سرفه های بی ادعا
به نفس کشیدن با کپسول اکسیژن عادت کرده بود. ماسک را روی دهان و بینی اش جابه جا کرد. چند سرفه خشک و کوتاه کرد و ... بعد نفس عمیقی کشید و صفحه اینترنت را باز کرد.
خیره به صفحه لب تاب با نگاهی خیس و بی رمق ، اسم سایت را وارد کرد و منتظر شد که بالا بیاید. سایت مربوط به ایثارگران بود. حاج کریم که اکثر اوقات برای مطلع شدن از اخبار مربوط به ایثارگران به این سایت سر می زد ، سایت را باز کرد تا ببیند در مورد مصوبه ای که اخیرا" در رابطه با جانبازان و ایثارگران به تصویب رسیده بود ، چه چیزی نوشته است!
سایت که باز شد ، بر روی صفحه اول ،اخباری در این رابطه منتشر شده بود که تک تک آن خبرها را باز می کرد و می خواند .. هر خبر را که می خواند ، پائین تر می رفت و نظرات مربوط به آن را هم می دید. .. همین طور که جلو می رفت ، کم کم اخم هایش در هم رفت و غباری از غم بر چهره اش نشست.
... همسر حاج کریم که همان موقع وارد اتاق شد تا به او سر بزند ، تا دید چهره حاج کریم اینقدر گرفته است ،پرسید: چی شده حاجی؟ ... چی می خونی که اینقدر اخمات رفته توهم ؟! ... توروخدا اگه چیز ناراحت کننده ایه ، ولش کن ... دوباره حالت بد میشه ها !... تازه حالت جا اومده ...!
حاج کریم چشم از لب تاب برداشت و با دلتنگی گفت: دارم نظرای مربوط به مصوبه جدیدو می خونم ... چیزی نیست. نگران نباش .
همسر حاج کریم که خیلی کنجکاو شده بود، پرسید: مگه چی نوشته که تو رو اینقدر ناراحت کرده؟... تو که این همه دارو می خوری و این همه زجر می کشی ...و نفستم که یکی در میون میاد و می ره ... تو که هیچ وقت انتظاری نداری! ... از مصوبه ای که تصویب کردن ناراحت شدی؟
حاج کریم صورتش را به طرف صفحه لب تاب برگرداند و جواب داد: نه ...! مصوبه ای که تصویب شده ، بعضی ها رو در نظر نگرفته ... بعضی از بچه ها خیلی دلتنگ شدن و دلشون سوخته ! ... ولی از بعضی از نظرایی که گذاشتن خیلی دلم گرفته.
همسر حاج کریم جلو آمد و کنار تخت حاجی نشست و پرسید : چرا حاجی ؟!...مگه چی نوشتن ؟! ...
حاج کریم چند سرفه پی درپی کرد وبعد با صدایی آرام و دلتنگ ، جواب داد : حس خوبی ندارم خانوم . همیشه که می اومدم تو این سایت و خبرا و نظرا رو می خوندم ، این طوری نبود. حس خوبی به بعضی از نظرا ندارم.
همسر حاج کریم که با تعجب به او نگاه می کرد ، پرسید : آخه چرا؟...خب گله کردن دیگه ! ... تو چرا اینقدر ناراحتی؟!
حاج کریم دوباره دستش را روی ماسکش گذاشت و نفس عمیقی کشید ودستش را برداشت و جواب داد : درسته خانوم ! بچه ها اینقدر مشکلات دارن که قابل شمردن نیست ... قطع نخاعیا یه جور... اعصاب و روانا یه جور ... قطع عضوا یه جور ...
و همسر حاج کریم در ادامه حرف او گفت: ... شمیایی های بی ادعا هم یه جور ...و لبخند آرامی زد.
حاج کریم که منظور همسرش را می فهمید ، لبخند تلخی زد و جواب داد: نه بابا خانوم ...حداقل من یکی که چیزیم نیست. من که وضعم نسبت به خیلیا خوبه ... و سرش را تکان داد و ساکت شد.
نگاهش را دوخت به پنجره و گفت : با اینکه من دردای بچه ها رو می دونم ... ولی اینجا یه نظرایی گذاشتن که ازجانبازا و ایثارگرا بعیده!
همسر حاج کریم که کنجکاوتر شده بود ، کمی جابه جا شد و پرسید : مثلا" چی حاجی؟!
حاج کریم بالشش را بلند کرد وروی تخت داز کشید و به بالش تکیه داد و لب تاب را روی پایش قراداد و گفت : بعضی از این نظرا با لحن خیلی تند و با لحن متوقعانه گفته شده ! ... آخه رزمنده ها که این طوری نیستن ! ما درد داریم ولی از کسی طلب کار نیستیم. ما که هیچ کدوم واسه پول و سهمیه نرفتیم جنگ ! ما همه واسه اعتقاداتمون رفتیم ... واسه دفاع از خاکمون ... ممکنه دردا، بعضی وقتا کم تحملمون کنه ... ولی سر کسی فریاد نمی زنیم ، چون واسه انجام وظیفه که سر کسی منت نداریم!
همسر حاج کریم حرف او را قطع کرد و گفت : حاجی من بیست ساله با تو زندگی می کنم ... رنجاتو دیدم .... درد کشیدنتو ... بنداومدن نفستو ...اگرم توقع داشته باشید ، حق دارید!... تو که توقعی نداری ولی ...
حاج کریم در حالی که نوشته ها را با چشمانش دنبال می کرد ، جواب داد : درست میگی. این که بچه ها بخوان براشون تسهیلاتی در نظر گرفته بشه ، حقه اما من فکر می کنم اصلا" بعضی از این نظرا رو یکی به اسم ایثارگر گذاشته که جانبازارو خراب کنه ... شایدم بینشون خدای نکرده فاصله بندازه. درسته همه چی درست نیست و ما مشکلات زیاد داریم اما این لحن تند وپرخاشگرانه از معرفت و ظرفیت ایثارگرا به دوره ! ... من فکر می کنم اینا کار رزمنده وجانباز نمی تونه باشه.
آخه می دونی خانوم! این نظرا رو که فقط ماها نمی خونیم . خیلیا می خونن! چنین نظرایی عوارض ذهنی داره!
همسر حاج کریم با تعجب پرسید: چرا؟!... حاجی در یک لحظه چشماش پر از اشک شد و گفت: شهدا تو وصیت نامه هاشون مرتب یادآور شدن که کاری نکنید دشمن شاد شود ، حتی عزیزانشونو ازگریه کردن برای خودشون منع کردن مبادا که ضد انقلاب و دشمنا خوشحال بشن... اگه یه وقت این نظرا رو یه آدم سوء استفاده گرو فرصت طلب بخونه ، چی ؟! ... میاد میگه دیدی اینا فقط واسه این چیزا رفتن و به فکر پول و امتیازن ! ... اگه مردم عادی بخونن چی میگن؟! اونا از ما بیشتر توقع دارن . می گن ...این آدمای معنوی، واسه مادیات اینقدر حرص میزنن و دادوفریاد می کنن؟! ...
بعدم تو بعضی از این نظرا ،چند نفر خودشونو به خاطر تسهیلات در نظر گرفته شده برای درصدای مختلف ، با هم مقایسه کردن . مقایسه ، فاصله ایجاد می کنه. ماها همه با هم تو یه سنگر بودیم . بچه ها هیچ وقت با هم مشکلی ندارن . چه جانباز ... چه رزمنده ... چه آزاده!
هیچ وقت یه ایثارگر از این که هم رزمش ... برادرش برای جبران سختی های زندگیش تسهیلاتی بگیره ، ناراحت نمی شه ! ولی ...
همسر حاج کریم که خیلی ناراحت شده بود ، آهی کشید و گفت : چی بگم والله ؟! تو هم حرص نخور حاجی ...و از اتاق بیرون رفت.
حاج کریم لب تاب را کنار گذاشت ودرحالی که دست هایش را زیربغلش جمع کرده بود، نگاه اندوهبار و نافذش را ازپنجره سمت چپ اش به سمت افق دوردست دوخت ومدتی به فکرفرورفت.....
ماسک را روی بینی اش گذاشت ودرحالی که اشک در چشمانش حلقه زد بود، زیر لب آرام زمزمه می کرد: ...
شهیدان بار خود بستند و رفتند
ولی جامانده ام از کاروان من
خیره به صفحه لب تاب با نگاهی خیس و بی رمق ، اسم سایت را وارد کرد و منتظر شد که بالا بیاید. سایت مربوط به ایثارگران بود. حاج کریم که اکثر اوقات برای مطلع شدن از اخبار مربوط به ایثارگران به این سایت سر می زد ، سایت را باز کرد تا ببیند در مورد مصوبه ای که اخیرا" در رابطه با جانبازان و ایثارگران به تصویب رسیده بود ، چه چیزی نوشته است!
سایت که باز شد ، بر روی صفحه اول ،اخباری در این رابطه منتشر شده بود که تک تک آن خبرها را باز می کرد و می خواند .. هر خبر را که می خواند ، پائین تر می رفت و نظرات مربوط به آن را هم می دید. .. همین طور که جلو می رفت ، کم کم اخم هایش در هم رفت و غباری از غم بر چهره اش نشست.
... همسر حاج کریم که همان موقع وارد اتاق شد تا به او سر بزند ، تا دید چهره حاج کریم اینقدر گرفته است ،پرسید: چی شده حاجی؟ ... چی می خونی که اینقدر اخمات رفته توهم ؟! ... توروخدا اگه چیز ناراحت کننده ایه ، ولش کن ... دوباره حالت بد میشه ها !... تازه حالت جا اومده ...!
حاج کریم چشم از لب تاب برداشت و با دلتنگی گفت: دارم نظرای مربوط به مصوبه جدیدو می خونم ... چیزی نیست. نگران نباش .
همسر حاج کریم که خیلی کنجکاو شده بود، پرسید: مگه چی نوشته که تو رو اینقدر ناراحت کرده؟... تو که این همه دارو می خوری و این همه زجر می کشی ...و نفستم که یکی در میون میاد و می ره ... تو که هیچ وقت انتظاری نداری! ... از مصوبه ای که تصویب کردن ناراحت شدی؟
حاج کریم صورتش را به طرف صفحه لب تاب برگرداند و جواب داد: نه ...! مصوبه ای که تصویب شده ، بعضی ها رو در نظر نگرفته ... بعضی از بچه ها خیلی دلتنگ شدن و دلشون سوخته ! ... ولی از بعضی از نظرایی که گذاشتن خیلی دلم گرفته.
همسر حاج کریم جلو آمد و کنار تخت حاجی نشست و پرسید : چرا حاجی ؟!...مگه چی نوشتن ؟! ...
حاج کریم چند سرفه پی درپی کرد وبعد با صدایی آرام و دلتنگ ، جواب داد : حس خوبی ندارم خانوم . همیشه که می اومدم تو این سایت و خبرا و نظرا رو می خوندم ، این طوری نبود. حس خوبی به بعضی از نظرا ندارم.
همسر حاج کریم که با تعجب به او نگاه می کرد ، پرسید : آخه چرا؟...خب گله کردن دیگه ! ... تو چرا اینقدر ناراحتی؟!
حاج کریم دوباره دستش را روی ماسکش گذاشت و نفس عمیقی کشید ودستش را برداشت و جواب داد : درسته خانوم ! بچه ها اینقدر مشکلات دارن که قابل شمردن نیست ... قطع نخاعیا یه جور... اعصاب و روانا یه جور ... قطع عضوا یه جور ...
و همسر حاج کریم در ادامه حرف او گفت: ... شمیایی های بی ادعا هم یه جور ...و لبخند آرامی زد.
حاج کریم که منظور همسرش را می فهمید ، لبخند تلخی زد و جواب داد: نه بابا خانوم ...حداقل من یکی که چیزیم نیست. من که وضعم نسبت به خیلیا خوبه ... و سرش را تکان داد و ساکت شد.
نگاهش را دوخت به پنجره و گفت : با اینکه من دردای بچه ها رو می دونم ... ولی اینجا یه نظرایی گذاشتن که ازجانبازا و ایثارگرا بعیده!
همسر حاج کریم که کنجکاوتر شده بود ، کمی جابه جا شد و پرسید : مثلا" چی حاجی؟!
حاج کریم بالشش را بلند کرد وروی تخت داز کشید و به بالش تکیه داد و لب تاب را روی پایش قراداد و گفت : بعضی از این نظرا با لحن خیلی تند و با لحن متوقعانه گفته شده ! ... آخه رزمنده ها که این طوری نیستن ! ما درد داریم ولی از کسی طلب کار نیستیم. ما که هیچ کدوم واسه پول و سهمیه نرفتیم جنگ ! ما همه واسه اعتقاداتمون رفتیم ... واسه دفاع از خاکمون ... ممکنه دردا، بعضی وقتا کم تحملمون کنه ... ولی سر کسی فریاد نمی زنیم ، چون واسه انجام وظیفه که سر کسی منت نداریم!
همسر حاج کریم حرف او را قطع کرد و گفت : حاجی من بیست ساله با تو زندگی می کنم ... رنجاتو دیدم .... درد کشیدنتو ... بنداومدن نفستو ...اگرم توقع داشته باشید ، حق دارید!... تو که توقعی نداری ولی ...
حاج کریم در حالی که نوشته ها را با چشمانش دنبال می کرد ، جواب داد : درست میگی. این که بچه ها بخوان براشون تسهیلاتی در نظر گرفته بشه ، حقه اما من فکر می کنم اصلا" بعضی از این نظرا رو یکی به اسم ایثارگر گذاشته که جانبازارو خراب کنه ... شایدم بینشون خدای نکرده فاصله بندازه. درسته همه چی درست نیست و ما مشکلات زیاد داریم اما این لحن تند وپرخاشگرانه از معرفت و ظرفیت ایثارگرا به دوره ! ... من فکر می کنم اینا کار رزمنده وجانباز نمی تونه باشه.
آخه می دونی خانوم! این نظرا رو که فقط ماها نمی خونیم . خیلیا می خونن! چنین نظرایی عوارض ذهنی داره!
همسر حاج کریم با تعجب پرسید: چرا؟!... حاجی در یک لحظه چشماش پر از اشک شد و گفت: شهدا تو وصیت نامه هاشون مرتب یادآور شدن که کاری نکنید دشمن شاد شود ، حتی عزیزانشونو ازگریه کردن برای خودشون منع کردن مبادا که ضد انقلاب و دشمنا خوشحال بشن... اگه یه وقت این نظرا رو یه آدم سوء استفاده گرو فرصت طلب بخونه ، چی ؟! ... میاد میگه دیدی اینا فقط واسه این چیزا رفتن و به فکر پول و امتیازن ! ... اگه مردم عادی بخونن چی میگن؟! اونا از ما بیشتر توقع دارن . می گن ...این آدمای معنوی، واسه مادیات اینقدر حرص میزنن و دادوفریاد می کنن؟! ...
بعدم تو بعضی از این نظرا ،چند نفر خودشونو به خاطر تسهیلات در نظر گرفته شده برای درصدای مختلف ، با هم مقایسه کردن . مقایسه ، فاصله ایجاد می کنه. ماها همه با هم تو یه سنگر بودیم . بچه ها هیچ وقت با هم مشکلی ندارن . چه جانباز ... چه رزمنده ... چه آزاده!
هیچ وقت یه ایثارگر از این که هم رزمش ... برادرش برای جبران سختی های زندگیش تسهیلاتی بگیره ، ناراحت نمی شه ! ولی ...
همسر حاج کریم که خیلی ناراحت شده بود ، آهی کشید و گفت : چی بگم والله ؟! تو هم حرص نخور حاجی ...و از اتاق بیرون رفت.
حاج کریم لب تاب را کنار گذاشت ودرحالی که دست هایش را زیربغلش جمع کرده بود، نگاه اندوهبار و نافذش را ازپنجره سمت چپ اش به سمت افق دوردست دوخت ومدتی به فکرفرورفت.....
ماسک را روی بینی اش گذاشت ودرحالی که اشک در چشمانش حلقه زد بود، زیر لب آرام زمزمه می کرد: ...
شهیدان بار خود بستند و رفتند
ولی جامانده ام از کاروان من
لینک کپی شد
نظر شما
