رسانه ملی روایتگر واقعیتهای جامعه باشد
گروه استانهای دفاعپرس- «پیمان لطیفی» فعال اجتماعی و فرهنگی در یاداشتی نوشته است؛ از استودیوهای زیر موشک تا بازارهای زیر فشار؛ صدا و سیما اگر «روایت اول» نباشد، حقیقت را چه کسی برای مردم و مسئولان روایت کند؟ رسانه ملی اگر قرار است «ملی» بماند، نمیتواند فقط صدای رسمی تصمیمها باشد؛ باید صدای واقعیت جامعه نیز باشد.

کارکرد ذاتی رسانه، صرفاً بازتاب مصوبات، افتتاحها، سخنرانیها و گزارشهای مثبت نیست؛ رسانه باید همانجایی بایستد که مردم ایستادهاند؛ در بازار، کارخانه، مدرسه، بیمارستان، محله، سفره خانواده و میان انبوه پرسشهایی که هر روز بر ذهن جامعه سنگینی میکند.
رسانهای که واقعیت را دیر روایت کند، روایت را به دیگران واگذار کرده است. صداوسیما باید «روایت اول» هر رخداد مهم کشور باشد؛ چه رخداد اقتصادی باشد، چه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یا حتی بحرانی ملی و جنگی.
«روایت اول» یعنی رسانه پیش از آنکه شایعه، شبکههای اجتماعی، کانالهای غیررسمی و روایتهای بیرونی میدان را در اختیار بگیرند، واقعیت را با دقت، شجاعت و مسئولیت حرفهای برای مردم بازگو کند؛ اما این وظیفه یک روی دیگر نیز دارد.
مسئولان هم باید مخاطب رسانه ملی باشند. رسانه نباید تنها برای مردم توضیح دهد که مسئولان چه کردهاند؛ باید به مسئولان نیز نشان دهد تصمیمهای آنان در کف جامعه چه نتیجهای به بار آورده است و مردم چگونه با آن مواجه شدهاند.
از استودیوی زیر آتش تا بازار زیر فشار
در روزهای جنگ تحمیلی و تجاوز نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به کشور، هنگامی که ساختمان و استودیوهای صدا و سیما نیز از گزند حملات دشمن در امان نبود، ماندن و ایستادگی خبرنگارانی همچون خانم امامی و آقای خلیلی در استودیو خبر، تصویری ماندگار از مسئولیت رسانه ساخت.
آن لحظهها فقط یک اجرای خبری نبود؛ روایت یک ملت بود. پیام آن ایستادگی روشن بود: ایرانی، هرجا که باشد و هر مسئولیتی که بر دوش داشته باشد، در لحظه خطر ایران را تنها نمیگذارد و برای دفاع از حقیقت و کشور در میدان میماند.
آن اتفاق، یکی از نقاط درخشان تاریخ رسانه جمهوری اسلامی ایران بود؛ زیرا رسانه در آن لحظه نه در حاشیه حادثه، بلکه در متن حادثه ایستاد؛ امروز نیز جامعه از رسانه ملی همان شجاعت را میخواهد؛ اما این بار میدان نبرد شکل دیگری دارد.
میدان امروز شاید استودیوی زیر موشک نباشد؛ بازار، سفره مردم، کارخانه، تولید، اشتغال، تورم و معیشت خانوارهاست؛ اگر خبرنگار در زیر آتش دشمن میتواند بایستد، چرا نباید در برابر واقعیتهای اقتصادی و اجتماعی جامعه نیز بیپرده بایستد؟
مسئله این نیست که رسانه ملی از دولت تعریف کند یا از دولت انتقاد کند؛ مسئله بسیار بنیادیتر است: رسانه باید واقعیت را نشان دهد؛ اگر سیاستی موفق است، موفقیت آن را نشان دهد و اگر سیاستی شکست خورده، شکست آن را نیز بدون ملاحظه روایت کند.
اگر قیمت کالایی افزایش یافته، مردم باید بدانند چرا. اگر قدرت خرید خانوار کاهش یافته، باید درباره علت آن پرسش شود. اگر تولیدکننده با مانع مواجه است، باید صدای او شنیده شود و اگر کارمند، کارگر، بازنشسته یا حداقلبگیر زیر فشار است، زندگی واقعی او دیده شود.
دوربین رسانه باید به زندگی واقعی مردم برود؛ نه برای ترحم، بلکه برای شناخت واقعیت اجتماعی؛ رسانه ملی اگر این کار را انجام دهد، نه ضد دولت است و نه مخالف نظام؛ اتفاقاً به دولت و نظام کمک کرده است، زیرا حکمرانی بدون بازخورد واقعی جامعه، گرفتار خطای تصمیمگیری میشود.
خطرناکترین وضعیت برای یک نظام مدیریتی، نه انتقاد، بلکه اطلاعات غلط و گزارشهای غیرواقعی است؛ مسئولی که کف بازار را نمیبیند، چگونه برای بازار تصمیم میگیرد؟ این پرسش، ضرورت حضور رسانه در میدان واقعی جامعه را بیش از گذشته آشکار میکند.
فاصله اتاق تصمیم تا واقعیت زندگی مردم
یکی از بحرانهای جدی امروز، فاصله میان «اتاق تصمیم» و «واقعیت زندگی مردم» است؛ وقتی مدیر و تصمیمگیرنده در محیطی امن، با گزارشهای اداری و آمارهای رسمی مواجه است، اما مستقیماً با بازار، تولیدکننده، کارمند، کارگر و خانوارها گفتوگو نمیکند، تصویر جامعه میتواند از واقعیت فاصله بگیرد.
اینجاست که رسانه باید وارد میدان شود. صداوسیما باید چشم مسئول باشد؛ حتی اگر آنچه میبیند برای مسئول خوشایند نباشد؛ اگر قیمتها لحظهای تغییر میکند، رسانه باید آن را رصد کند و اگر تصمیمی در میدان اجرا با شکست مواجه شده، باید آن را گزارش کند.
اگر مردم از یک سیاست اقتصادی ناراضیاند، باید علت نارضایتی آنها شنیده شود و اگر دولتی کار درست و مؤثری انجام داده است، رسانه باید همانقدر صادقانه آن را نیز روایت کند. این یعنی استقلال حرفهای در روایت و پایبندی به حقیقت، فارغ از ملاحظات سیاسی.
نمونه روشن این مسئله را میتوان در سیاست افزایش درصدی حقوق دید. فرض کنیم دو کارمند داریم؛ نفر نخست ۱۰۰ میلیون تومان حقوق میگیرد و نفر دوم ۲۰ میلیون تومان. اگر برای هر دو افزایش حقوق ۲۰ درصدی اعمال شود، نتیجه برای آنها یکسان نخواهد بود.
نفر نخست ۲۰ میلیون تومان افزایش دریافت میکند و حقوقش به ۱۲۰ میلیون تومان میرسد؛ اما نفر دوم فقط چهار میلیون تومان افزایش خواهد داشت و حقوقش به ۲۴ میلیون تومان میرسد. در نتیجه، شکاف دستمزد از ۸۰ میلیون تومان به ۹۶ میلیون تومان افزایش پیدا میکند.
در ظاهر، هر دو «۲۰ درصد» افزایش گرفتهاند؛ اما آیا فشار تورمی آنان نیز واقعاً با همین منطق درصدی کاهش مییابد؟ وقتی تورم بر هزینههای اساسی زندگی خانوارها اثر میگذارد، افزایش درصدی یکسان، لزوماً به معنای عدالت نیست و باید آثار واقعی آن بررسی شود.
این پرسش باید جدی مطرح شود: چرا تفاوت حقوق ناشی از تخصص، تحصیلات، سابقه و مسئولیت باید هر سال دوباره با یک درصد ثابت بزرگتر شود؟ تفاوت حقوق بر اساس شغل، تخصص، مدرک، مسئولیت و سابقه میتواند منطقی باشد، اما جبران تورم مسئلهای متفاوت است.
اگر قرار است سیاست جبران کاهش قدرت خرید اجرا شود، باید میان «عدالت مزدی» و «افزایش ناشی از تورم» تفکیک قائل شد. تفاوت ناشی از شغل و تخصص یک مسئله است؛ جبران کاهش قدرت خرید، مسئلهای دیگر که نیازمند سیاستگذاری مستقل و دقیق است.
اگر این دو با یک فرمول ساده درصدی درهم آمیخته شوند، ممکن است سیاستی که در ظاهر برابر است، در عمل به تشدید شکاف درآمدی منجر شود؛ پس رسانه ملی باید این مسئله را به یک گفتوگوی عمومی و کارشناسی تبدیل کند، نه اینکه صرفاً درصد اعلامشده را خبررسانی کند.
باید از اقتصاددان، جامعهشناس، کارگر، کارمند، کارفرما و تصمیمگیرنده دعوت کرد و پرسید: آیا «برابری در درصد» الزاماً «عدالت در نتیجه» ایجاد میکند؟ این دقیقاً همان جایی است که رسانه میتواند به جای «اعلام سیاست»، به تحلیل سیاست بپردازد.
یکی از بزرگترین خطرهای حکمرانی، شکلگیری حلقههای بسته اطلاعاتی است؛ حلقههایی که در آن مدیر، بیشتر صدای اطرافیان خود را میشنود تا صدای جامعه؛ در چنین شرایطی، ممکن است گزارشها از «شرایط مطلوب» سخن بگویند، اما مردم تجربه دیگری داشته باشند.
این شکاف میان «روایت رسمی» و «زیست واقعی» بسیار خطرناک است. وقتی مردم احساس کنند رسانه واقعیت آنان را نمیبیند، طبیعی است که به سراغ رسانههای دیگر بروند؛ آنگاه میدان روایت از دست رسانه رسمی خارج میشود و مسئلهای رسانهای، به مسئله سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی تبدیل خواهد شد.
رسانه ملی باید به مسئولان نشان دهد جامعه چه میگوید، چه میخواهد، از چه چیزی ناراضی است و چه چیزی را درست میداند؛ حتی اگر این روایت برای مدیران خوشایند نباشد. رسانهای که فقط خبرهای خوش را منتقل کند، ممکن است مدیر را خوشحال کند؛ اما الزاماً کشور را بهتر نمیکند.
گاهی مهمترین خدمت رسانه به یک مسئول، نشان دادن چیزی است که او دوست ندارد ببیند. این کار نه تضعیف مدیریت، بلکه کمک به اصلاح تصمیمها و جلوگیری از انباشته شدن مشکلاتی است که در صورت بیتوجهی، هزینههای بسیار بیشتری ایجاد خواهند کرد.
رسانه ملی باید مراقب یک خطای راهبردی باشد: ملی بودن با دولتی بودن یکی نیست. دولت، بخشی از ساختار حکمرانی است؛ اما ملت، مخاطب و صاحب اصلی رسانه ملی است. صداوسیما باید در همه شرایط، حقیقت و منافع عمومی را معیار اصلی روایت خود قرار دهد.
صداوسیما باید دولت را نقد کند وقتی لازم است، از دولت دفاع کند وقتی عملکردش قابل دفاع است و در هر دو حالت، ملاک را حقیقت قرار دهد، نه جناح و گروه. اگر یک مسئول از جریان فکری ما باشد و رسانه به دلیل همسویی سیاسی از او تمجید کند، رسانه از رسالت خود فاصله گرفته است.
اگر مسئول دیگری منتقد ما باشد و صرفاً به همین دلیل عملکرد مثبت او نادیده گرفته شود، باز هم رسانه از حقیقت فاصله گرفته است. معیار رسانه باید کارآمدی، حقیقت و منافع عمومی باشد؛ نه تعلق جناحی و نه مناسبات سیاسی، زیرا اعتبار رسانه از همین استقلال حرفهای شکل میگیرد.
رسانه ملی باید آینه باشد؛ نه پرده
جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به یک رسانه شجاع، حرفهای، منصف و واقعیتمحور نیاز دارد؛ رسانهای که از اقتصاد بگوید، اما فقط از شاخصها نگوید و از سفره مردم نیز روایت کند؛ از تولید بگوید و صدای تولیدکننده را بشنود.
از سیاست بگوید، اما پرسش مردم را نیز مطالبه کند؛ از موفقیتها بگوید، اما کاستیها را پنهان نکند؛ از مسئولان گزارش بگیرد، اما اجازه ندهد گزارش رسمی جای واقعیت میدانی را بگیرد. مهمتر از همه، باید به مسئولان بگوید جامعه واقعاً چه وضعیتی دارد.
اگر رسانه ملی چنین کند، حتی انتقادهایش نیز سرمایه نظام خواهد بود؛ زیرا انتقاد صادقانه، بسیار کمهزینهتر از بحران ناشی از انباشت نارضایتی و بیخبری است. حقیقت را نمیتوان برای همیشه پشت قاب دوربین پنهان کرد و واقعیت جامعه دیر یا زود خود را نشان خواهد داد.
حقیقت، فراتر از صندلیهای مدیریتی
دنیا کوتاهتر از آن است که انسان قدرت را با حقیقت اشتباه بگیرد. مسئولیتها میآیند و میروند، دولتها تغییر میکنند، مدیران جابهجا میشوند و صندلیها خالی میمانند؛ اما آنچه در حافظه جامعه و تاریخ باقی میماند، نحوه مواجهه انسان با حقیقت و عدالت است.
امروز شاید یک مسئول از شنیدن انتقاد خوشحال نشود؛ فردا اما همین انتقاد میتواند مانع یک خطای بزرگتر شود. امروز شاید روایت واقعیت اقتصادی برای برخی خوشایند نباشد؛ اما فردا همین روایت میتواند سیاستگذار را از تصمیمی پرهزینه بازدارد و جامعه را از پیامدهای آن مصون کند.
امروز شاید گفتن از رنج مردم برای بعضیها تلخ باشد؛ اما تلخی حقیقت، از شیرینی توهم بسیار کمخطرتر است. صداوسیما اگر میخواهد بار دیگر مرجع روایت جامعه باشد، باید به همان نقطهای بازگردد که خبرنگار در سختترین لحظهها، تریبون و دوربین را زمین نگذاشت.
امروز نیز دوربین نباید زمین گذاشته شود؛ فقط میدان تغییر کرده است. دیروز موشک بر سر استودیو میبارید؛ امروز پرسشهای مردم بر سر میز تصمیمگیری فرود میآید. دیروز خبرنگار باید حقیقت حمله دشمن را روایت میکرد؛ امروز باید حقیقت زندگی مردم را روایت کند.
بازگشت به روایت اول جامعه
پرسش نهایی همین است: آیا صداوسیما حاضر است دوباره «راوی اول» باشد؛ حتی وقتی روایت اول، روایت تلخ واقعیت است؟ اگر پاسخ مثبت است، باید دوربین را از اتاقهای رسمی بیرون آورد و به کف جامعه برد؛ به بازار، کارخانه، سفره مردم و محل کار و زندگی شهروندان.
دوربین باید رو به سوی کارمند، کارگر، تولیدکننده، جوان جویای کار و خانوادهای باشد که هر روز هزینههای زندگی را محاسبه میکند. رسانه زمانی واقعاً ملی است که مردم، زندگی خود را در قاب آن ببینند و مسئولان نیز واقعیت جامعه را از قاب آن مشاهده کنند.
این، نه لطف رسانه به مردم است و نه امتیاز مردم به رسانه؛ این، رسالت ذاتی رسانه است. اگر قرار است حقیقت جایی روایت شود، چه جایی شایستهتر از رسانهای که نامش را «ملی» گذاشتهایم؟
انتهای پیام/
