پدر شهید «حسین انواری»: دلم می‌خواهد فقط برای چند لحظه به خوابم بیاید

امسال روز پدر برای او حال‌وهوای دیگری دارد؛ روزی که همیشه با لبخندِ یک پسر، با یک غافلگیری ساده، اما از ته دل، با هدیه‌ای که بیشتر از قیمتش، عشق در آن بود، آغاز می‌شد؛ اما حالا سکوت، سهم این روز شده است. جای پسر بزرگ خانواده خالی است؛ همان پسری که عادت داشت پدر را غافلگیر کند، با کارهایش، با محبت‌های بی‌بهانه‌اش، با حضوری که دل را قرص می‌کرد. حسین انواری از شهدای جنگ ۱۲روزه است که در حمله رژیم صهیونیستی پرواز را بر ماندن ترجیح داد.
کد خبر: ۸۰۴۲۳۱
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۲:۴۳ - 03January 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از اصفهان، امسال پدر، دیگر چشم‌انتظار هدیه نیست. دلش فقط به یک آرزو خوش است؛ اینکه حسین، فقط برای چند لحظه، به خوابش بیاید. بیاید و مثل همیشه لبخند بزند، چیزی نگوید ولی فقط باشد. این برایش بزرگ‌ترین هدیه دنیاست. این گفت‌و‌گو، روایت «عبدالله انواری» پدر شهید «حسین انواری» از پسرش است. روایتی از صبر، افتخار و دلتنگی... 

فقط برای چند لحظه به خوابم بیاید؛ همین!

می‌گفت؛ من بچه انقلابم
حسین فرزند اولم و متولد ۲۱ بهمن سال ۱۳۸۰ بود. هر سال، شب ۲۲ بهمن برایش جشن تولد می‌گرفتیم. همیشه می‌گفت من دهه فجر به دنیا آمده‌ام و بچه انقلابم. روزی که به دنیا آمد. فردایش روز تعطیل بود و من به لحاظ کاری نمی‌توانستم در بیمارستان حضور پیدا کنم. درگیر برنامه‌های ۲۲ بهمن بودم. بعدازظهر برای ترخیص همسرم به بیمارستان رفتم. حال و هوا و عشق و امیدی که حسین آقا در خانواده بوجود آورد، خیلی خاص و زیاد بود. 

هیئت محبان وحی، مسیر زندگی‌اش را تعیین کرد
تا کلاس چهارم در دبستان دولتی درس‌خواند و بعد به مدرسه خصوصی علم‌الهدی که زیر نظر حوزه علمیه شهرستان نجف‌آباد بود، رفت. مدرسه بسیار خوبی بود و معلمان عالی داشت. یک مدرسه قرآنی و مذهبی بود و هیئتی داشت که مسیر زندگی حسین‌آقا را تعیین کرد. نام هیئتشان، هیئت محبان وحی بود و حسین از افرادی بود که هسته اولیه تشکیل هیئت را پایه‌گذاری کرد. خودش هم آنجا رشد پیدا کرد. از طراحی پوستر هیئت گرفته تا آماده کردن غذا در همه کار کمک می‌کردند. آن زمان، سنش کم بود و همین کار‌ها باعث شد، شخصیتش شکل بگیرد. 

عبا می‌انداخت و شروع می‌کرد به سخنرانی کردن
متوسطه اولش را همان‌جا خواند و متوسطه دوم را در دبیرستان علامه مفید. حسین آقا یک بچه اجتماعی بود و شور و هیجان خودش را داشت. بچه‌ای نبود که بخواهد همیشه توی کوچه باشد. توی خانه برای خودش بازی می‌کرد و با بچه‌های فامیل خیلی رفیق بود. در خانواده ما تنها فرزند کوچک خانواده بود و مورد توجه بیشتر اعضا فامیل. حسین آقا بچه خیلی شیرین، خوش‌رو و خوش خنده بود و همه دوستش داشتند. در دبستان خیلی هیجان داشت و در برنامه‌های فرهنگی و ورزشی شرکت می‌کرد. خیلی خلاق بود و خلاقیت گفتاری زیادی داشت. سعی می‌کرد حرف‌های تکراری نزند و خلاقیت‌های کلامی را در حرف زدن از بچگی داشت. دبستان که بود دوست داشت مثل روحانیون رفتار کند. علاقه زیادی به روحانیت و سخنرانی داشت. یک کرسی می‌گذاشت و شروع می‌کرد به خطابه‌خوانی و سخنرانی. از یکی معلمان روحانی مدرسه‌اش طریقه بستن عمامه را یاد گرفته بود. یک ملحفه بزرگ بر می‌داشت و خیلی قشنگ عمامه را به سرش می‌بست. عبا می‌انداخت و شروع می‌کرد به سخنرانی کردن. مثل همه پسر‌ها به بازی‌های پلیسی هم علاقه داشت.

هر شب با وضو می‌خوابید
کلاس سوم دبستان بود. یک شب دیدم دارد وضو می‌گیرد. گفتم وضو می‌گیری! می‌خواهی نماز بخوانی؟ گفت؛ نه، امروز معلممان در مدرسه یک حدیثی برایمان خواند که هر کسی شب‌ها با وضو بخوابد و بمیرد شهید است. این حرف خیلی در ذهنش جا گرفته بود و علاقه‌مندش کرده بود. از آن به بعد تا من یادم هست هر شب با وضو می‌خوابید. در همان ایام رفتیم راهیان نور، اروندکنار، یک تابلویی را نشانم داد که روی آن نوشته شده بود، شهدا همیشه با وضو بودند.

اذان خیلی زیبایی می‌گفت
از دبستان کاراته می‌رفت. تا کمربند قهوه‌ای را گرفت. مقام دوم مسابقات شهرستان را هم آورد. به بدنسازی هم علاقه داشت. صدای خیلی قشنگی داشت. اذان خیلی زیبایی می‌گفت. چند رتبه اول و دومی در مسابقات اذان‌گویی در سطح آموزش و پرورش شهرستان آورده بود. زمستان بود. پدربزرگش سحر‌های ماه رمضان او را صدا می‌زد و با خودش به مسجد می‌برد تا اذان صبح مسجد را بگوید. با صدایش روح تازه‌ای در محل بوجود آمده بود.

با تشییع شهدا، شخصیت شهدایی‌اش شکل گرفت
دبیرستان رشته تجربی درس می‌خواند. البته شغلی از خواندن رشته تجربی در ذهنش نبود و از بچگی عاشق سپاه بود. علتش این بود که از بچگی به محل کارم می‌آمد. من پاسدار بودم. او هم لباس نظامی می‌پوشید و در برنامه‌ها با من شرکت می‌کرد. به خصوص برای برنامه‌های تشییع شهدای گمنام و شهدای فاطمیون همیشه اصرار می‌کرد که همراهم باشد. آن روز‌ها از خاطرات خیلی خوبی بود که من با حسین آقا داشتم. از همان‌جا شخصیت شهدایی‌اش شکل گرفت.
متوسطه اول و دوم خودش عضو بسیج بود و در متوسطه دوم شده بود فرمانده واحد بسیج مدرسه شان. وقتی می‌دید که ماموریت‌ها و فعالیت‌های سپاه برای انقلاب خیلی مهم است ایشان هم عاشق سپاه شد.

برای آوردن شهدا به مدارس پیش‌قدم شد
در یک مقطع زمانی، اجازه نمی‌دادند شهدا را داخل مدارس ببرند، می‌گفتند؛ برای روحیه بچه‌ها خوب نیست. به من اصرار کرد که شهید غلامی که از شهدای تازه تفحص شده و اهل شهرستان خودمان بود به مدرسه ببرد. با وجود اینکه می‌دانست اجازه نمی‌دهند ولی آن‌قدر سماجت و اصرار کرد تا بالاخره شهید را به مدرسه‌شان برد. با حرف‌هایش کاری کرد که بچه‌ها خودشان درخواست آمدن شهید را بدهند. رفتن این شهید توی مدرسه باعث شد مدارس دیگر هم شروع به درخواست کردند و این شروع حرکتی شد برای بردن شهدا به مدارس.

خادم الشهدای راهیان نور شد
از فعالیت‌های دیگرش خادمی شهدا در سال دوم دبیرستان بود. خیلی علاقه داشت در راهیان نور، خادمی شهدا را بکند. با اصرار رفت مناطق غرب برای خادمی شهدا و یکی، دو سالی آنجا بود. توی شهر هم که بود فعالیت زیادی در خادمی شهدا داشت. 

خط قرمز حسین‌آقا ولایت بود
 اقدام کرده بود برای ثبت نام در دانشکده افسری سپاه. آبان ۹۹ وارد دانشکده افسری سپاه شد. آرزوی همیشگی‌اش بود. آخر همان سال هم برای ازدواجش اقدام کردیم.سال ۱۴۰۰ اوج کرونا بود که ازدواج کرد. یک ازدواج ساده با یک خانواده مذهبی، همسرش یک سال از او کوچکتر بود. بعد از حدود یک هم سال عروسی کردند. ملاک هایش برای ازدواج این بود که همسرش مؤمن، متدین، ساده‌زیست، انقلابی و پیرو ولایت باشد. خط قرمز حسین آقا ولایت بود؛ دوست داشت همسرش مثل خودش باشد و در این مسیر همراهش باشد. حسین‌آقا آدم هیجانی و اجتماعی بود و آدم ساکنی نبود. هر جایی در کار‌های جهادی حضور پیدا می‌کرد دوست داشت همسرش هم همراهش باشد. خدا را شکر همچنین همسری هم خدا نصیبش کرد. 

عموی شهیدش را سر سفره عقد دیده بود
خیلی به امام حسین (ع) علاقه داشت. زیارت عاشورا زیاد می‌خواند. بیشتر مواقع خودش در هیئتی که داشتند زیارت عاشورا و دعا‌های دیگر را می‌خواند. سر سفره عقدش پرچم متبرک حرم امام حسین (ع) و پرچم حضرت رقیه (س) و تربت کربلا گذاشت. دو تا از عموهایش شهید شده بودند. با برادر کوچکم که از شهدای مفقودالاثر کربلای ۴ بود ارتباط قلبی زیادی داشت. سر سفره عقد دیدیم که حسین‌آقا پرچم حرم را گرفته و خیلی گریه می‌کند همسرش از او علت گریه‌اش را پرسیده بود. وقتی خطبه عقدشان را می‌خواندند، عموی شهیدش را سر سفره عقد دیده بود که نشسته و دارد نگاهش می‌کند. 

دوست داشت برای راهپیمایی کیلومتری غدیر کمک دهد
۲۰ روز قبل از شهادت حسین‌آقا، پدر خانمم بر اثر سانحه تصادف از دنیا رفت و ما عزادار ایشان بودیم. سه روز قبل از شروع جنگ ۱۲ روزه در تهران برایش مراسم گرفتیم. حسین‌آقا تهران ماند. دوست داشت در راهپیمایی ده کیلومتری غدیر مثل سال قبل کمک دهد. جنگ که شروع شد، ساعت ۴ صبح روز جمعه با من تماس گرفت و جریان را گفت. خیلی نگران و ناراحت بود. گفت به من هم آماده باش داده‌اند باید سریع برگردم اصفهان.

روز جمعه، آخرین دیدارمان بود 
 ساعت ۱۴ جمعه بود که رسید خانه. ۲۰ دقیقه بیشتر ندیدمش. ناهارش را خورد و رفت محل کارش. روز هشتم جنگ بود. نماز جمعه بودم که تماس گرفت. گفت؛ فردا می‌آیم. تماس می‌گیرم بیایی دنبالم. به مادر و همسرم نگو که می‌آیم، می‌خواهم غافلگیرشان کنم. همیشه دوست داشت آدم‌ها را غافلگیر کند. غافلگیری‌های خوب. قبلا هم از این کار‌ها زیاد می‌کرد. با سر زدن‌های یک دفعه‌ای یا هدیه‌ای کوچک غافلگیرمان می‌کرد. آخرش هم با شهادتش غافلگیری اصلی را انجام داد. 

۳۱ خرداد با حمله پهباد به شهادت رسید
 از صبح شنبه ۳۱ خرداد، منتظر تماسش بودم. نماز ظهرم را خوانده بودم که یکی از همکارانم خبر شهادتش را داد. صبح پهپاد به محل کارش حمله کرده و به شهادت رسیده بود. به خاطر وضعیت پیکرش، دوستانش نمی‌گذاشتند او را ببینم. با اصرار خودم پیکرش را دیدم. پیکرش سر نداشت. آن لحظه به یاد مصائب خانم زینب افتادم که چه قدرتی خدا به ایشان داده بود که رگ‌های گردن برادرش را بوسید. نتوانستم گردنش را ببوسم و بوسه‌ای بر سینه‌اش زدم. آن لحظه تنها گوشه‌ای از مصائب حضرت زینب را درک کردم.

بچه‌اش را نذر امام زمان کرده بود
وقتی شهید شد سه ماه از بارداری همسرش می‌گذشت. موقع رفتن به همسرش گفته بود من دارم می‌روم و فرزندم را ندیدم. تولد حضرت زهرا (س) فرزندش به دنیا آمد. بچه‌شان را نذر امام زمان کرده بودند. قرار بود اگر پسر باشد اسمش را محمدمهدی بگذارند و اگر دختر شد ملیکا. موقعی که حسین آقا به دنیا آمد مثل همه پدر‌ها که منتظر فرزند اولشان هستند اضطراب و استرس زیادی داشتم. برای تولد ملیکا هم همین احساس را داشتم. حس می‌کردم انگار حسین‌آقا دارد به دنیا می‌آید. نبود پدرش خیلی برایم سخت بود؛ اما سعی می‌کردم به خاطر بقیه آرام باشم. از طرفی هم به دنیا آمدن یادگار حسین آقا برایم شیرین بود و می‌دانستم به زندگی ما رنگ و بوی دیگری می‌دهد. باران رحمت الهی در حال باریدن بود. وقتی ملیکا به دنیا آمد صدای اذان موذن‌زاده اردبیلی را در فضای بیمارستان پخش کردند. حس و حال عجیبی بود. انگار حسین خودش داشت همه کار‌ها را درست می‌کرد و اینجا حضور داشت.

یک لحظه دیدار؛ بهترین هدیه برای روز پدر 
حسین‌آقا خیلی به من و مادرش احترام می‌گذاشت؛ به خصوص به مادرش. هر روز که می‌خواست سر کار برود، می‌آمد طبقه پایین، اگر من خواب بودم دست یا پای من را می‌بوسید و بعد می‌رفت سرکار. وقتی هم برمی‌گشت اولین کسی که می‌دید مادرش بود. بهترین هدیه روز مادرش، تولد ملیکا خانم بود. امیدوارم هدیه روز پدرش این باشد که برای چند لحظه هم که شده خوابش را ببینم.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار