اندیشکده فارین پالیسی بررسی کرد؛

بی‌کفایتی راهبردی ارتش تروریستی آمریکا در جنگ منطقه‌ای ایران

اگرچه مسئولیت مستقیم شکست فاجعه‌بار در رویارویی با نیروهای مسلح ایران متوجه ترامپ و مشاوران بی‌کفایت اوست، اما مسئولیت نهایی باید در جایی جست‌و‌جو شود که هیچ سیاستمداری حاضر به پذیرش آن نیست: رأی‌دهندگان آمریکایی.
کد خبر: ۸۶۲۸۳۰
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰ - 19September 2026

گروه بین‌الملل دفاع‌پرس: شش‌ ماه پس از آغاز جنگ منطقه‌ای ایران، نهاد‌های پژوهشی و تحلیلگران بین‌المللی ارزیابی‌های متعددی را درباره عملکرد نیرو‌های نظامی و رویکرد‌های راهبردی آمریکا منتشر کرده‌اند. در یکی از تازه‌ترین این ارزیابی‌ها، اندیشکده آمریکایی «فارین پالیسی» با انتشار گزارشی مشروح، به کالبدشکافی ابعاد مختلف این درگیری پرداخته و دیدگاه‌های متفاوتی را در خصوص میزان آمادگی، اهداف تعیین‌شده و پیامد‌های راهبردی این رویداد مطرح کرده است.

ناو آبراهام لینکلن

این تحلیل ضمن بررسی کاستی‌های تاکتیکی و لجستیکی، بر این نکته تأکید می‌کند که ریشه ناکامی‌های اخیر آمریکا را نباید صرفاً در مسائل فنی یا تدارکاتی جست‌و‌جو کرد، بلکه چالش اصلی در عدم تطابق میان اهداف سیاسی و واقعیت‌های میدانی نهفته است. این ارزیابی همچنین به بررسی اثرات سیاست‌های کلان، تصمیم‌گیری‌های فرماندهان و واکنش‌های ساختاری در سطوح عالی آمریکا پرداخته است.

متن کامل این ارزیابی بدین شرح است:

اگرچه جنگ منطقه‌ای ایران که اکنون در تنگه هرمز متمرکز است هنوز پایان نیافته، اما تحلیلگران با شتاب در پی آن‌اند که درس‌های حاصل از آن را تعیین کنند. گونه‌ای نوظهور از مقالات حوزه سیاست امنیتی، بر کاستی‌های گوناگون لجستیکی و تاکتیکی آمریکا در مقابل ایران انگشت می‌گذارند: از جمله فقدان آمادگی برای مواجهه با انسداد تنگه هرمز توسط نیرو‌های مسلح ایران، کمبود ذخایر مهمات دقیق و موشک‌های رهگیر، ناکامی کلی در تدارکِ مؤثر برای مقابله با پهپاد‌های ارزان‌قیمتِ انتحاری، کمبود شناور‌های مین‌روب و مواردی از این دست.

اگرچه تمامی این موارد در جای خود درست بوده و از عوامل شکست آمریکا در این جنگ به شمار می‌روند، اما علت بنیادین ناکامی این کشور در این جنگ نیستند. حتی اگر به برخی یا تمام این دغدغه‌ها مدت‌ها پیش از آغاز جنگ رسیدگی می‌شد، باز هم سرنوشت محتوم آمریکا شکست در دستیابی به اهداف خود در این جنگ بود.

اگرچه برخورداری از ذخایر مهمات بیشتر و آمادگی برای مواجهه با انسداد تنگه هرمز و به دنبال آن کمبود نفت می‌توانست امکان تداوم کارزار بمباران یا اعمال فشار اقتصادی شدیدتر را برای آمریکا فراهم کند، اما دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم هفت ماه بمباران یا محاصره می‌توانست به نتیجه‌ای منجر شود که نزدیک به شش ماه عملیاتِ تاکنون انجام‌شده، از دستیابی به آن عاجز مانده است. شکست آمریکا در این نبرد بدون شک دست ایران را برای پیگیری جاه‌طلبی‌های هسته‌ای بازتر می‌گذارد، کنترل این کشور بر تنگه هرمز را به‌مراتب افزایش می‌دهد و در نتیجه نفوذ آن بر کشور‌های حوزه خلیج فارس را بیشتر خواهد کرد.

اگرچه آمریکا در این جنگ، موفق شد که دستاورد‌های محدودی را به لحاظ تاکتیکی و فنی به دست آورد، اما با این حال، هیچ‌گونه برتری فنی نمی‌تواند فقدان درایت راهبردی در تحمیل مأموریت‌های غیرممکن به ارتش را جبران کند. حقیقت غیرقابل انکار آن است که دونالد ترامپ، در جریان این جنگ، نه یک مأموریت غیرممکن، بلکه سه مأموریت غیر ممکن را از ارتش آمریکا مطالبه کرد و هنگامی که ارتش در انجام آنها ناکام ماند، با خشم و حیرت واکنش نشان داد.

نخستین مورد از این مأموریت‌های غیرممکن، هدف اعلام‌شده‌ی دولت مبنی بر تغییر حکومت ایران بدون انجام هیچ‌گونه عملیات زمینی بود. دستیابی به پیروزی راهبردی صرفاً از طریق نیروی هوایی، آرزوی دیرینه‌ی نیرو‌های هوایی مستقل در سراسر جهان بوده است. فرضیه‌ی پیروزی کامل در جنگ از طریق عملیات هوایی، اکنون یکی از آزموده‌شده‌ترین نظریه‌ها در تاریخ جنگ‌های صنعتی مدرن به شمار می‌رود؛ چنان‌که ۴۰ هزار تن بمب آلمانی که در جریان حملات هوایی موسوم به «بلیتس» بر سر لندن ریخته شد، تنها عزم انگلیسی‌ها را برای مقاومت راسخ‌تر کرد. در مقابل ۲.۵ میلیون تن بمبی که متفقین در جریان جنگ جهانی دوم بر سر آلمان فرو ریختند، اگرچه خسارات سنگینی وارد کرد و رژیم آدولف هیتلر را در برابر انتخاب‌های دشواری قرار داد، اما نتوانست موجب فروپاشی آن شود و حتی به نظر می‌رسد که آلمان‌ها را نسبت به مقاومت در مقابل مهاجمان مصمم‌تر کرد.

همچنین ۸ میلیون تن بمبی که آمریکا در طول جنگ ویتنام بر سر ویتنام ریخت نیز دستاورد اندکی داشت و چه‌بسا نتیجه‌ای کاملاً معکوس به بار آورد؛ چرا که ضمن جلب حمایت غیرنظامیان از اهداف جنگی کمونیست‌ها، موجب دلسردی و بیگانگی افکار عمومی آمریکا شد.

شاید سرنگونی یک رژیم صرفاً از طریق حملات هوایی، مگر با استفاده از سلاح‌های هسته‌ای، عملاً غیرممکن باشد. نزدیک‌ترین نمونه به چنین نتیجه‌ای، عملیات ناتو علیه صربستان در دوران حکومت «اسلوبودان میلوشویچ» بود؛ اما حتی در آن مورد نیز بمباران‌ها در ژوئن ۱۹۹۹ متوقف شد، در حالی که رژیم میلوشویچ در اکتبر ۲۰۰۰ در پی اعتراضات گسترده مردمی سقوط کرد.

احتمال فروپاشی حکومت ایران صرفاً از طریق به‌کارگیری نیروی هوایی بسیار ناچیز و تقریباً صفر بود؛ از این رو، دومین مأموریت غیرممکنی که از ارتش آمریکا خواسته شد، خنثی‌سازی توانمندی‌های موشکی بالستیک و پهپادی ایران آن هم باز صرفا از طریق عملیات هوایی بود.  اما این ماموریت نیز قبلاً بار‌ها امتحان شده و هرگز موفق نبوده است.

در جنگ جهانی دوم، نیرو‌های هوایی آمریکا و انگلیس تلاش‌های قابل توجهی برای متوقف کردن تولید و پرتاب بمب پرنده «وی ۱» و موشک «وی ۲» از طریق یک عملیات بمباران گسترده با نام رمز عملیات «کراس‌بو» انجام دادند، اما نتوانستند پرتاب‌ها را متوقف کنند.

ظهور مهمات دقیق این محاسبه را تغییر نداده است و با ظهور سیستم‌های پرتاب سیار خنثی شده است. به طرز شرم‌آوری، تلاش‌ها برای از بین بردن پرتابگر‌های «اسکاد» عراق از هوا در طول جنگ خلیج فارس حتی نتوانست یک تخریب تایید شده ایجاد کند. اسرائیل نیز به همین ترتیب دو دهه را صرف اجرای عملیات هوایی گسترده بر فراز غزه و جنوب لبنان برای جلوگیری از شلیک موشک‌های حماس و حزب‌الله به خاک اسرائیل کرده است، اما تنها عملیات زمینی در هر دو منطقه توانسته موشک‌ها را خاموش کند. ائتلاف‌های متعددی از کشور‌ها تلاش کرده‌اند موشک‌ها و پهپاد‌های انصارالله را که از یمن شلیک می‌شوند، خاموش کنند، با این حال پرتاب‌ها حتی اکنون نیز ادامه دارد.  حتی با مهمات دقیق، به نظر نمی‌رسد که فقط از طریق هوا بتوان سیستم‌های پرتاب سیار کافی را که می‌توانند از مخفیگاه شلیک کنند و سپس به سرعت به مکان‌های جدید منتقل شوند، نابود کرد تا به یک کارزار پهپادی یا موشکی پایان داد. همانند فروپاشی حکومت، به نظر می‌رسد متوقف کردن موشک‌ها نیاز به نیرو‌های زمینی دارد.

به نظر می‌رسد آخرین راهکار دولت ترامپ، صرفاً اجرای یک سامانه دفاع موشکی تقریباً بی‌نقص در بخش عمده‌ای از منطقه خلیج فارس بوده است تا از آسیب رساندن ایران به زیرساخت‌های کشور‌های عضو شورای همکاری خلیج فارس که تلاش‌های نظامی آمریکا به میزبانی آنها وابسته است جلوگیری کند.

در شرایطی که تولید پهپاد‌ها و موشک‌های بالستیک بسیار ارزان‌تر و سریع‌تر از تولید ابزار‌های رهگیری آنهاست، همواره این احتمال وجود داشت که ایران سرانجام ظرفیت دفاعی منطقه را اشباع کند. تحمیل یک مأموریت غیرممکن دیگر نمی‌توانست شکست در دو مأموریت قبلی را جبران کند. اگر ارتش آمریکا به هشداری درباره خطرات و فرصت‌های ناشی از پهپادها، و همچنین مشکلات دیرینه در تأمین تجهیزاتی نظیر ناوچه‌ها، شناور‌های مین‌روب و آشیانه‌های مستحکم هواپیما نیاز داشت، آن هشدار اکنون دریافت شده است.

البته ذکر این نکته ضروری است که این جنگ در راهرو‌های وزارت دفاع آمریکا شکست نخورد، بلکه این شکست در راهرو‌های کاخ سفید تحمیل شد. اگر ترامپ قادر به درک خطراتِ درخواست انجام مأموریت‌های غیرممکن از ارتش آمریکا نبود، وظیفه وزیر دفاع او بود که این موضوع را به او گوشزد کند. البته ترامپ نه یک وزیر جنگ باتجربه و کارآمد، بلکه فردی چاپلوس و وفادار که بی‌کفایتی خود را با وفاداری خویش پوشش می‌دهد یعنی «پیت هگست» را انتخاب کرد.  

هگست نیز به نوبه خود تلاش بسیاری برای پاکسازی رده‌های ارشد از هر کسی که احتمالاً نظری مخالف داشت، به کار بست. بدنه افسری ارتش آمریکا هرگز در انتقال اخبار ناخوشایند به تصمیم‌گیرندگان سیاسی عملکرد درخشانی نداشته است، اما رویکرد هگست بدین معنا بود که پنتاگون هرگز در برابر بی‌کفایتی رئیس‌جمهور ایستادگی نخواهد کرد. گزارش‌ها حاکی از آن است که ژنرال «دن کین»، رئیس ستاد مشترک ارتش، تلاشی حداقلی برای هشدار درباره دشواری‌های موجود انجام داد، اما صدای او در هیاهوی تبلیغات اغراق‌آمیز هگست گم شد.

همه این وقایع قابل پیش‌بینی بود و در واقع بسیاری از آنها پیش‌بینی شده بودند. بنابراین، اگرچه مسئولیت مستقیم این فاجعه در قبال ایران متوجه ترامپ و مشاوران بی‌کفایت اوست، اما مسئولیت نهایی باید جایی جست‌و‌جو شود که هیچ سیاستمداری حاضر به پذیرش آن نیست: نزد رأی‌دهندگان. این انتخاب اکثریت رأی‌دهندگان آمریکایی بود که ترامپ، مردی آشکارا بی‌کفایت، آشکارا ناتوان از پذیرش اطلاعات نامطلوب یا مخالف و آشکارا علاقه‌مند به احاطه کردن خود با افراد بله قربان‌گوی وفادار را به کاخ سفید برگردانند.

معلوم شد که انتخاب فرمانده قدرتمندترین ارتش روی کره زمین با انتخاب سرگرم‌کننده‌ترین مجری یک برنامه واقع‌نما (رئالیتی شو) فرق دارد. بدون شک گزارش‌هایی درباره درس‌های آموخته‌شده در پنتاگون در حال نگارش است. با این حال، همچنان که پیامد‌های راهبردی این شکست قابل پیش‌بینی و ننگین، از افزایش قیمت نفت گرفته تا کاهش منابع آمریکا، همچنان رو به افزایش است، سوال این است که آیا رأی‌دهندگان آمریکایی متوجه شده‌اند که هیچ میزان برتری نظامی برای مصون نگه داشتن آنها از انتخاب‌های ضعیف خودشان در صندوق‌های رأی کافی نیست.

انتهای پیام/ 999

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار