده بود. حتی آب آن جا را قطع کرده بودند. به دلیل تیراندازی مداوم و شدید ضد انقلاب، حتی قادر نبودند که به دستشویی بروند و مجبور بودند در همان سنگر یا در یک قدمی آن جا قضای حاجت کنند.
به طور کلی، در وضع اسفناکی به سر میبردند، تکههای نان خشک را میخوردند و در همان جا دفاع میکردند.
هیچ گونه رفت و آمد زمینی ممکن نبود، مگر به صورت محدود و ناشناس. حتی تمام در و پنجرهها با کیسه شن حفاظت میشدند.
هر لحظه بیم سقوط باشگاه میرفت، پیکر چند نفر که شهید شده بودند تخلیه نشده بود و این امر روحیه همگی را خراب کرده بود.
مقاومت محاصره شدگان شکسته نشد و با وجود شهادت پی در پی چهار مجروح که به ناچار شبانه در محوطه باشگاه به خاک سپرده شدند، تا پاکسازی کامل شهر به دست همرزمان و شکسته شدن محاصره سرفرازانه ایستادگی کردند.

به این ترتیب باشگاه افسران، بزرگترین سمیل مقاومت سنندج شد. ۲۲ روز نبرد خونین بین عناصر مسلح تجزیه طلب و رزمندگان مدافع انقلاب اسلامی در سنندج، از ۴ اردیبهشت تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۹، از مهمترین رویدادهای غرب کشور و باشگاه افسران سنندج است.
پایداری رزمندگان ارتشی و سپاهی در این مکان، از حوادث به یادمانی انقلاب و مبارزه با ضد انقلاب محسوب میشود.
وضعیت در باشگاه افسران بسیار اسفناک و بغرنج بود. برای زخمیها هیچ امکانات دارویی نبود. تعدادی از شهدا را که در یکی از اتاقهای باشگاه افسران نگهداری میشدند، لای ملحفه پیچیده بودند و بقیه را بدون این که در ملحفه یا چیزی پیچیده شوند، غرق در خون بودند.
چون شهدا سه چهار روز در آن اتاق نگهداری شده بودند، احتمال میرفت با گرمی هوا بقیه بچهها را اذیت کنند.
یک درجهدار راننده تانک از گروه زرهی همدان با یک دژبان لشکر ۲۸ پیش بچهها آمدند و قرار شد که شهدا را به رسم امانت به خاک بسپارند. همین کار را هم کردند.
باشگاه افسران هیچ آبی برای آشامیدن نداشت و بچهها نمیدانستند که آذوقه را از کجا تامین کنند.
یکی از بچهها گفت بروم سیم تلفن را وصل کنم که چه امکانانی میخواهیم، همین که رفت تک تیرانداز دشمن او را نشانه رفت، به زمین افتاد و در حالی که یا حسین یا حسین میگفت، شهید شد.
در جایی که او تیر خورد و شهید شد، چشمه آبی پیداشد که تا بعد از محاصره باشگاه و چند ماه بعد از آن بچهها از همین آب چشمه استفاده میکردند.
مقاومت ما با وجود کمبود لوازم و وسایل مورد نیاز ادامه داشت. در باشگاه افسران، پزشک و دارو وجود نداشت. یکی از زخمیها، سرباز و اهل تبریز بود. از ناحیه گردن و صورت زخمی شده بود.
سرباز دیگری از ناحیه دستها و سینه مجروح شده بود و پاسداری اهل قم که جراحات سطحی برداشته بود. هیچ کاری از دستمان برنمیآمد و فقط روی زخمهایشان را با پارچهای که در دسترس بود بستیم و نظارهشان میکردیم.

این بچهها هنگامی که متوجه شدند ما حداکثر کاری را که توانستهایم برایشان انجام دادهایم، مردانه و ایثارگرانه دردشان را تحمل میکردند و فریادهایشان را به درون میریختند و برای جلوگیری از تضعیف روحیه بقیه سکوت کرده بودند.
زخمهای خون چکان آنها چیزی نبود که بتوان با سکوت آن را از دیگران مخفی کرد. موضوع را به پادگان ارتش اطلاع دادیم و خواستیم که هر چه زودتر بیایند و افراد زخمی را ببرند، ولی در جوابمان باز هم گفتند صبر کنید.
مهاجمین برای به زانو در آوردن مدافعان باشگاه افسران، ضمن تبلیغات بی وقفه رادیویی، با اجرای آتش سلاحهای مختلف سعی میکردند تا روحیه افراد را تخریب کنند.
برنامه رادیویی از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۴ بعدازظهر، توسط بلندگوهایی که در مکانهای معلوم دور تا دور باشگاه چیده شده بود، پخش میشد.
در این برنامه هشت ساعته، دهها گروه و سازمان و حزب برنامه اجرا میکردند. هر کدامشان، ساعات به خصوصی را به خود اختصاص داده بودند. مثلاً حزب دموکرات که شروع کننده برنامه بود، یک ساعت و نیم وقت داشت، تا گروهی که فقط ده دقیقه یا یک ربع وقت برایش باقی میماند.
اما نتیجهای که گرفتند، معکوس بود. به علت آشنا نبودن آنان با روحیه سرباران و پاسداران، برنامههایشان برای مدافعان خندهدار بود.
شاد شدن نیروهای محاصره شده، روحیهشان را تقویت میکرد. نکته قابل توجه در این برنامهها نحوه اجرای آن بود. یعنی مثلاً کومله یک جور، چریکهای فدایی جور دیگر، و حزب دموکرات اصلاً به طور دیگری با مسائل برخورد میکردند.
بعضی شروع صحبتشان با لفظ: "برادران عزیز ارتشی و پاسداران فریب خورده"، و یا: "برادران بسیار عزیز ارتشی و پاسداران مزدور" بود. بعضی دیگر با الفاظی نظیر: "ارتشیان دلیر و پاسداران عزیز" بود.
همچنین برای خواندن اخبار گوناگون گوینده فرق میکرد. مثلاً یک بار مردی با صدای کلفت شروع به صحبت میکرد و میگفت: "توجه کنید. توجه کنید. طبق آخرین اطلاع، نیمی از پادگان سنندج به دست قهرمانان ما افتاده است... ".
همیشه برای اخبار این چنین، از گوینده مرد با صدایی خشن استفاده میکردند و برای بیان مسائل عاطفی، نظیر دوری از زن و فرزند و یا کشته شدن بیخودی و غیره، از گویندههای زن استفاده میشد.
به طور مثال گوینده زنی پشت میکروفون میآمد و با صدایی آرام شروع به صحبت میکرد: "آیا هیچ فکر کردهاید که کانون گرم خانوادهتان و چشمهای گریان مادر مهربانتان در انتظار شماست؟ ".
آنها در یکی دو روز اول، مرتب در برنامههایشان از این که مدافعان سر عقل آمدهاند و میخواهند تسلیم شوند و دیگر تیراندازی نمیکنند، ابراز خشنودی و خوشحالی میکردند و همه را تشویق میکردند اسلحهها را زمین بگذارند و ده تا ده تاا از در باشگاه افسران بیرون بروند و تسلیم شوند.

بعد از چند روز از سکوت مدافعان دچار سرگیجه و وحشت شده بودند. یکباره لحنشان تغییر کرد و شروع کردند به فحاشی و تهدید و خط و نشان کشیدن، که اگر تسلیم نشوید حمله میکنیم و تا نفر آخرتان را سر میبریم و از این قبیل حرفها.
اما مدافعان باشگاه تا روز آخر ایستادگی کردند و نامشان در تاریخ کردستان و غرب کشور ماندگار شد.
در دو سه روز اول، در باشگاه افسران ترددهای نصف و نیمهای وجود داشت و میشد این طرف و آن طرف رفت. تک و توک تیراندازی میکردند سمت ما، ولی در محاصره بودیم.
در همین روزها، «یعقوب مهدی زاده» پاسدار طلبه در قم و اهل تربت حیدریه، داشت از روبهرو میآمد که با تیر زدند به قلبش. تا مدتی نتوانستیم برویم طرفش، چون هر کس را میدیدند میزدند.
بالاخره آتش ریختیم سمتشان و توانستیم او را بیاوریم کنار. او پس از هشت ساعت زجر کشیدن به علت نبودن پزشک و دارو به شهادت رسید. این نمونهای از ماجراهای ما در باشگاه افسران بود.
آذوقه تمام شده بود. بچهها برای این که بتوانند ادامه حیات بدهند. شروع به انجام عملیات کردند. در مدت یکی دو ساعت توانستیم از باشگاه افسران به سمت فرماندهی ژاندارمری کردستان که در همان نزدیکی بود، برویم.
در آن جا مقداری آذوقه و امکانات بود، با آوردن آذوقه به باشگاه بزرگترین نعمت شامل بچهها شد. تا قبل از آن برگ درختان میخوردیم و آب گندیده.
بدنها رو به ضعف رفته بود. شبها در پست نگهبانی خیلیها حالت تهوع پیدا میکردند و به خاطر ضعف نمیتوانستند حرکتی انجام دهند، با آوردن آذوقه و برنج و حبوبات اوضاع کمی بهتر شد.
چند نفر که آشپزی بلد بودند، ظاهراً یکی از آنها اهل مبارکه اصفهان بود، با همان امکانات کم شروع به آشپزی کردند. بعد از چند روز اولین برنجی بود که میخوردیم، برنجی که شفته شده بود.
یک گونی آرد هم آوردیم و خمیر کردیم و در یک قابلمه نان ساجی پختیم. این کار باعث شادابی بچهها شده بود.
با این که روی یکی از قوطیهای کنسرو، سال ساخت آن ۱۳۳۶ نوشته شده بود، با این حال، همه مقاومت میکردند.

یک افسر درجهدار با دیانت و با تقوا، در آن جا برای من الگو بود. هر دفعه که درگیری شدید میشد کتاب قرآن را میآورد و بچهها را قسم میداد که شما را به این قرآن قسم کوتاه نیایید، زیرا دشمن کاری نمیتواند انجام دهد، شما از مملکتتان، کشورتان و دینتان دفاع بکنید و مواظب باشید که خدای نکرده تحت تبلیغات اینها که از بلندگوها بخش میشود، قرار نگیرید.
برای من خیلی جالب بود که یک درجهدار ارتشی این قدر آدم وارسته، متدین، نماز شبخوان و متعهدی شده بود.
در ۲۲ روز محاصره باشگاه افسران، بارها عملیات آزاد سازی و کمک به مدافعان انجام شد. با این که بعضی نیروهای کمکی توانستند وارد این مکان شوند، ولی نیروهای خودی موفق نشدند مدافعان را نجات دهند.
یکی از پاسداران اعزامی، در مورد این صحنه میگوید: با ورود ما صدای تکبیر برادران مستقر در باشگاه با صدای عدهای دیگر که از خوش حالی کف میزدند، همچون ندایی بهشتی گوشهایمان را نوازش و دلهایمان را آرامش داد.
برادران ارتشی در حالی که گریه میکردند، ما را در آغوش کشیدند و شروع به دیده بوسی کردند.
در بدو ورود به باشگاه، اولین مسالهای که جلب توجه میکرد، پایین بودن روحیه افرادی بود که از قبل آن جا بودند، یک نوع بی نظمی که حاصل طبیعی آن وضع روحی بود.
مقاومت در داخل باشگاه افسران، با وجود کمبود لوازم و تجهیزات، همچنان ادامه یافت. نظم و ترتیب جدید بیانگر تاثیر مستمر یک افسر شجاع ارتشی جمعی لشکر ۲۸ و نیز حضور یکی از برادران سپاه قم بود.
نیروها پیشنهاد کردند که در درجه اول، یک نظم و ترتیب نسبی به اوضاع باشگاه داده شود. به این ترتیب، مهمات و مواد غذایی موجود، لیست برداری و برای هر کدام به صورت جداگانه یک نفر مسئول تعیین شد.
اهمیت این عمل وقتی معلوم شد که با آمارگیری دقیق متوجه کمبود مهمات و جیره غذایی شدیم. کل مهمات باشگاه شامل سه صندوق فشنگ ژ-۳، شش موشک آر. پی. جی، بیستودو عدد نارنجک تفنگی و حداکثر ده عدد نارنجک دستی بود، که با تمام ارفاقهایی که در محاسبات شد، فقط برای مدت کمی مبارزه و نبرد کفایت میکرد.
اوضاع غذا نیز چندان تعریفی نداشت. مواد غذایی موجود را فقط جیره جنگی نظامی تشکیل میداد، که آن هم با رعایت صرفه جویی کامل، در مدت کوتاهی تمام میشد.

اولین روز که وارد باشگاه شدیم، یکی از مدافعان بیشتر توی چشم میآمد. دائم سر پست بود و کمتر میتوانستی او را ببینی. حتی وقتی میدید دیگران خسته هستند یا از گرسنگی و تشنگی نایی در بدن ندارند، جای آنها هم نگهبانی میداد.
قرآن کوچک جیبی، دائم همراهش بود. تا وقت گیر میآورد. بنا میکرد به تلاوت قرآن. چهره آرام او را میدیدیم، ما هم آرامش پیدا میکردیم.
یک بار که تیراندازی شدید شد، گمان کردیم میخواهند به سمت باشگاه حمله بیاورند. هر کس به سمتی میدوید، ولی او را دیدم که حتی متوجه نشده بود.
همچنان داشت قرآنش را میخواند. انگار همه نیرو و آرامشش را از آن قرآن میگرفت و ما خبر نداشتیم. تلاوتش که تمام شد، با آداب کامل قرآنش را بوسید و توی جیبش گذاشت. بعد هم تفنگش را برداشت و با همان آرامش، رفت طرف سنگرش برای دفاع.
پس از پیشروی نیروهای سپاه و ارتش در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۹ به سمت مرکز شهر، نیروهای ضد انقلاب سراسیمه پا به فرار گذاشتند.
یکی از مدافعان، درباره آخرین ساعات آزادی باشگاه افسران چنین گفته است: گرچه شهر تا حدود زیادی آزاد شده بود، اما هنوز در محاصره ناقص قرار داشتیم و مردم هم حتی یک نفر در خیابانها دیده نمیشد.
برای شکستن این حالت و تثبیت پیروزی، تصمیم گرفتم با یک داوطلب دیگر، پیاده از سمت باشگاه افسران به پادگان لشکر برویم.
تصمیمی که در نوع خودش تا کنون سابقه نداشت و مورد مخالفت شدید فرمانده باشگاه و تعداد زیادی از بچهها قرار گرفت. اما چارهای نبود.
برای همین با وجود مخالفتها که بیشتر به دلیل حفظ جان خودمان ابراز میشد، با یک برادر دیگر، از در باشگاه بیرون رفتیم.
در حالی که چشمهای نگران برادران پاسدار و ارتشی از فراز دیوارهای باشگاه ما را بدرقه میکرد.

هنگام راه رفتن، خیلی با احتیاط میرفتیم، ولی همین که مردم از پنجره هایشان میدیدند دو نفر پاسدار، تک و تنها دارند در خیابان راه میروند، با شتاب بیرون میآمدند و با گویش شیرین کُردی میپرسیدند: "جنگ تمام شده؟ " ما هم پاسخ میدادیم و به آنها میگفتیم که بروند و به همسایههایشان بگویند جنگ تمام شده و میتوانند به خیابانها بیایند.
کم کم به پادگان نزدیک شدیم و ترس داشتیم که مورد اصابت گلوله نگهبانان پادگان قرار بگیریم. پس از این که رسیدیم، با تلفن، فرمانده سپاه را خواستند. وی آمد و ما را شناسایی کرد.
همه برادران سرباز دورمان حلقه زدند و با صحبتهایشان شرمندهمان ساختند. داخل پادگان یکراست به سراغ دفتر فرماندهی رفتم و پس از مدتی توقف سوالم را مطرح کردم و از آن برادران خواستم که اطلاعاتشان را راجع به افرادی که در حین کمک رسانی به باشگاه جا مانده بودند، در اختیارم بگذارند.
در مقابل پرسشم سرشان را پایین انداختند و آرام گفتند که از آنها هیچ اطلاعی ندارند. باز هم پیاده از پادگان بیرون آمدیم و به طرف باشگاه شروع به رفتن کردیم.
در راه افراد زیادی از مردم دیده میشدند که به خیابان آمده بودند و در گوشه و کنار، با احتیاط نشسته بودند و با یکدیگر صحبت میکردند. وقتی به باشگاه رسیدیم، بچهها با خوش حالی به استقبال آمدند.
بچهها در همان وهله اول، از حال دوستانشان، همانها که برای کمک آمده بودند و در بین راه، بر اثر جنگ شدید، جا ماندند، جویا شدند و میپرسیدند آنها را دیدهام با نه.
ولی من یارای گفتن مطلب را نداشتم و از طرفی نمیخواستم طعم شیرین لحظات پیروزی را برایشان تلخ کنم. برای همین گفتم که آنها سالمند، اما در فرودگاه و پادگان نبودند که آنها را ببینم.
وقتی مردم به خیابان آمدند و شهر کمی شروع شد، برادران پاسدار و ارتشی نیز سوار بر خودروهایشان در حال رفت و آمد در نقاط مختلف شهر بودند. همه بچهها حالت روزهای ۲۲ بهمن را داشتند و از شدت شادی نمیدانستند چکار بکنند.

شهر جدید سنندج، در زمان شاه صفی در دوره صفویه، به امر «سلیمان خان اردلان» بنا شد. وی قلعه حکومتی را در بالای تپهای مشرف بر شهر بنیان نهاد و مسجد و بازار و دیگر عمارتها را در اطراف آن بنا کرد.
این تپه در حال حاضر محل باشگاه افسران سنندج است. در سال ۱۳۵۷، مردم سنندج نیز همگام با دیگر مردم ایران در براندازی نظام سلطنتی و برقراری نظام جمهوری اسلامی مشارکت داشتند.
مردم شریف این دیار، پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز با حمایت نکردن از گروههایی که به بهانه کسب خود مختاری، مناطق کُردنشین را نا امن کرده بودند نظام جمهوری اسلامی را تقویت کردند.
نخستین آشوب و درگیری در سنندج، در اواخر اسفند ۱۳۵۷ آغاز شد، که با خویشتنداری مردم مسلمان کُرد و همراهی آنها با نظام نوپای جمهوری اسلامی، در اوایل فروردین ۱۳۵۸ خاتمه یافت.
اما شورشیان با وجود به دست آوردن امتیازهای فراوان، زیاده طلبی نموده، مردم را تحت فشار قرار دادند.
اقامه نماز در مسجد جامع را تعطیل کردند، پاسداران را از شهر بیرون کردند، به ستون ارتش کمین زدند و.
این وقایع سبب شد برای پاکسازی سنندج تصمیم جدی گرفته شود و سرانجام طی ۲۲ روز درگیری از ۴ تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۹ این شهر پاکسازی و آشوب دوم در خنثی گردید.
سپس با پاکسازی جادههای ارتباطی، امنیت شهر افزایش یافت. دو ماه بعد از آخرین پاکسازی، تجاوز سراسری ارتش عراق به استانهای مرزی ایران و از جمله کُردستان آغاز شد و شهرهای مرزی مورد تجاوز زمینی قرار گرفتند.

در طول جنگ تحمیلی، سنندج بارها بمباران شد که ۲۶۸ شهید و ۱۷۴ مجروح به جای گذاشت. فاجعهبارترین بمباران در ۲۸ دی ۱۳۶۵ روی داد. در این حادثه ۸ بمب افکن عراقی با بمباران سنندج ۲۲۰ تن را شهید و ۱۲۳ تن را مجروح کردند.
برای یادبود شهدای این حمله، در دامنه کوه آبیدر سنندج، بوستان بزرگی به نام باغ شهدای ۲۸ دی احداث شده است.
شهدای سنندج تنها مربوط به جنگ تحمیلی نیستند و از آغاز انقلاب اسلامی، در مجموع ۱۴۵۵ نفر در سنندج به دست گروههای شورشی و بر اثر بمبارانهای عراق، به شهادت رسیدهاند.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما


