حکایت عکس رهبر شهید پشت تاکسی عراقی
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- عارفه اصغری؛ رسیده بودیم نجف. حالوهوای زیارت از سرم نرفته بود که همسرم گفت باید عصر راه بیفتیم سمت طریق، وگرنه روز اربعین که هیچ، فردای اربعین هم به کربلا نمیرسیم. کوله و چمدانها را مرتب میکردم تا چمدان را بدهم مامان با خودش ببرد کربلا و با کوله راهی شویم.

همسرم پیام داد تاکسی گرفته و دم در است. بار اولم نبود اربعین میرفتم. استرس داشتم. یاد قولی افتادم که شب قبل از شروع سفر به آقا داده بودم. هر کس که نشانی یا عکسی یا یادگاری از آقا داشت، روایتش را بنویسم.
کوله را کج روی شانه انداختم و از خانهٔ دوست نجفیمان بیرون آمدم. نقاب را روی بینی کشیدم و کوله را پایین گذاشتم تا کمی شانههایم خستگی درکند. چشمم خورد به عکس آقا روی شیشه عقب ماشین با یک جمله عربی.
خواستم با عربیِ دستوپاشکسته، برای همسرم که کنارم ایستاده بود، ترجمه کنم که راننده پرید وسط حرفم: «مردِ دست راستش مصدوم است، اما با دست چپ، جهانی را به غوغا انداختهاست.»
داخل ماشین نشستم. ترکیب عکس و جمله توی سرم میچرخید. برایم جالب بود که چهرهٔ پرابهت آقا، کنار جمله، همراستا بودند. این تنها عکسی بود که ذهنم را به خود درگیر کرده بود و نمیخواستم با سؤالِ بیمقدمه، سکوت ماشین را بشکنم.
دستم را لای دستگیره در فشار دادم. نبض توی نوک انگشتم میزد. همانوقت خواهرم، سرش را نزدیک راننده گرفت. خواست که از آشناییاش با آقای شهید، برایمان بگوید.
مرد جوان سیوچند سالهای بود اهل نجف. از آن جوانانی که در جنگ داعش صف اول مبارزه بوده و لقب "بطل"، مبارز با اسرائیل را برای خود گرفته است. دنده را عوض کرد و ماشین سرازیر شد در دل جاده: «عکس سیدحسن، اولین عکس همین پشت شیشه بود. از رفقای حشدالشعبی شناختمش؛ ارادت خاصی داشتم بهش.»
بعد نیمنگاهش را به جاده بیانتهای طریق دوخت و نفس گرفت: «از جوانی دوستش داشتم؛ هنوز هم دارم. عشقِ سیدحسن مرا به قائد وصل کرد.»
دلش تاب نیاورده بود فقط تشییع نجف را برود. از قبل با چند تا از رفقایش برنامه چیده بودند که برای تشییع تهران هم بیایند. بعد از تشییع نجف هم رفته بود کربلا.
گوشی را از جیب درآورد و عکسها را تندتند نشانم داد. عکس آقا را در دست گرفته بود و لبخندزنان رو به دوربین نگاه میکرد.
ذوقش برای من که فقط به تشییع مشهد بسنده کرده بودم، عجیب بود.
دستم خورد و از گالری گوشی خارج شدم. پسزمینه گوشیاش هم عکس آقا بود.
چقدر این عکس به عکس پشت شیشه ماشین مرد راننده میآمد. ایستاده، پر صلابت، استوار.
انتهای پیام/ 122
