شاهی که مرعوب آمریکا بود و دلبسته انگلیس
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند. چرا که این انقلاب نجاتبخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
حوادث آذربایجان
نیروهای متفقین باید ۶ ماه پس از پایان جنگ ایران را ترک میکردند. انگلیسیها و آمریکاییها در زمستان ۱۳۲۴ ایران را تخلیه کردند ولی برخلاف انتظار شورویها نه تنها از ایران خارج نشدند بلکه تحقیقاتی که درباره تعداد لشکرهای روس میشد نشان میداد که آنها بین ۶ تا ۸ لشکر در آذربایجان شرقی نیرو دارند مینویسم بین ۶ تا ۸ لشکر، چون اطلاعات دقیق و کامل نبود و حداقل ۶ لشکر مسلم بود که جلودارهایشان تا قزوین و تاکستان نیز مستقر بودند.
محمدرضا برای خروج نیروهای شوروی مرتباً با نمایندگان انگلیس و آمریکا در تماس بود. در صحبتهایی که روزانه با محمدرضا داشتم معلوم میشد که آمریکاییها امیدواری زیادی به او داده بودند که قوای شوروی از ایران بیرون بروند در این سالها، محمدرضا خودش مستقیماً رئیس قسمت اطلاعاتی سفارت آمریکا را میدید آمریکاییها پیشنهاد کردند که ایران نمایندهای به سازمان ملل بفرستد و مسئله عدم التزام روسها به اجرای تعهدشان مبنی بر خروج ارتش از ایران را مطرح کند. محمدرضا از این پیشنهاد استقبال کرد و حسین علاء را، که چندین بار وزیر دربار و یک بار هم نخست وزیر شد و قدرت بیان قوی داشت و تسلطش بر زبان فرانسه بسیار خوب بود به سازمان ملل اعزام کرد آنطور که روزنامهها نشان میداد، صحبتهای علاء با موفقیت همراه بود ولی در واقع نقش اصلی را آمریکا داشت که در خفا به سازمانها و عوامل خود میگفت که با مواضع ایران موافقت کنند یک روز محمدرضا به من گفت که خوشبختانه این رئیس جمهور آمریکا ترومن خیلی محکم با روسها صحبت کرده و احتمال خیلی زیاد هست که اگر روسها پررویی نکنند واحدهایشان از ایران خارج شود.
باید بگویم که درباره مسائل فوق خاطرات و نوشتههای شخصیتهای مهم موجود است و حتی صحبتهای ترومن با استالین نیز منتشر شده و من دیدهام. من به این خاطرات و استاد کاری ندارم و اتکائم صرفاً به صحبتها و واقعیاتی است که خود شاهد بودهام، چون ممکن است این کتب مقدار زیادی جنبه تبلیغاتی داشته باشد.
به هر حال کار به جایی کشید که نماینده آمریکا در سازمان ملل به شوروی اولتیماتوم داد و گفت که اگر روسها رأس تاریخ معینی نیروهایشان را از ایران خارج نکنند کار به جنگ سوم جهانی کشیده خواهد شد و در این جنگ فاتح آمریکا است که خستگی جنگ دوم را احساس نکرده حال آنکه شوروی خستگی جنگ را بیش از همه احساس نموده است (البته معلوم نیست شوروی کی خسته میشود، چون با همان خستگی نیمی از اروپا را تسخیر کرد و کمونیست نمود!) نتیجه اقدامات آمریکا این شد که در فروردین ۱۳۲۵ روسها ۶ یا ۸ لشکرشان را از خاک ایران خارج کردند ولی حکومت دست نشانده شان را در آذربایجان باقی گذاردند.
مسئله آذربایجان چه خروج ارتش سرخ و چه حوادث بعدی و سقوط پیشهوری محمدرضا را به شدت مرعوب آمریکا کرد. او یک بار به من گفت: «این آمریکاییها عجب قدرتمندند و واقعاً اتکاء بر آنها موجب شد که آذربایجان از چنگ شورویها خلاص شود!» در واقع اگر محمدرضا انگلیسیها را عامل به سلطنت رسیدنش میدانست، آمریکاییها را ناجی آذربایجان محسوب میداشت و به همین دلیل بود که بعداً در سال ۱۳۲۸ مسافرت رسمی خود را برای تشکر در مسئله آذربایجان به آمریکا کرد. در واقع میتوانم بگویم که حوادث آذربایجان سرآغازی شد که محمدرضا به سوی قدرت قویتر یعنی آمریکا روی آورد، هر چند روابط حسنه اش را با انگلیس نیز حفظ کرد.
نیروهای شوروی در اوایل سال ۱۳۲۵ ایران را ترک کردند ولی در آذربایجان حکومت خود مختار پیشهوری را با بیش از یک میلیون قبضه سلاحهای نو به جای گذاشتند. پیشه وری در زمان اشغال آذربایجان فرقه دمکرات را تشکیل داده و دولت خودمختار و مجلس و ارتش درست کرده بود. رئیس نیروهای مسلح «فرقه غلام یحیی دانشیان بود. در این زمان نخست وزیر قوام السلطنه (احمد قوام بود. قوام السلطنه با مسئله «فرقه» بسیار مسالمت آمیز برخورد میکرد و میگفت که خود مختاری چیز مهمی نیست و ما میتوانیم یک استاندار به آذربایجان بفرستیم و قدرت مرکزی را در آنجا نشان بدهیم.
او یک استاندار هم معین کرد که آذربایجانی و قلباً متمایل به فرقه بود. من این استاندار دکتر سلام الله جاوید را یکی دو بار در تهران دیدم ولی صحبتی نداشتم اگر در تهران مراسمی و رژهای بود این استاندار خود را میرساند تا نشان دهد با دولت مرکزی هم روابطی دارد قوام مسافرتی به مسکو کرد و در آنجا با مسئولیت خودش قراردادی امضاء نمود که در آن خود مختاری آذربایجان را به رسمیت شناخت و تعهد کرد که امتیاز نفت شمال را به شوروی بدهد. در اینجا این سؤال مطرح است.
قوام السلطنه برادر وثوق الدولهای است که قرارداد ۱۹۱۹ را با انگلیسیها امضاء کرد و ایران را به دو منطقه نفوذ تقسیم نمود قوام السلطنهای که از طرفداران و مخلصان و چاکران دستگاه انگلیسیها است آیا میتوان تصور نمود که بدون نظر انگلیسیها به مسکو برود و چنین قرارداد مهمی را با مسئولیت کامل امضاء نماید؟!
محمدرضا که در این سالها توقعش بالا رفته بود نمیتوانست اقتدار قوام السلطنه را تحمل کند و طالب قدرت بود و لذا با او بر سر شیوه حل و فصل مسئله آذربایجان اختلاف پیدا کرد. یک روز که من در اتاق خواب محمدرضا بودم تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم. قوام بود و میخواست با محمدرضا صحبت کند گوشی را به محمدرضا دادم و در ضمن صحبت دیدم که میگوید: «غیر ممکن است چنین کاری را من نمیکنم او پس از پایان صحبت به من گفت: میدانی قوام چه میگوید؟ میگوید به این افسرانی که به پیشه وری پیوستهاند باید دو درجه ترفیع بدهی قوام السلطنه از جواب محمدرضا خیلی ناراضی شد. این موضوع البته مسئله کم اهمیتی بود و احتمالاً نظر پیشه وری بود که به قوام منتقل شده بود.
به هر حال با طرح آمریکاییها قرار شد که محمدرضا با ارتش به آذربایجان حمله کند. دو لشکر به سمت آذربایجان حرکت داده شد یکی به فرماندهی سرتیپ هاشمی از محور میانه -تبریز و دیگری به فرماندهی سرتیپ ضرابی از محور میانه - مراغه - تبریز هاشمی اهل تبریز بود و در منطقه نفوذی داشت ضرابی هم اهل کاشان بود و بعداً با درجه سرلشکری رئیس کل شهربانی شد. موقعی که این دو ستون حرکت میکردند محمدرضا از من خواست که با هواپیمای یک موتوره بازدیدی کنیم میخواستیم سوار شویم که رزم آرا هم آمد. او در آن موقع رئیس ستاد ارتش بود. رزم آرا در هواپیما نقشهای را نشان داد و توضیح داد که تصمیم و طرحاین است و به تصویب محمدرضا میرساند این بازدیدهای هوایی بعدا نیز ادامه یافت ولی دیگر رزم آرا نبود و من و محمدرضا تنهایی میرفتیم سرزمین آذربایجان پوشیده از جبال است و چهار رشته کوه مهم دارد. اولین رشته کوه قبل از میانه قافلان کوه است که کوهی است عظیم و سر به فلک کشیده قبل از ورود به کوه پل عظیمی بود که نیروهای پیشه وری آن را تخریب کرده بودند تا راه عبور و مرور با خودرو امکان پذیر نباشد و من میدیدم که سربازان ما داخل درهها میرفتند و اگر نیروهای پیشه وری میخواستند مقابله کنند بهترین مواضع را داشتند؛ که مهمترین آن همین قافلان کوه بود.
روز ۲۲ آذر ۱۳۲۵، محمدرضا به من گفت: امروز یک هواپیما قرار است به تبریز برود و برای ارتش پول ببرد تو هم با آن هواپیما برو و پس از ۴۸ ساعت مراجعت کن و وضع را برای من و رئیس ستاد (رزم آرا) تعریف کن! من با هواپیما حرکت کردم. در هواپیما ۵ میلیون تومان پول بود و یک نماینده از بانک سرتیپ پورهاشمی به ستاد تلفن کرده بود که ما پول نداریم و شدیداً به اسکناس نیاز داریم و قرار شد که من این پول را به پورهاشمی برسانم و اوضاع را نیز ببینم و به شاه و رزم آرا گزارش دهم وارد فرودگاه تبریز که شدیم، ساختمان آن هنوز میسوخت. با کامیون به شهر رفتیم تمام مسیر و سطح خیابانها مملو از جمعیت بود و همه یک سلاح (تفنگ) داشتند و به نفع ارتش تظاهرات میکردند و دائماً تیر هوایی خالی میکردند و باز هم به دنبال طرفداران پیشه وری بودند و آنها را از خانههایشان بیرون آورده و خود آنها اعدامشان میکردند. در کنار خیابانها جسد اعدام شدهها زیاد دیده میشد و حدود ۲۰۰۰ الی ۳۰۰۰ نفر را اعدام کرده بودند. دلایل و انگیزههای این کشتار متفاوت بود؛ تا حدی که بعضی به دلیل اینکه پولی بدهکار بودند و موقع را مناسب یافته بودند طلبکار را نقله میکردندا پیشه وری و غلام یحیی و اعضاء دولت و مجلس خود مختار و همه افراد رده بالا از طریق پل جلفا به قفقاز رفته و شهر را کاملاً تخلیه کرده بودند.
در نتیجه اهالی تبریز از ترس کشتار تا بستان آباد به استقبال ارتش آمده بودند که ما پیشهوری را بیرون کردیم و شهر در اختیار ماست. فرمانده لشکر (هاشمی) دستور میدهد که سریعاً فرقهایها را تعقیب کنند ولی هر چه میروند میبینند خبری نیست و آنها از مرز هم رد شدهاند؛ بنابراین مسئله تصرف آذربایجان جدی نبود و اگر جدی بود با توجه به مواضع قافلان کوه و کوههای عجیب آن ده لشکر هم نمیتوانست آنجا را تصرف کند. البته تعدادی از فرقهایها با دستههای کوچک تفنگدار به کوهها رفته بودند که توسط چریکهای دولتی آذربایجان تفنگچیهای ذوالفقاری ۱۰ دستگیر و زندانی و اعدام شدند.
به هر حال من به ساختمان شهرداری که مقر ستاد شده بود رفتم و با پورهاشمی ملاقات کرده و پول را تحویل دادم او به فرمانده دژبان دستور داد که تحت امر من باشد و هر چه میخواهم انجام دهد. فرمانده دژبان اهل تبریز و سرهنگ ۲ یا سرگرد بود و در شهر نفوذ زیاد داشت. او صریحاً به من گفت که من همه فرقهایها حتی خانواده هایشان را میشناسم و لیستی تهیه کرده بود که بر همین اساس حدود ۲۰۰۰ نفر را تیرباران کرده بودند. به اتفاق فرمانده دژبان ستاد و مجلس پیشهوری را دیدم که آتش زده بودند. به بازدید زندان غیر نظامیان و بعد زندان نظامیان رفتم. برخی از زندانیان نظامی را میشناختم. سه تایشان را قبلا میشناختم که در آذربایجان درجه ژنرالی گرفته بودند. این سه ژنرال در یک اتاق زندانی بودند.
به اتاقشان رفتم و نشستم و با آنها صحبت کردم گفتم مرا میشناسید؟ گفتند: «بله!» گفتم: میدانید که میتوانم کمکتان کنم اگر از این حرکتتان پشیمان هستید بمن بگویید، چون شدیدا در وضعتان تأثیر دارد به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «نه کار ما از این حرفها گذشته و تغییر رویه دیگر مفهوم ندارد. سپس از اینکه به ملاقاتشان رفته بودم تشکر کردند. به اتاق دیگر رفتم. سلول بزرگی بود و حدود ۲۰ افسر ارشد سرگرد و سرهنگ دو و سرهنگ تمام در آنجا بودند بعضی هایشان همدوره من بودند و با یکیشان فامیل بودم او سرگردی بود به نام شهیدی از او پرسیدم که آیا کاری و پیامی برای همسرش ندارد؟ گفت: «آری پیغام دارم. اگر همسرم را دیدی بگو که مرا دیدهای و اینها را به او بده مقداری طلا و وسایل داشت که به من داد و خواست که اگر میتوانم کمکی هم به همسرش بکنم در این موقع ناگهان سرگرد حسن قاسمی که همدوره من بود و گویا بر بقیه ریاست داشت برگشت و گفت: با این صحبت نکنید و خودتان را کوچک نکنید، بگذارید هر کاری میخواهند بکنند احساس من این بود که هم ژنرالها و هم افسران ارشد زندانی امیدی به برگشت اوضاع داشتند.
محل دیگری که بازدید کردم مخازن سلاح دمکراتها بود. سرتیپ هاشمی گفت که در تبریز ۲۰ انبار اسلحه دمکراتها صحیح و سالم به جای مانده است. به عنوان نمونه به بازدید ۶-۵ انبار رفتم ساختمان بزرگی بود که خوب انتخاب شده بود و زیر زمینهای وسیع داشت. در این زیر زمینها انواع سلاحها از نارنجک و تفنگ و مسلسل سبک و سنگین و تپانچه و ... وجود داشت. سلاحها همه در کاغذهای مخصوص غیر قابل نفوذ و در جعبههای گریس زده بود.
چند نمونه را باز کردند و دیدم جعبههای اسلحه در طبقه بندی فلزی منظم و پیشرفته دور تا دور انبارها تا زیر طاق چیده شده بود. تعداد سلاحهای انبار شده در تبریز بیش از ۱۰۰ هزار بود و از این انبارها در شهرهای دیگر هم وجود داشت و مجموعه بسیار ذیقیمت و با ارزشی را نشان میداد و ثابت میکرد که برنامه روسها برای کنترل بر آذربایجان یک برنامه طولانی بوده و گرنه دلیلی نداشت که چنین ثروتی را به آنجا منتقل کنند. پس از مراجعت به تهران مشاهداتم را به محمدرضا گفتم گفت: به رزم آرا بگویید در اسرع وقت سلاحها را به تهران بیاورد و انجام کارها را گزارش بده به رزم آرا گفتم گفت راه آهن بهترین وسیله است ولی، چون پل نزدیک میانه تخریب شده بود دستور داده شد که سلاحها با کامیون تا پل حمل شود و از آنجا به وسیله قطار به تهران آورده شود. به همین ترتیب انجام شد و حدود ۱۰ روز طول کشید تا کلیه اسلحههای انبار شده در آذربایجان به تهران حمل شود. رزم آرا در گزارش خود سلاحهای ارسال شده به تهران از انبارهای فوق را حدود ۲۰۰ هزار سلاح ذکر کرد. بعداً به این رقم تعداد قابل ملاحظهای اسلحه - که در دست مردم بود و جمع آوری شد - نیز اضافه شد.
از سال بعد محمدرضا دستور داد که روز ۲۱ آذر به عنوان روز نجات آذربایجان جشن گرفته شود و ارتش رژه برود. در حالی که در این ماجرا ارتش و محمدرضا نقش اساسی نداشتند. خروج نیروهای شوروی و عدم مقاومت فرقه در واقع تلاش آمریکا بود و ارتش بدون هیچ مقاومتی وارد تبریز شد. حتی همان فرمانده دژبان تبریز که خیلی اصرار داشت نشان دهد که آنها هم نقشی داشتهاند اعتراف میکرد که مردم تبریز تا بستان آباد به استقبال ارتش آمدند.
چندی بعد محمدرضا به آذربایجان شرقی و غربی مسافرت کرد و سپس وارد کردستان شد. برخی سران ایلات کرد که به شاه و فادار بودند استقبال شایانی نمودند. گویا به او گفته بودند که در مهاباد به علت اعدام قاضی محمد مردم آماده استقبال نیستند. روزی به من گفت: سوار اتومبیل شوا» کنار او قرار گرفتم و بدون راننده و اسکورت کیلومترها راند و وارد مهاباد شد. ما با لباس نظامی بودیم در شهر از خودرو پیاده شدیم و خیابانها و کوچههای شهر را دوتایی پیمودیم هیچ فردی حتی فرماندار به استقبال نیامد، اما از پنجرههای مسیر مردم از پشت پرده تماشا میکردند. سپس به سربازخانه شهر که در انتهای یکی از خیابانها بود وارد شدیم. همه در حال استراحت یا تفریح بودند. بالاخره یکی از افسران در محوطه متوجه شد و محمدرضا را شناخت و ایست - خبردار داد و جلو آمد و گزارش داد و سپس دستور داد افراد برای سان آماده شوند. محمدرضا گفت لازم نیست همینطور بهتر است.
افسر میخواست دنبال او از پادگان خارج شود که گفت لازم نیست. سپس ساختمان بهداری را بازدید نمود که خالی بود. در مراجعت در یک میدان کوچک و خالی دیدیم که داری به زمین فرو کردهاند. محمدرضا به من گفت دیدی درآمدن دار نبود ولی در مراجعت هست پس این همان محلی است که قاضی محمد به دار آویخته شده پس از تحقیق معلوم شد صحیح است و تعدادی مهابادی در این چند دقیقه این کار را کردهاند. این وضعیت استقبال مردم مهاباد از محمدرضا بود. ولی در آذربایجان شرقی استقبال از او خوب بود.
همان طور که گفتم حادثه آذربایجان بر روحیه محمدرضا تأثیر بسیار شدید گذارد و او که خود را ناجی آذربایجان میدانست دیگر حاضر به تبعیت از هیچ نخست وزیری نبود؛ لذا اختلافاتش با قوام السلطنه تشدید شد و بعداً با مصدق نیز این اختلافات پدید شد و عمق گرفت.
انتهای پیام/ 161


