ذاکري,مهدي

کد خبر: ۱۲۲۴۷۵
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۹ - 11April 2009

سال 1343 ه ش چشم به جهان گشود. کودکي آرام و ساکت بود. دوره ي ابتدايي را در مدرسه روستاي وطن شهرستان گنبد به پايان رساند. علاقه زيادي به درس داشت. تکاليفش را به نحو احسن انجام مي داد.
دوره راهنمايي را به علت نقل مکان در مدرسه داريوش سابق شهرستان گنبد به پايان برد، و به علت علاقه زيادي که به دروس حوزوي داشت ، به مدت چهار سال به حوزه علميه گنبد و سپس به حوزه ي علميه ي قم رفت و در آن جا شروع به تحصيل کرد.
به مربيان قرآن و دروس اسلامي خود علاقه مند بود. در اوقات فراغت به والدينش کمک مي کرد. در همان دوران نوجواني بي وضو نمي خوابيد. به قرآن و کتب اسلامي علاقه داشت. چون در خانواده اي روحاني بزرگ شده بود، گرايش خاصي به اسلام و اصول مذهبي داشت. مسجد و نماز جماعت او ترک نمي شد. تاکيد زيادي به خواندن قرآن و درک مفاهيم قرآني داشت. در مجالس عزاداري شرکت مي کرد و خود را از خدمتگزاران ائمه (ع) مي دانست.
او بيشتر کتاب هاي استاد مطهري، شهيد بهشتي، نهج البلاغه و قرآن را مطالعه مي کرد.
جواد ذاکري مي گويد: «در قبل از انقلاب چون پدر و مادر ما روحاني بودند، مبارزاتي عليه رژيم شاه داشتند. يک روز مامورين ساواک منزل ما را محاصره کردند. پدرم اعلاميه و رساله امام را به من و شهيد داد و گفت: از خانه بيرون برويد و اين ها را در جايي پنهان کنيد. شهيد در آن روز بسيار فعال بود.»
او در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. در اوايل انقلاب فردي از طرفداران سازمان مجاهدين خلق را به خانه دعوت کرد تا او را نصيحت کند و به راه راست هدايت نمايد. به آن فرد گفت: «آيا به شما پول مي دهند تا طرفدار سازمانشان باشيد؟» گفت: «بله. به ما پول مي دهند تا انقلاب اسلامي و رهبري را سرنگون کنيم.» شهيد بسيار با او صحبت کرد و هرچه سعي کرد که به راه درست او را هدايت کند نتوانست. بعد از چند روز همان فرد را بسيجي ها بازداشت کردند. ولي شهيد از نصيحت کردن او غافل نشد.
با شروع جنگ تحميلي، آماده رفتن به جبهه هاي نبرد شد. او جزو اولين کساني بود که آمادگي خود را براي رفتن به جبهه اعلام کرد. در مورد جنگ مي گفت: «اين جنگ بر ما تحميل شده است و بايد از شرف و ناموس خود دفاع کنيم و نگذاريم کشور به دست اجنبي ها بيفتد.»
او به گفته امام، براي دفاع از اسلام، مملکت اسلامي و رضايت خدا به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. در جبهه فرمانده گردان صبار بود. در پشت جبهه، مردم را براي رفتن به جبهه تشويق مي کرد. او کمک به جبهه را الزامي مي دانست. مي گفت: «پشت جبهه را نگه داريد.» نيروهاي بسيجي را آموزش مي داد. فردي متواضع و با اخلاص بود. تا بعد از شهادت او هيچ کس اطلاع نداشت که شهيد در جبهه چه کاره است و يا چه سمتي دارد.
حسين عاقبتي مي گويد: «شب قبل از شهادتش تمام نيروهاي گردان را جمع کرد و از آن ها حلاليت طلبيد. و همه متوجه شدند که او ديگر به شهادت مي رسد.»
مهدي ذاکري در جزيره مجنون و در تاريخ 5/12/1362، در عمليات خيبر در حال وضو گرفتن براي نماز ظهر بود که دشمن شيميايي زد و از پشت سر به علت اصابت ترکش به سر به شهادت رسيد. پيکر مطهر او پس از حمل به زادگاهش در روستاي خمي بردسکن به خاک سپردند.
هنگامي که به شهادت رسيد، فردي خود ساخته بود و بسياري از مردم مي گفتند: «شهيد ذاکري مال اين جهان نبود.»
مادر شهيد مي گويد: «بعد از شهادت او يک انقلابي برپا شد. به طوري که برادر شهيد پرچم او را به دوش گرفت و به استخدام سپاه درآمد و بعد به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. همچنين شهادت او جرقه اي براي آگاهي مردم بود.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام بر سالار شهيدان، لب تشنه کربلا و سرور آزادگان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) که درس شجاعت و آزادگي را به ما آموخت. سلام بر مهدي موعود (عج) و سلام بر نايب بر حقش، اسطوره ي تقوي و مقاومت ( امام خميني ) و سلام بر تمامي شهدا و امت شهيد پرور . برادران و خواهران، از شما مي خواهم که به نماز خيلي اهميت دهيد و در نماز جماعت و جمعه شرکت کنيد، چون انقلاب ما براي نماز و اسلام بوده است.
از جهاد در راه خدا فراموش نکنيد که رسول خدا (ص) مي فرمايد: «افضل عمل المومن الجهاد في سبيل الله» و جبهه را، که دانشگاه انسان سازي و اسلام است فراموش نکنيد. به خدا توکل کنيد. ملت مسلمان از گروه گروه، دسته دسته شدن، جداً پرهيز کنيد و همه به ريسمان الهي چنگ زنيد که با همبستگي کامل مي توانيد بر مفسدين آمريکا، شوروي، اسرائيل و ديگر جنايتکاران پيروز شويد و آماده حکومت بقيه الله الاعظم (عج) باشيد.
اي پدر و مادر عزيزم، سلام بر شما که چنين فرزندي را به جامعه اسلامي به عنوان يک پاسدار به حسين زمان تحويل داده ايد. شما براي من خيلي زحمت کشيده ايد. از شما مي خواهم اگر نتوانستم زحمات شما را جبران کنم، مرا ببخشيد و حلالم کنيد و اگر شهادت نصيبم شد، افتخار کنيد که شهادت افتخار بنده صالح و عاشق خدا است. به ياد خدا باشيد برادران، کارهايتان را براي رضاي خدا انجام دهيد. به فکر آخرت باشيد و دنياي زودگذر را فراموش کنيد. از مجالس پرخرج خودداري کنيد و پول آن را به جبهه اختصاص دهيد.
مهدي ذاکري




خاطرات
جواد ذاکري, برادر شهيد:
«يک روز ايشان به خانه آمد و گفت: نديدم که شما قرآن بخوانيد. قرآن خواندن بلد نيستي، يا نمي خواهي که بخواني؟ گفتم: قرآنم خط ريز است و معني ندارد. نمي توانم بخوانم. روز بعد کادويي به خانه ما آورد و گفت: اين قرآني با خط درشت و با ترجمه است، ديگر بهانه اي براي نخواندن قرآن نياوريد.»

«وقتي که فرمانده سپاه کاشمر اعلام کرد که چه کساني تعهد مي دهند تا آخر جنگ در جبهه بمانند، او جزو اولين نفراتي بود که تعهد داد تا آخر جنگ در جبهه ها بماند.»

حسين عاقبتيک
«در عمليات والفجر يک قرار بود گردان ما ابتدا وارد عمل شود. سپس گردان شهيد ذاکري به خدمت گرفته شود. يک روز شهيد ذاکري نزد من آمد و گفت: بياييد جايمان را عوض کنيم. من به گردان شما مي آيم و شما به گردان ما برويد. با اين که دوست داشتم در کنار شهيد باشم، قبول کردم. او گفت: اگر مسئول گردان قبول کند. من نزد مسئول گردان رفتم و به او قضيه را گفتم. او خنديد و گفت: ذاکري زرنگ است، چون اين گردان شروع کننده است مي خواهد او پيش قدم و خط شکن باشد.»

«شبي من با شهيدان ذاکري، طاهري و نصرتي و تعدادي از دوستان در پادگان ظفر، داخل آسايشگاه نشسته بوديم و صحبت مي کرديم. ساعت 12 شب بود. همه بسيجيان خواب بودند. يکي از بسيجي ها در خواب مي ديد که در خانه اش است. گفت: مادر آب مي خواهم. يکي از دوستان يک ليوان آب ريخت تا به او بدهد. شهيد ذاکري بلند شد و گفت: بده تا من به او آب بدهم. ابتدا ما قضيه را نفهميديم. شهيد طاهري گفت: اين بسيجي ها که به جبهه مي آيند، خداوند در آن ها يک عشقي به وجود آورده است که از دامن گرم خانواده راهي جبهه شوند. ما در مقابل اين بسيجي ها مسئوليت سنگيني داريم. هدف شهيد ذاکري از اين که آب به آن بسيجي داد و او را سيراب کرد ثواب آن کار بود.
او فردي متواضع و خاکي بود. غرور نداشت. جذابيت خاصي داشت. به امام، بسيجيان و شهدا علاقه داشت. دوست داشت اسلام پيروز شود و حکومت اسلامي به اهداف خود برسد. همرزمانش را دعوت به جبهه مي کرد و مي گفت: خدا را از ياد نبريد. امام را فراموش نکنيد و او را تنها نگذاريد.
در مقابل مشکلات و سختي ها بسيار صبور بود. در جبهه نماز شب مي خواند. نيروهاي گردان را هم تشويق به خواندن نماز شب مي کرد. هيچ شبي حتي شب عمليات نماز شب او ترک نمي شد.
در جبهه اگر فرصتي پيدا مي کرد قرآن و نهج البلاغه مي خواند. به نماز بسيار اهميت مي داد. اگر کسي از بچه هاي گردان در نماز جماعت شرکت نمي کرد. مي گفت: «من از اين گردان مي روم.»

برادر شهيد:
«يک بار از جبهه به مرخصي آمده بود. براي ديدن اقوام و خويشان راهي تهران شد. در تهران او را ديدم و بعد از احوالپرسي، من به شانه ايشان زدم، يک دفعه ناراحت شد. گفتم: چه شده؟ گفت: شانه ام مجروح شده است. مجروح بودن خود را از ما پنهان کرده بود.»

مادر شهيد :
«يک روز عکس دوست شهيدش را به ديوار نصب مي کرد. از او پرسيدم: چه کار مي کني؟ گفت: عکس دوستم را که تازه شهيد شده است به ديوار نصب مي کنم. مادر! دفعه بعد نوبت من است که عکسم را به ديوار بزنيد. که بعد به جبهه رفت و ديگر برنگشت.»

سيدعلي حسيني نژاد :
«آخرين باري که براي خداحافظي نزد من آمد، به من گفت: دايي، حلالم کن که اين دفعه برنمي گردم. رفت و ديگر برنگشت.»
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین