وقتی رضاخان خاک ایران را فرش چکمه دشمن کرد
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه جانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند. چرا که این انقلاب نجاتبخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
رضاخان روز پنجم شهریور رضاخان به تمام واحدها دستور عدم مقاومت در برابر نیروهای متفقین را داد. در این روز، رضاخان به حدی لاغر شده بود که کاملاً نمایان بود. پشتش خم شده بود و بدون عصا نمیتوانست حرکت کند. به محض اینکه میایستاد به درخت تکیه میزد و او که قبلاً بندرت در فضای باز مینشست و همیشه قدم میزد میگفت صندلی بیاورید ارادهاش را از دست داده بود و حرفهای ضد و نقیض میزد و هر که هر چه میگفت تصویب میشد.
عصر ۵ شهریور سرلشکر احمد نخجوان کفیل وزارت جنگ که پسر او بعدها در نیروی هوایی سرلشکر شد و سرتیپ ریاضی رئیس دائره مهندسی (ارتش) تقاضای ملاقات با شاه را کردند. رضاخان در محوطه باز نشسته بود محمدرضا نزديک رضاخان بود و من هم در ۶۰-۵۰ قدمی ایستاده بودم. من از صحبتها چیزی نشنیدم ولی ناگهان دیدم که رضاخان داد میزند که یک افسر گارد بیاید و درجه این دو افسر را بکند و بیندازدشان زندان! بعداً از ولیعهد پرسیدم که چه خبر بود؟ گفت که این دو نفر آمدند و به پدرم گفتند که متفقین میگویند دو لشکر تهران را مرخص کنید که به خانههایشان بروند پدرم هم از این حرف بدش آمد و فکر کرد که اینها از خودشان میگویند و نظر خیانت دارند.
در سعد آباد اتاقکی است و هر دو نفر را در این اتاقک محبوس کردند. نخجوان و ریاضی با من سلام و عليک داشتند و هر چند آنها امیر بودند و من ستوان يک، ولى بخاطر موقعيت من احترامم را داشتند. نزدیک اتاقک رفتم و دیدم که جلوی در آن يک نگهبان ایستاده و پنجرهها هم باز است. نخجوان و ریاضی نیز درجه کنده نشستهاند تا مرا دیدند پشت نرده آمدند و گفتند: «دستمان به دامنت در اینجا ما چکار کنیم به علاوه گرسنه هستیم و به ما غذا نمیدهند و هیچکس به سراغمان نمیآید همینطور در را قفل کردند و رفتند خواهش میکنیم به ولیعهد بگو که ما را نجات دهد ما که گناهی نداریم پیغامی به ما دادند و ما هم نقل کردیم بعداً تحقیق کند، بیگناهی ما ثابت میشود اعلیحضرت بدون قضاوت این کار را کرده و بدون تحقیق درجهمان را کنده است!»
من هم برگشتم و ما وقع را به محمدرضا گفتم دستور داد که بلافاصله به افسر نگهبان دستور بده که از بهترین غذای آشپزخانه خود من برا برایشان مرتب غذا ببرند. من هم برگشتم و به شوخی گفتم که فعلا از نظر شکم خیالتان راحت باشد تا بقیه مسائل بعداً حل شود. ضمناً از آنها پرسیدم این حرف هایی که به اعلیحضرت زدید از خودتان بود یا واقعیت داشت؟ قسم خوردند که واقعیت داشت و بعداً معلوم خواهد شد. روز ششم شهریور منصورالملک آمد انگلیسیها توسط او پیغام فرستاده بودند که: روسها گفتهاند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد بنظر میرسد که تعمداً مسئله را از قول روسها گفته بودند تا رضاخان بیشتر بترسد!
با پیغام منصور معلوم شد که نخجوان و ریاضی حق داشتهاند و فقط راوی بوده اند، ولی فکر رضاخان چنان مشغول بود که دیگر به یاد این دو نیفتاد. بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانهها به راه افتاد دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگانها آمده بودند. رضاخان وارد يک سربازخانه لشكر يک شد. برایش احترام نظامی بجا آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانههایشان بروند سپس شخصا به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد. پس از این دستور هرج و مرجی شد و افسرها و درجه دارها و سربازها اسلحههای سبک و سنگین را رها کردند و رفتند تفنگ برنوی که اگر يک خط رویش میافتاد سرباز را يک ماه بازداشت میکردند به گوشهای پرتاب شد! من در بازرسی بودم و در جریان دستور قرار داشتم.
به رئیس بازرسی گفتم که خوب است هیئتی به لشكر يك و دو بفرستیم، اقلا ببینیم بر سر سلاحها چه آمده است. او پذیرفت و گفت: «بسیار خوب دو نفر به لشكر يک برويد و دو نفر به لشکر دو! من به اتفاق يک سرهنگ به لشكر يک رفتم. من قبلا يک سال در همین لشکر فرمانده گروهان بودم و دیده بودم که چگونه به این سلاحها میرسیدند چگونه مواظبت میکردند و حتی با آنها تیراندازی نمیکردند و تنها با تفنگهای مشخص و مستعملی تیراندازی میشد. دیدم که تفنگها و مسلسل های سبک و سنگین که فکر میکنم حدود ۲۰ هزار سلاح مختلف بود. روی زمین ریخته شده در میدانها رها است و جویهای آب پر است از اسلحه درها باز بود و کسی نبود که از ما بپرسد چکارهاید؟! اسلحهها را در جویهای آب انداخته بودند و تعمداً آب را رها کرده بودند تا غیر قابل استفاده شود در خیابانها درهم و برهم تفنگ افتاده بود و خلاصه منظره غریبی بود. جادهها و خیابانهای تهران مملو بود از سربازهایی که بدون پول و گرسنه پیاده به سوی روستاهایشان میرفتند.
یکی دو روز بعد مجدداً انگلیسیها تماس گرفتند سرریدر بولارد، وزیر مختار انگلیس از طریق فروغی که اکنون نخست وزیر بود پیغام داد که چرا لشکرها را مرخص کردید، آنها را سریعاً جمع آوری کنید رضاخان هم اکیداً دستور داد و کامیونها به راه افتاد و در جادههای دور تعدادی از سربازان را که به طرف دهاتشان میرفتند، جمع آوری کرده به پادگانها برگرداندند. افسران و درجهداران که به خانههایشان در تهران رفته بودند مراجعه نکردند. مسئولین دو لشکر به من که در ستاد خصوصی ولیعهد بودم اطلاع دادند که تنها توانستهاند حدود ۳۰ درصد پرسنل از افسر و درجهدار و سرباز را جمع آوری کنند و در تلاش هستند تا با اعزام کامیون به جادههای دورتر تعداد بیشتری را جمع آوری کنند.
انتهای پیام/ 121


