هدایت میدانی فرمانده‌ای که برادرش را تازه از دست داده بود

همرزم شهید حاج رضا دستواره گفت: چند روز مانده به عملیات کربلای ۱ سیدحسین، برادر کوچک‌تر حاج رضا که به‌عنوان بسیجی در گردان حمزه خدمت می‌کرد، شهید شده بود. وقتی او را دیدم گفت: من الان سال‌هاست در جبهه هستم ولی شهید نشدم. این سیدحسین تا آمد، خدا قبولش کرد و برد.
کد خبر: ۸۴۵۰۱۵
تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۴۰۵ - ۰۶:۵۰ - 04July 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، سردار شهید سیدمحمدرضا دستواره در اول بهمن‌ماه سال ۱۳۳۸ در تهران دیده به جهان گشود. پدرش سیدنقی و مادرش قدسی نام داشت. این شهید گرانقدر تا پایان دوره متوسطه به تحصیل پرداخت و مدرک دیپلم خود را دریافت کرد.

شهید سیدمحمدرضا دستواره

مبارزه پیش از انقلاب
وی پیش از انقلاب، همراه با دیگر مردم انقلابی، در صف مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی قرار گرفت و علیه آن فعالیت می‌کرد. این شهید گرانقدر چندین مرتبه توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد. در سال ۱۳۵۷، زمانی که در سال آخر دبیرستان درس می‌خواند، نه‌تنها خود به‌صورت فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شرکت می‌کرد، بلکه دوستان همکلاسی و برادران کوچک‌ترش را نیز به این امر تشویق می‌نمود.

ورود به جبهه و لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)
از دیگر صحنه‌های پررنگ حضور این شهید گرانقدر در دوران هشت سال دفاع مقدس، حضور او به‌عنوان پاسدار در جبهه بود. شهید دستواره، قائم‌مقام فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) بود. هنگامی که حاج احمد متوسلیان مأموریت یافت تیپ محمد رسول‌الله (ص) را تشکیل دهد، او به‌همراه سایر رزمندگان به سمت جبهه‌های جنوب عزیمت کرد و در آنجا به‌علت مهارت در جذب نیرو، مأمور تشکیل واحد پرسنلی تیپ شد.

وی در عملیات خیبر، بعد از شهادت فرمانده دلاور لشکر محمد رسول‌الله (ص)، شهید حاج قاسم سلیمانی (همت)، به‌عنوان قائم‌مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص) منصوب شد. شهید دستواره تا هنگام شهادت، ۱۱ بار مجروح شد.

شهادت در شلمچه
این شهید گرانقدر در سیزدهم تیرماه ۱۳۶۵، با سمت قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش توسط نیرو‌های عراقی به فیض شهادت نائل آمد.

گفتنی است سیدمحمد و سیدحسین دستواره، برادران این شهید گرانقدر نیز به شهادت رسیده‌اند و مزار هر سه برادر در کنار یکدیگر در بهشت زهرای تهران واقع است.

عملیات کربلای ۱ و داغ سنگین شهادت برادر
دهم تیرماه ۱۳۶۵، عملیات کربلای ۱ به منظور آزادسازی شهر مهران آغاز شد. سیدمحمدرضا دستواره که در این عملیات نیز مسئولیت جانشینی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را برعهده داشت، باز هم وظیفه هدایت میدانی نیرو‌ها را انجام می‌داد. این در حالی بود که چند روز قبل از شروع عملیات، برادر کوچک‌تر او، سیدحسین دستواره، در خط پدافندی جبهه مهران به شهادت رسیده بود. شهادت برادر در روحیه سیدمحمدرضا دستواره تأثیر بسیار عمیقی گذاشته بود، به‌طوری که اعتراض خود را به‌صورت علنی ابراز می‌کرد.

روایت مجتبی عسگری؛ استجابت دعای «خدایا خسته شدم»
مجتبی عسگری که خود شاهد این تغییر در روحیه دستواره بود، روایت می‌کند: ...چند روز مانده به عملیات کربلای ۱ سیدحسین، برادر کوچک‌تر حاج رضا که به‌عنوان بسیجی در گردان حمزه خدمت می‌کرد، شهید شده بود. این قضیه در روحیه سیدرضا خیلی تأثیر گذاشت به‌طوری که وقتی او را دیدم، بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: ببین مجتبی، من الان سال‌هاست در جبهه هستم ولی شهید نشدم. این سیدحسین تا آمد، خدا قبولش کرد و برد. 

گفتم: آقا رضا شما ناراحت نباشید، هر چی خدا بخواهد همان می‌شود. اطلاع داشتم که سید برای تشییع جنازه برادرش چند روزی به تهران رفته بود و حتی خودش او را داخل قبر گذاشته بود و به اطرافیان گفته بود که قبر کناری سیدحسین را برای او خالی بگذارند. خیلی هم با اطمینان این را گفت.

عملیات که شروع شد، ایشان خیلی خوب عملیات را هدایت کرد. هیچ هم نشانی از تزلزل در روحیه حاج رضا دیده نمی‌شد. روز دوم یا سوم عملیات بود که شهید ممقانی (محمدحسین مردی ممقانی) شهید شد. رفتم خط تا خبر را به او بدهم. دیدم مچاله داخل سنگر و خوابیده. صورتش هم خاکی بود. محسن کاظمینی گفت: بیدار کنم؟ گفتم: نه، بگذار بخوابد.

دقایقی نگذشت آتش دشمن شدید شد و رضا خودبه‌خود از خواب بیدار شد. من نمی‌دانستم رضا می‌داند ممقانی شهید شده. وقتی من را دید، بغلم کرد و شروع به گریه کردن کرد و گفت: "دیدی مجتبی، ممقانی هم شهید شد. بهترین دوستمان هم رفت. دیدی رفقا رفتند و باز ما تنها ماندیم. شروع به گریه کردن کرد. پشتش به سمت مهران بود و همین‌طور که من را بغل کرده بود، دست‌ها را بالا آورد و با حالتی که نه فریاد بود و نه صدای آرام، با صدای بلند گفت: "خدایا خسته شدم، من را هم ببر.

به یک هفته نرسید، دو سه روز بعد، در غرب مهران، یک خمپاره آمد وسط رضا و اطرافیانش که داشتند عملیات را هدایت می‌کردند. ترکش صورت و سینه رضا را شکافت. بدون این‌که حتی یک آخ بگوید، همان‌جا افتاد روی زمین. بچه‌ها سریع او را می‌انداختند پشت وانت تویوتا تا به یک جایی برسانند. چون مجروح شدن رضا در هر عملیات دیگر برای همه عادت شده بود، کسی جدی نگرفت و همه تلاش کردند تا او را به اورژانس برسانند.

چند ساعت بعد که برای سرکشی از وضعیت نیرو‌ها به خط مقدم رفتم، دیدم بچه‌ها گفتند: رضا هم شهید شد. بعد از شهادت ممقانی، این دومین ضربه سختی بود که در این عملیات می‌خوردم. سریع برگشتم عقب تا او را ببینم. اول رفتم اورژانس، گفتم شاید آن‌جا باشد. دیدم آن‌جا نیست، سریع سر و ته کردم به سمت معراج‌شهدای مهران. در کانکس را باز کردم، داخل سردخانه فقط یک شهید بود: رضا. مثل همیشه آرام، با همان هیکل لاغر و استخوانی، زجرکشیده، اما راضی.

من از سال ۵۸ با او زندگی کرده بودم. دوران سختی را با هم گذرانده بودیم، تلخی‌ها و شیرینی‌های زیادی را تجربه کرده بودیم. می‌دانستم چه موقع رضا خوشحال است و چه موقع ناراحت.

آن روز در معراج‌شهدای مهران، من عمق رضایت را در چهره رضا دیدم. رفتم جلو، دست به سر و رویش کشیدم و گفتم: آقا سید، از کی تا حالا مستجاب‌الدعوة شده بودی که ما نمی‌دانستیم؟ هنوز سه روز هم نشده که سر خدا داد کشیدی و گفتی: خدایا دیگر خسته شدم. دیدی خدا چه زود جوابت را داد.

یک کمی بالا سرش گریه کردم و برگشتم خط پیش بچه‌ها. بچه‌هایی که همه‌شان از من سراغ سیدمحمدرضا دستواره، قائم‌مقام لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را می‌گرفتند.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین