خاطرات/ لحظه شهادت

کد خبر: ۱۲۴۹۴۳
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۹ - 14September 2009
نمي دانم آنان به چه عشقي مبتلايند که هر گونه مشکلات را زير پاي خود لگد مال کرده و فقط به عشق يافتن شهيد به اين ديار مي آيند ؟ شهيد عباس صابري يکي اين عاشقان بود. 5 خرداد 75 مصادف با 7 محرم بود . 2 روز ديگر تا تاسوعاي حسيني فاصله داريم . عباس صابري نيز به مولا و سرور خود ابوالفضل العباس (ع) اقتدا مي کند و عزم پيدا کردن شهيدي دارد . عباس با روز هاي قبل فرق دارد، شوري وصف ناپذير در وجود او هويدا است .
بچه ها که پاي کار رفتند . بنده در مقر بودم و به خاطر شدت گرمي هوا ، معمولا ساعت 11 برادران از پاي کار باز مي گشتند . من در حال استراحت بودم . عباس وارد سنگر شد و مرا بيدار کرد و گفت : بلند شو ، بلند شو ، امروز وقت خواب نيست ، با پايش مرامي زد و مي گفت: نبايد بخوابيد . بنشينيد تا همديگر را زياد ببينيم مدام مي گفت: بيشتر بنشينيد همديگر را ببينيم . هي گفتم : عباس بگذار بخوابم . ديشب پست داديم ، هر کاري مي کردم با خنده رويي نمي گذاشت بخوابيم، تا ظهر که وقت نماز شد و در حسينيه کوچکمان با جمع باصفاي همسنگران به صف ايستاديم و سپس سفره پهن شد دور سفره حلقه زديم بعد از صرف نهار ، يک دفعه عباس براي کار داوطلب خواست و گفت : کي مي آيد برويم پاي کار و بيل کار کنيم . از آنجائيکه به بيل مکانيکي وارد بودم فکر کردم بيل مکانيکي را مي گويد . گفتم: عباس من مي آيم . گفت : برويم. حاضر به رفتن شدم يک دفعه عباس يک بيل دستي به دستم داد و يکي نيز براي خودش برداشت ، گفتم : عباس مگر قرار نبود با بيل مکانيکي کار کنيم ؟ گفت : نه با همين بيل کار مي کنيم . خلاصه با آمبولانس که تا ساعتي بعد پيکر غرق به خون عباس را حمل خواهد کرد ، راهي محل کار شديم . دم ميدان مين ما را پياده نمود و آمبولانس به مقر برگشت به طرف ميدان ميني که از طرف رژيم بعث بر جاي مانده بود ، پياده راه افتاديم . هدف عباس آقا  ، زدن معبر بر کانالي بود ، که مين والمريدر آن کار گذاشته اند بودند . و عباس آقا خوب مي دانست که پيکر بسياري از عزيزان رزمنده در آن کانال به جاي مانده است . در طول مسير ، عباس آقا مي گفت : امروز به عشق حضرت عباس کار مي کنيم و به من الهام شده که امروز يک شهيد پيدا مي کنيم ، نگو که قسمت خودش بود که شهيد شود . و اصلا عباس آقا از قبل ، خود را براي شهادت آماده کرده بود ، چرا که روز پنج شنبه ، براي غسل شهادت به دو کوهه رفته و نواري نيز از ايشان باقي مانده  ، که مي گويد: من در حمام حاج همت هستم و غسل شهادت مي کنم . و از حالات خود بيان مي کند و از شهدا و حاج همت و حاج عباس کريمي استمداد مي کند، که ديگر به عاشوراي آن سال نکشد و مي گفت : آرزو دارم در عاشوراي امسال در محضر حضرت ابا عبد الله الحسين باشم .
با گفتن بسم ال... وارد مي شويم، عباس آقا جلو مي رود و من پشت سر ايشان ، پرسيدم عباس آقا اينجا خطري ندارد؟ مي گويد: نه ، اينجا را برادر مجيد پاروکي ، پاکسازي کرده است . بعد از کمي رفتن در ميدان مين وارد معبر مي شويم و به محل شهادت، شهيدين غلامي و شاهدي که از شهداي تفحص بودند مي رسيم، که در دي ماه سال 1374 به ديار يار شتافتند. عباس آقا به من گفت : تو اينجا بنشين تا من بروم وضعيت را ببينم و برگردم . نمي دانم چرا آن روز اصرار نکردم که کنارش باشم. حدودا 6 دقيقه جلوي چشمان من مين ها را خنثي مي کرد و به جايي رسيد که به محل نشستن من مشرف بود. کم کم از روي کانال به سمت جلو که مي رفت، ديگر من او را نمي ديديم. البته او مي توانست مرا ببيند. ده دقيقه اي نگذشته بود ، ناگهان انفجاري زد که من اول فکر کردم حتما عباس آقا سيم تله را کشيده و آن را ممنفجر کرده. از جايم برخاستم و چند بار صدايش کردم . جوابي نشنيدم . خيلي نگران شدم ، بچه ها که در مقر صداي انفجار را شنيدند و مي دانستند ما داخل ميدان مين هستيم . برادر رفيعي با آمبولانس آژيرکشان خود را به طرف ما رساند . به سوي آمبولانس دويدم و گفتم : هر چه عباس را صدا مي زنم کسي جواب نمي دهد . بالاخرع قسمتي از محل مشرف به محل انفجار را بالا رفتيم. عباس را ديدم که دست و پا قطع شده . نيم خيز به زمين افتاده. دو ، سه باري اين کار را تکرار کرد ، ديگر تاب ايسنادن نداريم ، برادر رفيعي اجازه نمي دهد که وارد ميدان شويم و مي گويد: تو تخريبچي نيستي . ولي مطمئن بوديم عباس هنوز زنده است و شکر خدا را مي گفتيم . برادر رفيعي دنبال تخريبچي رفت . دلمان تحمل نداشت . بسم ال... را گفتيم و با برادر پزشک يار وارد ميدان مين شديم ، بعد از دقايقي وپر التهاب به بالاي سر عباس آقا رسيديم ، صورت سوخته ، بدنش پر از ترکش ، دست و پا قطع شده ، که از شدت درد به دندانهايش فشار مي آورد و دستش ريش ريش شده و يک پا که کاملا قطع شده بود و ديگري نصفه ، که پزشکيار ، سريع سرم وصل مي کرد و سعي در جلوگيري از خونريزي بيشتري مي کنيم . عباس ما را به ياد شهيداني مي اندازد که پيکر مطهرشان در منطقه مانده  مي اندازد . او نوعي ديگر وفاداري خود را به جهانيان ثابت مي کنند ، او را به پشت مي گذاريم تا به عقب برسانيم به طرف آمبولانس در حرکتيم ، به کانال والمري رسيديم هنوز صداي خرخر عباس از گلوي او به گوش مي رسد و ما خوشحال از زنده بودن او. به محل مقتل شهيدين شاهدي و غلامي رسيديم، او را بر روي برانکارد گذاشته و به سرعت از ميان معبري که دو طرف آن سيم خاردار توپي بود حرکتي مي دهيم و به آمبولانس مي رسيم. راه دور و جاده اي پر چاله و دست انداز ما را ياري نمي کند تا او را سريع به بيمارستان برسانيم . و عباس همچون مولاي و سرورش با دستي قطع شده به لقاء الله پر کشيد و دوستان و ياران خود را تنها مي گذارد ، تا در روز عاشورا ، ميهمان آقا ابا عبد الله الحسين (ع) باشد و وقتي به بيمارستان مخبري رسيديم ، که گفتند ديگر شهيد شده است .
خداوند روحش را شاد و راهش را مستدام بدارد . بعد از شهادت عباس ، علي آقامحمودوند به محل آمدند تا پاي جا مانده اش را از ميدان مين برداريم و به پيکر مطهرش برسانيم تا براي تشييع به تهران برسانند . علي آريانا ، وضعيت انتقال را از ميدان مين جويا شد . وقتي توضيح داديم ، گفت: به به جاهايي رفتيد که مين هاي المري را به مين هاي گوجه اي بسته بودند و ما آنجا را ، خدايي بوده که رد کرديم و هيچ صدمه به ما نرسيده و تا رسيدن به عباس آقا، هفت رديف مين را رد کرديم و در برگشت نيز همين مسير را پشت سر گذاشتيم . غرض ، قسمت آن روز براي عباس آقا بود ، که به آرزوي ديرينه اش برسد .

راوي: امير جهروتي از عباس صابري عضو گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول اله كه از 9/9/ 74 انجام وظيفه مي کند.
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین