پلهپله تا ملاقات «ولی خدا»
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- یوسف شمشیری (تهران)؛ چراغهای حرم در صحنهای مختلف یکییکی روشن شدند. بعد از نماز مغرب و عشا صحن گوهرشاد را رد کردم و خودم را به صف رساندم. طولانیبودن صف، هیچ شوقی را خاموش نکرده بود. هر دقیقه، افراد تازه به آن میپیوستند و صف زائرانی که قرار بود برای چند لحظه از نزدیک مزار رهبر شهید را زیارت کنند، مثل رودی که از جویبارهای کوچک جان میگیرد، بلندتر و بلندتر میشد.

هنوز یک روز از سپردن به خاک رهبر شهید نگذشته بود. جمعیت دیروز هنوز جلوی چشمم بود؛ دریای خروشانی از انسانها که برای تشییع آمده بودند. با خودم میگفتم آمادهکردن دارالذکر و مزارها زمان میبرد، اما دشوارتر از آن، چگونگی هدایت این دریای مشتاق بود که موج موج خود را به زیارت میرساند. برای همین، گمان نمیکردم به این زودی نوبت زیارت برسد. گویی آستان قدس، تپش قلب و سوختگی دل مردم را دیده بود و به همین دلیل توانسته بود به این سرعت راه چارهای پیدا کند.
چند لحظهای از پیوستنم به صف زائران نگذشته بود که اطرافیانم شروع کردند به خواندنِ «یا حسین، یا حسین گفتن و مردن خوش است...» سر چرخاندم مداح را پیدا کنم. یعنی برای صف هم مداحی دعوت شده بود؟ هر چه اینطرف و آن طرف را گشتم ذاکر اهلبیتی را پیدا نکردم. یادم آمد چنین صحنهای باز جایی برایم اتفاق افتاده است.
چند دقیقه نگذشته بود یک بیت شعر معروف با صدایی آهسته خوانده شد و بلافاصله چند نفر زیر لب همراهی کردند و چند لحظه بعدتر، افراد دیگر همان نوحه را با هم خوانند «ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد...». صدا از میان مردم بلند میشد و همان مردم دوباره آن را ادامه میدادند.
صف از مسجد گوهرشاد وارد شبستان میشد و آرام پیش میرفت. همه مشتاق اولین زیارت بودند؛ اما در دلشان حجب و حیایی هم داشتند. بلندگوها خاموش بودند و کسی قرار نبود مداحی کند.
در شبستان بوی فرشهای نو با عطر زائران و بوی عطر حرم درآمیخته بود. تنوع رنگهای لباس نشان از مسافرانی از مناطق مختلف ایران و حتی کشورهای همسایه میداد. طلبهای دستش روی عمامه بود و اشکش عینکش را تار میکرد، پیرمرد رنگورورفتهای چیزی را زمزمه میکرد و لبهایش باز و بسته میشد و بعضی هم فقط همراه جمعیت پیش میآمدند. نوحه دیگری میان مردم پیچید و این بار من هم زمزمه میکردم: «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...» فاصله میان نوحهها آنقدر کم بود که انگار یک نفر همه را هدایت میکرد، دیگر دنبال مداحی نبودم.
هرچه جلوتر میرفتیم، جمعیت مثل موج به هم فشردهتر میشد و دیگر بهسختی میشد قدم برداشت. شانهها به هم میخورد، صف کندتر حرکت میکرد و صدای جمعیت بلندتر میشد. بعد از چند لحظه، این بار همه با هم میخواندیم: «بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...»
این حال را در حرم امام حسین علیهالسلام هم دیده بودم، آنجا هم مداحی وجود نداشت. انگار آدمی حافظه تاریخیاش را بیرون میکشد تا روضه بخواند و بر سر و سینه بزند. صندوقچهای که سالها بسته مانده بود، یکباره گشوده میشد.
انتهای پیام/ 122
