روز‌های زندگی رهبر شهید/۲

دلیری در مبارزه را از مادرم دارم

دلیری در مبارزه را از مادرم دارم روح دلیری را مادرم در من دمید او به خاطر بازداشت‌های پیاپی من و حملات ساواک به منزل رنج بسیار کشید اما در برابر آنها با صلابت می‌ایستاد او حتی مشوق من در ادامه این راه پر دردسر نیز بود.
کد خبر: ۸۳۰۱۹۸
تاریخ انتشار: ۰۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۷:۵۰ - 27April 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد. 

دلیری در مبارزه را از مادرم دارم

متن زیر که قسمت دوم آن را در ادامه می‌خوانید مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب  «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

لهجه عربی

زادگاه مادرم نجف است ایشان لهجه عربی داشت در کودکی با لهجه عربی نجفی حرف می‌زده است با قرآن آشنا بود قرآن را خوب و با صدا ایجاد تلاوت می‌کرد در اواخر عمر صدایش گرفته بود و من صدای خوش او را به یادش می‌آوردم. بر قرائت کلام الله مجید با قرآن اهدایی پدرش مداومت روزانه داشت شیوه قرائت ایشان ما را در آن کم سن و سالی به خود جذب می‌کرد پیرامونش گرد می‌آمدیم و به طراوتش گوش می‌کردیم.

ایشان هم از فرصت استفاده می‌کرد معانی برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه می‌کرد و داستان‌های پیامبران را برایمان باز می‌گفت شیفتگی وافرش به زندگی حضرت موسی موجب شد تا داستان زندگی این پیامبر بزرگ را با همه جزئیات برای ما شرح دهد آنچنان با علاقمندی درباره حضرت موسی سخن می‌گفت که شوق شنیدن ماجراهای او را در ما برمی‌انگیخت. با دیوان حافظ مانوس بود و برخی اشعار او را از حفظ داشت و با آن فال می‌گرفت کما اینکه با حدیث نیز آشنا بود حدیثی می‌گفت و پدر به ایشان اعتراض می‌کرد که به این حدیث تاکنون بر نخورده است اما ایشان منبع حدیث را برای پدر ذکر می‌کرد همچون پدر مناعت طبع داشت از ناداری خود هرگز با کسی سخن نمی‌گفت همیشه رنج خود را به شیوه‌های گوناگون پوشیده می‌داشت.

نکات اولیه قرائت قرآن و قواعد عربی را از مادرم آموختم کما اینکه روح دلیری و نستوهی را نیز او در من دمید. مادرم به خاطر بازداشت‌های پیاپی من و حملات ساواک به منزل رنج بسیار کشید اما در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت می‌ایستاد. جوابشان را می‌داد و با آنها مجادله می‌کرد او حتی مشوق من در ادامه این راه پر دردسر نیز بود چنانکه به موقع باز خواهم گفت.

معلم سخت‌گیر

تحصیلات من در مکتب آغاز شد قسمت چنین بود که پیش از ورود به دبستان در مکتبخانه درس بخوانم نخستین مکتب را که در ۴ سالگی وارد آن شدم یک زن اداره می‌کرد. من می به گوشه‌گیری داشتند و خود را با در سازگار نمی‌یافتند شاید چنانکه خواهم گفت این به خاطر ضعف بیناییم بود تصویری که اکنون پیش از هر چیز از این مرحله در ذهنم هست روش‌های غلط آموزشی و پرورشی است.

هیچ برنامه آموزشی در کار نبود آنچه بر مکتب خانه حاکم بود خشونت و سخت‌گیری بی‌دلی بود به یاد دارم گاهی  «ملاباجی» به برخی جلسات می‌رفت و همسایه‌اش رباب را به جای خود می‌گذاشت و رباب در پر کردن وقت ما با کارهای بیهوده مهارت داشت از جمله اینکه ما را به صف می‌کرد و به نزد شوهرش که زمین گیر بود می‌برد. ما یکی یکی از جلوی او می‌گذشتیم و او با چوبی که در دست داشت به کف دست‌های ما می‌زد برادر بزرگترم نیز در این مکتب با من بود.

سال ۱۳۲۳ که پنج شش ساله بودم پدر ما را به مکتب دیگری فرستاد که در اتاق یکی از مساجد بود هنوز آن اتاق درس را به یاد دارم که اتاق تاریکی بود شاید هم این تصور ناشی از ضعف بینایی من بوده باشد این معلم به ما خیلی توجه می‌کرد و ما را سمت چپ خود نشانید. ما همواره مورد توجه او بودیم و برادرم این مکتب درس  «عم جزء» را شروع کردیم که با آموزش حروف الفبای عربی آغاز می‌شد و پس از آن به آموزش جزء سی‌ام قرآن کریم می‌پرداختند. و از سوره ناس شروع می‌کردند.

این معلم به جز ما با سایر شاگردان سختگیر و خشن بود آنچه امروز از این مکتب در حافظه امانده تندی و خشونت این مرد و سرما و تاریکی است. من راه خانه تا محل در را با کفشی طی می‌کردم که سوراخ بود و زمستان از سوراخ آن آب و گل وارد می‌شد و پایم را گلی می‌کرد.

از کارهای عجیبش این بود که روز پنجشنبه شاگردان را پیش از آنکه مرخص شوند به صف می‌کرد و به آنها می‌گفت من زیر زبان‌های شما را مهر می‌زنم. هرکس روز جمعه مقید به خواندن نماز باشد اثر مهر روی زبانش می‌ماند و اگر نه محو می‌شود بعد مهری برمی‌داشت و در مرکب آغشته می‌کرد و زیر زبان هر یک از شاگردان را مهر می‌زد.

صبح شنبه قیامت بود شاگردان در صف می‌ایستادند زبان‌هایشان را برای بازبینی و تفتیش بیرون می‌آوردند و برخی هم سخت تنبیه می‌شدند. من هم با شاگردان در صف می‌ایستادم و از ترس گریه می‌کردم ترسم از کتک خوردن نبود چون ما را احترام می‌کرد و نمی‌زد اما از هول و وحشت این صحنه به گریه می‌افتادم.

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ 

انتهای پیام/161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین