ما انگلیسی‌ها خواستیم که محمدرضاشاه روی کار بیاید

ما انگلیسی‌ها خواستیم که محمدرضاشاه روی کار بیاید ما انگلیسی‌ها، آمریکایی‌ها را به کودتا تشویق کردیم و پیشنهاد بازگشت محمدرضا پهلوی را به کشور دادیم در حالی که آمریکایی‌ها می‌خواستند یک افسر نظامی را سرکار بیاورند.
کد خبر: ۸۳۵۵۴۵
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۵ - 25May 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست‌نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند؛ چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه‌فقط با یک رژیم دست‌نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

فردوست

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

دوره‌های اطلاعاتی در انگلستان

من در مجموع سه دوره آموزشی در اینتلیجنس سرویس طی کرده‌ام که نخستین آن برای تشکیل دفتر ویژه اطلاعات بود. فردای روزی که به دستور محمدرضا با شاپورجی مرتبط شدم با هواپیما به مقصد لندن پرواز کردم. شاپورجی هیچ آدرس تماسی در اختیارم نگذارد و گفت که خود آنها مرا پیدا خواهند کرد. او تنها از شماره پروازم اطلاع داشت. در فرودگاه لندن نزدیک باجه پاسپورت فرد مسنی مستقیم به طرف من آمد و پرسید: سرهنگ فردوست؟ گفتم بلی او خود را به عنوان میهماندار من در مدت اقامتم معرفی کرد.

بعدا فهمیدم که وی کارمند بازنشسته ۶ - MI است و از او برای این نوع کار‌ها استفاده می‌کنند و اصولا ۶ - MI از این افراد تعداد زیادی در اختیار دارد که برای این قبیل کار‌ها پاداش می‌گیرند. بدین ترتیب فردی که ۴۰ سال سابقه کار در سرویس دارد و به رموز کار آشناست مورد استفاده قرار می‌گیرد و به وی کمک مالی نیز می‌شود. این اولین درس برای من بود و دریافتم که این شیوه بهترین راه با حداقل هزینه برای ۶ - MI و سازمان‌های نظیر است. میهماندار فوق در طول ۴ ماه اقامت من در لندن گاهی در ساعات فراغت نزدم می‌آمد و مرا به رستوران و تئاتر می‌برد و به خانه اش نیز دعوت کرد. میهماندار فوق مرا با تشریفات سریع از فرودگاه خارج کرد و به هتل درجه یکی برد که پشت دیوار یک کاخ واقع بود و کلید اتاق را به به دستم داد. اتاق مناسب و راحتی با حمام بود.

گفت: «این محل اقامت شما است. نه پول اتاق از شما خواهند خواست و نه پول غذا و هر چیز دیگر که سفارش دهید. فقط انعام مرسوم است که بنویسید به چه کسی باید انعام داد و انعام مناسب نه زیاد و نه کم داده خواهد شد. در اطراف هتل و پارک مقابل کاخ می‌توانید قدم بزنید ولی به هیچ وجه به سفارت ایران مراجعه نکنید او همه دستورات را از روی یادداشت می‌گفت و نحوه بیانش او را یک فرد حرفه‌ای با سابقه نشان می‌داد. در پایان افزود که روز فلان به دنبال شما خواهم آمد.

روز موعود یک ربع قبل از وقت مقرر در هتل و در محل تعیین شده حاضر بودم. پنج دقیقه قبل از موعد مقرر آمد و با اتوبوس به محلی رفتیم و سپس کمی پیاده روی کردیم و به یک سری آپارتمان‌های نوساز رسیدیم. حدود ۲۰ ساختمان ۱۰ طبقه بود که هر طبقه اقلا ۵۰ آپارتمان داشت. میهماندار به مسئول ساختمان کارت خود را نشان داد. با آسانسور بالا رفته و در یکی از طبقات مقابل در یک آپارتمان ایستادیم میهماندار گفت: در این خانه یک خانم مسن بازنشسته که خانه ندارد زندگی می‌کند و مسئولیت آپارتمان و نظافت با اوست. ضمناً ساندویج هم دارد و قهوه بسیار خوبی درست می‌کند. زنگ آپارتمان را زد. زن پرسید که کیست؟ کلمه رمزی گفت در باز شد و وارد شدیم. در آپارتمان با یک خانم مسن بسیار تمیز مواجه شدیم. خانه از نظافت برق می‌زد میهماندار طوری از قهوه این خانم تعریف کرد که من هوس کردم.

انگلیسی‌ها عاشق قهوه هستند و آن را با جرعه‌های کوچک و با لذت می‌نوشند و با هر جرعه اصطلاح چقدر خوب درست شده را می‌گویند. به هر حال برایمان قهوه آورد و من لا جرعه نوشیدم که عمل خبطی بود سپس میهماندار دفتر و وسایل نوشتن را جلوی من قرار داد و گفت که باز هم اگر چیزی خواستید آماده گذارده شده است و افزود که این مدارک از اینجا خارج‌ نمی‌شود.

نظم و نظافت در همه کار‌ها حکمفرما و برایم آموزنده بود. سپس به اتفاق پیرزن خداحافظی کرده و بیرون رفتند. پس از مدتی زنگ زدند و با گفتن کلمه رمز استاد وارد شد و بدین ترتیب آموزش من. شروع آموزش من توسط سه استاد بود که هر یک یک روز می‌آمدند و دنباله درس را می‌گرفتند. هر سه فارسی می‌دانستند و یکی که فارسی کم می‌دانست با خود مترجم می‌آورد. روز‌های شنبه و یکشنبه تعطیل بود و ۵ روز در هفته صبح و بعد از ظهر کلاس داشتم. کلاس صبح دیر شروع می‌شد. ظهر یک ساعت وقت غذا بود که با استاد صرف می‌کردم غذا همیشه شامل یک فنجان سوپ ۵۰ گرم گوشت اکثراً ماهی و یک قهوه بود. از ساعت یک درس شروع‌ می‌شد و تا ساعت ۵ ادامه داشت. سپس به هتل می‌رفتم.

طی دوره آموزش هیچ سندی در اختیارم قرار ندادند و من حدود ۱۰ جزوه یادداشت برداری کردم که اجازه بردن آن با خودم را ندادند. بعد‌ها در تهران این جزوه‌ها توسط شاپورجی به من تحویل شد. پس از پایان تدریس این سه استاد، دو استاد دعوتی تدریس را شروع کردند که یکی متخصص کمونیسم بود و دیگری متخصص مسائل اقتصاد ایران. استاد متخصص کمونیسم فرد بسیار با سوادی بود و می‌گفتند جزء معدود متخصصینی است که در جهان وجود دارد. مطالبش تماماً شفاهی بود و مجاز به نت برداری بودم. او اصلا از کمونیسم انتقاد نکرد و فقط آن را به عنوان یک سیستم اجتماعی - اقتصادی و ایدئولوژیک تشریح کرد. درسش به زبان انگلیسی بود که همه را می‌فهمیدم و مترجم کاری انجام نداد. سپس کتابی را برای مطالعه سفارش کرد و گفت که به فرانسه ترجمه شده و شما حون به فرانسه مسلط هستید از پاریس تهیه کنید و نام کتابفروشی را برد. سپس توصیه کرد که چند روز در پاریس بمانید و لذت ببرید که من نیز این دستور او را دقیقاً اجرا کردم کتاب فوق را نیز تهیه کرده و به ایران آورده و دقیقا مطالعه کردم و تا زمان بازداشت جزء کتاب‌هایم بود.

استاد دعوتی دوم متخصص مسائل ایران بود. ظاهر و رفتار او نشان می‌داد که یک شخصیت دانشگاهی است و از ایران شناسان انگلیس می‌باشد. با وی چهار ساعت درس داشتم و در این چهار ساعت لحن خشن و تندی نسبت به محمدرضا داشت میهماندار و مترجم به وی احترام زیاد می‌گذاردند و رفتارشان با او متمایز بود. از آن انگلیسی‌های خشک و سنتی بود. او شدیدا از وضع ایران انتقاد می‌کرد و می‌گفت که محمدرضا باید به اصلاحات جدی در کشور دست بزند و گرنه حکومتش دوام نخواهد یافت و اگر به خود نیاید و اصلاحات نکند سقوط خواهد کرد.

ایران در درجه اول یک کشور کشاورزی است و در دنیای ما هیچ ایرادی ندارد که یک کشور ما یحتاج اولیه خود را خودش تولید کند و نیازی به خارج نداشته باشد. پروژه‌های صنعتی در ایران باید پروژه‌های کوچک و متعدد باشد تا در سراسر کشور اشتغال ایجاد نماید و نه پروژه‌های متمرکز و بزرگ که تورم را است. اگر سد‌های کوچک و کم هزینه در سراسر کشور ایجاد شود می‌تواند ده‌ها هزار هکتار زمین را آبیاری کند و پس از دو سال هزینه خود را تأمین کند، چون مشکل کشور شما کم آبی است. رودخانه‌هایی که آب آنها فصلی است با ایجاد سد‌های کوچک می‌تواند تمام سال آب روستا‌های اطراف را تأمین کند. او نمونه‌های مشخصی ارائه می‌داد که بیشتر رودخانه‌های مرکز و جنوب ایران بود. او صراحتاً گفت که این حرف‌ها را‌ می‌گویم تا به شاه بگویید.

سیاست‌هایی که این ایران شناس انگلیسی برای اصلاحات پیشنهاد می‌کرد. همه و همه ۱۸۰ درجه مغایر با جاه طلبی‌هایی بود که محمدرضا بعد از طرح کندی و انقلاب سفید از خود نشان داد و در واقع سیاست انگلیس و آمریکا در حمایت از اقدامات محمدرضا نیز مغایر آن بود. سیاست آمریکا و انگلیس در ایران دهه ۱۳۴۰ غارت هر چه بیشتر نفت ایران، تزریق هر چه بیشتر صنعت مونتاژ به ایران مانند کارخانه ایران ناسیونال انگلیسی‌ها گرفتن پروژه‌های بسیار بزرگ و پرهزینه در ایران و نابود کردن کشاورزی ایران بود تا گندم آمریکا و گوشت استرالیا در مقابل پول نفت به ایران صادر شود.

بجز آموزش‌های فوق روزی مرا به بازدید مرکز اسناد بایگانی را کد ۶ - MI بردند. به اتفاق فردی که مأمور آموزش من بود سوار آسانسور شدیم آسانسور پایین رفت و مدت زیادی طول کشید تا متوقف شد. معلوم بود مقدار زیادی ۵۰، ۴۰ متر زیر زمین رفته‌ایم. پس از خروج از آسانسور یک طبقه نیز با پلکان پایین رفتیم ساختمان یک تکه بتونی بود با ستون‌های زیاد و حجیم و سقفی بسیار بلند نور و هوا چنان بود که با هوای لطیف و آزاد تفاوتی نداشت.

به محوطه بسیار وسیعی وارد شدیم که تماماً قفسه بندی فولادی بود و در هر قفسه میکروفیلم‌ها بسیار منظم چیده شده بود. زمانی که مسئول بایگانی برایم توضیح می‌داد، ناگهان سروکله شاپورجی پیدا شد و من که نمی‌دانستم او در لندن است بسیار متعجب شدم. سیستم بایگانی به نحوی بود که هر چه می‌خواستند فوراً حاضر می‌شد و فقط کافی بود به مسئول مربوطه گفته شود. سیستم را ندیدم، چون در محل دیگری قرار داشت و نزدیک من نبود. شاپورجی توضیح داد که در مورد تمام کشور‌های جهان و خود انگلستان از تاریخی که سندی موجود بوده، فیلم و مدارک در این بایگانی جمع شده و مدارک فقط جنبه اطلاعاتی و سیاسی ندارد، جنبه تاریخی نیز دارد.

در مورد ایران گفت که از زمان شاه عباس هر مدرکی بخواهی موجود است و سپس گفت: آیا می‌خواهی فیلم‌هایی از رضا بسیار قبل از سلطنت او و پس از سلطنتش و فیلم طفولیت و زندگی محمدرضا را ببینی؟ ابراز تمایل کردم شابورجی روی پرده سینما به نمایش تصاویری از زندگی رضاشاه پرداخت از موقعی که یک قزاق ساده بود و بتدریج ترفیع گرفت و فیلم‌های نایاب و بکری از دوران سلطنت او که هر یک مربوط به دورانی از تاریخ او بود و نمونه‌هایی از خط او و قرارداد‌های مهمی که بسته بود. پس از پایان فیلم رضاشاه خواستم که فیلم محمدرضا را نشان دهد. شاپورجی با وجودی که خودش پیشنهاد کرده بود گفت: فکر می‌کنم زود است.

پس از پایان دروس شفاهی مدت ۴۸ ساعت در حوالی بندر پلیموت جنوب انگلستان که مرکز اصلی نیروی دریایی است آموزش عملی دیدم از بندر مرا به محلی بردند و قرار شد از نقطه معینی با اعلام راننده اطراف خود را نگاه نکنم. منظور این بود که محل آموزش را نشناسم. وقتی وارد محل مورد نظر شدیم راننده گفت: حالا می‌توانید نگاه کنید!

محل مانند یک سر بازخانه بود. محوطه وسیعی بود که در سه طرف آن ساختمان دو طبقه قرار داشت. یک ضلع فاقد ساختمان بود و در جلوی آن فضای بسیار وسیعی برای برخی عملیات واقع بود. بر این پایگاه انضباط شدیدی حکمفرما بود. فردی مرا به اتاق خواب راهنمایی کرد و گفت: بدون اجازه حق خروج از اتاق را ندارید و هر کاری داشتید زنگ بزنید!

با محاسبه تقریبی، تعداد اتاق‌ها حدود ۳۰۰ بود که احتمالا حدود ۲۰۰ نفر مانند من و شاید افرادی از نوع دیگر در آنجا بودند، ولی هیچ صدایی در ساختمان و محوطه شنیده نمی‌شد و فقط هرازگاه صدای انفجار شدید می‌آمد. دو روز تمام در این اتاق بودم و فقط موقع اجرای برنامه که همیشه به طور منفرد و با استاد مربوطه انجام می‌شد به محوطه و یا اتاق دیگر راهنمایی می‌شدم. یک آموزش عملی راجع به انواع تخریب‌ها آتش را یا انفجاری دیدم مانند پرتاب با وسایل مختلف نارنجک‌های آتش زا و انفجاری که در محوطه وسیع و دارای سنگر‌های عمیق صورت گرفت.

سپس انفجار روی موتور‌های بزرگ فولادی انجام شد. موتور‌های بلا استفاده زیادی وجود داشت که پس از انفجار دیگر به درد نمی‌خورد. این درس عملی در دو جلسه و هر جلسه حدود دو ساعت به طول انجامید. یک جلسه نیز با فرد دیگری آموزش دیدم که او فقط انواع سلاح‌های دوربین‌دار بسیار دقیق را نشان می‌داد. آنها را باز می‌کرد و خصوصیات هر یک را می‌گفت و سپس توضیح می‌داد: این سلاح را به دست یک تیرانداز ماهر که در اینجا تعلیم می‌بیند‌ می‌دهیم فردی که سرویس باید از او استفاده کند را در اینجا آموزش می‌دهیم، سپس هرگاه تصمیم به ترور شخصیتی گرفته شود. او هر قدر هم محافظ داشته باشد در امان نیست!

مربی فوق فرد ساده‌ای بود ولی فوق‌العاده بر حرفه خود تسلط داشت. علاوه بر این، آموزشی نیز در زمینه بی‌سیم‌های مخفی دیدم که نحوه جاسازی و اختفاء و چگونگی استفاده را عملا فرا گرفتم. یک بار نیز مرا با چهار مرد دارای ماسک و لباس لاستیکی با قایق موتوری به دریا بردند. آنها نزدیک یک کشتی زیر آب رفتند و در عمق زیاد به یک کشتی جسم آهنربایی را وصل کردند و مراجعت نموده و سپس توضیحاتی درباره نحوه تخریب کشتی دادند.

آموزش عملی خاتمه یافت و با وجودی که ارتباط مستقیمی با کار دفتر ویژه اطلاعات نداشت بسیار جالب و آموزنده بود. مشخص بود که در این مکان افراد زیادی از نقاط مختلف دنیا مرتبا آموزش‌ می‌بینند و برای عملیات ترور و خرابکاری اعزام می‌شوند و یا به کشور خود باز می‌گردند و منتظر زمانی می‌شوند که به آنها دستور عملیات برسد. ممکن است این انتظار بسیار طولانی باشد.

پس از پایان آموزش اطلاع داده شد که قرار است با همتای خود، یعنی رئیس دفتر ویژه اطلاعات انگلستان Special Bureau ملاقات کنم میهماندار گفت که از نقطه معینی بیرون را نگاه نکنم. به همین ترتیب وارد مرکز اسپیشل بورو شدم و در اتاقی منتظر ماندم. پس از مدتی رئیس دفتر ویژه آمد و خود را معرفی کرد و دستور قهوه داد و گفت: شما همه آموزش‌ها را دیده‌اید و اکنون باید مهمترین آن یعنی نحوه اداره دفتر را فرا بگیرید. بدین ترتیب، دو روز نزد او بودم و وی شخصاً مرا آموزش داد. آموزش‌ها همه مربوط به نحوه مدیریت دفتر بود.

خاطره‌ای که از این سفر قابل ذکر است مربوط به یکی از اساتید است که به من محبت زیاد نشان می‌داد. او یک روز تعطیل مرا با اتومبیل به گردش برد و گفت: در انگلستان طی چند دهه اخیر تحولات بزرگی ایجاد شده و جامعه ما نسبت به کمونیسم مصونیت کامل پیدا کرده است.

سپس خواست که یک نمونه را به من نشان دهد. به جلوی کاخ بزرگی رفتیم که در پشت در ورودی آن زنی نشسته بود و بلیت به بهای بسیار ارزان مثلا هر بلیت دو تومان می‌فروخت. با خرید بلیت به تماشای کاخ رفتیم. گفت: لردی که صاحب این کاخ است، روزی قریب به ۱۰ کالسکه و ۱۰۰ مستخدم داشت، ولی امروز چیزی ندارد و برای اینکه بتواند کاخ خود را اداره کند خود و خانواده‌اش در چند اتاق بالای کاخ زندگی می‌کنند و هزینه نگهداری آن را با فروش بلیت بازدید از کاخ تأمین می‌کند.

گفتم که این کاخ خود ثروت هنگفتی است و نباید چنین باشد. توضیح داد که این کاخ و حتی وسایل آن به عنوان عتیقه ثبت شده و قانون اجازه فروش آن را به غیر دولت نمی‌دهد. قیمت دولت هم شاید. قیمت واقعی آن است. پارک کاخ زیبا و بی‌انتها بود و وسایل و تابلو‌های درون کاخ همه بی‌نظیر و گرانبها بودند، ولی صاحب کاخ حق فروش آن را به غیر دولت نداشت.

در صحبت‌ها با این استاد سنتی بودن انگلیسی‌ها نظر مرا به خود جلب کرد. به طور مثال می‌گفت که در مجلس عوام و مجلس لرد‌ها همان تشریفات ۵۰۰ سال پیش باقی است و لباس رئیس مجلس و معاونین و منشی او همان لباس ۵۰۰ سال پیش است و با علاقه این سنت‌ها را حفظ خواهیم کرد، چون این سنت‌ها روابط بین مردم و جامعه را تسهیل می‌کند، این سنت‌ها تکلیف مردم را از قرن‌ها پیش مشخص کرده و مردم طبق آن عمل می‌کنند و تنها در مواردی عوض می‌شوند که طی ده‌ها سال متوالی مزاحم و آزار دهنده شوند.

او می‌گفت که طی جنگ جهانی دوم آمریکایی‌ها مقداری از سنن خوب آنها را تضعیف کرده‌اند که تلاش در بازسازی آنها می‌نمایند. انگلیسی‌ها به علت همین سنتی بودن قوانین مدون بسیار کمی در کلیه شئون دارند و حتی قانون اساسی مدون کامل ندارند و نواقص قوانین را از روی سنت‌ها حل و فصل می‌کنند. قوانین جزای مدون هم ندارند و لااقل در بسیاری موارد متکی بر رویه‌های قضائی هستند که طی قرن‌ها قضات عالی مقام در موارد مختلف رأی داده‌اند. اختیارات قاضی در انگلستان فوق‌العاده است و به همین علت در انتخاب قضات رویه‌های سختی وجود دارد.

مردمی فوق‌العاده مقتصد هستند و برای مثال در محل ساییدگی لباس روی پارچه جیر‌ می‌دوزند که دوام بیشتری داشته باشد. زن‌ها نیز به لباس‌های خیلی ساده اکتفا می‌کنند. خانه شان جمع و جور و با اقتصاد اداره می‌شود. شاه ملکه گو این که فاقد مسئولیت است، ولی از احترام خاص برخوردار است و با علاقه هزینه گزاف سلطنت پرداخت می‌شود و به آن به عنوان نوعی سرگرمی سر ملت توجه می‌شود. البته وجود شاه مشکل گشا هم هست، زیرا با داشتن مشاورینی در عالی‌ترین سطوح می‌تواند با ریش سفیدی مشکلات دولت و مجلسین را تحت عنوان راهنمایی حل کند. او همیشه مورد قبول است ولی این مداخله حد و مرز دارد و به دخالت سلطنت در دولت منجر نمی‌شود.

سیستم دو حزبی و نحوه انتخاب نخست وزیر نیز جزء سنت‌ها شده است. در مجموع انگلیسی‌ها ملت خاصی هستند که با اروپای غربی و آمریکایی‌ها از نظر فرهنگی تفاوت‌های زیاد دارند. طی دوره آموزش خودم با اتوبوس از هتل به محل آموزش می‌رفتم و با کلمه رمز پیرزن در آپارتمان را باز می‌کرد و قهوه را می‌آورد تصور می‌کنم اگر قهوه را از انگلیسی‌ها بگیرند همان جنجالی به با می‌شود که نان را از ایرانیان بگیرند. میهماندار نیز به دیدارم می‌آمد و چند بار من و خانمش را به بهترین رستوران لندن برد و یکبار هم با او و خانمش به تئاتر رفتیم.

هر بار که میخواستم پول بدهم می‌گفت: اختیار دارید شما میهمان ما هستید وقتی به تهران آمدم متوجه شدم که مخارج هتل و غذا و حتی تئاتر و رستورانی که میهمان ایشان بودم، همه و همه طی یک صورتحساب ارسال شده که رقم آن ۳۰۰۰ پوند می‌شد به دستور محمدرضا این صورتحساب را از ستاد ارتش اخذ و به شخص شاپور جی پرداختم و او نیز شمرد و در جیبش گذارد باید اسم این را گذاشت دعوت به سبک انگلیسی در بازگشت به تهران از محمدرضا وقت ملاقات خواستم بلافاصله داد.

راجع به دوره آموزش کلیات را گفتم و توضیح دادم که همه چیز را یاد دادند و خیلی هم احترام کردند. گفت: موظفند از این کشور خیلی استفاده می‌برند سپس گفت: هر چه برای تشکیل دفتر خواسته‌اید تصویب کرده‌ام. راجع به درس کمونیسم و استاد مربوطه گفت: این‌ها را می‌دانم!

راجع به استاد ایران‌شناس و عقایدش گفتم. گفت: اینها دیگر فضولی است و اصلا به او مربوط نیست و مرا مرخص کرد. روز جمعه نیز با محمدرضا دیدار داشتم. او مجددا سؤالاتی راجع به دفتر کرد که چگونه تشکیل می‌شود و کی شروع به کار می‌کند که من نظرات خود را شرح دادم.
پس از تصدی مسئولیت قائم مقامی ساواک در سال ۱۳۴۰ مشاهده کردم که ساواک از نظر مدارک

آموزشی نزدیک به صفر است. مطلب را به محمدرضا گفتم و پرسیدم که آیا می‌توان از سازمان‌های مشابه انگلیسی استفاده آموزشی کرد؟ پاسخ مثبت داد و افزود که بهتر است به محل بروید تا از نزدیک سبک کار آنها را مشاهده کنید. این بار نیز شاپورجی ترتیب کار را داد و این دوره نیز چهار ماه به طول انجامید. برخلاف دوره دفتر که آموزش‌ها بیش از احتیاج بود، در این دوره آموزش‌ها در سطح نازلی قرار داشت و معلوم بود که آموزش دهندگان در رده پایینی هستند.

یکبار اشکال به مقام بالاتری گفته شد. پاسخ داد: فقط همین‌هاست که می‌توان در اختیار گذارد افراد انگلیسی که در این سفر دیدم عبارت بودند از یک میهماندار، دو استاد مسائل بایگانی و کارگزینی دو استاد وسایل فنی یک استاد ضد جاسوسی، رئیس خاورمیانه که یک میهمانی عصرانه داد و تعدادی دختران سرویس و تعدادی از کارمندان شرکت ۶ - MI  داشتند و سردیک وایت رئیس کل ۶ - MI که اظهار رضایت از طی دوره نمود. ملاقات با او کوتاه بود. یک جعبه خاتم به او هدیه دادم و او نیز یک کتاب بدون هرگونه امضایی به من داد. میهماندار مدعی بود که در رده پایین سازمان هیچ فردی او را تا حال ندیده و تنها یک رده پایین‌تر از او حق ملاقات با وی را دارند. نمی‌دانم تا چه حد صحت داشت. او را بعد‌ها ۲ بار در ایران دیدم.

اما آموزش‌ها یک زن مسن و یک مرد امور اداری مانند بایگانی و نحوه نگهداری اوراق طبقه‌‎بندی شده امور کارگزینی و نحوه استخدام را تدریس کردند و یک برگ هم به عنوان نمونه برگ استخدامی به من دادند که کامل بود. این جلسات مفید بود ولی برای این نیامده بودم. اساتید فنی هر روز یک وسیله فنی می‌آوردند و طرز کار و مختصات آن را آموزش‌ می‌دادند. یکبار یک بی‌سیم قوی ارائه داده و طرز کار آن را نشان دادند و گفتند قوی‌ترین بی‌سیمی است که در اختیارشان است. بار دیگر یک ضبط صوت و یکبار نیز یک دوربین عکاسی بسیار قوی آوردند. در مورد دوربین عکاسی گفتند که هرگاه با چشم فردی را در فاصله ۵ کیلومتری در حرکت ببینید تشخیص قیافه او غیر ممکن است ولی پس از عکاسی با این دوربین کاربرد آن برایتان مشخص و روشن خواهد شد.

در یک جلسه کنار دریا رفتم و از کشتی‌ها و اشیاء بسیار دور عکس گرفتم. نتیجه فوق‌العاده بود. در بازگشت به تهران با مدیر کل پنجم ساواک صحبت کردم. او یک دستگاه سفارش داد و بعدا نیز تعداد بیشتری درخواست کرد. که ارسال شد. دو جلسه نیز به تقاضای خودم متخصص ضد جاسوسی آموزش داد که مطلب تازه‌ای نداشت، اما از نظر تأیید و تأکید مفید بود. به هر حال آنچه در این دوره گفته شد نوشتم و مدارک را در تهران به ادارات کل یکم پنجم و هشتم ساواک دادم و برایشان توضیحات کامل دادم که مفید بود.

رئیس ۶ - MI خاورمیانه علاوه بر میهمانی عصرانه یکبار مرا به تنهایی به شام دعوت کرد. می‌گفت: ما وقتی بازنشسته می‌شویم اگر علاقه به کار داشته باشیم، مثلا در یک کشتی تجاری شغل مهمی می‌می گیریم و در مسیر کشتی‌ها در بنادر با مأمورین مخفی خود ملاقات‌ می‌کنیم و در بازگشت کلیه اطلاعات را در اختیار سرویس قرار می‌دهیم به من پیشنهاد شده که رئیس یک شرکت در سنگاپور شوم و این شرکت ضمن انجام امور تجاری با مأمورین مخفی تماس می‌گیرد و یا مأمورین جدید استخدام می‌کند. به این ترتیب ضمن کار و استفاده از ۶ - MI نیز پاداش می‌گیریم. 

در این مسافرت رئیس ۶ - MI ایران نیز بود و دو بار مرا دعوت کرد. یک بار به خانه‌اش دعوت شدم. او و زنش بودند. پس از مدتی فرد دیگری آمد که به او احترام زیاد گذاردند و معلوم بود که مقام بالایی در ۶ - MI است. پس از شام همسرش به طبقه بالا رفت و ما سه نفر به حیاط رفتیم. من مشروب خورده و سرم گرم بود. صحبت‌های متفرقه شد. بتدریج آن شخص تازه وارد صحبت را به اینجا کشاند که آیا حاضرم اطلاعاتی به آنها بدهم و در مواردی به محمدرضا گفته نشود؟! من بلافاصله متوجه شدم که قصد استخدام مرا دارند و ترسیدم.

گفتم: محمدرضا به کلیه سازمان‌ها اجازه داده که هر خبری می‌خواهید در اختیارتان بگذارند، ولی اینکه به محمدرضا گفته نشود محال است. او بلافاصله صحبت را عوض کرد و گفت: دانشگاه آکسفورد را دیده‌اید؟ گفتم نه به مرئوسش گفت که فردا ایشان را ببرید و دانشگاه را ببیند. فردای آن روز با او به آکسفورد قدیمی‌ترین دانشگاه انگلیس رفتم. همه جا را از پارک و ساختمان و کلیسا دیدم. در کلیسای بسیار قدیمی آکسفورد کشیش یک آبجوی سرد برایم آورد و رئیس ۶ - Mi ایران گفت: این رسم دانشگاه است که وقتی شخصیت مهم می‌آید یک آبجوی سرد می‌آورند.

بار دیگر رئیس ۶ - MI ایران مرا به رستورانی که در یک کشتی روی رودخانه تایمز واقع بود، دعوت کرد. در آنجا ضمن صرف شام و مشروب توضیح داد که ما (انگلیسی‌ها) آمریکایی‌ها را به کودتا تشویق کردیم و گفتیم که چون خطر کودتای کمونیست‌ها است باید با کودتای نظامی علیه آن مقابله کرد و این ما بودیم که در ۲۵ مرداد پیشنهاد بازگشت محمدرضا را به کشور دادیم در حالیکه آمریکایی‌ها می‌خواستند یک افسر نظامی را سرکار بیاورند.

انگلیسی‌ها طرفدار سلطنت محمدرضا هستند در حالی که آمریکایی‌ها نسبت به این مسئله شناختی ندارند. احتمالاً منظور وی این بود که مسئله به اطلاع محمدرضا رسانده شود و بیشتر مدیون گردد این مسئله را در جای دیگر نیز توضیح داده‌ام.

سومین و آخرین دوره آموزشی که در انگلستان دیدم در سال ۱۳۴۱ یا ۱۳۴۲ با دعوت خود انگلیسی‌ها از من سرتیپ ماهوتیان معاون وقت ساواک و صمدیانپور جانشین وقت ریاست شهربانی بود. در آن موقع اردشیر زاهدی سفیر ایران در انگلیس بود. این دوره کاملا مشابه دوره قبلی ساواک بود که من دیده بودم به اضافه اینکه به خاطر صمدیانپور مطالبی راجع به شهربانی انگلیس در برنامه گنجاندند و یک بار نیز به دیدار شهربانی رفتیم که مطالب را من برای صمدیانپور ترجمه می‌کردم.

در دیدار از شهربانی، رئیس شهربانی انگلیس ما را پذیرفت و پذیرایی کرد. او توضیح داد که در انگلستان شهربانی مرکز تطبیق عملیات و راهنمایی و هماهنگی میان پلیس استان‌هاست. پلیس هر استان را استان مربوطه استخدام می‌کند و دارای استقلال درونی است و حتی در فرم لباس پلیس هر استان تغییراتی وجود دارد و در سراسر کشور یکنواخت نیست.

حیطه عمل پلیس استان فقط استان مربوطه است و لذا شهربانی مرکزی یک ارگان هماهنگ کننده است که بدون این هماهنگی بسیاری از جرائم کشف نخواهد شد، زیرا ممکن است مجرم از یک استان به استان دیگر برود. پس پلیس استان‌ها در موارد زیاد به شهربانی مرکزی احتیاج دارند ولی شهربانی مرکزی در تعیین پست ترفیع و تنبیه مسائل کارگزینی و ... در امور پلیس استان‌ها دخالت نمی‌کند. رئیس شهربانی مرکزی اکثراً سیویل است، ولی متخصص عالی در امور شهربانی می‌باشد. رئیس شهربانی فقط توضیحات کلی داد و سایر توضیحات را به رؤسای بخش‌های تابعه واگذار کرد.

با آنها نیز ملاقات کردیم و از جمله رئیس اداره ویژه را دیدیم که در واقع پلیس سیاسی انگلیس است. روشن شد که در انگلیس ۲ نوع پلیس وجود دارد پلیس علنی که با اونیفورم است و نباید مسلح باشد و پلیس مخفی که با لباس غیر نظامی ولی مسلح است. به دیدار موزه جنائی اسکاتلندیارد هم رفتیم و واقعا دیدنی بود. باید بگویم که موارد تجاوز جنسی در انگلیس آنقدر زیاد است که شهربانی شعبه خاصی را در مرکز مخصوص این کار ایجاد کرده رئیس این شعبه طرز پیدا کردن جانیان را نشان داد و تصاویری نمایش داد که واقعا دیدن آن مشمئز کننده بود. رئیس شعبه می‌گفت که در انگلستان هر شب ۱۰۰۰ مورد تجاوز جنسی و سپس قتل و در مواردی مثله کردن رخ می‌دهد که محققین مشغول بررسی علل و ریشه‌های آن هستند.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین