عاقبت رضاخان؛ دژخیم انگلیسی‌ فراری خفت‌بار بود

رضاخان که با توطئه انگلیسی‌ها روی کار آمد و بر تخت سلطنت نامشروعش نشست عاقبت مجبور به فراری خفت بار شد چون دیگر این شاه خائن به درد انگلیسی‌ها نمی‌خورد.
کد خبر: ۸۱۳۵۴۱
تاریخ انتشار: ۰۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۱۲ - 20February 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند. چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

عاقبت رضاخان؛ دژخیم انگلیسی‌ها فراری خفت‌بار بود

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

فرار رضاخان

رضاخان استعفانامه ای را که فروغی تهیه کرده بود امضاء کرد و صبح ۲۵ شهریور به سوی اصفهان حرکت کرد. شب قبل محمدرضا به من اطلاع داد که فردا پدرم در کاخ مرمر حاضر می‌شود و تهران را ترک می‌کند. من نیز به کاخ مرمر رفتم و در گوشه‌ای ایستادم تشریفات دربار سریعاً اطلاع داده بود و تعدادی از رجال کشوری و لشکری حاضر بودند. آنها دور تا دور بزرگترین سالن کاخ مرمر به طور منظم ایستاده بودند من از بیرون نگاه می‌کردم ولی صحیح نبود که وارد شوم. پس از مدتی رضاخان آمد و ولیعهد هم پشت سرش بود با هم وارد سالن شدند. رضا با لباس کامل نظامی و شنل آبی بود من طوری ایستادم که هم جزء مدعوین نباشم و هم بشنوم

مضمون گفته رضاخان این بود که من چون پیر و فرسوده شده‌ام، مسئولیت مملکت را بايد به يک فرد جوان که ولیعهد است واگذار کنم و از شما انتظار دارم که از ولیعهد به عنوان شاه آینده ایران حداکثر پشتیبانی را بکنید حاضرین هم گفتند «اطاعت می‌شود.» و تعظیم کردند. رضا عصایش را به علامت خداحافظی بلند کرد و بیرون آمد. مراسم چنان کوتاه بود که باعث تعجب من شد. حدوداً فکر می کنم ۵ دقیقه طول کشید! رضاخان و ولیعهد و فروغی بیرون آمدند. اتومبیل شاه را به جلوی در ورودی ساختمان آورده بودند. جلوی ماشین به فرمانده اسکورتش كه يك سروان شهربانی بود، گفت: «من دیگر کسی نیستم که مورد تهدید واقع شوم و شما نباید دنبال من بیایید و گرنه مجازات می شوید.» موقعی که خواست سوار اتومبیل شود مرا دید و گفت: حسین ازت خدا حافظی می‌کنم! من هم احترام نظامی گذاشتم و او بسرعت سوار شد و تنها با صادق خان راننده‌اش رفت.

خانواده‌اش قبلا به اصفهان رفته بودند و رضاخان هم عجله زیادی داشت که سریع‌تر تهران را ترک كند تا به دست قشون روس که هر لحظه ممکن بود از کرج به تهران برسند، نیفتد. پس از حرکت اتومبیل رضاخان ناصرخان، امیرپور فرمانده اسکورت به سایر موتور سوارها گفت: من می‌روم ولی شما نیایید چون ممکن است دیده شوید!» او که با من رفیق صمیمی بود به من گفت که من نمی‌توانم او را تنها بگذارم تنها می‌روم ولو از شاه كتک بخورم، چون رضاخان گفته بود که اگر بیایید مجازات می‌شوید و مجازات او هم همان عصا بود.

به هر حال، فرمانده اسکورت با موتور به تنهایی راه افتاد. او پس از بازگشت برایم تعریف کرد: من با فاصله چند کیلومتر به طوری که دیده نشوم تا اصفهان پشت سر اتومبیل رفتم و همه تكنيک‌ها را به کار بردم که مرا نبیند چون گاهی پشت سرش را نگاه می‌کرد. در جاده قم، ماشین به يک سه راهی رسید  حتمالا سه راهی ساوه بود در آنجا ارتش انگلیس از ساوه به سمت تهران می آمد. حدودا یک تیپ بود و وارد جاده قم - تهران شده بود جاده را بسته بودند. اتومبیل ایستاد و من هم توانستم خودم را بتدریج نزديک كنم یکی دو دقیقه پس از توقف اتومبيل، يك افسر عالی مقام انگلیسی آمد چون رضاخان را با لباس و شنل آبی شناخته بودند و به فرمانده تیپ اطلاع داده بودند. فرمانده تیپ بلافاصله دستورات شدید داد که نیروها از جاده خارج شوند. رضاخان هم از اتومبیل پیاده شد و به در آن تکیه داده بود. سپس فرمانده تیپ نزد رضاخان آمد و احترام نظامی گذاشت و به واحدش دستور احترام داد و رضاخان به راه افتاد.
نکته قابل توجه درباره عزیمت رضاخان رفتار بوذرجمهری بود کریم بوذرجمهری در کودتای حوت ۱۲۹۹ از سایر افراد فوج رضاخان درجه‌اش پایین‌تر بود بعضی مانند یزدان پناه در آن زمان میرپنج سرتیپ بودند ولی بوذرجمهری گروهبان بود و این آدم بی‌سواد با حمایت رضاخان به درجه امیر لشکری رسید و فرمانده یکی از دو لشکر مهم کشور (لشكر يک) شد. بوذرجمهری شب قبل خانواده‌اش را به اصفهان فرستاده بود و خودش هنوز در تهران بود. یکی دو روز بعد او نیز به اصفهان گریخت و فرماندهی لشکر را به معاونش كه يک سرتيپ بود سپرد.

رضاخان قبل از عزیمت به صادق خان راننده‌اش گفت که به بوذرجمهری مراجعه کن و اتومبیل را پر بنزین کن و چند حلب هم در صندوق عقب بگذار بوذرجمهری مسئول نگهداری کلیه سوخت دو لشکر مستقر در مرکز بود و در آن شرایط جنگ نیز بنزین نایاب بود. پس از مدتی صادق خان به ساختمان ولیعهد آمد و گفت که به بوذرجمهری مراجعه کردم که باک را پر کنم و دو حلب اضافه بگیرم و او گفت که نمی‌دهم! ولیعهد با بوذرجمهری تماس گرفت و او هم که می‌دانست محمدرضا شاه خواهد شد پذیرفت چند روز بعد اطلاع پیدا کردم که حدود هشتاد هزار حلب بنزین که برای واحدهای نظامی در عباس آباد ذخیره بود را يک افسر کمونیست به نام ناطقی ستوان دو یا ستوان سه آتش زده و آتش سوزی عجیبی ایجاد کرده است.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار