برای جاسوسی از افراد خوشنام استفاده کنید
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دستنشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند؛ چرا که این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک رژیم دستنشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
انگلیسیها و تشکیل دفتر ویژه اطلاعات
در زمان دولت زاهدی، محمدرضاشاه میهمانیهای نیمه خصوصی میداد که در آن حدود ۱۵۰-۱۰۰ نفر برای شام دعوت میشدند. در این میهمانیها یک نفر انگلیسی حضور داشت که رئیس ۶ - MI سفارت در ایران بود. او در یکی از میهمانیها به من نزدیک شد و به صحبت پرداخت و از من پرسید: راجع به انگلیسیها در ایران چه فکر میکنید؟
در آن موقع من تسلطی بر مسائل سیاسی و اطلاعاتی نداشتم ولی به هر حال دارای استنباطاتی بودم و بعلاوه مشروب مفصلی خورده و سرم گرم بود؛ لذا بیپروا گفتم عیب شما انگلیسیها این است که افرادی را که برای مشاغل مختلف پیشنهاد میکنید و افرادی که با شما تماس دارند و طرفداران شما اکثراً بدنام و اهل سوء استفاده هستند. اگر این خواص از ضروریات این افراد است که حرفی نیست ولی اگر چنین نیست چرا از بین افراد خوشنام برای خود طرفدارانی پیدا نمیکنید؟
گفت: مگر انگلستان را دوست دارید؟
گفتم ایران و انگلستان روابط نزدیک دارند، چرا دوست نداشته باشم؟ او تشکر کرد و به طور ضمنی صحبتهای مرا پذیرفت. مدتی گذشت. تصور میکنم ۶ ماه بعد در میهمانی مشابهی او را دیدم. او شاید تنها خارجی بود که به این میهمانیها دعوت میشد. چند گیلاس مشروب خورده و گرم بودم و بیشتر علاقه به صحبت و شوخی با خانمها داشتم.
رئیس ۶ - MI سفارت جلو آمد و با من دست داد و گفت: اگر ممکن است با هم مشروبی بخوریم» من در در آن زمان نزدیکترین فرد به محمدرضا بودم و شام و ناهار با او میخوردم و شبها تا دیر وقت نزد او بودم به هر حال پشت بار رفتیم و دو ویسکی سفارش داده شد.
او گفت: «حق با شماست. من درباره صحبت دفعه قبل شما زیاد فکر کردم و تحقیق نمودم. متأسفانه در اکثر موارد چنین است. البته از برخی از آنها و لو خوب نباشند. نمیتوانیم بگذریم، ولی در اکثر آنها میتوان تجدید نظر کرد و افراد دیگری را انتخاب نمود که حسن شهرت داشته باشند و این برای ما هم خوب است. او باز از من به خاطر این راهنمایی تشکر کرد.
شبی علم، محمدرضا و ثریا را به خانهاش دعوت کرده بود. مانند همیشه بساط مشروبخواری برقرار بود و محمدرضا و ثریا و سایرین از جمله من مشروب زیادی خوردیم. در آن شب ثریا و محمدرضا در کنار هم و جدا از دیگران نشسته بودند. ثریا مرا صدا کرد. من که نیمه مست بودم جلو رفتم و دستش را با صدا بوسیدم. محمدرضا و ثریا خیلی خندیدند. ثریا گفت: بنشین پهلوی من و کمی صحبت کن نشستم و بشدت آنها را خنداندم. ثریا گفت: «چرا نزد من نمیآیی؟ مدتی بود فروغ ظفر مرا به برخی میهمانیها دعوت نمیکرد و قلباً دلخور بودم؛ لذا گفتم تمام زیر سر این فروغ ظفر است که در دعوت کردن سیاست خاص خود را دارد!
فروغ ظفر که در نزدیکی بود شنید و گفت: این صحبت ایشان صحیح نیست و هرچه تلفن میکنم نمیآیند و در نتیجه من هم دیگر تلفن نکردم، حالا باید از این جمعه هر جمعه بیایید!»
ثریا گفت: شنیدم در طفولیت برای محمدرضا قصه میگفتی. گفتم: بله ولی از خودم اختراع میکردم و قهرمان همه قصهها باید محمدرضا میبود و گرنه خوششان نمیآمد. قهرمان کردن در قصه هم خرجی ندارد! ثریا گفت: «بیا و برای من هم قصه بگو ولی نمیخواهم همیشه قهرمان باشم.» پس از این صحبتها محمدرضا و ثریا مرا مرخص کردند.
در سالن همه دور مرا گرفتند و چون مورد توجه شاه و ملکه واقع شده بودم هر کدام چیزی تعارف میکردند. پشت میز مرد مرموزی ایستاده بود و وقتی او را نگاه کردم لبخندی زد. به او نزدیک شدم و گفتم: شما را قبلا ندیدهام گفت: «شما در مجالس نبودهاید و گرنه من همیشه و در همه جا هستم و اضافه کرد: ارباب محمدرضا و زنش شما را خیلی دوست دارند و باز همدیگر را خواهیم دید. این نخستین دیدار من با شابور جی بود که حتی نامش را نیز نپرسیدم. از این میهمانی سالها گذشت. اردیبهشت ۱۳۳۸ بود و استاد دانشگاه جنگ بودم.
روزی افسر گارد به دانشگاه آمد و اطلاع داد که شاه مرا احضار کرده است. بلافاصله به کاخ مرمر رفتم. ملاقات بسیار کوتاه بود و محمدرضا چند جمله بیشتر نگفت: فردی در اتاق نصیری نشسته بر و او را ببین و هرچه گفت انجام بده و به من نه گزارش بده و نه دستور بخواه، هرچه گفت انجام میدهی» گفتم: چشم بیرون آمدم و به اتاق نصیری ساختمان نزدیک در ورودی کاخ رفتم. در آن زمان نصیری فرمانده گارد بود. به داخل اتاق رفتم و دیدم نصیری به اتفاق یک سیویل نشسته است. او بلند شد و گفت: مرا میشناسید؟ یادم آمد که همان فردی است که در میهمانی علم دیده بودم گفتم شما را دیدهام ولی نامتان را نمیدانم خود را معرفی کرد. او شاپور جی بود. در این موقع نصیری از اتاق خارج شد. دستور محمدرضا را به اطلاع شاپور جی رساندم.
او چنین توضیح داد: در مسافرت اخیر شاه به انگلستان من در میهمانی که ملکه انگلیس به افتخار او داده بود حضور داشتم و بین ایشان و ملکه نشسته بودم. شاه صحبت کرد و به ملکه گفت که شما چگونه از اخبار مملکت خود و دنیا به طور روزانه مطلع میشوید؟ و افزود: هر روز ۴۰۰، ۵۰۰ برگ گزارش برای من میفرستند در روز که کار دارم و در شب هم وقت مطالعه ندارم لذا دستور میدهم در حضور خودم این گزارشها را در بخاری بسوزانند.
ملکه توضیح داد که حل مسئله بسیار ساده است و ما حدود ۷۰ سال است که برای این کار سازمان ویژهای داریم که همین۴۰۰، ۵۰۰ برگ را به ۲-۳ برگ تبدیل میکند و روزانه فقط در دو نسخه به اطلاع من و نخست وزیر میرسانند. ملکه به شاه پیشنهاد کرد که شما فردی را بفرستید و ما آموزشهای لازم را به او خواهیم داد و این کار را برای شما سازماندهی خواهد کرد.
شاه از این پیشنهاد استقبال نمود و در نتیجه ملکه به من شاپور جی دستور داد که شما ترتیبی بدهید که این کار انجام شود. بعدها مطلع شدم که در بازگشت به تهران، محمدرضا از نصیری میخواهد که دو نفر را به او معرفی کند. نصیری نیز صمدیانپور سپهبد و رئیس شهربانی شد و سرهنگ موثقی را معرفی میکند. محمدرضا میپذیرد و قرار میشود که ترتیب سفر آن دو برای فردای روزی که شاپور جی را دیدم داده شود. شاپور جی مراجعه میکند و متوجه میشود که محمدرضا به پیشنهاد نصیری فرد دیگری را در نظر دارد بفرستد.
شاپور جی گفت: «پیش از اینکه بیایی نزد شاه بودم و مطلع شدم که فرد دیگری را در نظر دارد. به او گفتم افراد فوق صمدیانپور و موثقی صلاحیت این مسئولیت بزرگ را ندارند و فلانی (من) برای این کار مناسب است. شاه بلافاصله موافقت کرد و گفت: بله بله راستی چطور هیچ یادم نبود او دوست من است و مورد اعتماد کامل من بسیار مناسب است. در نتیجه بلافاصله محمدرضا به دنبال من فرستاد و مرا به عنوان مأمور تشکیل دفتر ویژه اطلاعات به شاپور جی معرفی کرد. شاپور جی گفت: «کی میتوانی به لندن بیایی؟ گفتم حاضرم بدین ترتیب، فردای آن روز برای طی دوره آموزش و تشکیل دفتر ویژه اطلاعات به لندن پرواز کردم.
انتهای پیام/ 161
