از محاصره تا آزادگی؛ روایت پایداری کلاه‌سبز ارتش

غلامرضا جابری‌نسب، از نیرو‌های تیپ هوابرد نوهد ارتش جمهوری اسلامی ایران، پس از روز‌های دشوار محاصره در جبهه‌های جنگ تحمیلی، ۸۶ ماه اسارت در اردوگاه موصل را با تکیه بر ایمان و اراده پشت سر گذاشت و سرافرازانه به میهن بازگشت.
کد خبر: ۸۷۰۷۲۷
تاریخ انتشار: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۹ - 18October 2026

به گزارش گروه استان‌های دفاع‌پرس- «علی‌اصغر زینلی» فعال رسانه‌ای؛ «غلامرضا جابری‌نسب» مردی از تبار آزادگان ارتش جمهوری اسلامی ایران و دلاورمردان تیپ هوابرد «نوهد» معروف به کلاه‌سبزها، نامی است که با واژه‌های پایداری و حماسه پیوند خورده است.

خراسان رضوی

روز‌های گرم و تفتیده جبهه، ماهی که نفس‌ها در آن به شمارش می‌افتاد (ماه مبارک رمضان)، و تنگنای محاصره‌ای دوجانبه؛ از یک‌سو آتش کینه‌توزانه بعثی‌ها و از سوی دیگر کومله و دموکرات. 

در هنگامه نبرد، بسیاری از همرزمانش در خاک غلتیدند؛ گروهی قبل از رسیدن دشمن و گروهی دیگر، پس از رسیدن دشمن و در حالیکه زخمی و بی‌دفاع اسیر بعثی‌ها بودند، زیر بارِ بی‌رحمانه‌ترین تیر خلاص دشمن به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت نائل شدند و در آن هیاهوی مرگ و زندگی، غلامرضا و چهار تن از همرزمانش، با دست‌های خالی، اما قلبی مالامال از عشق به وطن، در میان دژخیمان گرفتار شدند تا صفحه‌ای دیگر از مقاومت را رقم زنند.

مسیر طولانی و پر از رنج اسارت او را به یکی از مهمترین اردوگاه‌های اسرای ایرانی رساند؛ به اردوگاه «موصل بزرگ»؛ جایی که دیوار‌های سیمانی‌اش، شاهدِ زنده ماندنِ اراده‌هایی بود که از پولاد محکم‌تر بودند. 

اما در دلِ این تاریکی، نوری تابید که مرهمی بود بر زخم‌های روح و تن غلامرضا و او طعمِ حضور و نفس‌های گرم سید آزادگان، شهید «سید علی‌اکبر ابوترابی» را درک کرد؛ مردی که او با تعبیری ژرف و زیبا، از سید آزادگان به‌عنوان سوپاپ اطمینان آزادگان یاد می‌کند؛ تکیه‌گاهی مطمئن که در فشار‌های خردکننده اسارت، دریچه‌ای رو به امید و آرامش می‌گشود تا سقفِ اردوگاه روی سرِ بچه‌ها خراب نشود.

هشتاد و شش ماه گذشت و فصلِ بازگشت پرستو‌ها فرا رسید؛ اما دروازه وطن، تصویری به خود دید که داغِ اسارت را تازه می‌کرد؛ در مسیر بازگشت، در میان موج استقبال‌ها، پدران و مادرانی ایستاده و قاب عکسِ جگرگوشه‌هایشان را روی سینه فشرده بودند. 

به هر آزاده‌ای که می‌رسیدند، با چشمانی منتظر و نفس‌هایی حبس‌شده، سراغ پاره‌های تنشان را می‌گرفتند؛ تماشای این چشم‌های بارانی و پرسش‌های جگرسوز، برای غلامرضا سخت‌ترین و جانکاه‌ترین لحظه بود؛ گویی سنگینی تمام سال‌های اسارت دوباره روی شانه‌هایش نشست.

اما خداوند، در حکیمانه‌ترین تدبیر خود، مرهمی بر این زخم‌های کهنه نهاد و غلامرضا در روز‌های آرامش پس از طوفان، با همسری ایثارگر، صبور و مهربان همسفر شد؛ همسری که پابه‌پای او مفهوم دوباره زیستن را معنا کرد؛ در وصف این همراهی، چه زیبا بود کلامِ پدر مرحومش که چراغ راه زندگی‌اش شد: «خداوند، مزد اسارت تو را با اهدا این همسر صبور و مهربان جبران کرده است.»

سلام بر «غلامرضا جابری‌نسب» و تمام مردان بی‌ادعایی که اسارت را به زانو درآوردند و پاک و سرافراز به آغوش وطن بازگشتند.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار