تولد جهان چندقطبی با گذار آمریکا از «هژمونی لیبرال» به «سلطه عریان»
گروه بینالملل دفاعپرس - «دیمیتری ترنین» رئیس شورای امور بینالملل روسیه؛ «مبارزه برای رسیدن به جهان چندقطبی» از نیمه دوم دهه ۱۹۹۰ به هسته اصلی سیاست خارجی روسیه تبدیل شده است. از آن زمان تاکنون، این شعار همواره تکرار میشود. این در حالی است که این مبارزه در واقع از قبل پیروز شده است. جهان چندقطبی به مدت بیش از ده سال، یک واقعیت انکارناپذیر بوده است. تکوین آن به معنای پایان دوران جهان تکقطبی یعنی زمانی که هژمونی آمریکا توسط هیچ کس به طور جدی به چالش کشیده نمیشده است.

در این وضعیت قطبهای «جهان نو» شکل گرفته است:
در سطح جهانی: چینِ احیاشده، روسیهِ مستقل، هندِ با رشد سریع و احتمالاً اروپای فعالشده در دوران اخیر و در سطح منطقهای: برزیل در آمریکای لاتین، ایران در غرب آسیا، اندونزی در جنوب شرق آسیا و آفریقای جنوبی در آفریقا.
در نتیجه جهان در حال حاضر چندقطبی بوده و اکنون پرسش اصلی، نظم درونی این جهان است. بر سر این موضوع، مبارزهای شدید در جریان است که در عمل میتوان آن را معادل کارکردی یک جنگ جهانی دانست.
آمریکا در دوره «دونالد ترامپ»، چهره خود را از یک هژمون خیرخواه و جهانگرای لیبرال به تصویر یک ارباب سختگیر تغییر داده که خودسرانه و از موضع سلطه عریان عمل میکند. واشنگتن در تلاش برای بازگرداندن هژمونی یا حداقل نجات هژمون در حال لغزش خود در تمام جبههها دست به ضدحمله زده است. همزمان، متحدان همچون اروپا، مخالفان مانند روسیه، ایران، چین و حتی کشورهای اندکی «نافرمان» مانند ونزوئلا و کوبا هدف حملات آمریکا قرار گرفتهاند.
شباهت این مبارزه با جنگهای جهانی را میتوان با این مولفهها ادامه داد:جنگ جهانی اول و دوم در قرن بیستم به طور عظیم به رشد قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی آمریکا کمک کردند؛ جنگ سرد بعه عنوان جنگ جهانی سوم تحققیافته، آمریکا را به حاکم تمام جهان سرمایهداری تبدیل کرد و فروپاشی «اتحاد جماهیر شوروی» راه را برای هژمونی مطلق جهانی آمریکا گشود.
اما آمریکا به زودی و در اوایل هزاره جدید از اوج قدرت خود عبور کرد. امروزه «صلح آمریکایی» به وضوح در حال افول است و این افول به هیچ وجه صلحآمیز نیست.
چندقطبی بودن جهان امروز ناهمگون است. در مبارزه برای نظم آینده، دو بازیگر اصلی وجود دارد: آمریکا و چین. اقدامات واشنگتن عمدتاً هم به سمت تقویت خود و هم تضعیف حداکثری رقیب اصلی هدایت میشود. عملیات مخفی «سیا» و «پنتاگون» در ونزوئلا، دو جنگ آمریکا علیه ایران، تضعیف اقتصادی اروپا، تلاشهای ترامپ برای تصاحب «گرینلند» و انجام معامله با مسکو؛ همه اینها در نهایت هدفشان محروم کردن پکن از دسترسی به منابع و بازارهای فروش و همچنین انزوای سیاسی آن با تضعیف مشارکت استراتژیک چین با روسیه است.
اما هر اقدام خصمانهای، مقاومت طرف مقابل را برمیانگیزد. به سختی میتوان آمریکا را موفق به تغییر روندها و کنار زدن رقیب در حاشیه تاریخ دانست، همانطور که با امپراتوری انگلیس، رایش آلمان و اتحاد جماهیر شوروی رخ داد. مزیت اصلی سیاست خارجی ترامپ یعنی «صراحت بدبینانه» باعث ویرانی تصویر فریبنده، اما جذاب آمریکای «خوب» میشود. تصویری که در پایان جنگ جهانی دوم ساخته شد و دههها پرورش یافت. اکنون نه تنها روسها، چینیها و ایرانیها، بلکه هندیها، اعراب، اروپاییها، ژاپنیها، آمریکای لاتینیها و بسیاری دیگر تصویری از آمریکای خودخواه، غیرقابل پیشبینی و اغلب خصمانه در ذهن میپرورانند. سیستم اتحادهای آمریکا به عنوان باارزشترین دارایی سیاست خارجی واشنگتن به لرزه درآمده است.
البته نباید نباید دچار افراط شده و تصور کرد روزهای تسلط آمریکا بر فراز جهان به شماره افتاده است. آمریکا هنوز دارای منابع عظیم مالی، فناورانه و نظامی است و موقعیت خود را به عنوان یک ابرقدرت برای چند دهه آینده حفظ خواهد کرد. افزون بر این، آمریکا به عنوان هژمون جهانی جانشینی نخواهد داشت. Pax Americana جای خود را به Pax Sinica نخواهد داد. حتی پیشی گرفتن پکن در فناوریهای پیشرو و ایجاد یک سیستم جامع تجارت بینالمللی متمرکز بر چین برای رهبری جهانی کافی نخواهد بود. در فلسفه و عملکرد سیاست خارجی چین، مفهوم «رهبری» وجود ندارد.
بنابراین، یکی از گزینههای نظم جدید جهانی میتواند دوقطبی جدید آمریکا-چین باشد. بسیاری از کشورها (به ویژه در جنوب شرق آسیا) در حال آمادهسازی خود برای این احتمال بوده و بین دو غول تعادل برقرار میکنند. آنها از نظر تجاری به چین وابسته هستند، اما از نظر سیاسی و نظامی روابط نزدیکی با آمریکا دارند. این موقعیت میانه ذاتاً ناپایدار است و به سختی میتواند در برابر بحران جدی روابط آمریکا و چین تاب بیاورد.
به طور فرضی، دوقطبی جدید ممکن است با اکراه در آمریکا پذیرفته شود، به این امید که «تساوی» جدید راه را برای پیروزی مجدد آمریکا به مانند اتفاقی که در منازعه آمریکا-شوروی رخ داد، ایجاد کند. همچنین ایجاد این دو قطبی میتواند در چین که معمولاً به «بازی طولانی» معتقد است به عنوان یک نتیجه میانی رضایتبخش در نظر گرفته شود. با این حال، بعید است این نظم توسط دیگر کشورها، به ویژه قدرتهای بزرگ مانند روسیه، هند و احتمالاً اروپا مطلوب تلقی شود.
حتی اگر دوقطبی تمامعیار جدید شکل نگیرد، آمریکا و چین برای مدتی کمابیش طولانی دو قدرت پیشرو جهان باقی خواهند ماند. در این احتمال گرچه شکاف بلوکی سختی وجود نخواهد داشت، اما حوزههای جاذبه پیرامون واشنگتن و پکن شکل خواهد گرفت. برای قدرتهایی همچون روسیه که از حاکمیت و استقلال خود دفاع میکنند این یک چالش آشکار محسوب میشود.
فلسفه و سنت سیاست خارجی روسیه به سمت فرمول «کنسرت قدرتهای بزرگ» به عنوان مدل بهینه مدیریت جهانی گرایش دارد. «اتحاد مقدس» (کنگره وین ۱۸۱۴-۱۸۱۵)، نشستهای سهنفر بزرگ (۱۹۴۳-۱۹۴۵)، کنفرانسهای یالتا-پوتسدام (۱۹۴۵)، و «گروه پنج» اعضای دائمی شورای امنیت سازمان ملل که بر اساس منشور این سازمان مسئولیت اصلی حفظ صلح و امنیت بینالمللی را بر عهده دارند، نمونههایی از همکاری برابر قدرتهای اصلی همچون روسیه بر اساس در نظر گرفتن متقابل منافع یکدیگر هستند.
در مرحله کنونی توسعه، این مدل «کنسرت» شکل «جامعه تمدنها» را به خود گرفته است. روسیه رسماً خود را یک «دولت-تمدن» اعلام کرده است. نویسندگان روسی چین، هند و آمریکا را دیگر دولت-تمدنهای موجود در جهان میدانند؛ دیگر تمدنهای بزرگ اعم از تمدنهای اسلامی، آفریقایی، و آمریکای لاتین که چندین کشور را در بر میگیرند نماینده شناخته شدهای ندارند.
در تصویر روسیه از جهان، دولت-تمدنها با یکدیگر تعامل دارند، یکدیگر را متعادل میکنند، رقابت کرده و بر اساس منافع خود و پیروی از ارزشهای مشترک ریشهدار در سنتهایشان همکاری میکنند. نقشهای شرکتکنندگان در روابط بینالملل توزیع شده است: قدرتهای بزرگ مسئولیت را بر عهده گرفته و نظم را حفظ میکنند. کشورهای متوسط و کوچک همکاری کرده و از مزایای نظم بهرهمند میشوند. در اصل، چنین مدلی میتواند در چارچوب یک سازمان ملل متحد اصلاحشده ریشهای تحقق یابد؛ سازمانی که از نظر تمدنی در سطح شورای امنیت بوده و دارای کارمندانی عاری از سلطه نمایندگان کشورهای غربی باشد.
عناصر نظم جهانی آینده در حال حاضر در حال اجرا و آزمایش در چارچوب سازمانها و مجامع کشورهای دارای اکثریت جهانی هستند که با رهبری روسیه ایجاد شدهاند. در سطح جهانی، «بریکس» و در سطح قارهای اوراسیا، سازمان همکاری «شانگهای» (SCO) از مصادیق این سازمانها میباشند.
روسیه بزرگترین بازیگر از میان قدرتهای جهانی پیشرو نیست. با این حال، از تعدادی از مهمترین و حتی منحصربهفردترین منابع برخوردار است.این ویژگی در شرایط کثرتگرایی تمدنی کنونی به روسیه اجازه میدهد تا شرکای خود را در سراسر جهان بهتر از دیگران درک کرده و نه تنها نگهبان تعادل جهانی، بلکه نقش میانجی جهانی را ایفا کند. برای کسب این جایگاه و چنین نقشی در آینده، روسیه باید از همین حالا آماده باشد.
انتهای پیام/ ۹۹۹
