جاسوس انگلیسی که نظافتچی شاه پهلوی بود/ عقدههای جنسی شاه
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه جانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند. چرا که این انقلاب نجات بخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه و خوانش کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که به قلم «حسین فردوست» نوشته شده است پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
آشنائی با ارنست پرون
در مدرسه «لهروزه» مستخدمی وجود داشت که اتاقها را تمیز میکرد و من شخصاً او را در حال نظافت و جارو کشیدن میدیدم او ترتیبی داده بود که راهرو و اتاقهایی را نظافت کند که ولیعهد هم در همان راهرو اتاق داشت. نام او ارنست پرون بود. خودش میگفت که سوئیسی است و خانوادهاش هم ساکن سوئیس است. طبق گفتههای خودش چهار ـ پنج ماه قبل از انتقال ما به مدرسه لهروزه در آنجا استخدام شده بود. مدت کوتاهی نگذشت که دیدم ارنست برون دائماً در اتاق محمدرضا است. او به محض اینکه کارش تمام میشد به اتاق محمدرضا میرفت و من هم گاهی میرفتم در برخورد با پرون مشاهده کردم که او که به ظاهر یک نظافتچی ساده است در شعر و ادبیات و فلسفه دارای معلومات سطح بالایی است.
در رمان خوانی مهارت عجیبی داشت و برای محمدرضا رمانهای جذاب میخواند و نحوه قرائت او طوری بود که ولیعهد را بیشتر جذب رمان میکرد محمدرضا شیفته او شد و میگفت که هر شب باید از ساعت فلان بیایی و برای من فلان زمان را قرائت کنی. برای پرون زمان مطرح نبود. هرگاه بیکار میشد به اتاق محمدرضا میآمد و من هم که میدیدم دیگر محمدرضا تنها نیست کمتر مزاحمشان میشدم. البته گاهی شرکت میکردم ولی، چون علاقهای به مطالبی که پرون میخواند نداشتم زود به اتاق خودم میرفتم.
پرون شاعر هم بود و شعرهای خوبی میسرود البته در سطح شعرای متوسط و معمولی رفاقت محمدرضا با پرون تا سال ۱۳۱۵ ادامه داشت و زمانی که به ایران باز میگشتیم ولیعهد به برون قول داد که من از پدرم مصراً خواهم خواست که تو به ایران بیایی و با من باشی پرون آشکارا از این مسئله خوشحال بود. در آن سالها در گنجایش فکری من نبود که به کنه قضیه ارنست پرون پی ببرم و فکر کنم که چرا او به چنین کاری که به هی چوجه با شخصیت و سطح معلوماتش منطبق نیست، اشتغال دارد؟! چرا یک ادیب و شاعر در سطح تحصیل کردههای دانشگاهی اروپا) نظافتچی ساده مدرسه لهروزه است؟! چرا مدت کوتاهی قبل از ورود ما به لهروزه در آنجا استخدام شد؟ چرا فقط به نظافت راهرویی اشتغال داشت که اتاق ولیعهد در آن بود؟ چرا همه اوقات فراغت خود را در اتاق ولیعهد میگذرانید؟!
در اینجا مسئله مدیر مدرسه هم مطرح است که چرا اجازه میداد چنین فردی با چنین معلوماتی نظافتچی شود و چرا تسهیلات لازم را برای روابط گسترده او با محمدرضا، علیرغم مغایرت آن با مقررات مدرسه فراهم میسازد؟ امروزه مشخص است: مدیر مدرسه، که یک بلژیکی بود همسر آمریکایی داشت و یک فرد سیاسی بود و آن چنان که از صحبتهایش به یاد دارم مشخص بود که با انگلیسیها میانه خوبی دارد. روشن است که پرون قبل از ورود ما با موافقت مدیر مدرسه و شاید با هدایت مستقیم خود او توسط سرویس اطلاعاتی انگلیس در مدرسه «کاشته» شده بود تا بعدها به مرموزترین و مؤثرترین چهره پشت پرده دربار ایران تبدیل شود!
معشوقه ولیعهد
مسئله قابل ذکر دیگر درباره دوران زندگی محمدرضا در سوئیس، رفتار جنسی او است. محمدرضا از مسئله جنسی زجر میکشید و به همین خاطر نسبت به دکتر نفیسی (پیشکارش) کینه و دشمنی خاصی پیدا کرده بود اکثرا به من میگفت: «این پیرمرد دو تا معشوقه دارد که پرون برایش تهیه کرده و به نفیسی ناسزا میگفت یکی از معشوقههای او از ژنو میآمد و او هم برای استقبالش به ایستگاه شهرک رول میرفت. معشوقه دیگرهم همیشه وقت معینی میآمد. علاوه بر این دو در آپارتمان شیکی که زندگی میکرد، یک کلفت داشت.
این کلفت مسن بود و قیافه جذابی نداشت ولی دختری داشت که هم جوان بود و هم زیبا دخترک خیلی توجه محمدرضا را به خودش جلب کرده بود و غالباً به من میگفت: «چقدر دلم میخواهد او را بغل کنم این پیرمرد این دختره را به خانه خودش آورده و علاوه بر او دو تا رفیقه دارد!» محمدرضا همیشه به من میگفت که این مسئله برایم عقده شده است.
این مسئله واقعاً برای محمدرضا عقده شده بود و در آن سن احساس کمبود شدید میکرد و مسئول این امر را نفیسی میدانست. محمدرضا همین مسائل را و شاید بیشتر از اینها را به پرون هم میگفت و پرون که واسطه معشوقههای نفیسی بود متوجه مسئله شده بود. در مدرسه لهروزه حدود چهل نفر کلفت کار میکردند. البته کلفت به معنای ایرانی کلمه نه مستخدمههای خیلی زیبا و تمیز و شیک و جوان در میان آنها یکی از همه زیباتر و جذابتر بود و حدود ۲۲-۲۳ سال داشت و توجه محمدرضا را جلب کرده بود. او به پرون گفت حالا که نفیسی چنین میکند من هم از این مستخدمه خوشم میآید، او را به اتاقم بیاور! پرون هم که مستخدم بود راحت توانست مسئله را با مستخدمه حل کند و او را با خودش به اتاق ولیعهد میآورد.
این جریان ادامه داشت تا روزی محمدرضا مرا به اتاقش خواست. اتاق من کنار اتاق محمدرضا بود خودش آمد و در زد و گفت بیا اتاق من کارت دارم» رفتم دیدم که همان مستخدمه در اتاق محمدرضا است و پرون هم نیست. دخترک دستمالی جلوی چشمش گرفته بود، یعنی ناراحت است و گریه میکند محمدرضا که دستیاچه بود به من گفت: «حسین، به مشکل برخوردهام!» گفتم: «مشکلت چیست؟ گفت: «من با این خانم تماس جنسی داشتم و ایشان حالا میگوید که آبستن شده است تکلیفم چیست؟ اگر پدرم بفهمد پوستم را میکند. کافی است که نفیسی مسئله را بفهمد و به او بنویسد. کمکم کن چگونه میتوانم نجات پیدا کنم؟!
من پاسخ دادم که بهترین راه پول است و جلوی دخترک گفتم: «ایشان میگویند که از شما بچهای دارند. خوب باید حرفشان را قبول کرد دروغ که نمیگوید.» البته معتقد نبودم که چنین مسئلهای باشد، چون مسلماً برای آن دختر همخوابگی مسئلهای نبود و روشن بود که اگر علت خاصی نداشت میتوانست جلوگیری کند. سپس رو به آن زن کردم و گفتم: «شما میگویید که محمدرضا را دوست دارید خودتان باید کمک کنید تا مسئله حل شود و باید شما حلال مشکلات باشید»
دختر گفت: «مشکل من دو تاست. اول اینکه اگر مدیر بفهمد مرا اخراج میکند و بیکار میمانم دوم اینکه باید کورتاژ کنم گفتم بسیار خوب شما هر مبلغی که فکر میکنید برای یکسال بیکاری و برای عمل کورتاژ نزد بهترین دکترها به نحوی که کوچکترین خطری نداشته باشد لازم است حساب کنید و در عدد ۳ ضرب کنید و بگویید چقدر میشود!» کمی فکر کرد و گفت: ۵۰۰۰ فرانک». البته امروزه ۵۰۰۰ فرانک پول زیادی نیست ولی در آن زمان خیلی زیاد بود. حقوق ماهیانه دخترک شاید ۱۵۰ فرانک بیشتر نبود.
به محمدرضا گفتم: بسیار خوب ۵۰۰۰ فرانک به ایشان بدهید تا برود!» محمدرضا گفت: «این پول را از کجا تهیه کنم؟ پولها که همه نزد نفیسی است!» گفتم: به او بگویید که حسین (یعنی خودم گرفتاری خانوادگی شدید در تهران پیدا کرده است و احتیاج فوری به پول دارد. شما میتوانید و توجیهش را دارید که از من بشدت دفاع کنید. این را به نفیسی بگویید و بخواهید که به پدرتان بنویسد محمدرضا همین سخنان را به نفیسی گفت و او هم که به قول معروف خیلی ملا نقطی بود گفت که به شاه مینویسم و اگر تصویب شد میدهم.
محمدرضا اصرار کرد که خیر همین حالا میخواهم شما پول را بدهید و اگر تصویب نشد پس میدهم یا از مخارج دیگر کسر کنید. به هر حال پول را گرفت و فردای آن روز دخترک را به اتاق خواستیم.۵۰۰۰ فرانک را شمردم و به دستش دادم و گفتم تشریف ببرید سر کارتان اگر اخراجتان کردند که کردند، اگر نکردند که هیچ اتفاقاً او را اخراج نکردند و خودش تقاضا کرد که از مدرسه برود. علت آن را نمیدانم شاید با این پول میتوانست در جای دیگر وضع بهتری داشته باشد.
منبع: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی
انتهای پیام/ 161


