رُنجهور؛ داستان جنگ همراه با خرده فرهنگها
گروه فرهنگ و هنر دفاعپرسـ بهمن براتی؛ داستانهای خوبی در عرصه دفاع مقدس وجود دارد، اما عمده داستانها بر این مسیر واقع شده است که شخصیتهای داستان از شهرها و خصوصاً کلانشهرها وارد حوزه جنگ میشوند که البته این یک امر طبیعی است، زیرا اکثر نویسندگان ما در شهرها زندگی میکنند که این امر در الگوگیری برای تالیف کتب دفاع مقدسی تاثیر گذار است.
رُنجهور رمانی که در حوزه کتابهای دفاع مقدس که به تازگی توسط به نشر (انتشارات آستان قدس رضوی) به چاپ رسیده است، رمانی که در بستر خرده فرهنگهای ایلیاتی و روستایی به دفاع مقدس و شرایط دوران جنگ تحمیلی میپردازد.
نویسنده خود زاده ایل است، و تلاش کرده است از ابتدای ورود به عرصه نویسندگی، به پررنگتر کردن نقش ایل و روستا بپردازد و با همین دید در این فضا قلم زده است. زیرا معتقد است که ۵۰ سال بعد و نسلهای آینده علاوه بر شناخت رزمندگان شهری باید متوجه حضور این قشر نیز در جبهه باشند و حداقل در عرصه ادبیات داستانی تلاش خود را به این سمت معطوف کرده است و علاوه بر این، دفاع مقدس و جنگ تحمیلی جنگی بود که همه مردم از روستایی، ایلیاتی، شهری و با هر سطحی در آن شرکت داشتند و هر کس سهم خود را داشت.
رُنجهور داستان تلاش مرد جوانی از عشایر است که پدرش زمانی که گوسفندانش را به چرا برده در نزاعی بر سر محل چرای گوسفندان، به ضرب گلولهی چوپان دیگری کشته میشود. خانوادهی قاتل – به رسم و عادتی به نام خون بس- دختر خود را به عقد فرزند مقتول در میآورند تا او بخاطر این پیوند از کشتن قاتل پدرش صرفنظر کند...
داستان رُنجهور به لحاظ فرم از شیوه خطی تبعیت میکند؛ داستان جنگ باید همراه با خرده فرهنگها بیان شود، در واقع این داستان، این نوع تعلیق و کشش و این فرم بهانهای است که حماسه جزایر مجنون، مشکلات، آلام و رنجها گفته شود. داستان رُنجهور، بهانهای است تا بتوانیم از شرایط آب و هوایی، جانوران، روزها و شبهای جزیره گفته شود. داستان رُنجهور، تخیلی است که بر پایه واقعیتی نوشته شده که در گذشته اتفاق افتاده است.
کتاب رنجهور توسط محمد محمودی نورآبادی نگارش شده و توسط به نشر (انتشارات آستان قدس رضوی) در قطع رقعی با ویرایش و طرح جلد جدید به چاپ رسیده است. همچنین این کتاب در سال ۱۳۹۹ به عنوان کتاب سال دفاع مقدس برگزیده شده است.
در خلاصه این کتاب میخوانیم «همین جا نکشمش و همه چی تموم بشه؟ با خود میگویم و خیره نگاهش میکنم. همین که نگاهم سر میخورد روی جسد، از خودم متنفر میشوم. چنان حالی پیدا میکنم که پنداری اعضای بدنم از ارادهام خارج شدهاند. رمق کمترین حرمتی را ندارم خمار و بی حال نگاه پرویز میکنم. او هم نگاهم میکند چشمهای سبزش محبت را گدایی میکنند. بلند میشود دو قدم پیش میآید به طرفم. رنگ حنایی کف دستش را خون پوشانده است. دست را حلقه میکند دور گردنم، صورتم را میبوسد و گریه میکند. اشک و عرقش قاطی صورتم میشود. میدانم که دارد از این وضعیت سوءاستفاده میکند.»
انتهای پیام/ 121


