از پرستاری مجروحان عملیات رمضان تا سوگ برادر شهید/ جنگ برای من پر از داغ و فراق بود
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس – میثم رشیدی مهرآبادی؛ جنگ تحمیلی هشت ساله برای «شهناز اشکیان» بخشی از زندگی او و خانوادهاش بود. او که در ۱۵سالگی و در میانه دوران دانشآموزی راهی جبهه شد، سالها در مناطق جنگی به امدادرسانی و درمان مجروحان پرداخت و از نزدیک با بمباران، مجروحیت، شهادت و تلخیهای جنگ روبهرو شد. از کردستان و روستاهای محروم تا عملیات فتحالمبین و بیمارستانهای جنوب، خاطرات او تصویری از تجربه زنان امدادگر در سالهای دفاع مقدس ارائه میدهد.

در گفتوگوی خبرگزاری دفاعمقدس، او از شبهایی میگوید که پیکر شهدا را آماده میکرد، از مجروحان موج انفجار و نوجوانی به نام «مهدی» که پس از دیدن شهادت برادر و فرزندش آرامش خود را از دست داده بود؛ از برادر نوجوانش که در روزهای پایانی جنگ به شهادت رسید، برادر دیگری که دست راستش را در عملیات کربلای ۴ از دست داد و برادر بزرگترش که جانباز شیمیایی شد. روایت او همچنین به زندگی مشترک با سردار حاج مرتضی قربانی، مجروحیتهای متعدد او و سالهای دشوار زندگی در کنار جبهه و جنگ میرسد.
این روایت، اما در پایان جنگ متوقف نمیشود. اشکیان از سالهای پس از جنگ، ادامه ارتباط با خانواده شهدا و تجربه دوباره تلخیهای جنگ در سالهای اخیر میگوید؛ تجربهای که خاطرات گذشته را برای او زنده کرده است. او تأکید دارد که بخش مهمی از آنچه زنان و خانوادههای رزمندگان در آن سالها تجربه کردند، هنوز نیازمند ثبت و روایت است؛ چراکه به باور او، اگر شاهدان جنگ روایت خود را ثبت نکنند، دیگران روایت آن دوران را به شیوه خود بازگو خواهند کرد. بخش دوم و پایانی این گفتوگو پیش روی شماست. قسمت اول این گفتگو را نیز اینجا بخوانید.
دفاعپرس: در عملیات رمضان هم در منطقه حضور داشتید؟
بله. در عملیات رمضان، ورزشگاه تختی اهواز را برای مجروحان جبهه آماده کرده بودند. سالنهای ورزشگاه را به بیمارستان تبدیل کرده بودند و ردیفهایی برای مجروحان در نظر گرفته بودند. یک بخش هم بهطور اختصاصی برای مجروحان موج انفجار بود.
دفاعپرس: منظورتان از موجگرفتگان، کسانی بودند که جراحت ظاهری نداشتند؟
بله. کسانی بودند که ظاهراً سالم به نظر میرسیدند، اما بر اثر موج انفجار آسیب دیده بودند و مراقبت خاص خودشان را لازم داشتند. من در این عملیات پرستار و امدادگر بودم و در همان ورزشگاه تختی کار میکردم.
موج انفجار شرایط خاص خودش را داشت. بعضی از این افراد ظاهراً هیچ جراحت جدی نداشتند؛ نه دست و پایشان قطع شده بود و نه زخم مشخصی داشتند، اما حالشان ممکن بود در فاصله کوتاهی کاملاً تغییر کند. مثلاً یک لحظه آرام بودند و لحظهای بعد تخت آهنی را روی سرشان میگذاشتند و بلند میکردند. گاهی هم ما را میدیدند و فکر میکردند عراقی یا دشمن هستیم و رفتارشان بهکلی تغییر میکرد.
البته بعضی از آنها علاوه بر موج انفجار، زخمهای سطحی، شکستگی یا جراحت هم داشتند و در حد پانسمان و سرم برایشان اقدامات درمانی انجام میشد، اما مشکل اصلی خیلیهایشان همان آسیب ناشی از موج انفجار بود.
دفاعپرس: از میان آن مجروحان، موردی هست که بیشتر از همه در خاطرتان مانده باشد؟
بله، یک مجروح بود که اصلاً نمیشد آرامش کرد. بخش را روی سرش گذاشته بود و هیچکس نمیتوانست کنترلش کند. پرستار و دکتر میآمدند، با او صحبت میکردند، آمپول میزدند و داروی خوابآور به او میدادند. وقتی خواب بود، آرام میشد، اما همین که بیدار میشد، دوباره شروع میکرد به عربده کشیدن.
یک روز دیدم بچهها دور یک مجروح جمع شدهاند و نمیتوانند آرامش کنند تا داروهایش را تزریق کنند. جلو رفتم و با او صحبت کردم. اسمش مهدی بود. به او گفتم: «آقا مهدی، میخواهیم داروهایت را به تو بزنیم.»
همین که صدای من را شنید، آرام شد. برای خودم هم عجیب بود. من را که دید، آرام شد و شروع کرد به گریه کردن. بعد برایم تعریف کرد که در سنگر، با پسرش و برادرش بودهاند. توپ به سنگر میخورد و برادر و پسرش جلوی چشم او تکهتکه میشوند. خودش هم چند متر آن طرفتر پرت میشود و دیگر چیزی نمیفهمد.
این ماجرا را برای من تعریف کرد و گریه کرد و کمی سبک شد. بعد از آن، هر وقت من را میدید، آرام بود و با من حرف میزد. حتی من سجادهام را کنار تخت او آورده بودم. اگر میرفتم دو رکعت نماز بخوانم یا برای انجام کاری از بخش بیرون میرفتم، حالش دوباره بد میشد.

دفاعپرس: چند ساله بود؟
یک بچه چهارده، پانزدهساله بود؛ ریزنقش و خیلی نوجوان. هنوز حتی ریش و سبیل نداشت. صحنه بسیار وحشتناکی را جلوی چشم خودش دیده بود و فقط با دیدن من آرامش میگرفت.
یک شب حاجآقا آمدند و من شیفتم را به بچهها تحویل دادم و همراه ایشان به منزل رفتیم. حدود ساعت دو بعد از نیمهشب، از بیمارستان زنگ زدند و گفتند: «سریع خودت را برسان.»
حاجآقا سریع من را به بیمارستان رساندند. وقتی رسیدیم، دیدیم مهدی رفته بالای یک نخل وسط ورزشگاه و آن بالا نشسته است. حدود ساعت دو و نیم شب، بالای درخت نشسته بود و میگفت: «دارم دیدهبانی میکنم، تانکها دارند میآیند.»
ارتفاع درخت خیلی زیاد بود و پایین آوردنش بسیار سخت. هر لحظه ممکن بود شاخه بشکند و از آن ارتفاع سقوط کند. بچهها مانده بودند که چه کار کنند. بالا رفتن هم ابزار و مهارت میخواست.
به من گفتند: «هر جوری میدانی با او صحبت کن و بیاورش پایین. اگر شاخه بشکند، دیگر هیچ؛ شهید میشود.» من یک بلندگوی دستی گرفتم و اسمش را صدا کردم. گفتم: «مهدی، داری چه کار میکنی؟» گفت: «دارم دیدهبانی میکنم.» بعد شروع کرد به دادن گرا و میگفت باید فلان نقطه را بزنیم و به توپخانه اطلاع بدهیم.
من هم با زبان خودش با او صحبت کردم. گفتم: «ببین، من باید یک نقطه را روی نقشه به تو نشان بدهم. ما از اینجا نمیفهمیم دقیقاً کجا را میگویی. ممکن است گرا را اشتباه بدهیم و آنها فرار کنند. بیا پایین و روی نقشه به ما نشان بده کجا هستند تا دقیق بزنیم.»
با همین صحبتها کمکم آرام شد و گفتم: «زود بیا پایین. بیا روی نقشه به ما نشان بده.» آرامآرام پایین آمد. وقتی رسید پایین، گرفتیمش و داروی لازم را به او تزریق کردم.
دفاعپرس: بعد از آن چه شد؟
چند روز بعد قرار شد اعزامش کنند و به شهر خودش برگردد، اما به شهر نرفته بود و دوباره به جبهه برگشته بود. بعداً شنیدم که شهید شده است.
دفاعپرس: شما تا چه زمانی در منطقه بودید؟
تا پایان جنگ در منطقه بودم.
دفاعپرس: یعنی در این سالها هیچوقت بهطور کامل به اصفهان برنگشتید؟
نه. همراه حاجآقا تا پایان هشت سال جنگ در جبهه بودیم. بعد از پایان جنگ، حدود سالهای ۶۷ و ۶۸، حاجآقای قربانی فرمانده سپاه کرمانشاه، همدان و ایلام و قرارگاه نجف شدند. از اهواز به غرب رفتیم و به باختران، یعنی کرمانشاه، رفتیم. تا سال ۷۰ در غرب بودیم.
دفاعپرس: در این فاصله چند وقت یکبار به اصفهان و پیش خانواده میآمدید؟
هر چند ماه یکبار؛ مثلاً سه یا چهار ماه یکبار. آن هم در حد سه چهار روز یا نهایتاً یک هفته. حاجآقا قربانی همیشه جلسات و کارهایشان را از قبل ردیف میکردند؛ برای جمعآوری کمک و رفع نیازهای منطقه. ایشان هیچوقت چیزی به اسم مرخصی نداشتند. مرتب جلسه با سپاه، امام جمعه و جاهای مختلف داشتند، چون اصفهان از نظر امکانات ظرفیت خوبی برای کمک به جبهه داشت.
حتی وقتی حاجآقا در لشکر ۲۵ یا لشکرهای دیگر و بعد در قرارگاه نجف بودند، ارتباطشان را با اصفهان حفظ میکردند.
چرا خاطرات جنگ را دیر روایت کردم؟
دفاعپرس: با توجه به اینکه نقش خانمها در دفاع مقدس کمتر دیده شده، چرا خاطراتتان را اینقدر دیر گفتید و نوشتید؟
همان زمان جنگ، حاجآقا همیشه به من میگفتند: «خاطراتت را بنویس.» من میگفتم: «آخه همهاش درد است، همهاش غم و سختی است. واقعاً چه کسی دلش میخواهد همیشه سختیها و رنجها را به یاد بیاورد؟» ما پیروزی و شادی هم داشتیم، اما زحمتها، سختیها و داغها خیلی زیاد بود. داغ برادر، داغ دوستانمان که یکییکی شهید میشدند، خیلی سخت بود.
بعضی از این دوستان کسانی بودند که با آنها زندگی کرده بودیم. مثلاً با شهید عبدالله بختیار در شوش دانیال و بعد در مهدیآباد ایلام در یک خانه بودیم. حتی در یک اتاق زندگی میکردیم. صدای نمازش را میشنیدیم، صدای قرآن خواندنش را میشنیدیم و سر یک سفره با هم غذا میخوردیم. وقتی چنین آدمی شهید میشد، واقعاً انگار برادر خودمان شهید شده بود.
از شهدای لشکر ۲۵ هم دوستانی داشتیم؛ مثل شهید کمیل و شهید سعید امانی. حاجآقا همیشه میگفتند: «خاطراتت را بنویس.»، اما من میگفتم جنگ خیلی سخت است؛ جنگ برای من پر از سختی، داغ، زجر و فراق بود. برای همین ننوشتم و سالها گذشت.
تا اینکه بعداً درباره ضرورت روایت جنگ صحبت شد؛ اینکه اگر جنگ را روایت نکنیم، دشمن آنطور که خودش میخواهد آن را روایت خواهد کرد. این حرف خیلی روی من تأثیر گذاشت و تصمیم گرفتم خاطراتم را بگویم و بنویسم.
دفاعپرس: از میان همرزمان و امدادگران خانم، افراد دیگری هم هستند که خاطراتشان هنوز ناگفته مانده باشد؟
بله، خیلیها هستند. خانم کاتبی از جمله کسانی هستند که خاطراتشان ثبت شده و با ایشان مصاحبههای زیادی انجام شده است. ایشان واقعاً برای ما یک شهید زنده هستند؛ ما با هم بودیم.
افراد دیگری هم بودند؛ خانم حلیمه اسکندری و خانم فرانک بخشی. خیلی از خانمهایی که در آن برنامه حضور داشتند، همان همرزمان ما بودند؛ کسانی که در مریوان و جنوب و در عملیات فتحالمبین با هم بودیم و در بیمارستان شهدای شوش کنار هم کار میکردیم.
دفاعپرس: با همه این سختیها و اتفاقاتی که در زندگی پشت سر گذاشتید، از مسیری که طی کردید راضی هستید؟
بله، الحمدلله. رضایت در زندگی از همه چیز مهمتر است. خیلیها ممکن است به شرایط خوب، امکانات و آرامش برسند، اما از زندگیشان رضایت نداشته باشند. برای من همین رضایت مهم است.
دفاعپرس: در جریان حمله اخیر، منزل شما هم آسیب دید؟
بله. همسایه پشتی ما، سردار رشید و سردار عباس، دیواربهدیوار ما بودند و آنها به شهادت رسیدند. خانه ما هم آسیب دید و طبقه پایین آتش گرفت.
پسرم، آقا صادق، همراه همسرشان برای حج واجب به مکه رفته بودند. دو پسرشان، محمدحسین دوازدهساله و محمدپارسا دهساله، پیش من بودند. هنوز حجاج برنگشته بودند. من بچهها را بردم اصفهان تا دوری پدر و مادرشان خیلی به آنها فشار نیاورد. آنجا هم فامیل داشتند و اذیت نمیشدند. حدود یک ماه در اصفهان بودم.
در همان ایام که در اصفهان بودیم، به شهرک شهید دقایقی موشک خورد و آن اتفاق تلخ افتاد. سردار ربانی و همسر و پسرشان، حامد، به شهادت رسیدند.
ما با سردار ربانی خیلی صمیمی بودیم. ایشان اصفهانی بودند و از همان اوایل جنگ با حاجآقا با هم به جبهه رفته بودند. شهادت خودشان، همسرشان و پسرشان واقعاً برای ما سخت بود. همینطور شهادت سردار رشید. ایشان حدود ۲۷ سال همسایه ما بودند.
رابطه ما با همسایهها فقط رابطه همسایگی نبود؛ رابطهای قلبی بود. گاهی آدم فامیلش را شاید سالی یکبار هم نبیند، اما همسایه را هر روز میبیند و با او زندگی میکند.
مثلاً سردار سلامی همسایه روبهروی ما بودند. من حدود ده سال در بنیاد مشغول بودم. هر روز صبح که از خانه بیرون میآمدم، ایشان را میدیدم و با هم سلام و احوالپرسی میکردیم. ساعت شش صبح که از خانه بیرون میآمدم، این دیدار تقریباً هر روز تکرار میشد. برای همین، شهادت این افراد خیلی ناگهانی و سخت بود. یکباره احساس میکردیم آدمهای عزیزی را از دست دادهایم.

دفاعپرس: بعد از حادثه، وقتی به خانه برگشتید، با چه صحنهای مواجه شدید؟
منزلی که مورد اصابت قرار گرفته بود، آتش گرفته و سوخته بود. چند روز بعد که رفتیم، دیگر چیز زیادی از طبقه پایین باقی نمانده بود. طبقه پایین کاملاً سوخته بود و در طبقه بالا شیشهها و در و پنجرهها شکسته بود. بخشی از دیوارهای بین خانه ما و خانه سردار هم ریخته بود.
دفاعپرس: وسایل خانه هم از بین رفته بود؟
بله. وسایل اصلی در طبقه بالا و پایین بود. بخشی از وسایل دخترم در خانه ما بود. وسایل پسرم هم مقداری در خانه ما گذاشته بودند و آنها هم از بین رفت.
دفاعپرس: چرا عنوان کتابتان «سخت ولی شیرین» شد؟ با توجه به اینکه بخش زیادی از این خاطرات هنوز برای خودتان باقی مانده، فکر میکنید نسلهای بعد وقتی این خاطرات را بخوانند، میتوانند آن شرایط را باور کنند؟
بعضی وقتها خودم هم فکر میکنم شاید نسلهای بعد نتوانند بهراحتی آن شرایط را باور کنند. من اسم «سخت ولی شیرین» را پیشنهاد دادم و دلیلش هم همین بود. وقتی برای روایتگری به مدارس و دانشگاهها میروم و با بچهها صحبت میکنم، میبینم خیلیهایشان اصلاً نمیدانند چرا انقلاب شد یا چه اتفاقاتی در گذشته افتاده است. ما از نظر آگاهی نسبت به گذشته، ضعف داریم.
دفاعپرس: به نظر شما این فاصله از کجا ایجاد شده است؟
کارهای زیادی انجام شده، اما دشمن خیلی بیشتر از ما روی این موضوع کار کرده است. از امکانات روز، فضای مجازی و ابزارهای فرهنگی استفاده کرده و تأثیر خودش را گذاشته است. مثلاً اسم بزرگراه شهید چمران را خیلیها شنیدهاند، اما شاید ندانند این شهید چه کسی بوده، چه نخبگی و ویژگیهایی داشته و چه گذشتهای را پشت سر گذاشته است. خیلی از این افراد معرفی نشدهاند.
کسی که میتوانسته خارج از کشور بماند، مثلاً در آمریکا زندگی کند و شرایط راحتی داشته باشد، میتوانسته بگوید هر اتفاقی میخواهد برای ایران بیفتد، من زندگی خودم را داشته باشم و خانوادهام در امنیت باشند. اما از همه این راحتیها گذشته و به کشور برگشته، در اوج جنگ ایستاده و از اعتقاد و کشورش دفاع کرده است.
این کار خیلی سخت است. ما نتوانستیم این بخش از گذشته را آنطور که باید برای جوانها نشان بدهیم.
دفاعپرس: فکر میکنید چه چیزی باعث شد این مسیر ادامه پیدا کند و کشور بتواند این سختیها را پشت سر بگذارد؟
به نظر من، فارغ از عنایت خدا و حضرت حجت، چیزی که این انقلاب را حفظ کرد، خون شهدا و زحمات و مقاومت آنها بود. اگر آن خونها، مقاومتها، صبرها و گذشتها نبود، شاید کشور ما هم مثل بعضی کشورهای منطقه تکهتکه و ضعیف میشد و نمیتوانست امنیت و استقلال خودش را حفظ کند.
اینکه امروز کشور ما چنین جایگاهی دارد و میتواند روی پای خودش بایستد، به نظر من از برکات خون شهداست. خانوادهها هم در این مسیر خیلی صبر و مقاومت کردند.
دفاعپرس: در جنگ اخیر هم مواردی بود که یادآور دوران دفاع مقدس باشد؟
بله، واقعاً. در آن جنگ، در ایستهای بازرسی و نقاط مختلف، افرادی ترور شدند و خانوادههایشان دوباره همان سختیها را تجربه کردند. مثلاً خانواده یکی از دوستانمان که همسرش پاسدار بود، در جایی مورد اصابت قرار گرفت و مجروح شد. الحمدلله بعد از چند روز حالش بهتر شد و به خانه برگشت. اما وقتی یک سردار برای عیادت و سرکشی به او آمده بود، همان محل مورد حمله قرار گرفت و آن سردار و دخترشان به شهادت رسیدند. این اتفاقها واقعاً عجیب و سنگین است. آدم وقتی از بیرون نگاه میکند، شاید فقط چند جمله درباره آن بشنود، اما وقتی فکر میکند که یک خانواده چگونه باید زیر بار چنین اتفاقی زندگی کند، میبیند چقدر سخت است. همه اینها در ظاهر شاید با چند کلمه قابل بیان باشد، اما در عمل بسیار سخت است.
دفاعپرس: با این حال، شما همچنان از مقاومت و ایستادگی بهعنوان یک ارزش یاد میکنید؟
بله. برای من اسلام و کشور عزیز هستند. به نظرم هرچه سختی این مسیر بیشتر باشد، اگر با اعتقاد و صبر همراه باشد، شیرینتر میشود. این استقامت، مقاومت، صبر و گذشت است که به این مسیر معنا میدهد.
یاد برادری که در پایان جنگ شهید شد
دفاعپرس: میخواهیم در پایان، یادی هم از برادر شهیدتان «عبدالرحیم» داشته باشیم. چند سالش بود و کجا به شهادت رسید؟
برادرم «عبدالرحیم» را از کودکی «آقارحیم» صدا میکردیم. چون اسمش عبدالرحیم بود، پدر و مادرم از همان کودکی برای اینکه او را با احترام صدا کنند، میگفتند «آقا رحیم». وقتی به جبهه آمد، سوم راهنمایی بود. امتحانهایش را داده بود و بعد به جبهه آمد. البته، چون سنش کم بود، با رضایت پدر و مادر پذیرفته بودند، اما او را به خط نمیبردند. در پادگان بود و در قسمت عقبه و پشتیبانی کار میکرد.
در اهواز، در پادگان شهید بهشتی، در بخش پشتیبانی و خدمات فعالیت میکرد. حدود سه ماه بود که به اهواز آمده بود. یک روز میخواستم به اصفهان بروم تا خانواده را ببینم. به او گفتم: «آقا رحیم، من دارم میروم اصفهان. شما هم بیا. مامان سه ماه است تو را ندیده و خیلی دلش برایت تنگ شده.»
گفت: «نه، من نمیآیم.» گفتم: «چرا؟ سه ماه است اینجایی، بیا برویم، مامان دلش میخواهد تو را ببیند.» دیدم واقعاً نمیخواهد بیاید. خداحافظی کردم و به اصفهان رفتم.
دفاعپرس: بعد از اینکه به اصفهان رفتید، چه اتفاقی افتاد؟
من سه چهار روز در اصفهان بودم که خبر پذیرش قطعنامه رسید. روز چهارشنبه بود که آقا رحیم به خانه ما در اصفهان زنگ زد. وقتی گوشی را برداشتیم، دیدم گریه میکند؛ آنقدر گریه میکرد که اصلاً نمیتوانست حرف بزند. گفتم: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» فکر کردم شاید برای همسر حاجآقا یا برادر بزرگترم، آقا مصطفی، اتفاقی افتاده باشد.
بالاخره آقا رحیم گفت: «قطعنامه را قبول کردند. امام قطعنامه را قبول کرد. فوز شهادت از ما گرفته شد.» خیلی حالش بد بود. به او گفتم: «برادر من، تو الان پانزده سالت است. تو باید تا شصت، هفتاد سالگی برای اسلام و کشور خدمت کنی، برای امام زمان خدمت کنی. انشاءالله باید در رکاب آقا شمشیر بزنی و از اسلام دفاع کنی. چرا اینطور گریه میکنی؟»
گفت: «نه، فوز شهادت از ما گرفته شد. جنگ تمام شد.» من سعی کردم دلداریاش بدهم و گفتم: «تو هنوز خیلی جوانی. حالا باید سالها برای اسلام زحمت بکشی. چرا فکر میکنی همین حالا باید شهید شوی؟» کمی با او صحبت کردم و بعد خداحافظی کردیم. اما بعد از پذیرش قطعنامه، صدام از غرب و جنوب حمله کرد. تقریباً همه غافلگیر شده بودند و نیروها را دوباره به جبهه فرستادند.

دفاعپرس: آقا رحیم هم دوباره به منطقه اعزام شد؟
بله. هر نیرویی که داشتیم به منطقه بردند. خیلی از نیروها در طول جنگ شیمیایی شده یا خسته و کمتوان شده بودند و دیگر نیروی زیادی نداشتیم. هر نیرویی بود، کوچک و بزرگ و پیر و جوان، به منطقه فرستادند.
آقا رحیم را هم بردند. در شلمچه بود که به شهادت رسید. ما چهارشنبه با هم صحبت کرده بودیم و آن گریه عجیبش را شنیده بودم. جمعه خبر شهادتش را به ما دادند.
دفاعپرس: وقتی خبر شهادت آقا رحیم رسید، شما تصور میکردید او به شهادت رسیده باشد؟
نه. چون سنش کم بود و جثهاش هم کوچک بود، اصلاً فکر نمیکردم او را به خط ببرند. تصور میکردم در همان پادگان و بخش پشتیبانی میماند.
از طرف دیگر، برادر بزرگترم، آقا مصطفی، هشت سال در جبهه بود و برادر دیگرم، آقا مرتضی، هم چند سال در جبهه حضور داشت. همه احتمال شهادت آنها را بیشتر میدادند.
آقا مصطفی فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ۲۵ کربلا بود. وقتی خبر شهادت آقا رحیم را دادند، باور نمیکردیم. فکر میکردیم شاید آقا مصطفی شهید شده و اشتباهی اسم آقا رحیم را گفتهاند، چون میدانستیم آقا مصطفی در خط بوده است. اما بعد مشخص شد خود آقا رحیم شهید شده است.
دفاعپرس: خبر شهادت را شما به خانواده دادید؟
بله. من در اصفهان بودم و خبر شهادت برادرم را به خانواده دادم.
دفاعپرس: مادر شما با توجه به صبوریای که داشت، چه واکنشی نشان داد؟
مادرم خیلی صبور بود. پدر و مادرم هر دو بسیار صبور بودند، اما مادر خیلی عاطفی هم بود. وقتی خبر شهادت برادرم را به مادرم دادم، فقط یک نفس عمیق کشید و بیهوش شد. مجبور شدیم او را به بیمارستان ببریم. اصلاً کسی فکر نمیکرد چنین واکنشی نشان بدهد، چون همیشه خیلی صبور و آرام بود. نه اهل سروصدا بود و نه گریه و بیتابی میکرد. خیلی آرام بود. شاید برای همین، آن واکنش ناگهانی برای همه ما خیلی سخت و غیرمنتظره بود.
دفاعپرس: با توجه به اینکه شما هم سالها در جبهه حضور داشتید، انتقال چنین خبری برای خودتان هم بسیار دشوار بود؟
خیلی سخت بود. هم خبر شهادت برادرم بود و هم شرایطی که خانواده باید آن را تحمل میکردند. پدر و مادرم بسیار صبور بودند، اما از دست دادن فرزند برای هر پدر و مادری سنگین است.
دفاعپرس: از برادر بزرگترتان، آقا مصطفی، هم برایمان بگویید.
آقا مصطفی جانباز شیمیایی و جانباز اعصاب و روان بود. خیلی شجاع بود؛ واقعاً شجاعتش مثالزدنی بود. همرزمانش و خود حاجآقا همیشه از شجاعت او تعریف میکردند و میگفتند در این زمینه برای همه مثالزدنی بوده است.
آقا مصطفی سال ۹۰ در یک سانحه رانندگی از دنیا رفت. برای مأموریت به عراق رفته بود و هنگام برگشت از عراق، در مسیر ساوه تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. از ایشان سه دختر به یادگار مانده؛ یکی پانزده ساله بود، یکی دوازده ساله و دیگری ده ساله.
دفاعپرس: از آقا مرتضی هم یادی بکنیم. ماجرای دست ایشان چه بود؟
آقا مرتضی در عملیات کربلای ۴، در ارتفاعات کلهقندی، با تیر مستقیم مجروح شد. سه تیر به دست راستش خورده بود و دستش بهطور کامل از بدن جدا شده بود و فقط با پوست به دست وصل بود. آمبولانس هم آنجا نبود. خودش دستش را گرفت و نگه داشت تا خونریزی کمتر شود و به سمت عقب برگشت. مسافت زیادی را همینطور طی کرد تا بالاخره ماشین آمبولانس به او رسید و سوارش کردند و به بیمارستان بردند. اما دیگر نتوانستند دستش را پیوند بزنند.
دفاعپرس: آخرین دیدارتان با حضرت آقا چه زمانی بود؟
ما یک دیدار خانوادگی داشتیم که فکر میکنم حدود سال ۷۹ بود. آن زمان از کرمانشاه برگشته بودیم و تهران بودیم. حاجآقا در سازمان بودند و ما به یک دیدار خانوادگی رفتیم.
دیدار خیلی شیرین و دلچسبی بود. آقا نشستند و همه بچهها دور ایشان حلقه زدند. همه حضور داشتند و آقا با تکتک بچهها صحبت کردند.
دفاعپرس: آیا در آن دیدار درباره سردار حاج مرتضی قربانی و عملکرد ایشان در جنگ هم صحبتی شد؟
بله، درباره ایشان فرمودند که در سختترین و پیچیدهترین عملیاتها، وقتی آقا مرتضی وارد عمل میشد، دیگر خیالشان راحتتر بود. عملیاتها با موفقیت بیشتری پیش میرفت و تلفات کمتری میدادند. البته همه اینها لطف خدا بود. در کربلای ۵ هم ایشان تا نزدیکی بصره رفتند؛ حدود پنج کیلومتری بصره. ایشان از عقب حرکت میکرد و پشتیبانی لشکرهای دیگر هم باید انجام میشد تا عملیات موفق شود.
اینها همه تجربههایی بود که در طول جنگ به دست آمده بود. به نظرم هر موفقیت و حتی هر عدم موفقیتی بخشی از تجربه جنگ بود و باید اتفاق میافتاد تا رزمندهها تجربه پیدا کنند. حاجآقا در خطشکنی همیشه طوری عمل میکرد که جلوتر از بقیه باشد. رزمندگان لشکر هم واقعاً شجاعت عجیبی داشتند.
آرزوی شهادت
دفاعپرس: با توجه به اینکه حاجآقا هم سالها در معرض خطر بودند، خودتان هیچوقت فکر نمیکردید ممکن است ایشان شهید شوند؟
طبیعی بود که همیشه این احتمال وجود داشته باشد. خود من هم از پانزدهسالگی آماده شهادت بودم.
دفاعپرس: اگر قرار باشد بین شما و حاجآقا یکی زودتر شهید شود، ترجیحتان کدام است؟
من دلم میخواهد خودم شهید شوم. شهادت یکی از آرزوهای من است. از پانزدهسالگی برای شهادت آماده بودم، اما هنوز قسمت نشده است. شاید آن توفیق هنوز حاصل نشده یا مصلحت و حکمت خدا چیز دیگری بوده است. انشاءالله هرچه خیر و مصلحت است، همان اتفاق بیفتد.
دفاعپرس: حاجآقا در طول جنگ بارها از خطرهای بسیار جدی جان سالم به در بردند. فکر میکنید بخشی از این اتفاقات به دعای شما و خانواده برمیگشت؟
بله، به نظرم دعاهای خانواده خیلی مؤثر بود. اتفاقهایی برای حاجآقا افتاد که واقعاً عجیب بود و جز معجزه نمیشود چیز دیگری برایش تصور کرد. مثلاً در اوایل جنگ، در منطقه آبادان و خرمشهر، یک گلوله به سرشان اصابت کرد. همینجایی که الان میبینید، محل اصابت گلوله است و هنوز مو ندارد.
معمولاً وقتی گلولهای مثل گلوله کلاش به این قسمت سر برخورد کند، باید وارد جمجمه شود و از طرف دیگر خارج شود. اما آن گلوله از زیر پوست عبور کرده و از پشت سر بیرون آمده بود. واقعاً عجیب بود. من فقط میتوانم بگویم معجزه بود.
خود حاجآقا تعریف میکردند که وقتی گلوله خورد، فکر کردند شهید شدهاند. بعد که در بیمارستان شرکت نفت آبادان به هوش آمدند، برای لحظاتی فکر کردند که شهید شدهاند.
دفاعپرس: چرا چنین فکری کردند؟
چون وقتی به هوش آمدند، پرستارهای بیمارستان هنوز لباسهای مربوط به دوران قبل از انقلاب را میپوشیدند. حاجآقا در آن لحظه فکر کرده بودند اینها حوریهای بهشتی هستند و ایشان شهید شدهاند. حتی به اطراف نگاه میکردند تا ببینند اگر حوری هستند، چرا فارسی صحبت میکنند و عربی حرف نمیزنند!
دفاعپرس: آیا موارد دیگری هم بود که جانشان به شکل معجزهآسایی نجات پیدا کند؟
بله، یک بار در حالی که با بیسیم صحبت میکردند، ترکش به دستشان خورد. دست چپشان را جلوی بدن گرفته بودند و ترکش دقیقاً به همان قسمت خورد. یکدفعه دیدند دستشان شل شده است. وقتی نگاه کردند، متوجه شدند ترکش به دستشان اصابت کرده است.
یک بار دیگر هم برای شناسایی وارد خاک عراق شده بودند؛ حدود بیست کیلومتر داخل خاک عراق رفته بودند. همراه یک نفر دیگر با موتور بودند که با یکی از مینها برخورد کردند. فردی که پشت موتور بود، به شهادت رسید و حاجآقا هفده ترکش خوردند. ترکشها از سر تا پاشنه پا، در یک سمت بدنشان پراکنده شده بود؛ ترکشهای بزرگ و کوچک و بعضی بسیار عمیق. بعضی در شانه و رانشان فرو رفته بود. من آن زمان که ازدواج کرده بودیم، وقتی زخمشان را میدیدم، گاهی دستم تا مچ در عمق زخم فرو میرفت. در آن حادثه بدنشان کاملاً متورم شده بود. واقعاً زنده ماندنشان عجیب بود و من باز هم آن را یک معجزه میدانم.
دفاعپرس: به نظر میرسد دعای مادرها و خانوادهها هم در این سالها نقش مهمی داشته است.
بله. پدر و مادر حاجآقا هم همیشه برای سلامتی رزمندگان نذر داشتند. پدرشوهرم هر وقت عملیات شروع میشد، یک گوسفند برای رزمندگان نذر میکرد. مادرشان هم آش رشته نذر حضرت ابوالفضل (ع) میکردند.
تقریباً تا پایان جنگ، هر بار که ما به اصفهان میآمدیم و میخواستیم دوباره به منطقه برگردیم، پدرشوهرم گوسفند قربانی میکرد و مادرشوهرم یک دیگ آش برای حضرت ابوالفضل (ع) نذر میکرد.
دفاعپرس: خانواده سردار قربانی در پشتیبانی جبهه هم فعال بودند؟
بله. عباسآقا در اصفهان در کار پشتیبانی جبهه بودند و در جهاد فعالیت میکردند. تمام هشت سال جنگ برای جبهه کار پشتیبانی انجام میدادند و مایحتاج جبهه را تهیه و به منطقه میفرستادند. حاجآقا سه برادر داشتند و با خودش میشدند چهار برادر. برادرهای دیگر هم به جبهه میآمدند. حتی پسر یکی از برادرهایشان هم جانباز شد. یکی از برادرها، عباسآقا، هم تا پایان جنگ در پشتیبانی جبهه فعالیت داشت و دو سال پیش از دنیا رفت.
دفاعپرس: رابطه شما با خانواده همسرتان چطور بود؟
خیلی خوب بود. آنها برای من مثل مادر بودند. سنشان از ما بیشتر بود و حاجآقا هم پسر آخر خانواده بودند و من هم عروس کوچکتر خانواده بودم. واقعاً ما مثل جاری و عروس با هم نبودیم؛ مثل مادر و دختر بودیم. خیلی صمیمی بودیم. آنها در اصفهان بودند، اما وقتی ما در منطقه بودیم، به اهواز میآمدند و به ما سر میزدند. وقتی کرمانشاه بودیم هم میآمدند و به ما سر میزدند. این رابطه خیلی برای من باارزش بود.
سرکشی به خانواده شهدا
دفاعپرس: بعد از بازنشستگی، همچنان فعالیت اجتماعی دارید؟
بله. من تا زمانی که حاجخانم بودند، در سازمان زنان فعالیت میکردم. بعد از رفتن ایشان من هم بازنشسته شدم. اما همچنان فعالیتهای اجتماعی دارم؛ از جمله سرکشی به خانواده شهدا، شهدای مدافع حرم و خانواده شهدای همین جنگ اخیر. معمولاً با دوستان میرویم و به آنها سر میزنیم. به نظرم خانواده شهدا خیلی مظلوم واقع شدهاند. کشور درگیر جنگ است و هنوز آنطور که باید به مشکلاتشان رسیدگی نشده است. خیلی از خانوادهها مشکلاتی دارند و غریبانه زندگی میکنند.
حتی درباره سردارانی که در جنگ اخیر شهید شدند هم احساس میکنم آنطور که باید به آنها پرداخته نشده و از خانوادههایشان دلجویی نشده است. البته خدا به خانوادهها توان و صبر میدهد.
انتهای پیام/ 122
