پایان جنگ، آغاز صلح نیست؛ چرا افق روابط تهران و واشنگتن همچنان جنگی است؟

جنگ رمضان اگرچه در مقطع نظامی به پایان رسیده، اما به نظر می‌رسد نتوانسته مسئله اصلی میان ایران و آمریکا را حل کند؛ تهران خود را در موقعیتی می‌بیند که با وجود پذیرش آسیب‌های نظامی، همچنان از ظرفیت پاسخ‌گویی برخوردار است و واشنگتن نیز به اهداف مورد نظر خود دست نیافته است.
کد خبر: ۸۶۰۶۳۱
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۵:۴۰ - 07September 2026

گروه سیاسی دفاع‌پرس - امیر فتحی؛ جنگ رمضان را نمی‌توان صرفاً با معیار توقف عملیات نظامی ارزیابی کرد. اهمیت اصلی این جنگ در آن است که هر دو طرف پس از پایان درگیری، تصویری متفاوت اما نسبتاً روشن از ظرفیت‌های یکدیگر به دست آورده‌اند. ایران آسیب‌هایی را متحمل شده، اما این آسیب‌ها از نگاه تهران به مرحله‌ای نرسیده که توان نظامی کشور را فلج کند. در مقابل، آمریکا نیز با وجود برخورداری از برتری تکنولوژیک و نظامی، نتوانسته تمام اهدافی را که برای جنگ در نظر گرفته بود محقق کند.

انفجار

از همین نقطه، آینده روابط ایران و آمریکا را می‌توان در قالب دو سناریو بررسی کرد. سناریوی نخست، ادامه وضعیت «نه جنگ و نه صلح» است؛ وضعیتی که در آن از شدت عملیات نظامی کاسته می‌شود، اما فشارهای دریایی، سیاسی و امنیتی ادامه پیدا می‌کند. در این وضعیت، تنگه هرمز همچنان یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های فشار ایران بر طرف مقابل خواهد بود و آمریکا نیز تلاش خواهد کرد با حفظ فشار و محاصره دریایی، بدون ورود فوری به یک جنگ گسترده، تهران را تحت فشار قرار دهد.

سناریوی دوم، حرکت تدریجی آمریکا به سمت یک درگیری نظامی جدید است. تحقق این سناریو به زمان نیاز دارد؛ از تکمیل بانک اطلاعاتی اهداف و جبران کاستی‌های جنگ گذشته گرفته تا هماهنگی بیشتر با متحدان منطقه‌ای و ایجاد ظرفیت‌های عملیاتی جدید. بنابراین حتی اگر واشنگتن تصمیم به جنگ مجدد داشته باشد، لزوماً به معنای آغاز فوری عملیات گسترده نیست. پیش از آن، مجموعه‌ای از اقدامات محدودکننده، تحریم‌های بیشتر، فشارهای سیاسی و امنیتی و حتی عملیات‌های مقطعی می‌تواند در دستور کار قرار گیرد.

در این میان، دو موضوع همچنان در مرکز مطالبات آمریکا قرار دارند: نخست، باز شدن تنگه هرمز و دوم، مسئله هسته‌ای ایران. نکته قابل توجه این است که اگر در مقطعی مطالبات آمریکا از مجموعه‌ای گسترده از شروط به چند مطالبه اصلی تقلیل پیدا کرده باشد، این امر لزوماً به معنای نزدیک شدن دو طرف به توافق نیست. برعکس، می‌تواند نشانه آن باشد که واشنگتن به دنبال دستیابی به چند هدف محدود اما راهبردی است؛ اهدافی که از نگاه آمریکا می‌تواند نتیجه جنگ یا فشار حداکثری را تعیین کند.

از این منظر، مذاکره نیز الزاماً به معنای حرکت دو کشور به سمت صلح نیست. تجربه مذاکرات پس از جنگ نشان داده که اختلاف اصلی فقط بر سر تعداد شروط نیست، بلکه بر سر برداشت دو طرف از ماهیت رابطه است. ایران مذاکره را فی‌نفسه رد نمی‌کند، اما ممکن است تیم فعلی تصمیم‌گیر در آمریکا را فاقد ظرفیت لازم برای رسیدن به یک توافق پایدار بداند. در مقابل، آمریکا نیز ممکن است مذاکره را نه به عنوان جایگزین فشار، بلکه به عنوان یکی از ابزارهای اعمال فشار دنبال کند.

در سطح تصمیم‌گیری آمریکا نیز باید میان «بحث عمومی درباره جنگ» و «مرکز واقعی تصمیم‌گیری» تمایز قائل شد. کنگره، اندیشکده‌ها، رسانه‌ها و نخبگان سیاسی می‌توانند بر فضای سیاسی اثرگذار باشند، اما در نهایت تصمیم درباره استمرار یا توقف یک عملیات نظامی در ساختار اجرایی و حلقه نزدیک به رئیس‌جمهور اتخاذ می‌شود. در دولت ترامپ، چهره‌هایی همچون جی‌دی ونس، مارکو روبیو و پیت هگزت در این منظومه تصمیم‌گیری اهمیت ویژه‌ای دارند. بنابراین برای فهم آینده جنگ، بیش از آنکه صرفاً به مواضع پراکنده در واشنگتن توجه شود، باید جهت‌گیری حلقه اصلی تصمیم‌گیر دولت آمریکا را بررسی کرد.

در سوی دیگر، ایران نیز پس از جنگ رمضان وارد مرحله‌ای از بازسازی و بازآرایی شده است. بر اساس این نگاه، تهران معتقد است که آسیب‌های واردشده به ساختار نظامی، اگرچه قابل انکار نیست، اما تعیین‌کننده و فلج‌کننده نبوده است. همین برداشت باعث می‌شود ایران در مذاکرات آینده از موضع ضعف وارد نشود و حتی در برخی حوزه‌ها بر دامنه مطالبات خود بیفزاید. منطق تهران این است که اگر توان دفاعی و ظرفیت‌های طرف مقابل را نیز در محاسبات خود لحاظ کند، می‌تواند مطالباتش را بر اساس ارزیابی قدرت متقابل تنظیم کند.

این مسئله یک پیام مهم برای آینده دارد: دو طرف خود را بازنده جنگ نمی‌دانند. آمریکا نمی‌خواهد جنگی را که با هدف ایجاد تغییر در رفتار ایران آغاز کرده، بدون دستاورد راهبردی پایان دهد و ایران نیز معتقد است توانسته در برابر فشار نظامی مقاومت کند و حتی در جنگ بعدی ظرفیت ایجاد ابتکار و غافلگیری بیشتری خواهد داشت. وقتی هر دو طرف خود را دارای ظرفیت پیروزی می‌دانند، احتمال توافق آسان کاهش می‌یابد.

با این حال، یک نقطه اشتراک نیز وجود دارد: هیچ‌یک از دو طرف خواهان جنگی فرسایشی و نامحدود نیستند. برآورد جنگ احتمالی آینده می‌تواند بر یک درگیری شدید اما محدود زمانی استوار باشد؛ جنگی که شاید حدود دو هفته ادامه پیدا کند و عمدتاً بر اهداف نظامی و مناطق مشخصی در جنوب ایران متمرکز شود. در چنین جنگی، مسئله اصلی دیگر صرفاً وارد کردن خسارت نیست، بلکه تحمیل اراده سیاسی به طرف مقابل خواهد بود.

در این شرایط، تنگه هرمز یک متغیر تعیین‌کننده است. محاصره یا کنترل دریایی برای آمریکا نیز هزینه‌بر است و استمرار حضور گسترده نظامی در دریا نیازمند تأمین، تمرکز نیرو و تحمل هزینه‌های عملیاتی و سیاسی قابل توجهی است. از همین رو، تصور اینکه فشار دریایی بتواند برای مدت نامحدود ادامه پیدا کند، با محدودیت‌های جدی روبه‌روست.

اما مهم‌ترین نکته در افق پساجنگ این است که «پایان جنگ» را نباید مترادف «صلح» دانست. حتی اگر عملیات نظامی متوقف شود، تحریم‌ها، فشار اقتصادی، رقابت منطقه‌ای و جنگ اطلاعاتی می‌توانند ادامه پیدا کنند. در نتیجه، آنچه پیش روی ایران و آمریکا قرار دارد، احتمالاً یک صلح کلاسیک نیست؛ بلکه دوره‌ای از بازدارندگی، فشار، مذاکره و آماده‌سازی متقابل خواهد بود.

در نهایت، مسئله اصلی این نیست که آیا جنگ تمام شده است یا نه؛ مسئله این است که آیا منطق جنگ پایان یافته است یا خیر. تا زمانی که واشنگتن دستیابی به اهداف راهبردی خود را ضروری بداند و تهران نیز معتقد باشد که می‌تواند بدون عقب‌نشینی اساسی در برابر فشار مقاومت کند، پایان درگیری نظامی الزاماً به معنای پایان تقابل نخواهد بود. بنابراین افق روابط ایران و آمریکا همچنان بیش از آنکه به سمت صلح پایدار حرکت کند، تحت تأثیر منطق بازدارندگی و احتمال درگیری مجدد قرار دارد؛ با این تفاوت که هر دو طرف اکنون تجربه جنگ گذشته را در محاسبات خود دارند.

انتهای پیام/381

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار