«مش حیدر» ۱۳ آبان در صف نمازجمعه پرکشید

حیف بود کسی مثل او که «به دانسته هایش عمل کرده بود و کم نگذاشته بود و عمرش را به کم نفروخته بود» جز در صف نمازجمعه و جز در وقت فضیلت نمازِ به اسم آمده در قرآن و جز رو به قبله و جز در حین عبادت و جز در لباس بسیجی، دنیا را به آخرتِ ابدی عوض کند. آن هم کِی؟ روزی که ۱۳ آبان باشد و بعد از بار‌ها «مرگ بر آمریکا» که قبل فریضه‌ی «جمعه» به قصد قربت گفته بود...
کد خبر: ۸۷۵۶۸۴
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۲ - 07November 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس_ حسین شرفخانلو (نویسنده)؛ این اواخر پا‌ها خیلی به فرمانش نبودند. زانوهایش آب آورده بودند و سخت راه می‌رفت و سخت از جایی که نشسته بود بلند میشد. دیگر پا‌های خسته‌اش در پوتین جا نمی‌شدند. برای همین بود که کفش کتان پا می‌کرد که درآوردن و وضو نو کردن برایش سخت‌تر نشود.

مش حیدر

هیچ‌بار ندیدم کفش معمولی بپوشد. تا بود، پوتین می‌پوشید و بعدتر، کفش کتانی. از همان اولی که یادم می‌آید، او را در لباس خاکی دیده بودم؛ در صیف و شتا و عروسی و عزا.

او، لباسی که از جبهه آورده بود را برنگردانده بود و به ته صندوق یادگاری‌ها نفرستاده بود و از تن نکَنده بود و اصلا، تنها لباسی بود که داشت. لباسی کهنه که رنگ خاکیش به زردی پهلو میزد و متفاوت از یونیفرمِ الان بسیجی هاست.

حتی یادم هست، پاچه‌های شلوار شش جیبش را یک وجب مانده به قوزک پایش با کش گِتر می‌کرد و جوراب مشکی ضخیم و بلند می‌پوشید. از همان‌ها که باید زیر پوتین پوشید. حتا این اواخر که پا‌ها به فرمانش نبودند و پیری چربیده بود و داشت پرانتزی‌شان می‌کرد، باز همان گتر کردن و جوراب ضخیم پوشیدنش را حفظ کرده بود.

اصلا هر چیزی که از جبهه به یادگار آورده بود را نگه داشته بود. نه در طاقچه‌ی خانه و در کنج صندوق که روزمره و آیند و روند هر روزه‌اش. پیراهن و شلوار خاکی در تن، کلاه پشمیِ یشمی رنگ روی سر، کلاشِ قنداق تاشو روی دوش و پوتین و جوراب ضخیم و بلند در پا.

انگار برای این آدم، برای این پیرمرد، ماندن و جا ماندن معنا نداشت. جنگ تمام شده بود، اما او در تمام شدنِ «واقعه»، نمانده بود. انگار برای او جهاد تمام نشده بود.

دورترین خاطره کودکیم از او، تصویرِ پیرمردی است در لباسی که گفتم، کلاش به دوش که سوار دوچرخه ۲۸ سه تفنگ، می‌رفت و می‌آمد و هی او را در مزار و مصلا و مسجد دیده بودم. بماند که بعدتر وقتی از تک و تا افتاد، سلاحش را تحویل داد، اما لباسش را هرگز و برای من که دیدار هرباره‌ی رزمنده‌ای با ریش سفید و پُر، در هیئتی که لنگه‌اش فقط در فیلم‌ها مانده بود، شانس بزرگ کودکی و نوجوانی و جوانیم بود.

نه اینکه رزمندگان خویی فقط یکی شان پیرمرد بوده باشد و او تنها حبیب ابن مظاهر لشکر عاشورا باشد، که مثل او و به سن و سال او، چندتای دیگر هم داشتیم، اما هیچکدام‌شان لباس جهاد و جنگ‌شان را نگه نداشته بودند.

من در عوالم کودکی و نوجوانی، در حیرت بودم از چیزی که بعد‌ها فهمیدم اسمش اکسیر است. اکسیر خمینی که به مسِ آدم‌هایی مثل او خورده بود و طلاشان کرده بود. متحیر بودم از نسیمی که در جبهه و وسط جنگ به روح آدم‌هایی مثل او وزیده بود و لطیف‌شان کرده بود. اصلا انگار خاصیت جهاد همین باشد؛ که سختی بدهد به آدم؛ که آدم را در کوره‌ی بلا بیاندازد؛ که جان را بگدازد و بعد از ابتلا به این «کلمات» که شمردم، آدم را لطیف و خواستنی کند؛ آن سان که فرمود «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدّا»

«مش حیدر عمی کاظمی»، پیرمرد اهل «روستای ستگلو»، که سال انقلاب و جنگ اول، پنجاه و شش هفت ساله بود و پسر‌های رشید داشت، تنها به جبهه نرفت و هم، هیچ‌وقت زیر بار نرفت که گردانش با گردان پسرهایش یکی نباشد و با آن دلِ ساده‌ای که داشت بار‌ها گفته بود که «من از روی امام حسین علیه‌السلام شرم می‌کنم که محبت پدرانه، مانع شود پسرم را از میدانی که خودم هم در آن هستم برگردانم....»

شاید برای همین بود که آن شبِ سختِ والفجر مقدماتی، وقتی دید اصغرش مجروح شده، از همه‌ی پدرانگی، به ایستی کوتاه و آغوش و بوسه‌ای مختصر اکتفا کرد و خرما در دهان پسر مجروحش گذاشت و رد شد و رفت جلو که بجنگد و ریسمان محبت پدرانه، پاگیرش نکند....»

او نه پدرِ اصغر و حَسنش که پدر همه بچه‌های گردان علی‌اکبر بود؛ که حواسش بود، هرآنچه از دین خدا و نماز و پافشاری‌ها یاد پسر‌های خودش داده، یادِ باقی بچه‌های گردان هم بدهد و آن‌بار که با سیدقاسم رو‌به‌رو شدند و سید از اوضاع نماز شب بچه‌ها پرسید، با شوقی شرقی که مال آدمی غیر او نمی‌توانست باشد، بگوید «شکر خدا، از ۲۴ نفر رزمنده‌های دسته‌ی ما، ۱۹ نفرشان را راه انداخته‌ام و خودشان بیدار می‌شوند برای نماز شب و دعا کن باقی بچه‌ها هم به راه شوند....»

و من چگونه شگفت زده نشوم از تاثیر نفس پیرمردی که هیچ خواندن و نوشتن نمی‌دانست و در سنگر و زیر باران تیر و توپ، کارخانه آدم‌سازی راه انداخته بود و انسان تربیت می‌کرد؛ و تو هی بپرس که «علم بهتر است یا ثروت» و بچه‌های دبستانی هی جمله و کلمه به هم ببافند که ثابت کنند علم از ثروت بهتر است! که نیست؛ که مش حیدرعمی آدمِ بی علم و سوادی بود که کوه کوه و کرور کرور «ثروت» داشت و بلد بود چطور از سرمایه و ثروتی به نام عمر، بهره‌ی بهتر و بهترین بهره را ببَرد و بُرد.

آنجا که بلد شد روغن ریخته را نذر امامزاده کند و عمرِ در حالِ تلف شدن و نفس‌هایی را که گام‌های هر کس است به سوی مرگ را به سمت خدا بکشد. نماز بخواند. مسلمانی زندگی کند و به آنچه که پای منبر شنیده بود و به هرچه که از دین فهمیده بود عمل کند و به کار و کشت و زرعش بگوید «نماز دارم» و به نماز نگوید که «کار دارم» و قبل آفتاب ظهر جمعه، داس و بیل را رها کند و از سرِ زمین در روستاشان بیاید سر جاده که خودش را به نماز جماعتِ ظهر جمعه مسجد جامع برساند. چرا؟ چون شنیده بود نماز ظهر جمعه، به اسم در قرآن آمده و بهش تاکید شده! کِی؟ آن سالی که هنوز انقلاب نشده بود و دین مردم به اقامه «نماز جمعه» قد نداده بود.

آدمی که او باشد، بلد شده بود آب را از سرِ چشمه بخواهد و با آنکه هیچ سوادی نداشت، می‌دانست که خدا، به زبانِ بنده‌هایش آشناست و نیازی بر بیابان و جرس نیست و وقتی کاری با خدا داشت، یک‌راست حرفش را با خدا و رسول و امام می‌زد و شاید از این‌رو بود که «سرورمان عجل الله تعالی فرجه»، آن‌روز داغ تابستان که او برای درو رفته بود کارگری در دیزج‌دیز، آمد سراغش و گفت که «از ظلمی که ارباب بهش روا کرده خبر دارد» و سپرده بود «غروب بیاید دم مسجد روستا برای دیدار دوباره».

یا آن بار که حَسنش طفل بود و مریضی سخت گرفت و او را آورد دخیل بست به امامزاده سیدبهلول و شب خواب دید که ۱۴ نور علیهم‌السلام، دایره نشسته‌اند کنار ضریح و شفای طفل را همان‌جا گرفته بود و تا عمر داشت، هر سال، همان وقت قربانی پیش می‌کشید به «آستانه آقا سیدبهلول» به شکرِ دیدار جمعی‌ای که آنجا برات شده بود برایش. بی‌آنکه حرز و دعا و دستورالعمل و ذکری بلد باشد و مراقبه‌ای کرده باشد برای تشرفی به این عظمت و حسن آقا خوب یادش هست هر بار زیارت سیدبهلول رفتنی، آنجا از صحن را که آن ۱۴ نیّر اعظم را نشسته دیده بود، به تبرک می‌بوسید؛ و من چه خوش شانس بودم که این بخت را داشتم که در ایام نوجوانیم او را ببینم و در چشم‌هایی زل بزنم که بار‌ها شاه نشین بوده‌اند....

مش حیدر عمی، برای من، مجسمه‌ای بود از «حبیب بن مظاهر سپاه امام شهید». آدمی که در عهد و عقیده‌اش استوار مانده بود. آدمی که اولِ کار «یا علی» گفته بود به خمینی و تا آخرش با «علی» مانده بود. سبک و شیوه‌ی این آدم را دوست داشتم و هی همیشه دوست داشتم بدانم چرا جهاد برایش با قطعنامه سازمان ملل تمام نشده بود.

من و هم سن و سال‌هایم او را دوست داشتیم و او همیشه متواضعانه به ما که جای نوه‌هایش بودیم لطف داشت. اصلا یکی از حسرت‌های بزرگ نوجوانیم آن صبح جمعه بود که از قضا عید غدیر بود و من نرفته بودم «جلسه دعای توسل مکتب النبی» را که آخرش حاج ولی آقای نوروزی عقد برادری خوانده بین حضار و یکی از حضار جلسه «مش حیدر عمی» بود و مهدیِ ما آنجا با او دست برادری داده بود و خوشحال خوشحال آمد نمازجمعه که «دلت بسوزه! با مش حیدر عمی، عقد اخوت بستیم و قرارست درِ دروازه‌ی بهشت، شفاعتم کند بروم تو!»

و او را جز در مسجد و مزار و مصلا نمی‌دیدی و بی‌وضو هم. دیده بودم که حواسش به وضو داشتن دائم بود و کار خدا، شکر خدا، روی عدل و حساب و کتاب است و اصلا حیف بود کسی مثل او که «به دانسته هایش عمل کرده بود و کم نگذاشته بود و عمرش را به کم نفروخته بود» جز در صف نمازجمعه و جز در وقت فضیلت نمازِ به اسم آمده در قرآن و جز رو به قبله و جز در حین عبادت و جز در لباس بسیجی، دنیا را به آخرتِ ابدی عوض کند. آن هم کِی؟ روزی که ۱۳ آبان باشد و بعد از بار‌ها «مرگ بر آمریکا» که قبل فریضه‌ی «جمعه» به قصد قربت گفته بود...

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار