شاه مایوسی که معتقد بود باید همه چیز باشد
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند. چرا که این انقلاب نجاتبخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
شاه و مصدق
مسئله ملی شدن نفت ایران را من اولین بار حدود سال ۱۳۲۶ از زنگنه شنیدم. خانواده زنگنه خانواده وسیع و ثروتمند و با نفوذی در باختران ـ کرمانشاه ـ بود که هوادار سیاست انگلیسیها بودند. این زنگنه از سران این خانواده بود که زن زیبایی داشت و سالها به دربار رفت و آمد میکرد. زنگنه نماینده مجلس بود و چند دوره نماینده شد و یکی از سفارشکنندگانش من بودم. او به همین جهت با من رفاقتی پیدا کرده بود زنگنه با سفارت انگلیس روابط محکمی داشت و از مأموران مورد علاقه و مورد اعتماد انگلیسیها بود زنگنه فرد فهمیدهای محسوب میشد و به همین دلیل انگلیسیها از طریق او از وضع منطقه مطلع میشدند يک روز، زنگنه در صحبت خصوصی با من گفت که آمریکاییها طرفدار ملی شدن نفت ایران هستند و توطئههایی را در این زمینه شروع کردهاند.
به هر حال ریشه ماجرا هر چه بود از مهر ماه ۱۳۲۸ تعدادی از نمایندگان مجلس پانزدهم به رهبری مصدق به اتفاق جمعیتی حدود هزار نفر جلو کاخ مرمر به اجتماع پرداختند که شبها تعدادشان به ۵۰۰ نفر میرسید برای من و امثال من که این نمایندگان را میشناختند کاملا روشن بود که قضیه به این سادگی نیست و تا دست سفارت آمریکا در پشت صحنه نباشد، چنین حرکتی شروع نمیشود.
خانه مصدق نزديک كاخ مرمر بود و او هر روز عصر پیاده به جلوی کاخ میآمد و جمعیت برای او هورا میکشیدند و او را روی دست بلند میکردند. بیشتر جمعیت در خیابانی که به سمت دانشکده افسری میرفت مجتمع بود. من به دستور محمدرضا به میان جمعیت میرفتم تا اوضاع را ببینم و به او اطلاع دهم. يک روز مشاهده شد که تظاهرکنندگان تا غروب ماندند محمدرضا به من گفت برو ببین چه میخواهند و اگر میتوانی با خود مصدق صحبت کن و درخواستش را بپرس من نزد مصدق رفتم و خود را معرفی کردم و گفتم که اعلیحضرت فرموده که چه خواستهای دارید.
مصدق گفت: «ما میخواهیم در کاخ متحصن شویم گفتم: «همه؟» گفت: «نه، حدود ۵۰۰ نفر!» و بالاخره مصدق با حدود ۲۰ نفر موافقت کرد و گفت که اگر راه ندهند در همین چهار راه میخوابیم نزد محمدرضا رفتم و جریان را گفتم محمدرضا گفت این صحیح نیست که در خیابان بخوابند و به هژیر (وزیر دربار) دستور داد که محلی درست کند تا به داخل کاخ بیایند. آبدارچی کاخ نیز به عنوان مأمور پذیرایی معین شد.
من رفتم و به مصدق گفتم که اعلیحضرت میفرمایند بفرمایید تو، خانه خودتان است. آمدند و در ساختمان نزدیک در کاخ تحصن کردند. مصدق يک شب خوابید و بقیه دو شب ماندند مصدق صبح روز بعد از تحصن با محمدرضا ملاقات کرد. بدین ترتیب بود که مصدق به عنوان رهبر جنبش ملی شدن نفت مطرح شد.
در زمان دولت رزمآرا، لایحه ملی شدن نفت در مجلس مطرح شد و دولت رزمآرا با آن بشدت مخالفت کرد. در جلسه مجلس که خود رزمآرا هم حضور داشت، غلامحسین فروهر، وزیر دارایی کابینه او نطقی علیه ملی شدن نفت ایراد کرد و از جمله گفت: «کشوری که نمیتواند يک لولهنگ بسازد چگونه خواهد توانست نفت ملی شده را اداره نماید؟!
در آن زمان روزی پرون به عنوان يک «سر» که به کسی نگویم به من گفت که رابط او در سفارت انگلیس گفته که رزمآرا با روسها سازش کرده تا نفت ملی نشود. عضو سفارت از این مسئله اظهار تأسف کرده بود. البته من این مطلب را به عنوان «سر» به محمدرضا نگفتم ولی مسلماً خود پرون گفته بود. اصولاً پرون فرد دهن لقی بود و انگلیسیها این خصوصیت او را میشناختند و بعید نیست که با حسابهایی این حرف را به او زده بودند تا در دربار شایع شود.

در اردیبهشت سال ۱۳۳۰ مصدق با سوار شدن بر موج ملی شدن صنعت نفت به نخستوزیری رسید. به نظر من مصدق از جوانی وابسته به انگلیس بود و اصولاً رسم دوران قاجار چنین بود که رجال و خانوادههای اشرافی و درباری و وزراء، و پس از مشروطیت نمایندگان مجلس استانداران سفرا و امثالهم عموماً وابسته به ان انگلیس بودند. پس خانواده مصدق و خود مصدق از این امر مستثنی نبوده و اگر فردی از انواع فوق میخواست وارد گود سیاست شود اولین و اصلیترین شرط طرفداری از سیاست انگلیس بود. حتی رجالی که به نام میهنپرست خالص و بدون وابستگی معرفی شده بودند مانند مؤتمنالملك بيرنيا و نظایر اینها نیز طرفدار سیاست انگلیس بودند با این تفاوت که برخی در عین طرفداری از انگلیس مصالح کشور را با میزانهای متفاوت در نظر میگرفتند و مصدق از آنها بود که مصالح کشور را نیز در نظر میگرفت.
مصدق نخستوزیر شد و دوران مشکل محمدرضا شروع شد. مصدق یکبار برای گرفتن فرمان نخستوزیری به ملاقات محمدرضا آمد و یکی دوبار هم در يک ماهه اول نخستوزیریاش به طور تشریفاتی به ملاقات آمد و دیگر به عنوان کسالت نیامد. از آن پس ارتباط شاه با نخستوزیر به این شکل بود علاء وزیر دربار هر روز صبح با چمدان حاوی نامههای مختلف به دیدن مصدق میرفت مسائل رد و بدل میشد و امور به این ترتیب میگذشت. همه امور حتی مسائل ارتش میبایست بدواً به تأیید مصدق میرسید. سپس برخی فرامین که طبق قانون اساسی باید به امضای شاه برسد به علاء تحویل میشد و او به امضاء میرساند و فردای آن روز به مصدق تحویل میداد.
گاه مطالبی بود که علاء شفاهاً به اطلاع مقامی که میخواست میرساند. این وضع محمدرضا را شدیداً مأیوس و ناراحت میکرد و به اطرافيان، حتی پیشخدمتها میگفت که با این وضع سلطنت چه معنی دارد و ماندن من در کشور چه فایده دارد در زمان نخستوزیری قوامالسلطنه نیز همین حالت یأس در محمدرضا ایجاد میشد. ولی محمدرضا پس از فتح آذربایجان دیگر آن شخص قبلی نبود توقعش بسیار بالا رفته و تحملش کم شده بود او به محض اینکه قدرت خود را ضعیف احساس میکرد ناراحت و سپس مأیوس و به ماندن در ایران بیعلاقه میشد، در او این تناقض بوجود آمده بود که باید یا همه کاره و یا هیچ کاره باشد نطفه این طرز تفکر و روحیه از قبل هم در او وجود داشت. ولی چون تحقق آن در زمان پدرش و در اوایل سلطنتش امکان نداشت عقبنشینی میکرد ولی پس از سال ۱۳۲۵ این دوره سپری شده بود و محمدرضا احساس میکرد که میتواند و باید همه چیز باشد.
وجود مصدق با این روحیه محمدرضا نمیخواند مصدق موفق شده بود در سطح جهانی خود را به عنوان نفر اول ایران معرفی کند و تا آنجا که اطلاع دارم ملاقاتهای مکرر با سفیر آمریکا داشت. مصدق عملاً فرماندهی کل قوا را از محمدرضا سلب کرده بود. کار محمدرضا در ارتش منحصر بود به امضای فرامین ارتش آن هم پس از اینکه مصدق امضاء میکرد. مصدق بسیاری از این فرامین را حتی با این ترتیب نیز اجرا نمیکرد و به وزیر دفاع دستور میداد که اجراء نشود تا قدرت خود را به محمدرضا نشان دهد. مصدق در کار دربار دخالت کامل میکرد و حتی هزینه آشپزخانه محمدرضا را تعیین میکرد. به تمام افرادی که به دلایل مختلف از حسابداری وجه ماهیانه داده میشد همه را بدون استثناء حذف کرد و عناصری را در دربار گمارد تا هرگاه خلاف دستور او عمل شود به مصدق گزارش دهند.
باید بگویم که در ظرف سه سال نخستوزیری مصدق حتى يک مورد هم برخلاف دستور او در دربار عمل نشد مصدق نه تنها خود از ملاقات با محمدرضا استنکاف میورزید، بلکه وزراء و حتى وزیر دفاع سرتیپ ریاحی که به جای رئیس ستاد گذارده بود نیز با محمدرضا ملاقات نمیکردند. در دوران نخستوزیری مصدق، من تا مهر ۱۳۳۱ در ایران بودم و در این مدت گاه محمدرضا مرا به خیابانها میفرستاد تا وضع شهر را ببینم و به او اطلاع دهم. از جمله در جریان ۳۰ تیر ۱۳۳۱ به دستور محمدرضا به چهار راه مخبرالدوله رفتم و حوادث را دیدم و به محمدرضا گزارش کردم.
در مهر ماه ۱۳۳۱ با اجازه محمدرضا به اتفاق فخر مدرس، برای اخذ دکترای قضائی به پاریس رفتم بار اول که به فرودگاه مراجعه کردم متوجه شدم که به دستور مصدق ممنوعالخروج شدهایم جریان را به اطلاع محمدرضا رساندم. او به علاء گفت: «از مصدق سؤال کنید فرمانی که صادر شده به دستور و تایید خود او بوده حال چرا دستور ممانعت داده است؟!» مصدق به سؤال محمدرضا پاسخی نداد و در نتیجه من نزد سرتیپ ریاحی، وزیر دفاع وقت رفتم و ماجرا را به او گفتم ریاحی ناراحت شد و بلافاصله از مصدق وقت ملاقات خواست و پس از حدود يک ربع ساعت، از نزد او مراجعت کرد و گفت: میتوانید بروید و اضافه کرد: مصدق لجباز است و میخواهد بفهماند که مسائل تأیید شده را هم میتواند دستور عدم اجرا بدهد فردای آن روز به اتفاق مدرس به پاریس رفتم.
پس از مدتی که در پاریس بودم اطلاع یافتم که خانواده محمدرضا به پاریس آمدهاند. به دیدن آنها رفتم مادر محمدرضا شمس و اشرف و شهناز با هم در یک آپارتمان در هتل زندگی میکردند. هتل محل اقامت متوسط نزديک به خوب بود گفتند که به صورت ظاهر شاه ما را روانه اینجا کرده و اضافه کردند در واقع مصدق ما را اخراج کرده و دستور داده بدون اجازه او حق ورود به ایران را نداریم سفیر هم نه از ما استقبال کرده و نه به دیدن ما آمده و فقط يک نفر به نام جزایری که دبیر سفارت است، تقریباً همه روزه به دیدن ما میآید، مرد خوبی است و سفیر به همین علت که با ما دیدار میکند با او بد شده است.
خانواده محمدرضا مرتباً با او تماس تلفنی داشتند. من نیز مرتب به دیدار آنها میرفتم و جزایری را دیدم به نظرم فرد خوشنیتی نرسید و چون در ساعات کار هم نزد خانواده محمدرضا بود، به احتمال زیاد از طرف سفیر اعزام میشد تا خبر بیاورد. او فرد حقهبازی بود و زنها که ساده هستند، فریب تعلق او را خورده بودند سفیر ایران باقر کاظمی نام داشت و هوادار مصدق بود.
در این مدت اشرف چند بار به تهران رفت و با محمدرضا ملاقات کرد. بار اول برایم تعریف کرد که وقتی وارد فرودگاه تهران شد مأموران مصدق مانع رفتن او به شهر شدند ولی او با بیاعتنایی از میان آنها رد شد و پس از ورود به شهر مستقیماً به دیدار محمدرضا و ثریا رفت. مرتبه دوم و سوم برایم تعریف کرد که در تهران تشکیلاتی را سازمان داده تا در روز مبادا به نفع شاه فعالیت کنند و نام اسدالله رشیدیان را برد طبق اطلاعی که داشتم میدانستم که خانواده رشیدیان مأمورین سفارت انگلیس بوده و هستند بنابراین در دوران اقتدار مصدق، اشرف میتوانست به تهران بیاید و با محمدرضا ملاقات کند و حتی برای روز مبادا به نفع محمدرضا تشکیلات راه بیندازد. آیا مصدق از فعالیتهای اشرف و ملاقاتهای او در این سه سفر اطلاع داشت؟ باید گفت به طور حتم. پس چرا مزاحمت جدی برای این افراد بویژه رشیدیان فراهم نیاورد؟ ابهام در همین جا است. آیا مصدق از قبل میدانست که چه باید بشود؟
در رابطه با دوران مصدق به يک مطلب باید توجه شود در این دوران حسین علاء وزیر دربار بود. علاء یکی از شخصیتهای بارز سیاسی ایران است. او پسر علاءالسلطنه - از بزرگان زمان قاجار بود که تحصیلات خود را در فرانسه به اتمام رساند و به ایران مراجعت کرد. زمانی که طرح سلطنت رضاخان در مجلس مطرح شد علاء از معدود افرادی بود که با سلطنت او به شدت مخالفت کرد این مطلبی است که خود محمدرضا میگفت. بنابراین با سلطنت رضاخان حسین علاء و مصدق در يک جبهه بودند که میگفتند اگر رضا منظورش خدمت به مملکت است در همین پست هم میتواند خدمت کند و نیازی به خلع احمد شاه نیست.

به همین علت در دوران سلطنت رضاشاه نه به علاء و نه به مصدق شغلی داده نشد و یا اگر داده شد در رده ۲ و ۳ بود ولی در دوران محمدرضا تا زمانی که علاء زنده بود بهترین مشاغل متعلق به او بود و در پستهای نخستوزیری وزارت دربار، سفیر ایران در آمریکا، نماینده ایران در سازمان ملل خدمت نمود. این شخص طرفدار سیاست انگلیس و علاقمند شدید به محمدرضا از دوره جوانی که هر دو نماینده مجلس بودند نزدیکترین فرد به مصدق بود و هر دو با سلطنت رضا مخالفت کرده بودند همین فرد تردیدی نداشته و ندارم که محکمترین رابط بین محمدرضا با سفارتهای انگلیس و آمریکا و در عین حال محکمترین رابط بین محمدرضا و مصدق بود. د
درباره روابط علاء و مصدق همین قدر بگویم که حتی گاهی که سفیر آمریکا میخواست با مصدق ملاقات کند در مواردی مصدق از علاء دعوت میکرد که در جلسه شرکت نماید. پس محمدرضا از طریق علاء هم با سفارتهای انگلیس و آمریکا و هم با مصدق در ارتباط منظم بود اطلاع داشتم که ملاقاتهای علاء با انگلیسیها و آمریکاییها فقط در رده سفیر بود و محل ملاقات آنها در ساختمان وزارت دربار بود بنابراین از عمده اسرار این دوران از سلطنت محمدرضا و اسرار سقوط مصدق فقط علاء مطلع بود.
در طول سالهای نخستوزیری مصدق من يک سال آن را در ایران و دو سال دیگر را در پاریس بودم. در طول این سه سال محمدرضا علاقه داشت که اطرافش خلوت باشد؛ به نحوی که اکثراً شام و ناهار را به تنهایی با ثریا صرف میکرد ایرادی نبود اگر پرون یا من در صرف غذا با او شرکت میکردیم و مواردی بود که شرکت میکردیم از خویشان محمدرضا و ثریا هیچ خبری نبود. همان ثریا که پس از ۲۸ مرداد در روزهای تعطیل حدود ۱۰۰-۱۵۰ و در سایر روزها اقلا ۲۰ نفر از بختیاریها را دعوت میکرد و از فامیل و دوستان محمدرضا هم قلا ۱۰ نفر بودند، در این سالها گوشهگیر بود.
گفتم که در این سالها مهمترین رابط محمدرضا علاء بود. علاء همه روزه رأس ساعت معینی ۱۰ صبح پیاده از کاخ نزد مصدق میرفت کاخ و منزل مصدق خیلی نزديک بود، آنچه که محمدرضا میخواست علاء یادداشت میکرد و به مصدق میگفت و آنچه که مصدق تصویب میکرد انجام میشد. البته اگر مواردی را محمدرضا اصرار داشت، علاء با خواهش از مصدق به طور حتم تصویب آن را میگرفت. مصدق تمام هزینه دربار و حتی هزینه آشپزخانه محمدرضا را میبایست تصویب کند تمام حقوقی که محمدرضا از طریق حسابداری دربار به خویشان و دوستان خود میداد به دستور مصدق قطع شد.
مثلا محمدرضا به من ماهیانه پانصد تومان از حسابداری دربار کمک میکرد که قطع شد. اگر محمدرضا علاوه بر مصوبات مصدق گشایش بیشتری میخواست باید از پول شخصی خود استفاده میکرد. حال با چنین وضعی آیا علاء میتوانست با سفرای انگلیس و آمریکا ملاقات کند؟ بلی چون مصدق به علاء اطمینان کامل داشت که گفته سفرا را تمام و کمال به مصدق بازگو میکند. این وسیلهای بود که مصدق از منویات دو سفیر اطلاع مییافت که آیا خواست آنها همان بود که حضوراً به وی میگویند و یا مطالب اضافی دارند.
مسئله دیگر این دوران تحمل غیر عادی بود که محمدرضا علیرغم یأس و ناامیدی، طی سه سال نخست وزیری مصدق داشت و میتواند ناشی از اطمینانی باشد که نسبت به آیندهاش به او داده شده بود. محمدرضا رویه توهینآمیز مصدق را تحمل کرد. اخراج تمام دوستانش توسط مصدق را تحمل کرد تنهایی با ثریا را قبول کرد حال آنکه خیلی کمتر از این را در زمان قوامالسلطنه که منظم به دیدار محمدرضا میآمد تحمل نمیکرد و علاقه داشت سلطنت و ایران را ترک کند.
انتهای پیام/ 161


