زنگ آخر را زدند، خیلی زود..!
گروه استانهای دفاعپرس- «فرزانه فرجی»؛ تو الان باید مدرسه باشی. اصلا مشقهات را نوشتی؟ کیف و کتابهای مدرسه را جمع کردی؟ شعری که باید حفظ میکردی را حفظ شدی؟ پاشو دخترم، الان که وقت خواب نیست. چند روز دیگه از مدرسه بیشتر نمونده. یکی دو روز مونده به عید که تعطیلتون کردند، حسابی بخواب. پاشو عزیز دلم. پاشو فدای اون انگشتهای کوچولوت برم. قربون این ناخنهای مرتبت برم که حواست بوده کوتاهشون کنی تا واسه مدرسه مرتب باشه. پاشو کیف مدرسه را جمع کن. فقط دخترم؛ حواست باشه چیزی جا نگذاری. مداد و پاککن و مدادتراشت را چک کن که حتما برداشته باشی. یک وقت نری مدرسه موقع نوشتنِ تکالیفت سر کلاس تازه متوجه بشی که مداد نداری و از نوشتن عقب بیفتی.

پاشو دختر نازم. پاشو قربون اون قد و بالات...». بمیرم من برای دل مادرت. صبح که مقنعه سرت کرد و لباس مدرسه را تنت و کیف مدرسه را انداخت روی شانهات، از کجا میدانست وقتی میآید دنبالت، فقط از تو یک دست نصییش میشود. از کجا میدانست لابهلای آوار از تو فقط سهمش میشود یک دست و چندتا النگو. از کجا میدانست دیدن رنگ چشمهایت برای میشود آرزو. از کجا میدانست دخترش شهید میشود. از کجا میدانست آرزوهایش برای دخترش میماند زیر آوار. از کجا میدانست رژیم کودککش اسرائیل اینبار دستش به خون دخترش آلوده میشود...
وای بر من و کلمههای ناقص من. وای بر من و چیدن این واژههای غمزده کنار هم. وای بر من و نوشتن از این غم بزرگ. بمیرم برای دل مادرت. چطور میشود به یک مادر گفت بیا و دخترت را با این سه تا نشانه شناسایی کن: «دختر، النگو، یک دست...». من آدم ادامه دادن و گفتن از این غم نیستم. خداحافظ دانشآموزان مدرسه میناب. خداحافظ شهدای کوچولوی ما. خداحافظ فرشتههای زمینی که زود راه آسمان را پیدا کردید. خداحافظ بچهها...


