بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱۴
رفتم توی اتاق بچه را برداشتم و آوردم آقا عزیز بتول را گرفت و بوسید و بیاعتنا به من روی زمین نشست و با او مثل بچهها بازی کرد. من هم با خیال زیارت اثاثها را جابجا میکردم، درست و حسابی وسایل خانه را نچیده بوم که آقا عزیز بتول را زمین گذاشت و گفت: »خدیجه خانم چه کار میکنی ولش کن اینا رو ساک رو ببند آماده شو بریم.»
کد خبر: ۷۹۸۷۲۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۸
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۷
هنور سختم بود محمدعلی را به اسم کوچک صدا کنم، دوست داشتم محمد یا همان محمدعلی صدایش کنم، ولی خجالت میکشیدم؛ برای همین «ببین» صدایش میکردم.
کد خبر: ۷۹۶۸۷۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۰
بازخوانی «جادههای ناتمام»/۶
فردا صبح که رفتم ظرفهای خانم داعیپور را بدهم. حسن باقری را دیدم داشت بند پوتینهایش را میبست و با محمدعلی حرف میزد. برگشتم اتاق محمدعلی گفت: «برادر باقری میگه اگه خانومت مایله، میتونه در بسیج اهواز مشغول بشن.» گفتم: «بدم نمیاد بسیج اهواز هم برم، اما ترجیح میدم خانوم خونه خودم باشم.»
کد خبر: ۷۹۶۴۷۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۹
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۳
محمدعلی از من یک شماره تلفن خواست. چون تلفن نداشتیم، شماره تلفن خانه دوستم، را دادم. از آن به بعد، همه روزهای هفته منتظر سهشنبه بودم. سهشنبهها میرفتم دوستم، مینشستم تا محمدعلی از جبهه زنگ بزند، چه انتظار شیرینی بود.
کد خبر: ۷۹۶۰۹۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۶
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۲
وقتی محمدعلی به خواستگاری آمد گفت: «الان فقط یه رزمنده سادهام و تا وقتی جنگ هست، من در جبهه میمونم.حتی اگه جنگ تموم بشه. دوباره برای خانهسازی به مناطق محروم و روستاها میرم.» در واقع او برای زندگیاش یک همراه میخواست. همسری که همسنگرش باشد. وقتی کمی رویش باز شد،
کد خبر: ۷۹۵۸۷۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۵
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱
مادرم با سینی قرآن و کاسه آبی که چند برگ سبز روی آن بود توی حیاط آمد. عروسک بچگیام هم دستش بود؛ مادرم با اینکه زن خودداری بود، با چشمهای خیس، عروسک را به محمدعلی داد و گفت: «این رو هم با خودتون ببرین! نمیخواستم تک دخترم رو به راه دور بدم، ولی چه کنم؟ با قسمت نمیشه جنگید. جان شما و جان خدیجهم.»
کد خبر: ۷۹۵۵۶۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۴
معرفی کتاب؛
کد خبر: ۳۳۶۷۲۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۱۲/۱۷