حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر/ ۸۵

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود

دقایق پایانی مراسم وداع، توی حیاط مصلی ایستاده بودم و نگاهم به جایگاه بود. نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. دیگر تابوت‌های پایینی را نمی‌دیدم. زل زدم بهشان و دیدم تابوت کوچک زهرا هم از دیدم خارج شد. فهمیدم پرده جایگاه دارد برای آخرین بار بالا می‌رود. یک نفر بلندبلند گریه می‌کرد و دیگری دودستی توی سرش می‌زد.
کد خبر: ۸۵۹۶۲۶
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۲ - 03September 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسمریم‌سادات طباطبایی‌منش (قم)؛ روزی که فهمیدم ممکن است فرزندم را از دست بدهم، به سارا پیام دادم و گفتم موقع خطبه عقدش دعایم کند.

رهبر شهید

برایش نوشته بودم: «سپردم به خدا که هرچی خیره بشه ولی از بعدش می‌ترسم که یا دیوونه بشم یا بی‌دین!» اصل نگرانی‌ام را نگفته بودم که نکند حال خوبش را بد کنم. نمی‌دانستم به موجودی که دو ماه است در وجودم ریشه کرده، آن‌قدر وابسته‌ام. از وقتی فهمیدم ممکن است نمانَد، با دلیل و بی‌دلیل گریه می‌کردم. همه چیز که تمام شد چند ساعتی فقط گریه کردم و منتظر دیوانه‌شدن نشستم. ولی کمتر از یک هفته بعد، سوگ پشت سرم بود و من از آن عبور کرده بودم.

من فکر می‌کردم تحمل خوبی دارم. چون بعد از شهادت آقا، تمام عزاداری‌هایم یک نصفه‌روز طول کشید. وقتی خبر را فهمیدم تا ظهر تحمل کردم. نماز خواندم. بی‌صدا گریه کردم. قران خواندم و خوابیدم. خواب مدل سوگواری‌ام است. من از نه اسفند تا امروز خواب بوده‌ام. حتی ساعت‌های بیداری‌ام هم شبیه خواب بوده.

ظهر بود که لیلا را گذاشتیم پیش مامان و رفتیم حرم. نشستم توی صحن و بلندبلند گریه کردم. دختری را دیدم شبیه خودم. بغض داشت. دور چشم‌ها و نوک بینی‌اش قرمز شده بود. جلواش ایستادم و برای اولین‌بار در زندگی‌ام، به کسی که نمی‌شناختم گفتم: «میشه بغلتون کنم؟» بغضش شکست و من را بغل کرد. تا توانستیم در آغوشِ هم زار زدیم. شبش توی هیئت، فاطمه را بغل کردم و با هم گریه کردیم و تمام. عزاداری من تمام شد. دیگر فقط وقت‌وبی‌وقت و ناخودآگاه اشک می‌ریختم. فکر می‌کردم خودم را جمع‌وجور کرده‌ام؛ چون تمام غمم تبدیل به خشم شده بود.

در این چهار ماهی که از شهادت رهبرم گذشته بود، من حتی یک تار مو هم سفید نکرده بودم. برای همین فکر می‌کردم تحمل خوبی دارم. اصلاً همین فکر را کردم که آسمان و زمین را به هم دوختم تا خودم را به تهران برسانم. می‌خواستم گوشه‌ای از مصلی بنشینم و بدون دخالت احساسات روایتم را بنویسم. 

 اما زنی که پا به زمین کوبید تا جلوی گذر زمان را بگیرد، من بودم.

دقایق پایانی مراسم وداع، توی حیاط مصلی ایستاده بودم و نگاهم به جایگاه بود. نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. دیگر تابوت‌های پایینی را نمی‌دیدم. زل زدم بهشان و دیدم تابوت کوچک زهرا هم از دیدم خارج شد. فهمیدم پرده جایگاه دارد برای آخرین بار بالا می‌رود. یک نفر بلندبلند گریه می‌کرد و دیگری دودستی توی سرش می‌زد. یکی دو دستش را بالا آورده بود، در هوا تکان می‌داد و برای آخرین بار با آقا خداحافظی می‌کرد و من داشتم مثل بچه‌ای بهانه‌گیر پاهایم را به زمین می‌کوبیدم که آقا را نبرند.

من فکر می‌کردم تحمل خوبی دارم؛ اما زنی که از حیرت، جیغ کشید و توی صورتش زد، من بودم.

تابوت‌ها را برای خواندن نماز پایین آوردند. زیر هر تابوت را شش مرد گرفته بودند. همه داشتند با دیدن تابوت‌ها گریه می‌کردند. تابوت آخر خیلی کوچک بود. کوچک‌تر از آن که بخواهد تابوت باشد. دو طرفش را دو مرد گرفته بودند و همه می‌دانستند که این تابوت سبک‌تر از آن است که جابه‌جایی‌اش نیروی دو مرد را بخواهد. توی آن جعبه کوچکِ پوشیده با پرچم، دخترکی خوابیده بود شبیه دختر من؛ شبیه دخترِ زنی که مثل من جیغ می‌کشید و توی صورتش می‌زد.

من فکر می‌کردم تحمل خوبی دارم؛ اما زنی که از شدت ضجه‌زدن نفسش گرفت، من بودم.

این مرد در ذهن من ابدی بود. همیشگی بود. رویین‌تن بود. به نبودنش فکر نکرده بودم. نه که نخواهم فکر کنم! که یک‌لحظه هم به ذهنم خطور نکرده بود. حالا ایستاده بودم جایی وسط مصلی تهران و می‌خواستم بر پیکرش نماز بخوانم. راستش تا لحظه آخر منتظر آمدن خودش بودم. زهرا می‌گفت: «ما همیشه با آقا نماز خوندیم. حالا چجوری برای آقا نماز بخونیم؟» هیچ‌کس بلد نبود. از هر که می‌پرسیدیم فقط گریه می‌کرد.

آقا را آوردند. صدای گریه و شیون بلند شد. زور بلندگو‌های مصلی به صدای گریه مردم نمی‌رسید. صدای مجری را نمی‌شنیدم. آن‌قدر گریه کردم که نفس برایم نمانده بود. صدای «الصلاة» دوباره گریه همه را درآورد. دوباره گریه کردم. جیغ زدم. بعد عکسی را که ذخیره کرده بودم باز کردم. «طریقه خواندن نماز میت». دوباره گریه کردم. اشک‌هایم را پاک کردم. آب خوردم. این مهم‌ترین لحظه زندگی‌ام بود. می‌خواستم برای مرجع تقلیدم، رهبرم و مردی که شبیهش را ندیده بودم نماز بخوانم.

من فکر می‌کردم تحمل خوبی دارم؛ اما فکر نمی‌کردم بتوانم این لحظه‌های سخت را زندگی کنم و زنده بمانم. مدت‌هاست وقتی به خودم می‌آیم، کمی فکر می‌کنم و می‌پرسم: «یعنی تا کجای این راه را دوام می‌آورم؟»
انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها