در گفت‌وگو با دفاع‌پرس مطرح شد؛

سبک فرماندهی شهید دین‌شعاری/ چرا تخریب‌چی‌ها حاج‌محسن را «پدر» می‌دانستند؟

تخریب‌چی‌ها شهید دین‌شعاری را فقط فرمانده نمی‌دانستند؛ او پدری بود که میان میدان مین، با مهربانی، مراقبت و حضور بی‌وقفه‌اش، امنیت روحی نیروها را تضمین می‌کرد و در سخت‌ترین لحظات کنارشان می‌ایستاد.
کد خبر: ۸۵۳۳۴۷
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۲۸ - 08August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسمیثم رشیدی مهرآبادی؛ در دل سال‌های دفاع مقدس، روایت‌هایی هست که از دل خاک و خون و ایثار جوانه می‌زنند؛ قصه‌هایی که نه در کتاب‌ها، که در سینه رزمندگان زنده مانده است. گفت‌و‌گو با «محمد علی‌همتی» همرزم سردار شهید «حاج محسن دین‌شعاری» روایت صمیمانه یکی از تخریبچی‌های گردان مهندسی رزمی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) است از روز‌هایی که با دست‌های خالی و قلبی سرشار از ایمان، در میدان‌های مین جنوب و غرب کشور، معبری برای عبور رزمندگان می‌گشودند.

دکتر همتی

راوی از خاطراتی می‌گوید که بوی باروت و خاک و اشک می‌دهد. از مین‌های والمری که جان دوستان را می‌گرفت، از شب‌های تاریکی که در دل بوته‌های گون به دنبال سیم‌های تله می‌گشتند و از فرمانده‌ای که با شوخی و مهربانی دل‌ها را تسخیر کرده بود. «حاج محسن دین‌شعاری» فرمانده‌ای که تا آخرین لحظه در کنار نیروهایش بود و در روز عید قربان، قربانی‌ای ویژه تقدیم کرد.

محسن در یکی از روز‌های زیبای سال ۱۳۳۸ در جمع گرم و صمیمی خانواده دین‌شعاری به دنیا آمد. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهه‌های نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشگر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال ۱۳۶۳ به سفر حج رفت. در عملیات‌های طریق‌القدس و کربلای ۱ یادآور دلاوری‌ها و رشادت‌های خالصانه او در راه دفاع از میهن است زمانیکه قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیت‌هایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد، اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال ۱۳۶۶ درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیل‌وار جان خویش را در حین خنثی‌سازی مین در قربانگاه سردشت فدای معبود ساخت. مزار مطهر او در قطعه ۲۹ بهشت‌زهرای تهران قرار دارد. در ایام سی و نهمین سالگرد شهادت او، با «محمد علی‌قاسمی» از نیرو‌های گردان تخریب لشکر ۲۷ هم کلام شدیم تا یاد او و همرزمانش را گرامی‌بداریم.

دفاع‌پرس: از خودتان شروع کنیم. کی به جبهه رفتید؟

سال ۱۳۶۱، پانزده ساله بودم که به کردستان رفتم. پس از حضور در کردستان و درگیری‌های آن منطقه، بازگشتم. سال ۱۳۶۲ با دوستان هم‌محله‌ای که صحبت می‌کردیم، مانند جناب آقای مرتضی میرزایی، گفتند که من هم به گردان تخریب بروم. تابستان سال ۱۳۶۲، وقتی وارد پادگان دوکوهه شدم، شهید بزرگوار همت تشریف داشتند و طبیعتاً برای نیرو‌های تازه‌وارد صحبت‌هایی داشتند. روال آن زمان این بود که به نیرو‌های جدید می‌گفتند اگر پیشتر در گردان یا واحدی بوده‌اید، می‌توانید به همان واحد بروید، وگرنه ما شما را تقسیم می‌کنیم. ما به واسطه دوستان گفتیم که واحد تخریب هستیم، در حالی که من هیچ آشنایی با واحد تخریب نداشتم. همه به گردان‌های مختلف مانند حبیب، مالک و مقداد تقسیم شدند و ما گروهی حدود بیست تا بیست و پنج نفری ماندیم.

یک وانت تویوتا کنار ما ایستاد و دو نفر از آن پیاده شدند؛ شهید بزرگوار حاج محسن و حاج حسن موسوی‌پناه. برایم بسیار عجیب بود. آقایی با محاسن بسیار بلند و چهره‌ای بسیار جذاب، و آقایی جوان، بسیار لاغر و قدبلند.

شهید محسن دین شعاری

حاج محسن تشریف بردند و گفتند: «آن‌هایی که قبلاً در گردان تخریب بوده‌اند، می‌دانند قصه چیست؛ اما برای جدیدی‌ها بگویم: اولین اشتباهتان، آخرین اشتباهتان است. اینجا هر لحظه ممکن است مرگ را جلوی چشمتان ببینید.» من بسیار جذب چهره ایشان شدم. پس از آن وارد گردان شدیم و آموزش‌های عمومی را گذراندیم و سپس تقسیم شدیم.

دفاع‌پرس: از همان جمله اول نگران نشدید؟ 

آن زمان نه‌تنها من که اصلاً عددی نیستم بلکه همه همین‌طور بودند. ما فقط به فکر انجام تکلیف بودیم. اصلاً به این فکر نمی‌کردیم که چه خواهد شد، اسیر می‌شویم، شهید می‌شویم یا جانباز. تنها بحث این بود که اکنون تکلیفی بر دوش ماست و باید آن را انجام دهیم؛ هر چه خدا بخواهد، خواه شهادت، خواه اسارت، خواه جانبازی.

هرچه گذشت، علاقه ما به مجموعه گردان بیشتر شد. در گذشته به دوستان می‌گفتم که در تبلیغات می‌گویند جبهه‌ها و بسیج مدرسه عشق است، اما من اعتقاد داشتم «گردان تخریب» دانشگاه عشق است، زیرا بچه‌هایی که آنجا بودند واقعاً خالص بودند و من چنین صفایی در خودم نمی‌دیدم. با اینکه حدود چهل سال از آن زمان می‌گذرد، اما هر وقت یاد بچه‌ها می‌افتم، منقلب می‌شوم.

 

دفاع‌پرس: آموزش شما از چه زمانی شروع شد؟

از همان موقع که وارد شدیم. آموزش تخصصی بود و با آموزش‌های عمومی تفاوت داشت. آموزش ما در داخل خود گردان آغاز شد. گردان یک واحد آموزش داشت و دوستانی که آنجا بودند مرتب برنامه‌های آموزشی برای بچه‌ها می‌گذاشتند. از آنجا که هر از چند گاهی عراق مین‌های جدیدی وارد جبهه می‌کرد، لازم بود حتی بچه‌های قدیمی هم مین‌های جدید را آموزش ببینند. ما که تازه رفته بودیم، با انفجار و موج آن از نزدیک آشنا نبودیم. اولین بار که به کردستان رفتم، آنجا بیشتر جنگ تن‌به‌تن بود و توپ و خمپاره چندانی نبود. برای آشنایی با مواد مختلف و نوع انفجار‌ها و شدت آنها، برنامه‌های مانور زیادی برای ما می‌گذاشتند. مواد مختلف را در فواصل ایمنی منفجر می‌کردند و نحوه خنثی‌سازی را آموزش می‌دادند.

این آموزش‌ها مدتی ادامه داشت. ما در گروهانی تقسیم شده بودیم که بعد‌ها نام «گروهان امام حسن (ع)» را گرفت. در این مدت، برای عملیات‌های والفجر سه و چهار رفتیم که در اواخر مهر و اوایل آبان انجام شد. یعنی در همان یکی دو ماه آموزش دیده بودیم. پس از آن، نوبت به عملیات خیبر رسید. نمی‌دانم باید آن را بدشانسی خودم بدانم یا نه، اما من در آن زمان درس هم می‌خواندم و نمی‌خواستم از درس جدا شوم. آن موقع، برخلاف سالیان بعد، مجتمع رزمندگان وجود نداشت که بچه‌ها بتوانند در منطقه درس بخوانند. احساس تکلیف می‌کردم که باید درس را هم ادامه دهم. چند ماه به جبهه می‌آمدم و چند ماه برمی‌گشتم و درس می‌خواندم. وقتی عملیات خیبر اتفاق افتاد، متأسفانه حضور نداشتم. والفجر سه و چهار را انجام داده بودم و در آذر بازگشته بودم و در بهمن، عملیات خیبر رخ داد.

در این مدت، بسیار به بچه‌ها وابسته شده بودیم. گردان تخریب ذاتاً این‌گونه بود: در گردان‌های دیگر، نیرو‌ها سه ماه می‌آمدند و می‌رفتند و کادر ثابتشان بچه‌های سپاه بودند، اما نود درصد گردان تخریب را بچه‌های بسیجی تشکیل می‌دادند؛ بسیجی‌هایی که مثلاً سه سال آنجا بودند. بسیاری از رفقای من در کل هشت سال دفاع مقدس بسیجی بودند، اما در گردان تخریب به‌عنوان نیروی ثابت حضور داشتند.

دفاع‌پرس: چه زمان‌هایی حاج محسن را می‌دیدید؟

ما همیشه حاج محسن را می‌دیدیم. ایشان اخلاق جالبی داشتند: برنامه منظمی داشتند که وقتی برای مأموریت، شناسایی یا جلسات نرفته بودند، یک روز در میان یا دو روز در میان به یکی از چادر‌ها می‌آمدند و ناهار را با بچه‌ها می‌خوردند. فرمانده گردان معمولاً ابهت و شخصیت خاصی دارد که همه باید مقابلش مؤدب و مرتب بنشینند، اما ایشان در غیر زمان عملیات، بسیار خوش‌اخلاق، متواضع و شوخ‌طبع بودند. به‌راحتی شوخی می‌کردند و می‌خندیدند، اما شوخی‌هایشان حد و مرز داشت؛ شوخی‌های متین و به دور از تحقیر یا توهین به کسی. بعدازظهر‌ها که در دوکوهه والیبال یا فوتبال بازی می‌کردیم، حاج محسن می‌آمدند با ما بازی می‌کردند. انصافاً هم خیلی خوب والیبال و فوتبال بازی می‌کردند.

دکتر همتی

دفاع‌پرس: فکر می‌کنم مقر گردان تخریب دو کیلومتر با ساختمان‌های اصلی فاصله داشت؟

بله، دو کیلومتر با ساختمان‌ها فاصله داشت. چون ما یک زاغه مهمات داشتیم که پر از مواد منفجره بود، از لحاظ امنیتی صلاح نبود کنار ساختمان‌های گردان‌ها باشیم. اگر خدای نکرده اتفاقی می‌افتاد، ممکن بود به آن عزیزان آسیب برسد. به همین دلیل، دو کیلومتر بیرون از محدوده اصلی پادگان، یک خاکریز داشتیم و ما در چادر بودیم، در حالی که بچه‌های گردان‌های رزمی در ساختمان‌ها بودند.

حسینیه در سال‌های اول نبود. آن سال‌ها فقط یک محوطه در وسط بود که با برزنت محدودش کرده بودند و ما همانجا نماز می‌خواندیم. سال‌های بعد، خیرین کمک کردند و ساختمانی در وسط ساخته شد که حسینیهٔ ما شد و دیگر یک جای ثابت به‌عنوان ساختمان داشتیم. به دلیل مسائل امنیتی و خطر انفجار، نمی‌توانستیم در ساختمان باشیم و همیشه در چادر بودیم؛ زیرا اگر انفجاری رخ می‌داد، آوار هم تلفات ایجاد می‌کرد، اما چادر مشکل خاصی نداشت.

دفاع‌پرس: فکر می‌کنم جدایی گردان تخریب بخشی‌اش به خاطر روحیات بچه‌های تخریب بود.

اولین مسئله، بحث امنیتی بود، اما همین جدایی باعث شده بود بیشتر با هم باشیم. در گردان‌های دیگر، بچه‌ها مرتب به ساختمان‌های همدیگر رفت‌وآمد داشتند، اما ما این‌طور نبودیم و همیشه با هم بودیم. نه اینکه خودخواسته باشد، اما بعداً یک جور‌هایی از این فاصله گرفتن از بقیه خوشمان می‌آمد؛ در خودمان بودیم و برنامه‌هایمان با خودمان بود. البته در خود گروهان هم تفاوت‌هایی وجود داشت.

دفاع‌پرس: آیا این جدایی باعث می‌شد که امکانت ویژه‌تری به شما بدهند؟

این باعث نمی‌شد امکانات بیشتری داشته باشیم؛ هیچ چیز خاصی به ما داده نمی‌شد و مثل بقیه بودیم. خودمان هم از این سبک خیلی خوشمان می‌آمد. مثلاً در گردان‌های رزمی، بچه‌ها هر سه چهار نفر در یک اتاق بودند، اما چادر‌های ما بزرگ بود. دو چادر بزرگ کره‌ای را به هم وصل کرده بودند و هر سی نفر در یک چادر بودیم. یک سکوی سیمانی بود و چادر روی آن قرار داشت. هر گروهان سه دسته داشت و سه چادر. یک چادر کوچک هم کنارش مال فرمانده گروهان بود که آقای موسوی‌پناه در آن بودند، هرچند ایشان بیشتر در چادر‌های دیگر بودند.

در تمام این مدت، زمستان و تابستان فرقی نمی‌کرد، مگر اینکه مقر به خاطر عملیات جابجا می‌شد. برای عملیات‌های غرب به سمت چهارزبر یا قلاجه می‌رفتیم. برای کربلای سه و چهار، همه چادر‌ها جمع می‌شد و می‌بردیم آنجا. فقط حسینیه که ساخته شده بود، در وسط خالی می‌ماند و بقیه همه جمع می‌شد و می‌رفت. بعد از عملیات برمی‌گشتیم همان جای قبلی.

 

دفاع‌پرس: زندگی در چادر برای زمستان‌ها با بارش‌های زیاد در خوزستان خیلی سخت است.

در زمستان‌ها سرمای شدیدی بود؛ فقط یک مشما روی چادر می‌کشیدیم و اطرافش را پایین می‌آوردیم و سنگ می‌گذاشتیم که آب از آن رد شود. تابستان هم چاره‌ای نبود؛ فقط کناره‌های چادر را بالا می‌زدیم که جریان هوایی برقرار شود. کولر آبی هم در آن گرما و شرجی فایده‌ای نداشت. مثلاً در حسینیه کولر آبی بود، اما به خاطر حرارت زیاد، دَم می‌کرد. تنها راهی که در تابستان داشتیم این بود که به رودخانه یا قنات برویم. یک قنات حدود پانصد متر پشت مقر ما بود که آب داشت. صبح کارهایمان را انجام می‌دادیم و نزدیک ظهر که از گرما کلافه می‌شدیم، می‌رفتیم نیم ساعتی در آن قنات آب‌تنی می‌کردیم و بعد برمی‌گشتیم توی چادر.

دفاع‌پرس: صبح‌ها چه برنامه‌ای داشتید؟

برنامه‌های صبحمان هم معمولاً این‌طور بود؛ اگر نیم ساعت یا یک ساعت قبل از اذان بلند می‌شدید، می‌دیدید فقط چند نور مثل کرم شب‌تاب این‌ور و آن‌ور می‌رود. بچه‌هایی بودند که چراغ قوه‌های کوچک قلمی داشتند. بچه‌ها پتو می‌انداختند روی سرشان که کسی نشناسدشان، فقط چراغ را روشن می‌کردند که جلوی پایشان را ببینند و می‌رفتند وضو می‌گرفتند و برمی‌گشتند. بعضی در حسینیه نماز می‌خواندند و بعضی بیرون. اطراف چادرمان خاکریزی بود که محدودهٔ گردان را مشخص می‌کرد.

دفاع‌پرس: حاج محسن هم اهل نماز شب بود؟

حاج محسن از این رویه تبعیت می‌کرد، اما به شدت کتمان می‌کرد. یعنی کمتر کسی می‌توانست مچ ایشان را بگیرد که بگوید من دیدم نماز شب خواندی. ایشان نماز شب را ترک نمی‌کرد، اما می‌رفت جا‌هایی که کسی نبیندش. تظاهر به دینداری نمی‌کرد. اصلاً در حاجی این شکل را نمی‌دیدید. ذکر را هم آرام می‌گفت، طوری که خیلی به چشم نیاید.

شهید محسن دین شعاری

دفاع‌پرس: وقتی روز‌ها و شب‌ها با هم زندگی می‌کنید، اینکه کسی بداند نماز شب می‌خوانید یا نه، چقدر اهمیت دارد؟

خیلی از بچه‌هایی که با هم داداشی بودند، می‌دانستند. یا اصلاً دوتایی با هم بلند می‌شدند و به همدیگر می‌گفتند. اما باز هم رسم بر این بود که هرچند همه همدیگر را می‌شناختند و می‌دانستیم چه کسانی اهل نمازند، اما خودشان تمایلی نداشتند که انگشت‌نما شوند که مثلاً فلانی هر شب بلند می‌شود یا می‌رود توی قبر. دوست نداشتند کسی خودش را نشان دهد و اسمش به‌عنوان کسی که خیلی اهل این کارهاست برود. اما این برنامه در میان بچه‌ها، به خصوص گردان تخریب، بسیار زیاد بود؛ چون به شدت تأکید می‌شد که باید خودسازی کنید. تو که می‌خواهی بروی توی میدان مین و هر لحظه امکان دارد اتفاقی برایت بیفتد، باید از نظر روحی آماده باشی.

دفاع‌پرس: با این روحیهٔ حساسی که دارید، چه شد که در گروهان امام حسن دوام آوردید؟

من الان روحیه‌ام خیلی حساس‌تر شده. آن موقع شاید اصلاً بدنم داغ بود و نمی‌فهمیدم کجام. من کلاً مثل الان اهل شوخی و صحبت هستم و بچه‌ها معمولاً زود با من صمیمی می‌شدند. اما برای خود ما هم گروهان سیدالشهدا یک کم سخت بود. چون آنها غیر از صبح زود که زیارت عاشورا می‌خواندند، یک بار هم ساعت ۹ صبح زیارت عاشورا می‌خواندند و یک بار هم ساعت ۵ بعدازظهر! آنجا خنده و شوخی رسم نبود. اگر کسی زیاد شوخی می‌کرد، می‌گفتند تو به درد این گروه‌ها نمی‌خوری، برو گروهان امام حسن یا قمر بنی‌هاشم.

قمر بنی‌هاشم بین ما و سیدالشهدا بود؛ بچه‌طلبه داشت و به آن «گروهان طلبه‌ها» می‌گفتند. بچه‌هایی که یک کم اهل شوخی هم بودند، در آن بودند. گروهان امام حسن هم که «اخراجی‌ها» بودند. ما واقعاً بچه‌هایی داشتیم که در محل خودشان به بدترین بچه‌های آن محل معروف بودند. یکی از رفقای من مثلاً همیشه یک چاقوی ضامن‌دار داشت. همیشه می‌گفتیم: «سعید، زشته!» می‌گفت: «این پیشم نباشه حالم بد می‌شه.» از بچگی این چاقو همراه او بود و اگر نبود، انگار چیزی کم داشت. آدم اهل دعوا‌های آنچنانی در محلش بود، اما خدایی نماز می‌خواند. گریه‌ها و سینه‌زنی‌هایش را باید می‌دیدی؛ اصلاً ما به گردش نمی‌رسیدیم. این‌جور آدم‌ها را ما در گروه زیاد داشتیم.

دفاع‌پرس: مدیریت حاج محسن دین‌شعاری در برابر این تنوع و تکثر چگونه بود؟

یکی از هنر‌های حاج محسن همین بود. ایشان با شناختی که از بچه‌ها داشت، سعی می‌کرد مثلاً با بچه‌های گروهان سیدالشهدا یک کم جدی‌تر صحبت می‌کرد. با گروهان قمر خوب بود. پیش بچه‌های ما هم که می‌آمد خیلی راحت‌تر بود. اما همه چیز طوری بود که حاج محسن سعی می‌کرد خدای‌نکرده کسی نگوید حاج محسن با بچه‌های گروهان امام حسن بیشتر صمیمی است یا آنها را بیشتر تحویل می‌گیرد.

علیرغم اینکه حاج محسن سن زیادی نداشت، ظاهرش خیلی جاافتاده به نظر می‌رسید. ما به ایشان به عنوان برادر نگاه نمی‌کردیم؛ واقعاً فکر می‌کردیم پدرمان است. واقعاً حس پدری نسبت به حاج محسن داشتیم. ضمن اینکه در کار بسیار جدی بود و حواسش به همه بود؛ کی الان مشکل خانوادگی دارد، کی باید مرخصی بگیرد، کی باید زودتر برود، بچه‌های متأهل به موقع مرخصی بگیرند و... حواسش به همهٔ این موارد بود.

شب‌ها مثلاً می‌آمد گشت می‌زد. ما اطراف مقر همیشه باید نگهبانی می‌دادیم، چه در دوکوهه و چه در مناطق عملیاتی. بار‌ها پیش می‌آمد که می‌آمد و می‌دید یک بسیجی سر پستش خوابش برده. روال معمول این است که باید توبیخ و عتاب شود. اما ایشان بیدارش نمی‌کرد؛ تمام مدت پست آن فرد، خودش جای او نگهبانی می‌داد و می‌ایستاد تا مثلاً پاس بعدی بیاید و جای او را عوض کند. بعد حاجی می‌رفت دنبال کار‌های دیگرش.

فوق‌العاده انسان رئوف، مهربان و دلسوز نسبت به بچه‌ها بود. اگر جایی امکاناتی می‌خواستند از لشکر بدهند، می‌رفت داد می‌زد و هوار می‌کشید که تا جایی که می‌شد برای بچه‌های گردان امکانات بگیرد. می‌گفت: «این بچه‌ها واقعاً بچه‌هایی هستند که امانتند و خانواده‌هایشان به دست من سپرده‌اند. اینها در واحدی کار می‌کنند که من باید جوری هوایشان را داشته باشم.»

 

دفاع‌پرس: پس برای همین بود که نیرو‌های تخریبچی او را اینقدر دوست داشتند...
حس ما نسبت به ایشون در درجهٔ اول اصلاً حس فرمانده‌گردانی نبود؛ از صمیم قلب دوستش داشتیم. بعد‌ها هم که موقع کار بسیار جدی بود، هر چه می‌گفت بلافاصله «چشم حاجی» می‌گفتیم. برو‌برگشتی نداشت. اگر حاج محسن چیزی می‌گفت، من یا بقیه نمی‌گفتیم چرا؛ هر چه می‌گفت، سمعاً و طاعتاً. ما دلبسته شده بودیم.

دفاع‌پرس: همین عشق به فرمانده، روحیه تعاون بین نیرو‌ها را هم تقویت می‌کند.

وقعی که هنوز عملیات نبود، روزی دو نفر می‌شدند خادم‌الحسین برای کار‌های چادر. باید جارو بزنند، سفره را بچینند، ظرف‌ها را ببرند و بشویند. این هم کاری بود که عده‌ای بالاخره انجام می‌دادند. بعضی شر و شور فراری بودند از این کار، بعضی‌ها هم عاشقانه خدمت می‌کردند. نه تنها روز خودشان کار می‌کردند، روز بقیه هم که نوبتشان نبود، باز می‌آمدند کمک. یعنی بعضی از بچه‌ها هر روز خادم‌الحسین بودند.

بعضی‌ها هم جور دیگری ما را شرمنده می‌کردند. مثلاً ما لباس‌هایمان را می‌بردیم کنار منبع آب می‌گذاشتیم که نوبت ما بشود. چون دو تا تشت پلاستیکی بود و مثلاً بیست نفر آدم نوبتی باید لباس‌هایشان را می‌شستند. من لباسم را آنجا می‌گذاشتم و می‌گفتم: «حسین، کارت کی تموم می‌شه؟» می‌گفت: «من تا یک ساعت دیگه لباسامو می‌شورم.» می‌گفتم: «پس ببین اگه بعدی اومد، بگو بعد تو.» من یک ساعت بعد می‌آمدم، می‌دیدم حسین لباس‌های خودش را که شسته، هیچی، لباس من را هم شسته و پهن کرده. می‌گفتم: «حسین، چرا این کار رو کردی؟» می‌گفت: «داشتم می‌شستم، گفتم لباس‌های تو رو هم بشورم.» یک جا‌هایی می‌رفتیم و می‌آمدیم، می‌دیدیم صبح که بلند شدیم، پوتین‌ها همه واکس خورده. می‌گفتیم: «کی این کار رو کرده؟» می‌گفت: «آقا، برای سلامتی اونی که این کار رو کرده، صلوات.» از این کار‌ها زیاد بود.

دفاع‌پرس: وزن خاطرات شاد از حاج محسن در ذهن همرزمانش خیلی بیشتر از بقیه خاطرات است... 

ایشان بالاخره بچه بازار بود، بچه جنوب شهر بود، طبیعتاً این‌طور بود که یک کم با بچه‌های ما احساس راحتی بیشتری می‌کرد. یکی مثل حاج محسن خیلی با ما راحت‌تر می‌توانست این ارتباط را برقرار کند. اما هیچ وقت این‌طور نبود که بچه‌های سیدالشهدا یا قمر احساس غریبی با حاج محسن کنند. آنها را هم به جای خودش هوایشان را داشت. منتها یک جورایی شاید احساس قرابت بیشتری با بچه‌های ما می‌کرد. ما که یک تعداد بودیم مال سمت آذری و امامزاده حسن و میدان فلاح، یک تعداد زیادی هم بچه‌ها مال سمت نازی‌آباد و میدان خراسان و اینها؛ بنابراین گروه ما مشخص بود که بچه‌ها مال کدام محله‌ها بیشتریم و ادبیات ما یک کم متفاوت بود.

اما واقعیتش را بگویم، هیچ‌وقت هیچ‌کدام از بچه‌ها احساس نکردند که حاجی تبعیضی قائل می‌شود. ولی بر اساس توانایی که بچه‌ها در عملیات‌ها داشتند، مشخص می‌شد. یک تعداد از بچه‌ها واقعاً سر ترس نداشتند و به شدت حین کار در عملیات آدم‌های مدیری بودند. به خاطر همین هم طبیعی بود که حاجی وظایف بیشتری به این بچه‌ها بدهد و بیشتر در ارتباط باشد. یک تعداد از این دوستان در گروهان ما بودند، در گروه‌های دیگر هم بودند

دکتر همتی

دفاع‌پرس: حاج محسن با این که مجرد بود، اما زندگی متأهلی را هم به خوبی درک می‌کرد.

همین تجرد کمک می‌کرد که طولانی‌مدت در منطقه باشد. طبیعتاً ایشان جزو اولین کسانی بود که در بحث گردان تخریب وارد شده بود. از زمان حاج احمد متوسلیان، ایشان در زمان بیت‌المقدس و فتح‌المبین حضور داشت و در گردان بود. بعد که شهید بزرگوار حاج همت تشریف آورده بودند و تیپ شد و بعد که تیپ تبدیل به لشکر شد، ایشان همیشه یک پای ثابت گردان تخریب بود. تقریباً تمام فرماندهان لشکر حضرت رسول به خوبی ایشان را می‌شناختند. فقط شناخت اسمی نبود؛ واقعاً می‌شناختند و چقدر هم به ایشان علاقه‌مند بودند. کما اینکه زمان شهادتشان برای فرماندهی لشکر و مسئول تیپ‌ها خیلی سنگین آمد.

بعد هم با حاج احمد و شهید همت یک مدت رفتند جنوب لبنان. آن زمانی که قرار بود لشکر سپاه برود در لبنان و می‌خواستند عملیات کنند، ایشان مدت‌ها آنجا بودند. به هر حال، برای عملیات والفجر هشت یادم می‌آید. والفجر هشت واقعاً عملیات سنگین و پرحجمی بود از لحاظ آتشی که عراق می‌ریخت. نیرو‌ها دو سه روز بیشتر در خط دوام نمی‌آوردند از شدت آتش و اصلاً نمی‌توانستند خواب و خوراک داشته باشند. مرتب عراق می‌زد. ایشان ۶۳ روز آنجا ماند. هر یک روز ماندن در آن وضعیت، انگار یک ماه به شما می‌گذشت.

دفاع‌پرس: در والفجر هشت کار شما از خشکی شروع می‌شد؟

بله. بستگی داشت که چه کاری به ما محول می‌شد. ما چند مرحله کار داشتیم. ما حتماً باید همراه نیرو‌های اطلاعات می‌رفتیم. مواضع دشمن شناسایی می‌شد، معابرشان باید شناسایی می‌شد، حتی نوع مین‌هایی که کار گذاشته شده بود باید مشخص می‌شد. اگر لازم بود بعضی جا‌ها لازم بود ما یک میدان‌هایی را به صورت مخفی خنثی کنیم، یعنی یک معبر مخفی داشته باشیم طوری که عراقی‌ها متوجه نشوند اینجا مین‌ها خنثی شده.

این یک کار ما قبل از شروع عملیات بود. یک سری از بچه‌های ما اصلاً رفتند و ماندگار شدند در واحد اطلاعات عملیات. چون بچه‌های اطلاعات می‌آمدند و هر از چند گاهی از بچه‌های گردان می‌بردند با خودشان. در یک برهه‌ای هم من در خدمت این عزیزان بودم. خدا واقعاً هر کدامشان را حفظ کند. آنها هم نیرو‌های بسیار عجیبی بودند. من در آن مدتی که با آنها بودم، خیلی خاطرات عجیبی از بچه‌های اطلاعات عملیات دارم.

یک بخشش هم زمان عملیات بود که ما با نیرو‌های رزمنده می‌رفتیم و باید آن معبر به اندازه عبور نیرو پاکسازی می‌شد. بعد از عملیات هم وظیفه‌مان پاکسازی میدان مین بود. یعنی آن میدان‌هایی که ما مثلاً یک متر یا یک و نیم متر باز کرده بودیم، حالا باید کل میدان مین‌هایش جمع می‌شد. شاید ده، دوازده سال بعد از جنگ هم بچه‌های ما همچنان مشغول پاکسازی بودند، چه با نیرو‌های تفحص شهدا و چه در جا‌هایی که زمین‌های زراعی مردم در منطقه جنوب بود و پر از مین‌های باقی‌مانده و قدیمی. تعداد زیادی از رفقای ما در حین پاکسازی‌ها شهید یا جانباز شدند.

دفاع‌پرس: اما کار شما یک بخش مهم دیگر هم داشت...

بخش دیگری از کار ما بحث مهندسی رزمی یعنی تخریب پل، تخریب جاده، دکل‌های مخابراتی بود. اینها هم جزو کار‌هایی بود که باید انجام می‌دادیم. یک قسمت کوچکش هم زمانی بود که مهمات حساس‌شده‌ای وجود داشت و آنقدر حساس بود که هر آن امکان داشت منفجر شود. ما باید اینها را جمع می‌کردیم، به روش ایمنی به منطقه دورافتاده می‌بردیم و خودمان منهدم می‌کردیم، چون دیگر قابل استفاده نبود؛ بنابراین ما یک طیفی از کار‌ها داشتیم. منتها آن چیزی که همگان به نظرش می‌رسد این است که کار تخریبچی شب عملیات برود میدان مین.

بله، وظیفه اصلی ما این بود، اما کار‌های دیگر هم باید انجام می‌دادیم. الان تحت عنوان مهندسی رزمی شناخته می‌شود. در ارتش‌های منظم هم مهندسی رزمی است که هم وظیفه تخریب و هم بازسازی و نوسازی را انجام می‌دهد.

ادامه دارد...

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار