یادداشت/ حسن عرفانیان

 «پناه»، نام دیگر توست...

آقای جمهوری اسلامی؛ امسال دوازدهم فروردین، شبیه رسیدن به یک روز در تقویم نیست؛ شبیه سر برآوردن پرچمی از دل آتش و حماسه است...
کد خبر: ۸۲۳۷۳۹
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۱ - 31March 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس‌- «حسن عرفانیان» کارشناس سیاسی؛ آقای جمهوری اسلامی؛ امسال دوازدهم فروردین، شبیه رسیدن به یک روز در تقویم نیست؛ شبیه سر برآوردن پرچمی از دل آتش و حماسه است.

 

 «پناه»، نام دیگر توست...
تو به این صبح نرسیده‌ای؛ از دل دود و خون و داغ، خودت را تا این آستانه بالا کشیده‌ای. هنوز بوی باروت از شانه‌هایت بلند است و رد داغِ عزیزانت بر پیشانی این سال مانده؛ اما شگفت آن‌که قامتت از همیشه رعناتر است.  


زخمی شدی، اما فرو نریختی؛ و از دل همین زخم‌ها چنان بر سر دشمن فرود آمدی که جهان فهمید این خاک، فقط جغرافیای صبر نیست؛ در ساعت موعود، جغرافیای خشم مقدس و ویرانگر هم هست.


چهل‌وهفت سال پیش، وقتی مردم ۵۸ با انگشت‌های جوهری «آری» را در صندوق انداختند، شاید نمی‌دانستند در عمق تاریخ، ریشه‌ای چنین سخت‌جان و سترگ می‌کارند. ریشه‌ای که امروز، در بهار ۱۴۰۵، از دست‌های مردمی جوانه زده که ده‌ها شب است، در خیابان و معابر، در صف خون و التهاب، پای کار تو ایستاده‌اند. آن «آری» هنوز به پایان نرسیده؛ فقط از صندوق‌های ۵۸ برخاسته و در چهره‌ٔ مردم ۱۴۰۵، دوباره قامت بسته است.


آقای جمهوری اسلامی:این سالی که گذشت، سال آسانی نبود. دشمن همه‌چیز را یک‌جا خواست؛ آسمان را، زمین را، توانِ مردم را. از دفاع دوازده‌روزه تا بمباران شهرها، از شهادت سرداران تا آن داغِ عظیمی که، چون کوه بر سینه‌ی ما نشسته؛ داغ امام انقلاب. می‌خواستند ستون خیمه را بزنند تا صدا از این خانه بیفتد و از تو، از این همه خون و خاطره و ایمان، فقط نامی خسته در حاشیه‌ٔ تاریخ بماند. اما نماند آن‌چه دشمن می‌خواست؛ ماند آن‌چه تو بودی. هزار داغ بر سینه‌ات نشاندند، اما نتوانستند رگ حیاتی را که از دل مردم به تو می‌رسد، قطع کنند.

 
همین تن زخم‌خورده چنان مشت خود را بر دهان متجاوز کوبید که جهان دید این ملت می‌تواند هم داغدار باشد و هم حماسه‌آفرین؛ هم تابوت شهیدش را بر دوش بکشد و هم معادله‌ٔ جنگ را بر سر دشمن ویران کند. این همان هیبتِ کم‌نظیر توست؛ جمع اشک و آتش، داغ و صلابت، عزاداری و اقتدار.


امسال، مردم تو زیباترین برگ شناسنامه‌ات بودند. آن مادر ۵۸ که رأی در صندوق انداخت، امروز مادربزرگی است که زیر غرش بمباران، برای نوه‌اش لالایی می‌خواند. آن جوان ۵۸، امروز پدری است که شیشه‌های خانه را با نوار می‌پوشاند و با لبخندی آغشته به اضطراب، به فرزندش می‌گوید: «نترس، ما از این شب هم عبور می‌کنیم.» مردم ۵۸ تمام نشده‌اند؛ فقط در چهره‌ی مردم ۱۴۰۵ دوباره به راه افتاده‌اند.


من در این شب‌های سرخ، مردم تو را از نو شناختم. وقتی آژیر و بمباران در شهر می‌پیچید، یکی نان می‌رساند، یکی خون می‌داد، یکی خانه‌اش را به روی آواره می‌گشود و حتی یک نفر پرچم را از پنجره پایین نمی‌آورد، حتی اگر شیشه‌ها شکسته بود. کسی فقط تماشاگر جنگ نبود؛ هرکس به قدر دل خود، سنگری برای دیگری شد. به همین خاطر، امسال فقط سالگرد یک همه‌پرسی نیست؛ سالگرد پیمانی خونین است میان صندوق‌های ۵۸ و ایستادن‌های ۱۴۰۵.


تو را نمی‌شود فقط با زبان سیاست فهمید. تو را باید در چشم امدادگری دید که با صورت خاکی از زیر آوار بیرون آمد و دوباره دوید؛ در دست نوجوانی که زیر صدای انفجار، دفترش را بست و گفت: «وطن که بماند، همه‌چیز را دوباره می‌نویسیم»؛ و در دل زنی که در میانه‌ٔ خاموشی و هراس، هنوز چای دم می‌کند تا خانه، با همه‌ٔ ترکش‌ها، بوی زندگی بدهد.  ‌


نمی‌خواهم امسال فقط به تو تبریک بگویم. تبریک برای تویی که از دل این‌همه آتش گذشته‌ای، واژه‌ٔ کوچکی است. می‌خواهم بگویم با همه‌ی زخم‌هایت، هنوز شبیه چیزی هستی که می‌شود به آن افتخار کرد؛ نه، چون بی‌دردی و نه، چون بی‌نقصی، بلکه، چون هنوز زیر این پرچم، چیزی زنده است که هیچ بمبی توان کشتنش را ندارد: غیرت، مردم، وطن.  


امروز روبه‌رویت می‌ایستم با افتخار؛ با همان حسّی که آدم به خانه‌ٔ پدری‌اش دارد، خانه‌ای که از در و دیوارش دود بلند شده، اما هنوز می‌شود نام پناه را بر آن گذاشت...


انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها