شجاعت مادرم دل همه بچهها را شاد کرد
به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، جانبازان سند گویای دفاع مقدس هستند که خاطرات آنها دریچهای است به روی زوایای پیدا و پنهان هشت سال دفاع مقدس. خاطراتی که انعکاس و مرور و بازخوانی آنها نوعی تبیین است که باید نسبت به انتشار و ضریب دادن آن بخصوص در فضای مجازی اهتمام ویژه داشت.

به همین منظور در سلسله یادداشتهایی به مرور خاطرات «غلامحسین صفایی» جانباز دفاع مقدس میپردازیم. این یادداشتهای خلاصهای است از کتاب «آرام نگیریم» که شامل خاطرات این جانباز دفاع مقدس است که به کوشش گلستان جعفریان گردآورب و تدوین شده است. قسمت سوم این مجموعه را در ادامه میخوانید:
امتحانی دوباره
خداوند انگار با بازیهای روزگار و امتحانهای الهیِ پی در پی، صبر من و خانوادهام را میسنجید. مادر برای چند روز بابا را به یکی از بستگان سپرده و خودش نزد ما به دهبار برگشته بود. تنهایی و بی سر و سامانی ما را میدانست. آمده بود تا با تمهید چارهای برای روزهای نبودش، عذاب ما را بکاهد. نمیدانم اسمش اتفاق بود یا بدبیاری که مادر در حین درست کردن ماست، دچار سوختگی شدید شد. مصیبت دوباره درِ خانهی ما را زد. مادر مقداری شیر را در دیگ بزرگی ریخته و روی اجاق گاز گذاشته بود، تا بجوشاند و برای ما ماست درست کند. بعد از جوش آمدن شیر، دیگ را برمی دارد که پایش به درگاهی میگیرد و با دیگ پر از شیر داغ به زمین میافتد. شیر روی مادرم میریزد و مادر با سوختگی شدید راهی بیمارستان میشود.
همه میگفتند من باهوشم و به قول هم محلی هایم تیز و فرز بودم. در کار خیلی سریع پیشرفت کردم. از پرز جمع کردن و وردست بودن کمکم مراحل دیگر قالیبافی را یاد گرفتم. باور داشتم، میتوانم ادارهی یک دستگاه را به عهده بگیرم. هر چند که در کارگاه قالیبافی جایی برای عرض اندام یک پسر سیزده ساله وجود نداشت. من طبق قراردادی اجیر شدهی قالیباف خانه بودم و تا پایان موعد قرارداد کاری از دستم برنمی آمد. باید ساکت و گوش به فرمان میماندم. هشت ماه به کندی گذشت. هر روز چسبیده به قالی نیمه بافته، چشمها و دست هایم درگیر گرهها و ریسه بود.
گُلها یکی یکی زیر دستانم میشکفتند و قالی مقابل نگاهم شکل میگرفت. صدای تالاپ تالاپ کلوزار و برپاکی، به همراه لالایی نقش خوان گوشم را پرمی کرد. من در این هشت ماه برای خودم استادی شده بودم. همه چیز را یاد گرفته بودم. در گره زدن و بافتن بسیار تند و فرز شده بودم. کم کم از همهی استادکارها جلو افتادم. کسی در کارگاه مثل من نبود. به همین خاطر کمی از شکنجههای استاد خلاص شده بودم.
برادرم هنوز شاگرد بود و آزار و اذیت استاد، که در کارگاهها اتفاق معمولی بود، برایش ادامه داشت؛ در طول روز بارها و بارها بر اثر ضربات برپاکی فریاد برادرم بلند میشد، و من با حسرت بدون اینکه اجازهی کوچکترین اعتراضی را داشته باشم، به نالههای جان فرسای برادرم گوش میسپردم و همراه او آرام اشک میریختم. در کارگاه قالیبافی جایی برای عرض اندام یک پسر سیزده ساله وجود نداشت. من طبق قراردادی اجیر شدهی قالیباف خانه بودم و تا پایان موعد قرارداد کاری از دستم برنمی آمد. باید ساکت و گوش به فرمان میماندم. هشت ماه به کندی گذشت. هر روز چسبیده به قالی نیمه بافته، چشمها و دست هایم درگیر گرهها و ریسه بود.
بعد از مدتی مادرم و بابا بهبود یافتند ولی سکته قسمتی از بدن بابا را لمس کرد و توان انجام هیچ کاری را نداشت. با همهی ملاحظاتی که برای بیماری بابا و مادرم داشتم، ولی هرگاه موقعیت را برای شرح وضعیت نابسامان کارگاه، مناسب میدیدم، گوشهای از مشکلات را برای مادرم تشریح میکردم، مادرم واقعاً عاشق خانوادهاش بود و ناباورانه حرفهایم را گوش میکرد و آرام و بدون صدا اشک میریخت و خودش را نفرین میکرد و به درگاه حضرت حق استغاثه میکرد که خدایا چرا باید بچههایم به این کوچکی این گونه گرفتار شوند.
من حرف میزدم و مادر اشک میریخت. آه میکشید و هر چند جمله را که میشنید، نگاهی به آسمان بالای سرمان میانداخت و میگفت: «خدایا چرا؟!» مثل هر مادر دیگری، خار را در دست ما نمیتوانست ببیند. حالا چطور در برابر این همه سختی سکوت میکرد. باید چارهای میاندیشید. اول خواست از راه محبت و از در صلح وارد شود. گفت: «استادت رو برای ناهار به خانه دعوت میکنم. مهربانی ما رو که ببینه دلش با شما نرم میشه و توی کارگاه هوایتان رو بیشتر داره.» با خودم گفتم، چه فکر خوبی؟! آفرین به مادر!
ما پول نداشتیم، مادر به سختی کله پاچهای تهیه کرد و ما استاد را برای ناهار به خانهی محقرمان دعوت کردیم. ته دلمان خوشحال بودیم که یک امروز را با خیال راحت، غذای سیری میخوریم و استاد هم که دیگر نمک گیر ما شده، برادرم را آزار و اذیت نمیکند و هر دم و ساعت، با برپاکی اش بر او نخواهد نواخت.
وقت ناهار شد. با استاد برای رفتن به خانه همراه شدیم. استاد تا خوشی ما را دید، از همان ابتدا خواست از ما زهر چشم بگیرد، گفت: «این طور عجله برای رفتن دارین، حواستون به برگشتن هم باشه. وای به حالتون اگه دیر کنین.» در راه تهدیدهای استاد ادامه داشت: «فکر نکنین خبریه و بخواین از روزای دیگه دیرتر سرکار برگردین، تا رسیدیم خونه فوراً غذا رو بیارین و زود بخورین، شما برگردین کارگاه، من بعد از شما میام، بدونین که اگر دیر کنین ...»
با استاد به خانه رسیدیم، مادر در سینی مسی و استکانهای بلور چای مقابل استاد گذاشت و سلام و احوالپرسی کرد. دخترها سفره را انداختند و غذا را آوردند. استاد با ولع مشغول خوردن کله پاچه شد، اما حتی موقع خوردن هم از ما غافل نشد. بعد از چند لقمه که خورد، چشم غرهای به ما رفت که یعنی بجنید و دست دست نکنید. ناهار خوشمزهی مادر را زیر سنگینی نگاه استاد خورده نخورده بلند شدیم، تا به کارگاه برگردیم. با کمی تأخیر به کارگاه رسیدیم. در دلمان قند آب میشد که از این پس استاد به ما آسان خواهد گرفت. با ورود استاد به کارگاه و شنیدن فریادهای برادرم فهمیدم که زحمات مادر بی نتیجه بوده است.
شب با تنی خسته و دلی شکسته، نا امیدتر از قبل به خانه برگشتیم. مادر جلوی درب خانه انتظارمان را میکشید. با دیدن چهرههای درهم رفتهی ما، متعجب پرس و جو کرد. آنچه بر سر برادرم آمده بود را تعریف کردم. نمیدانم آن شب چه بر مادرم گذشت، اما اتفاق عجیبی افتاد که فردا را برایمان با دیگر روزها متفاوت کرد. مثل همیشه چسبیده به دار قالی تند تند میبافتم و پیش میرفتم، استاد هم انگار کتک زدن برادرم جزو برنامهی روزانه اش بود. کلوزار و برپاکی را هر دم محکمتر از قبل بر بدن لاغر برادرم میکوبید. هر کار میکردم باز هم صدای گریه و فریاد برادرم در جانم طنین میانداخت.
نگاهم به کرکهای زرد و فیروزهای و ارغوانی قالی بود و گوشم به آواز نقشه خوان که شاگردها تکرارش میکردند. ناگهان با فریاد مادرم سکوت در کارگاه حکمفرما شد. مادر با چوبی در دست در میان کارگاه ایستاده بود. در نور کم کارگاه، چهرهی خشمگینش تیرهتر به نظر میرسید. مادر قبل از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، با فریاد و نفرین و گریه، چوب را بر سر و بدن استاد میکوبید. ما ناباورانه او را نگاه میکردیم. مادر در میان گریه میگفت: «از ناچاری بچه هام رو به این کارگاه لعنتی فرستادم تا گرهی از زندگی ما باز کنه، غافل از اینکه زیر دست ظلم و بیداد شما از خدا بیخبرها فرستادم.» نالهی جانسوز مادر بلند بود و با همهی وجود نفرین میکرد.
از آنجا که مادرم از خانوادهی سادات و از طایفهی معروف و صاحب نام ده بود و افراد روستا احترامش را داشتند، استاد جرئت نکرد اعتراضی بکند، بعد از آن اتفاق و شجاعت و جسارتی که مادرم در دفاع از بچه هایش به همه نشان داد، فهمیدم که خانوادهی مادرم از قبیلهی ذی نفوذ ده هستند. این عمل مادر دل همهی شاگردها را شاد کرد و صاحب کارگاه که ماجرا را شنید، برادرم را به کارگاه دیگری انتقال داد و او را به دست استاد دیگری سپرد. میدانستم این جابه جایی کمک چندانی به برادرم نمیکند، چون ساختار کارگاه و استاد و شاگرد همیشه این طور بود.
انتهای پیام/ 161


