یادداشت/ «صدیقه صباغیان»

فاجعه‌ای که قلم‌ها را زمین‌گیر کرد؛ درس ناتمام معصومیت

وقتی واژه‌ها در برابر حجم جنایت میناب عاجز می‌شوند، سکوت، بلندترین بیان از درد شکستن معصومیت و تداوم زخم است.
کد خبر: ۸۱۶۲۸۸
تاریخ انتشار: ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۷:۰۷ - 04March 2026

به گزارش دفاع‌پرس از البرز، «صدیقه صباغیان»، فعال رسانه‌ای در یادداشتی آورده است: در دنیای امروز، خبرها مانند رودی خروشان و بی‌پایان از میان ‌روزهای ما خبرنگاران عبور می‌کنند. شبکه‌های اطلاع‌رسانی بی‌وقفه در حال ارسال سیلی از داده‌ها، رویدادها و گزارش‌ها هستند؛ بخشی از این اخبار نگران‌کننده، بخشی هیجان‌انگیز و بخشی نیز صرفاً عادی هستند.

فاجعه‌ای که قلم‌ها را زمین‌گیر کرد؛ درس ناتمام معصومیت

اما در میان این سیل اطلاعاتی، گاهی خبری به گوش می‌رسد که نه تنها پردازش را متوقف می‌کند، بلکه قلم را در دست می‌شکند و توان بیان را از ما می‌گیرد. خبری که فراتر از تیتر و گزارش است و مستقیماً به جان و هسته‌ وجود انسان، به‌ویژه قلب یک مادر نفوذ می‌کند. خبر تشییع پیکر دانش‌آموزان معصوم و معلمان فداکار میناب، یکی از همان اخبار بود که سنگینی‌اش نوشتن را به تلاشی دشوار برای ترجمه‌ دردی وصف‌ناپذیر تبدیل کرد.

من یک مادر هستم و این کلمه برایم فقط یک عنوان نیست؛ یک جهان و یک پیوند ابدی است که ضربان قلبش در تپش قلب فرزندش می‌زند. امروز، قلب تک‌تک مادران این سرزمین با مادران داغدار میناب یکی شده و همدردی می‌کند. من آن روز، آنجا نبودم، اما می‌توانم چشمانم را ببندم، تصویرسازی کنم و ببینم. تصویر مدرسه، بوی گچ و تخته و صدای خنده‌های کودکانه که ناگهان با سهمگین‌ترین فریاد دنیا قطع شده است.

دیروز که تصویر هوایی قبور مطهر این شهدا را دیدم، دلم لرزید و یک لحظه خودم را به جای مادران دانش آموزان و دختران معصوم گذاشتم که با خنده دست‌هایشان را از دستان مادرانشان جدا کردند و به سمت کلاس‌ها دویدند اما طولی نکشید که خنده‌ها به اشک و امید به عزا تبدیل و بیش از 160 عزیز راهی آسمان شدند؛ این‌ها فقط قربانیان یک حادثه نیستند، رؤیاهایی بودند که در میان دستان پرمهر معلمانی که خودشان قهرمان شدند، شکفتند.

«کوله‌پشتی خونین» ... چه واژه‌ سهمگینی! کوله‌پشتی، نماد امید بوده و پر است از کتاب‌های درس، دفتر نقاشی، یک لیوان آب و شاید یک تکه شکلات برای زنگ تفریح. این کیف‌ها قرار بود حامل فردا باشند؛ حامل بالندگی و آینده‌ای روشن اما امروز، آن‌ها حامل باری سنگین‌تر شده‌اند؛ باری از جنس فقدان، خون و آه. هر تکه از این کوله‌پشتی‌ها، فریاد خاموشی است که بر سر آسمان بلند شده است.

دختران این سرزمینم، آخرین بارشان بود که وزن کتاب‌هایشان را حس می‌کردند، قبل از آنکه وزن غم بر شانه‌های خانواده‌ها سنگینی کند؛ و «اشک پدر» ... آن اشک، اشک مردی است که وظیفه‌اش را حفظ امنیت و آرامش می‌داند و هر روز صبح، با بوسه‌ای بر پیشانی فرزندش، او را به دست دانایی و روشنایی می‌سپارد. آن اشک، شرم نیست؛ فریاد ناتوانی در برابر قدرت ویرانگری است که هیچ منطق و دلیلی را برنمی‌تابد.

وقتی پدری آن‌طور کتاب‌های خونین دخترش را از کیف خونین فرزندنش بیرون می‌آورد و می‌گرید و مادری چادر نماز سفید دخترش را که دیگر سفید نیست و سرخی خون شهادت را به خود گرفته است، در دست دارد و اشک می‌ریزد، به این معناست که نه تنها فرزندش را از دست داده، بلکه دنیایش نابود شده است؛ آینده‌ای که با هزاران امید برایش برنامه‌ریزی کرده بود، در یک لحظه دود شد.

من یک مادر هستم و امروز، چادر سیاه مادران میناب را بر دوش خودم احساس می‌کنم. درد دختر از دست داده و درد دانش‌آموزان کوچک و معصوم ... دردی است که مادر بودن حکم می‌کند آن را حس کنم. مادری یعنی آمادگی برای هر فداکاری، اما نه این فداکاری جبران‌ناپذیر. ای مادران داغدار! در این طوفان بی‌رحم اندوه، بدانید که قلب ملت با شما شریک است.

خانواده‌های داغ‌دیده میناب، این دختران و معلمان، دیگر فقط فرزندان شما نیستند؛ آن‌ها پرچم‌های حماسه‌ مقاومت و عشق به وطن و دانش هستند که تا ابد در حافظه پاک ما زنده خواهند ماند و تا آخر عمر هر جا صحبت از ناجوانمردی دشمن و معصومیت شود، مظلومیتشان را بر زبان خواهیم آورد و اجازه نخواهیم داد این شهدای معصوم از خاطره‌ها پاک شوند. باشد که روح پرفتوحشان در آرامش آسمانی آرام گیرد.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار