روضهی مجسم در میدان صادقیه/ وقتی تاریخ تکرار میشود
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- سلیمان ستوده؛ قرار بود فقط اعتراض باشد؛ گله کنند که این چه وضعیت و شرایطی است که برایمان ایجاد شده؟ تازه در رسانهها میگویند احتمالاً اوضاع روزبهروز هم وخیمتر خواهد شد. با خود گفتیم باید رفت و با مردم صحبت کرد، آرامشان کرد. بهخدا حق دارند، باید حرف زد، علت گفت و دلیل آورد. یادم است آقا در فرمایشاتشان میفرمودند: «اگر گره مردم را هم نمیتوانید باز کنید، به حرف و درد دلهایشان که میتوانید گوش کنید.»با برخی دوستان راهی شدیم... اما از حالوهوای امشب پیداست که به نظر، حرف زدن راه به جایی نمیبرد... اگر گلایه سر اقتصاد است، چرا هدف، اصل انقلاب و نظام است؟ بابا! مردم پنجاه سال پیش بهخاطر فقر، خفقان و مشکلات از دودمان پهلوی دست کشیدند؛ اره مشکل که هست، ولی آتش زدن اموال عمومی چرا؟ شکستن و تخریب چرا؟ حمله به مسجد و آتش به جان خانهی خدا انداختن چرا؟!
خبردار شدیم در میدان صادقیه اوضاع خوب نیست؛ رفتیم تا ببینیم میشود کاری کرد؟ دود، فضای تاریک شهر را تاریکتر کرده است. بوی تند سوختن پلاستیک و چوب مشام را آزار میدهد. جماعتی عربدهکشان با سنگ و چوب دارند میآیند؛ جای ماندن نیست. حقا نه حرف کارساز است و نه میشود فضا را آرام کرد. اینها که چهره بستهاند و قمه و قداره در آسمان میچرخانند، آتش میزنند و میشکنند، نه منطق سرشان میشود و نه غم نان دارند. ما هم که وسیلهای حتی برای دفاع از خود نداریم، چه برسد که در این مهلکه بخواهیم کاری بکنیم. از چهرهی بچههایمان هم پرواضح است که چه طرز فکری دارند. غرق در افکار بودم و مبهوت از چیزهایی که میدیدم؛ از سویی تصاویر و فیلمهای دهه شصت مثل برق و باد از ذهنم میگذشت؛ روزهایی که بانوان را به جرم چادر به سر داشتن و مردان را به جرم محاسن بر صورت داشتن میکشتند و آسیب میزدند. و از سویی دیگر چشمان نگران «شهید محسن حاجیزاده» بهناگاه صدای گلولهی پرتابشده از میان جمعیت، رشتهی افکارم را پاره کرد؛ چشمانم متحیر و سرگردان در حدقه میچرخید و اینسو و آنسو میدوید. خدای من! در زمان سیر کردهام یا در مکان؟ اینجا تهران سال ۱۴۰۴ است یا...؟
بهترین راه، نماندن در این محل است. داد زدم: «برگردیم! جلو رفتن خطرناکه، فایده هم نداره.» شتابان فرمان موتورها را چرخاندیم، اما تعادل برخی بچهها به هم خورد و درهم پیچیدند و... آنها رسیدند...
با جسم سختی از پشت، ضربهای به سرش زدند و دستی تنش را از پشت موتور به زیر کشید. ضربات پیدرپی چاقو، لگد، مشت و هرچه و هرچه و هرچه... خدای من! دوربینهای شهری مشغول ضبط چه صحنهای هستند؟! او نتوانست با دوستانش برود، دوستانش هم نمیتوانستند بمانند؛ کاری از دستشان برنمیآمد. از پشت موتور بر زمین افتاد و تنها گیرش آوردند. هر طور که میتوانستند ضربهای بر پیکرش فرود میآوردند. جیبهای لباسش را خالی کردند.
صدای زنگ موبایل، هیاهوی بالای سرش را به سکوت واداشت؛ بردارش جواب داد: «شما...؟» (قهقهی بلند شیطانی و متلکهای تمسخرآمیز)... «ما او را کشتیم! جنازهاش اینجاست، بیایید و ببرید!»
این سوی خط سوت و هلهله، و آن سوی خط بهت و عرق سرد و سکوت و سکوت و تا ابد سکوت... خدای من داری چه کار میکنی با دلمان؟ مگر میشود اینقدر قساوت؟! اینقدر خشم از کجا میآید و برای چیست؟ شاید تاریخ دارد تکرار میشود. شاید خدا دارد اتمامحجت میکند؛ دارد مشخص میکند تا بهانهای برای کسی نماند. تا عدهای نگویند: «اینهایی که در روضهها میخوانید افسانه است و از تخیلات هم بهدور؛ مگر میشود انسانها اینطور که شما روضه میخوانید ناجوانمردانه رفتار کنند؟!» آری میشود... تاریخ تکرار میشود تا هرکس صف خود را مشخص کند، تا به همگان اثبات شود حق با آنها بوده است، تا بهانه را از مغرضان بگیرد و خطی میان حق و باطل بکشد. روزی در نیجریه وقتی به خانهی شیخ زکزاکی حمله کردند، یاد خانهی مولا علی(ع) افتادیم که مگر میشود جماعتی به خانهی مظلومی حمله کنند؟ و امشب، گویی خدا روضهای دیگر را برایمان مکشوف کرد؛ روضهای که در آن، آنان با هرچه در دست داشتند زدند؛ پیرمردان با عصا...
این وحوش که اینچنین به شیعهی مولا حمله میبرند، پیکرش را چاکچاک از ضربات چاقو میکنند و با این خشم بر سر و صورت او میکوبند، به چه جرمی است؟ برای کدام کار است؟ آری، برای عشق به علی(ع) است. اینهایی که قصد دارند عشق به علی -نهان شده در دل و مغز انسان- را با دشنههای خود بیرون بکشند، اگر روزی زبانمان لال شود و دستشان به مولایمان برسد..


