روایت خانه‌ای در البرز که نفس‌هایش ناگهان ایستاد/ ۱۵ عضو یک خانواده زیر آوار سکوت

در شبی آرام سکوت روستای رامجین در ساوجبلاغ با انفجاری مهیب شکست و خانه‌ای که پر از خنده و گفت‌وگوی یک خانواده ۱۵ نفره بود، در یک چشم‌به‌هم‌زدن فرو ریخت و تنها خاکسترِ خاطره از آن باقی ماند.
کد خبر: ۸۲۷۸۴۹
تاریخ انتشار: ۲۸ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۶:۱۲ - 17April 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از البرز، جنگ همیشه قبل از آغاز، با نشانه‌هایی از شمارش‌ معکوس و خبرهای پراکنده پا به روزگار مردم می‌گذارد اما اثر اصلی‌اش وقتی پیدا می‌شود که تیترها از جان‌هایی بگویند که دیگر برنمی‌گردند؛ از آمار شهدا، تخریب‌ها و ... «جنگ رمضان» نیز که هم‌زمان با نهم اسفند 1404 و حمله تجاوزکارانه آمریکایی- صهیونی به بیت رهبری و شهادت رهبر معظم انقلاب و برخی اعضای خانواده ایشان شروع شد، از همین جنگ‌ها بود.

روایت خانه‌ای در البرز که نفس‌هایش ناگهان ایستاد/ ۱۵ عضو یک خانواده زیر آوار سکوت

این جنگ هم پیش از آغازش در ماه مبارک رمضان، برای بسیاری از مردم تنها عنوانی در میان خبرها بود، اما به‌محض آغاز حملات وحشیانه دشمن به ایران عزیز، برای خیلی‌ها، به‌خصوص خانواده‌هایی که داغدار شدند، معنایی فراتر از یک خبر داشت؛ ماهی که باید ماه آرامش باشد، برایشان به شبی تاریک بدل شد. با گذشت روزها، خبرهای انفجار و آوار از گوشه‌وکنار می‌رسید و نیروهای امدادی بی‌وقفه در حال دویدن بودند.

در واقع نیروهای امدادی و خدمات رسان مانند اورژانس، آتش‌نشانی، هلال‌احمر و ... اولین گروه‌هایی بودند که بر سر صحنه‌ها حاضر می‌شدند و میان دود و خاک، آوار و آتش، به دنبال نشانه‌ای از زندگی افراد می‌گشتند. قطعاً خاطرات آن شب‌ها و روزها هیچ‌گاه از ذهنشان پاک نمی‌شود؛ اجساد تکه‌تکه‌ای که زیر آوارها پیدا می‌شدند، بدن‌های بی‌سر، نوزادان، سالمندان، دانش آموزان و ... و نجات مجروحان جنگی، زخمی را در دلشان ماندگار کرد.

در جریان این جنگ، پیکرهای زیادی بی‌صدا از زیر آوار بیرون آورده و نام‌های بسیاری به فهرست شهدا افزوده شد. خانه‌هایی که تا روز قبل پر از صدا و نور بودند، در یک چشم به هم زدن خاموش شدند و اما در میان همه داغ‌ها، برخی حادثه‌ها سنگینی عجیبی داشتند؛ حوادثی که در یک لحظه، شادی یک خانواده پرجمعیت را به سکوتی عمیق بدل کردند. موشک‌باران خانه‌ای در رامجین ساوجبلاغ و شهادت 15 نفر از اعضای یک خانواده، یکی از آن حوادث تلخ بود.

در آن خانه و در میان آن 15 نفر، 6 کودک وجود داشتند که در آن شب مانند همیشه با دنیای کوچک و رنگی خود سرگرم بودند. دنیز کوچک، عروسک‌هایش را کنار خود چیده بود و با زبان شیرین کودکانه با آن‌ها حرف می‌زد. دیان خردسال هم غرق بازی‌های کودکانه خود بود تا وقتی که پلک‌هایش سنگین شد و خواب او را با خودش برد. آن چهار کودک دیگر هم هر یک در گوشه‌ای از منزل مشغول بازی یا صحبت با دیگر اعضای خانواده بودند.

سکوت شب کم‌کم روی کوچه‌ها نشست، چراغ‌ها خاموش شدند و خواب مثل پرده‌ای آرام روی چشم‌ها افتاد. مادران کنار فرزندانشان آرمیده بودند، پدران خسته سر روی بالش گذاشته بودند، نفس‌های کودکان آرام بالا و پایین می‌رفت و هر یک از بچه‌ها در رؤیای کودکانه‌شان غرق بودند. شاید دنیز در خواب دنبال عروسکش می‌دوید و دیان در خیال خود به بازی ادامه می‌داد. هیچ‌کس حتی فکرش را هم نمی‌کرد که این ساعات و دقایق، آخرین لحظات دورهمی خانوادگی باشد.

نیمه‌شب، ناگهان آسمان از هم شکافت، صدایی آمد که هیچ شباهتی به صداهای آشنا نداشت؛ رعدوبرق نبود، زمین لرزید و همه‌چیز در کسری از ثانیه تغییر کرد و خانه‌ای که لحظاتی پیش پر از صدای نفس کشیدن و گرمای وجود اعضای یک خانواده بود، در یک چشم‌به‌هم‌زدن زیر آوار فرو رفت؛ نه فرصتی برای دویدن بود، نه بیدار کردن بچه‌ها، نه حتی یک آغوش آخر و سکوتی سنگین جای نفس‌های آرام بچه‌ها را گرفت.

دنیز و دیان، ایلیا و الیسا، امیرمهدی و ستیا 6 کودک معصوم این خانواده زیر همان سقفی آرام گرفتند که ساعتی قبل مأمن و پناهشان بود. هیچ‌کس نمی‌داند در آن لحظه چه بر آن‌ها گذشت؛ آن‌ها کودک بودند، بی‌خبر از هر آنچه بیرون از دنیای بازی‌هایشان می‌گذشت. در آن حادثه تلخ، نه‌تنها کودکان، بلکه پدرها و مادرها، پدربزرگ، مادربزرگ و عمه‌شان نیز جان باختند و صدای خانواده‌ای که تا شامگاه با هم نفس می‌کشیدند، یک‌جا خاموش شد.

جرم آن‌ها چه بود؟ حضور یک پاسدار فداکار در میان خانواده که تمام توان خود را برای دفاع از این سرزمین به کار گرفت و پای لانچر مجروح شد؛ 14 نفر در کنار او قربانی جنایت دشمنی شدند که چشم دیدن اقتدار این ملت را ندارد و حاضر است به خاطر یک نفر جان 14 نفر دیگر را نیز به بدترین شکل ممکن بگیرد و در عین حال در محافل مختلف، شعار انسان‌دوستی و حقوق بشر سر دهد.

دردناک‌ترین بخش ماجرا این بود که دیگر کسی از خانواده نمانده بود که برای این فرزندان از دست‌رفته گریه کند، کسی نبود که کنار تابوتشان بنشیند، آن‌ها را در آغوش بگیرد و مادرانه و پدرانه عزاداری کند. اما همه ما شاهد بودیم که در روز تشییع پیکرهای این 15 نفر، بسیاری از مردم وقتی داستان این خانه را شنیدند، به‌جای آن خانواده از دست‌رفته در مراسم حضور پیدا کردند و اشک ریختند؛ انگار که داغی از خودشان باشد.

این حادثه که برای بزرگ‌ترین خانواده شهید در کشور و در جریان جنایت آمریکا و اسرائیل در جنگ رمضان اتفاق افتاد، فقط ویرانی یک ساختمان نبود، بلکه خاموش شدن صدای 6 کودک معصوم، پایان یک جمع صمیمی و سوختن یک خانه گرم بود. آری، این، فقط یک حمله و یک خطای جنگی نبود، این، سند یک جنایت بزرگ و دردناک است؛ جنایتی که دست‌های مدعیان «حقوق بشر» فرمان آن را دادند و این حادثه تلخ را رقم زدند.

این جنایت توسط کسانی رقم خورد که دم از انسانیت می‌زنند و ادعا می‌کنند که برای نجات مردم ایران آمده‌اند، اما دنیا به‌خوبی دید که در این حمله ناجوانمردانه، چگونه کودکانی که حتی نام جنگ را نشنیده بودند، زیر آوار «ادعای دروغین انسانیت» دفن شدند و در یک چشم به هم زدن، قصه‌شان ناتمام ماند و آرزوهایی کوچکشان هنوز محقق نشده پایان یافت اما دشمن بداند روزی عدالت از میان این خاکسترها قد علم می‌کند و این خون‌ها بی‌پاسخ نمی‌ماند.

گزارش: صدیقه صباغیان

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار