به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، کتاب «جادههای ناتمام» ائلین جلد از مجموعه «همسران» است که به شرح خاطرات «خدیجه بشردوست» همسر سردار «محمدعلی جعفری» معروف به «عزیز جعفری» میپردازد، این کتاب که به قلم «محبوبه عزیزی» به نگارش درآمده است توسط انتشارت «مرز و بوم» منتشر شده است.
نگاه به جنگ تحمیلی از زاویه دید همسران رزمندگان و فرماندهان جنگ میتواند دریچههای تازهای به سوی دفاع مقدس و زوایای پنهان باز کند. نویسنده در مقدمه «جادههای ناتمام» آورده است:
«جادههای ناتمام» خاطرات همسر یک فرمانده است و از زبان او گفته میشود؛ روایتی زنانه که نکات مهم زندگی مشترکشان را در دل جنگ بیان میکند و به خوبی میتواند چهره انسانی و صادقانهای از لایههای پنهان جنگ در زندگی فرماندهان را برای ما بگوید. قرار نیست در این خاطرات از صحنههای نبرد گفته شود. آنها رنجی را که در این سالها کنارمردانشان در جنگ کشیدهاند، برای ما بگویند تا سهم زنان را در این دفاع بزرگ نشان بدهند.» به همین دلیل قصد داریم تا در چند شماره بخشهایی از این کتاب را منتشر کنیم که قسمت ششم آن را در ادامه میخوانید:
پیشنهاد حسن باقری
نفهمیدم چند ساعت گذشت که محمدعلی آمد. پرسیدم: «غلامحسین کو؟»
جواب داد: «باید میموند منطقه کار داشت نمیتونست با من بیاد حالا حاضر شو بریم خیابونا و مغازهها رو نشونت بدم.»
آمدیم بیرون. هوا گرمای دم ظهر را نداشت. چند خیابان را گشتیم. مغازهها را با دقت نگاه میکردم. شهر برایم تازگی داشت، لباس مردم، خانهها و مغازههایش با شهر ما فرق داشت. اما به نظرم خلوت بود. به محمدعلی گقتم: «چقدر شهر خلوته.» گفت: «خیلی از مردم، شهر رو خالی کردن.»
احساس کردم زود از حرفش پشیمان شد. فکر کرد شاید بترسم دوباره گفت: «دیدی دور و بر راه آهن چقدر شلوغ بود. بعضی از مردم برگشتن خونشون، نگران نباش اهواز تا خط مقدم فاصله زیادی داره.»
رفتیم توی یک مغازه دو تا پتو خریدیم، کمی خرت و پرت از مغازههای دیگر گرفتیم و پیاده از کوچه و خیابانها برگشتیم غروب شده بود.
وقتی رسیدیم خانه همسر آقای باقری هم از بسیج برگشته بود. سلام و احوالپرسی کردیم. به ما خوش آمد گفت و خودش را پروین داعیپور معرفی کرد. یکی دوسال بزرگتر از من به نظر میرسید. گفت: «اینجا خونه خودتونه، غریبی نکنین!»
فردا صبح که از اتاق بیرون رفتیم خانم داعیپور صدایم کرد و گفت: «امشب شما مهمان ما هستین. خودم براتون غذا درست میکنم.»
شب که شد در اتاق را زدند. رفتم دیدم خانم داعیپور با یک سینی دم در ایستاده پلو خورشت بامیه با یک بشقاب سبزی توی سینی بود. سینی را به من داد و گفت: «حسن آقا معمولا خونه نیس. منم تو بسیج اهواز کار میکنم؛ و بیشتر وقتا نیستم. اگر چیزی لازم داشتین، به من بگین.»
اینطور برایم راحتتر بود که شام را جدا میخوردیم، چون با صاحبخانه احساس غریبی میکردم. شنیده شنیده بودم خورشت بامیهشان خوشمزه بود. دیدم محمدعلی هم با اشتها میخورد، به نظرم دوست داشت، فکر کردم خوب است از خانم داعیپور پختن آن را یاد بگیرم.
فردا صبح که رفتم ظرفهای خانم داعیپور را بدهم. حسن آقا را دیدم مردی لاغر اندام بود با موهای حالتدار کنار در هال داشت بند پوتینهایش را میبست و با محمدعلی حرف میزد. میخواست برود بیرون. با خجالت سلام کردم. همانطور که با محمدعلی حرف میزد، یک لحظه جوابم را داد و رفت.
برگشتم اتاق محمدعلی گفت: «برادر باقری میگه اگه خانومت مایله، میتونه با خانوم من برن و در بسیج مشغول بشن. بدم نیس، تو خونه تنها نمیمونی.»
گفتم: «بدم نمیاد بسیج اهواز هم برم، اما ترجیح میدم خانوم خونه خودم باشم.»
انتهای پیام/ 161