بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱۴
رفتم توی اتاق بچه را برداشتم و آوردم آقا عزیز بتول را گرفت و بوسید و بیاعتنا به من روی زمین نشست و با او مثل بچهها بازی کرد. من هم با خیال زیارت اثاثها را جابجا میکردم، درست و حسابی وسایل خانه را نچیده بوم که آقا عزیز بتول را زمین گذاشت و گفت: »خدیجه خانم چه کار میکنی ولش کن اینا رو ساک رو ببند آماده شو بریم.»
کد خبر: ۷۹۸۷۲۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۸
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱۳
انیمشک را ندیده بودم ولی میدانستم یک منطقهای است مثل اهواز گرم و جنگلی که وقتی تازه عروس بودم از شهرمان بابلسر به آنجا رفتیم زندگی تازهام در همین شهرهای گرم با صدای ضد هوایی و بمباران هواپیماهای عراقی که گوش شهر را کر میکرد و شبهایی که خاموشی بود شروع شد.
کد خبر: ۷۹۸۴۳۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۷
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱۲
قبل از عملیات مسلم بن عقیل (ع) در نیمه مرداد شصتویک آقا عزیز آمد دنبالم، گفت باید برویم کرمانشاه تا نزدیک هم باشیم خوشحال بودم این بار دختر تازه به دنیا آمدهمان نیز همراهمان بود.
کد خبر: ۷۹۸۰۹۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۶
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱۱
بزرگترها میگفتند اگر بچه دختر باشد باید ۱۰ روز اول او را زهرا یا فاطمه صدا کنید برای همین من و عزیز لای قرآن لای قرآن را باز کردیم اسم بتول آمد با همین اسم برایش شناسنامه گرفتیم ولی ۱۰ روز اول زهرا صدایش کردیم.
کد خبر: ۷۹۷۲۵۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۵
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱۰
گاهی میرفتم بیمارستان سر میزدم تعداد مجروحها آنقدر زیاد بود که توی راهروی بیمارستان هم خوابیده بودند آنها را یکی یکی و با دقت نگاه میکردند میترسیدم آقا عزیز یا غلامحسین هم بینشان باشند وقتی نمیدیدمشان برمیگشتم خانه.
کد خبر: ۷۹۷۲۵۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۴
بازخوانی «جادههای ناتمام»/۹
از وقتی دکتر گفته بود باردارم بیشتر وقتها احساس تنهایی نمیکردم حس میکردم کسی به من عمیقاً نزدیک است مراقبش بودم و نمیدانم چرا فکر میکردم او هم مراقب من است و جای خالی پدر و مادرم و حتی آقا عزیز و غلامحسین را پر میکند.
کد خبر: ۷۹۷۲۵۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۳
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۸
بعضی از معلمهایمان مذهبی نبودند، یادم هست خانمی با دامن کوتاه میآمد و درس دینی میداد. فقط چند نفر بودیم که روسری سر میکردیم. مدیر مدرسه خانم روستا، گاهی در زنگ ورزش روسری را از سرمان میکشید. وقتی این مسائل را توی خانه تعریف میکردم، غلامحسین که طلبگی میخواند، اصرار کرد ترک تحصیل کنم. من هم ترک تحصیل کردم.
کد خبر: ۷۹۷۲۵۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۲
بازخوانی «جادههای ناتمام»/۶
فردا صبح که رفتم ظرفهای خانم داعیپور را بدهم. حسن باقری را دیدم داشت بند پوتینهایش را میبست و با محمدعلی حرف میزد. برگشتم اتاق محمدعلی گفت: «برادر باقری میگه اگه خانومت مایله، میتونه در بسیج اهواز مشغول بشن.» گفتم: «بدم نمیاد بسیج اهواز هم برم، اما ترجیح میدم خانوم خونه خودم باشم.»
کد خبر: ۷۹۶۴۷۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۹
بازخوانی «جادههای ناتمام»/۵
خانه حسن باقری، خانهای کوچک و قدیمی بود. طبقه اول صاحبخانه زندگی میکرد. طبقه دوم آقای باقری و همسرش. کسی خانه نبود. وسایلمان را جابجا کردیم. همه چیز برایم غریبه بود. معذب بودم نمیدانستم چهکار کنم. مهمان خانهای بودم که صاحبش نبود.
کد خبر: ۷۹۶۴۳۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۸
بازخوانی «جادههای ناتمام»/۴
روز رفتنمان، مادرم ساک غلامحسین را بست و سفارش کرد مرتب به من هم سر بزند. از زیر قرآن ردمان کرد و دعا خواند. این بار راحتتر از خانهمان دل کندم.
کد خبر: ۷۹۶۲۳۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۷
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۳
محمدعلی از من یک شماره تلفن خواست. چون تلفن نداشتیم، شماره تلفن خانه دوستم، را دادم. از آن به بعد، همه روزهای هفته منتظر سهشنبه بودم. سهشنبهها میرفتم دوستم، مینشستم تا محمدعلی از جبهه زنگ بزند، چه انتظار شیرینی بود.
کد خبر: ۷۹۶۰۹۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۶
بازخوانی «جادههای ناتمام» /۱
مادرم با سینی قرآن و کاسه آبی که چند برگ سبز روی آن بود توی حیاط آمد. عروسک بچگیام هم دستش بود؛ مادرم با اینکه زن خودداری بود، با چشمهای خیس، عروسک را به محمدعلی داد و گفت: «این رو هم با خودتون ببرین! نمیخواستم تک دخترم رو به راه دور بدم، ولی چه کنم؟ با قسمت نمیشه جنگید. جان شما و جان خدیجهم.»
کد خبر: ۷۹۵۵۶۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۴
کتاب «همسران؛ جادههای ناتمام» شرح خاطرات «خدیجه بشر دوست» همسر «محمدعلی (عزیز) جعفری» است که توسط نشر «مرزوبوم» منتشر شده است.
کد خبر: ۷۹۴۸۵۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۲