ساواک لانه عنکبوت برای رسیدن به طعمه‌های بیشتر

سازمان ساواک تنها برای محتفظت از سلطنت نامشروع و مستبد پهلوی تشکیل نشده بود بلکه لانه‌ای چند لایه بود که عنکبوت‌های آن برای رسیدن به ثروت، موقعیت و امکانات بیشتر با م رقابت می‌کردند.
کد خبر: ۸۵۳۴۷۶
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۳:۵۷ - 09August 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسلهٔ دست‌نشانده‌ای بود که با حمایت مستقیم قدرت‌های بیگانه بر سر کار آمد و همین وابستگی همه‌جانبه آن را از سلسله‌های پیشین به‌طور بنیادین متمایز می‌کرد. شناخت ماهیت این رژیم، درک ماهیت انقلاب اسلامی را نیز روشن‌تر می‌سازد؛ زیرا این انقلاب نجات‌بخش نه‌فقط با یک حکومت وابسته، بلکه با تمام منظومهٔ استعمار و استکبار روبه‌رو بود. یکی از راه‌های شناخت پهلوی، مطالعهٔ کتاب‌هایی است که کارگزاران رژیم نگاشته‌اند؛ آثاری که به‌سبب جانبداری از شاه، تصویری غیرهمدلانه از انقلاب اسلامی ارائه می‌کنند.

ساواک

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

چهره های ساواک

قبلا به مناسبت‌های مختلف مهره‌های مهم و برجسته سرویس های اطلاعاتی انگلیس، آمریکا، اسرائیل بهائیت فراماسونری و مافیای بین المللی را در ایران معرفی کرده‌ام و درباره چهره‌های مهم اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی مانند سرتیپ ماهوتیان و سرتیپ تاج بخش و دکتر مهیمن توضیح داده ام در اینجا به معرفی چند چهره مهم و معروف ساواک می‌پردازم که هر يک در حوزه فعالیت خود بسیار مؤثر بودند و گاه مانند ثابتی به شهرت بسیار رسیدند.

سرلشکر قدر و لبنان

شاید منصور قدر در ایران شهرتی نداشت ولی بدون تردید نزد سرویس اطلاعاتی شوروی در منطقه و سرویس‌های کشورهای عربی و گروه‌های سیاسی لبنان معروفیت داشت. زمانی که به ساواک رفتم قدر درجه سرهنگی داشت و مدیر کل دوم ساواک اطلاعات خارجی بود. از همان موقع میان او و مدیر کل هشتم سرتیپ هاشمی، جنجال به پا می‌شد. قدر فرد باهوش، پرکار و سریع‌الانتقالی بود و در امر نفوذ فرد لایق و فعالی بشمار می‌رفت و از مدیر کل هشتم موفق‌تر بود او بدون اطلاع هاشمی در سفارتخانه‌ها - بخصوص کشورهای عربی - نفوذ می‌کرد و چون سفارتخانه‌ها در حوزه کار مدیر کل هشتم بود، هاشمی به من شکایت می‌کرد و همیشه میان این دو اداره کل دعوا به وجود می‌آمد هر چند از زرنگی قدر خوشم می‌آمد، ولی چاره‌ای نداشتم و او را منع می‌کردم نمی‌توانستم دخالت در وظایف اداره کل دیگر را اجازه دهم و صحیح هم نبود این زرنگی‌های قدر مورد توجه محمدرضا قرار گرفت و برای این که استفاده بهتری از او شود او را به سفارت در اردن فرستاد.

قدر در اردن سرتیپ شد و بقدری کار او موفق بود که به جای ۴ سال ۶ سال ماند و سپس محمدرضا او را به عنوان سفیر به لبنان فرستاد. در آن زمان بیروت اهمیت جدی از نظر اطلاعاتی در منطقه پیدا کرده بود و محمدرضا نیز می‌خواست در سیاست منطقه فعال و مؤثر باشد. بعلاوه لبنان يك مركز فعال مخالفين محمدرضا شده بود و به خاطر ماجرای تیمور بختیار یکی دوسالی روابط دو کشور قطع بود و قدر در چنین شرایطی به لبنان میرفت او تا نزدیکی انقلاب در بیروت ماند و در آنجا به درجه سرلشکری رسید. سرلشکر قدر هر دو هفته یکبار به تهران می آمد. او کاری به وزارت خارجه نداشت.

مستقیماً گزارش خود را به محمدرضا می‌داد و دستورات لازم را اخذ می‌کرد و سپس برای ادای احترام به دیدن من می‌آمد. هدفش از ملاقات با من بیشتر جلب محبت و لطف محمدرضا بود ولى من سؤالاتی از اوضاع لبنان می‌کردم و او پاسخ می‌داد لبنان همیشه بحث انگیز بود و این کشور کوچک با این همه ماجراهای مختلف سبب می‌شد که همیشه چیزی برای پرسیدن از قدر داشته باشم قدر در صحبت‌هایش آنچنان اوضاع لبنان را درهم و برهم نشان می‌داد که تعجب می کردم. می پرسیدم که چگونه ممکن است در يك كشور كوچک این همه دستجات سیاسی مختلف با سیاست های متغیر وجود داشته باشد؟

می‌گفت که در لبنان مردم به ۲ گروه اصلی تقسیم می‌شوند: مسیحی ها که اکثراً تحصیل کرده و دارای مشاغل مهم و زندگی مرفه و خانه‌های مجلل هستند و مسلمانان که اکثراً دارای مشاغل پایین بوده و در لانه‌هایی زندگی می‌کنند که به خانه شباهت ندارد این ۲ گروه اختلافات سیاسی با هم دارند و ریشه حوادث لبنان در وجود اختلاف میان این ۲ گروه است. مسیحیان یا مسلمانان در يك نقطه مجتمع نیستند که رابطه و در نتیجه درگیری پیش نیاید در منطقه‌ای که اکثریت با مسلمانان است، نقاطی وجود دارد که اکثریت با مسیحیان است و یا در مناطقی که اکثریت با مسیحیان است نقاط مسلمان نشین وجود دارد. بدین جهت نمی‌توان لبنان را به دو منطقه تفكيک شده تقسیم کرد و اين يک اشکال اساسی است. اگر چنین نبود مسلماً تاکنون لبنان به دو لبنان مسیحی نشین و مسلمان نشین تجزیه شده بود بعلاوه مسیحیان و مسلمانان نیز در درون خود متحد نیستند.

مسیحیان به ۳ دسته عمده و تعدادی دستجات كوچک و مسلمانان نیز بخشی شیعه و بخشی سنی هستند و به ۴-۵ دسته عمده و تعدادی دستجات کوچکتر تقسیم شده‌اند که هر دسته چه مسیحی و چه مسلمان دارای هدف و روش سیاسی خود است و نام و رئیس خود را دارد. قدر با دقت نام دستجات سیاسی و اسامی رؤسای آنها و مرامشان را می‌گفت که به خاطر ندارم. او مفصلاً درباره نقش اسرائیل و سوریه و سرویس‌های جاسوسی جهان در لبنان صحبت می‌کرد.

سرلشکر قدر می‌گفت که وضع سفارت ایران همیشه در خطر است و لذا ۶ نفر از پاسداران ساواک را به بیروت برده تا از محل سفارت و خود او محافظت کنند. در آن زمان به علت شلوغی بیروت اکثر سفارتخانه‌ها بسته بود ولی سفارت ایران باز بود. قدر می‌گفت که سفرای انگلیس و آمریکا کراراً از او خواسته‌اند که سفارت ایران در بیروت باز بماند و به همکاری نزدیک خود با آنان ادامه دهد. به گفته قدر فعال ترین سفارت در رابطه با سفارت‌های انگلیس و آمریکا سفارت ایران بود. مسئله مهمی که قدر با من مطرح می کرد و به خاطرم مانده درباره موسی صدر است.

من موسی صدر را از قبل می‌شناختم البته هیچگاه او را ندیدم. احتمالاً سال ۱۳۴۳ بود كه يک روز پاکتی را روی میز من گذاشتند. آدرس پاکت دفتر و نام گیرنده من بودم ولی تمبر نداشت. قبل از ورود به ساختمان ۲ اتاق كوچک مقابل هم قرار داشت که در یکی از آنها یکی از استوارهای دفتر می‌نشست و اتاق مقابل اتاق انتظار بود. آن استوار موظف بود هر فردی غیر از پرسنل دفتر مراجعه می نمود او را در اتاق انتظار بنشاند و به افسر مسئول تلفن کند و طبق دستور او عمل نماید ولی وی پاکت‌ها را می پذیرفت و شخص مراجعه کننده می‌رفت.

نامه‌ها به دست افسر شعبه ۱ دفتر می‌رسید و پس از رد کردن از مقابل دستگاه مخصوص که حاوی مواد منفجره نباشد، برای من می‌فرستاد بنابر این بسادگی می‌شد هر نوع نامه‌ای را به دفتر داد و تحویل دهنده هم شناسایی نشود به هر حال پاکت را باز کردم چند برگ بود که با خط زیبا نوشته شده بود. خطاب به محمدرضا بود و آنچه فحش و ناسزا بود به او داده و خطاهای او را برشمرده بود. در انتهای نامه امضاء موسی صدر اصفهانی بود و گویا در نجف نوشته شده بود. نامه را جزء کارهای دفتر گذاردم و برای محمدرضا فرستادم در حاشیه نامه نوشت: «نامه را در دفتر نگهداری کنید اگر روزی به ایران آمد سند محکمی در دادگاه علیه اوست.»

سرلشکر قدر درباره موسی صدر توضیح داد و معلوم شد که وی در لبنان شخصیت مهمی شده. او گفت: «موسی صدر می‌تواند مفیدترین فرد برای من باشد ولی شاه اجازه ملاقات با او را نمی‌دهد. من به شاه گفته‌ام که وی نفوذ زیاد در بین مسلمانان بخصوص شیعیان لبنان دارد و اگر او بپذیرد اجازه دهید ملاقات کنم ولی شاه مخالفت ضمنی نمود.» مدتی بعد، قدر گفت که بدون اجازه محمدرضا از موسی صدر تقاضای ملاقات کرده و او پذیرفته است. مسلماً این عمل قدر به دستور سرویس‌های انگلیس و آمریکا بوده و لذا وقتی به محمدرضا گفت، پاسخی نداد یعنی مخالف نیست.

به هر حال به گفته قدر او با موسی صدر ملاقات می‌کند و به او می‌گوید: تقاضایی ندارم جز این که به عنوان یک ایرانی می‌خواهم هر اطلاعی دارم در اختیارتان بگذارم این اطلاعات فقط آنچه سفارت ایران جمع می‌کند نیست بلکه سفارت‌های انگلیس و آمریکا هم اطلاعاتی در اختیارم می‌گذارند. موسی صدر می‌پرسد: «حال» چه اطلاعاتی دارید؟» و قدر هر چه می‌داند به صدر می‌گوید و اطلاعات مفصلی در اختیارش می‌گذارد. سرلشکر قدر می گفت: «احساس کردم بدش نمی‌آید که اینها را بداند گفتم اگر اجازه دهید با کسب وقت قبلی گاهی شما را ببینم جواب داد بی‌اشکال است و اگر واقع می‌گویید هر وقت ملاقات بخواهید خواهم داد. همین طور هم شد. هیچ اطلاعی هم از او نمی‌خواستم و واقعاً با او صدیق بودم و فقط اطلاعات می‌دادم. این ماجرا نشان می‌دهد که قدر از نظر اطلاعاتی چه اعجوبه‌ای بود. ملاقات‌های من با سرلشکر قدر تا اوایل سال ۱۳۵۷ ادامه داشت و بعداً او را ندیدم. یا به تهران نیامد و یا با من ملاقات نکرد. احتمالاً باید از همان بیروت به آمریکا یا انگلیس رفته باشد و با یکی از سرویس‌های انگلیس یا آمریکا و یا شاید اسرائیل همکاری می‌کند.

خوانساری مسئول دانشجویان در اروپا

برخلاف قدر، خوانساری معروفیت داشت و این اواخر نام او در میان دانشجویان ایرانی در اروپا سر زبان‌ها افتاده و به عنوان نماینده ساواک در اروپا شناخته شده بود. پرویز خوانساری مانند دکتر مهیمن از افرادی بود که در سال‌های ۱۳۲۰ با انگلیسی‌ها رابطه داشت و از جوانی به مشاغل عالی معاون وزیر کار در کابینه رزم آرا رسید و در پیری از نخبگان ساواک شد. او فردی استثنایی از نظر هوش و زرنگی بود و تمام استعداد خود را در راه بندو بست به منظور پولسازی به کار گرفت و لذا جزء اطرافیان اشرف بود. من اولین بار خوانساری را در منزل اشرف دیدم شاید حدود ۲۰ سال قبل از انقلاب بود.

وقتی وارد شدم اشرف با خوانساری تنها بود و به او گفت: ایشان را می‌شناسی؟» خوانساری که مرا ندیده بود گفت: بجا نمی‌آورم همین که اشرف نام مرا برد بلند شد و احترام بجای آورد و مرا بغل کرد. اشرف که خیلی رک بود در حضور خوانساری به من گفت: «خوانساری نوکر انگلیسی‌هاست البته من گفته اشرف را شوخی تلقی کردم ولی بعدها برایم مسجل شد که او روابط نزدیکی با انگلیسی‌ها دارد و معلوم شد که خوانساری صرفاً برای گرفتن پست‌های بهتر و پولسازتر با اشرف دوست شده و متقابلا خواسته‌های او را انجام می‌دهد.

بعدها که قائم مقام ساواک بودم روزی نصیری مرا به اتاقش خواست. دیدم که خوانساری هم آنجاست. نصیری گفت: «اگر تصویب نمایید او را سرپرست کل دانشجویان در سطح اروپا نماییم و چون تعیین مشاغل با شماست تأیید شما لازم است!» گفتم: به ایشان ارادت دارم و در هوش و ذکاوت و کاردانی و مثبت بودن ایشان تردید نیست و بهترین انتخاب است نصیری و خوانساری هر دو خیلی تشکر کردند و بدین ترتیب پرویز خوانساری از طرف ساواک مسئول امور دانشجویان در اروپا شد.

زمانی که اردشیر زاهدی در کابینه هویدا وزیر خارجه شد به كمک اشرف، خوانساری جانشین او شد و در واقع وزارت خارجه را او اداره می‌‎کرد نه زاهدی همه کارمندان وزارت خارجه به این امر وقوف کامل داشتند پس از این که زاهدی کنار رفت خوانساری از طرف وزارت خارجه با عنوان سفیر به ژنو مأمور شد که کلیه سفارتخانه‌ها در اروپای شرقی و غربی را بازرسی نموده و گزارش دهد. در آن زمان ۴ نفر با عنوان سفیر در ژنو مستقر بودند و سفیر واقعی در برن سوئیس بود. خوانساری به طور منظم تمام سفارتخانه‌ها اعم از اروپای غربی و شرقی را بازرسی می‌کرد و هر ماه یک هفته به تهران می آمد. او اول با محمدرضا ملاقات می‌کرد و گزارش را برای او قرائت می‌نمود و با دستورات محمدرضا به وزیر خارجه تحویل می‌داد و دنبال رفع نواقص هم بود با آن هوش و زرنگی که داشت این وظیفه را بخوبی انجام می‌داد و تمام سفرای ایران در اروپا از او واقعاً حساب میبردند. لابد يک نسخه از گزارشات را هم به انگلیسی‌ها می‌داد.

این دوران بهترین دوران کار خوانساری بود هم از طرف ساواک سرپرست كل دانشجویان در سطح اروپا و هم بازرس وزارت خارجه در کلیه سفارتخانه‌های اروپا، غربی و شرقی بود و عنوان سفیر مستقر در ژنو داشت این يک مأموریت بسیار پولساز بود. هم از ساواک پول هنگفت بی حسابی بخصوص تحت عنوان كمک به دانشجویان بی بضاعت در واقع اجیر کردن منابع می‌گرفت و هم از وزارت خارجه وجوهی دریافت می‌داشت. در ژنو يک ساختمان مجلل برای محل کارش و یکی هم برای محل زندگی‌اش اجاره کرده بود و در تهران هم ساواک يک آپارتمان به طور دائمی در هتل هیلتون برای او اجاره کرده بود که این یک هفته در ماه که به تهران می‌آید بدون مسکن نماند او هم هر وقت به تهران می‌آمد از همین آپارتمان استفاده می‌کرد. یکبار برای تعطیلات نوروزی با طلا يک هفته به ژنو رفتم خوانساری و نماینده ساواک در فرودگاه به استقبالم آمدند خوانساری هر روز و هر شب مرا به نقاط مختلف اطراف ژنو خواه در خاک سوئیس یا فرانسه دعوت می‌کرد گاهی معذرت می‌خواستم ولی اکثراً قبول می‌کردم ما را به بهترین رستوران‌ها می‌برد و هیچ وقت نگذاشت که یکبار هم او میهمان من باشد. حداکثر محبت را می‌کرد و لابد برای حفظ مشاغل مهمش بود که مخلی او نشوم.

در زمان وزارت خارجه [عباسعلی خلعتبری مدتی خوانساری مجدداً جانشین وزارت خارجه شد و در زمان تعیین نصیری به عنوان سفیر در پاکستان در این پست بود و باز هم همان قدرت و نفوذ زمان زاهدی را در وزارت خارجه داشت. اصولاً وزارت خارجه همیشه همین وضع را داشت و مرکز دزدی و بند و بست و مشاغل پولساز بود از میان وزرای خارجه تنها محسن رئیس را می‌شناسم که تا حدودی شایستگی این شغل را داشت و دو دوره هم سفیر در انگلیس شد. زمانی که به دستور محمدرضا نصیری سفیر در پاکستان شد برای خداحافظی با او به وزارت خارجه رفتم نصیری در اتاق خوانساری بود و مثلا پرونده‌ها را بررسی می کرد و خوانساری هم هنوز جانشین وزیر بود به خوانساری سفارش پسرم شاهرخ) را کردم که کارمند وزارت خارجه شده بود گفت: ترتیب کار را داده‌ام که پس از يك آزمایش وارد کار سیاسی شود. تا مخلص اینجا هستم کار پسرتان سکه است نمیدانم در چه تاریخی «مخلص» در این پست نبود لابد در زمان شریف امامی که کار پسرم دیگر سکه» نشد و بعداً مجبور به استعفاء گردید.

ثابتی؛ «مقام امنیتی»

چهره دیگری از ساواک که نیاز به معرفی بیشتر دارد پرویز ثابتی است فردی که از سال ۱۳۵۰ به عنوان مقام امنیتی معروف ترین چهره ساواک شد. تفاوت ثابتی با خوانساری در این است که از بدو جوانی در ساواک بود و در این سازمان ترقی کرد و به عنوان مقام امنیتی به شهرت و معروفیت دست یافت. زمانی که قائم مقام ساواك شدم ثابتی يك جوان کمتر از ۳۰ سال بود و شغل او ریاست بخش مربوط به احزاب پنهانی بود او را ندیدم تا زمانی که مقدم را به جای مصطفی امجدی مدیر کل سوم کردم ناصر مقدم مأموریت داشت که آثار سوء دوران امجدی را در اداره کل سوم رفع کند و به این سازمان نظم و تحرک ببخشد. قرار بر این بود که او بدون توجه به بند و بست‌ها و سفارش‌ها جوانان با استعداد را تشویق کند و بالا بکشد و به آنها میدان جولان بدهد تا اداره کل سوم آن چیزی شود که باید باشد. 

روزی مقدم گفت: تعدادی پرسنل در اداره کل سوم شناسایی کرده ام که بسیار لایق هستند. اگر هر چند وقت یکبار یکی از آنها را احضار کنید ولو برای صحبت‌های متفرقه موجبات تشویق آنها فراهم می‌آید زیرا خیلی علاقه دارند شما را ببینند!» اسامی را به خاطر دارم اول ثابتی را گفت، سپس عطارپور و بعد فرنژاد. به مقدم گفتم: هر موقع خواستند مرا ببینند مختارند به منشی من اطلاع دهند و بلافاصله فرد متقاضی احضار خواهد شد! این چند نفر بین خود نوبت گذارده بودند به طوری که حدوداً هر دو هفته یکبار یکی از آنها را می دیدم.

پس از چند جلسه برداشت من از ثابتی این بود که بسیار مقام پرست و متظاهر است. دارای هوش خوب و نه بیشتر است ولی قوه بیان خیلی خوب دارد. در مجموع کارمند خوبی به شمار می رفت ولی به علت آن قدرت بیان و تظاهر خود را بیش از آن چیزی که بود نشان می داد. این رفتار قطعاً در من اثری نداشت ولی در دیگران مانند مقدم و نصیری مسلماً بی اثر نبود. دروغ و راست را مخلوط می‌کرد تا میزان فعالیت و موفقیت خود را ۲-۳ برابر واقع جلوه دهد. آرام و مسلط بر اعصاب خود بود ساختمان فکری‌اش طوری بود که همیشه به او خوش می‌گذشت از خود انتقاد نمی‌کرد و راضی و خیلی راضی از خود بود.

حال آنکه عطارپور و جوان در کار خود جدی‌تر و علاقمندتر بودند و متظاهر هم نبودند بدون تظاهر، مشخص بود که قدرت فکری آن دو بیش از ثابتی است و ضمناً میتوانند کاملاً مورد اعتماد واقع شوند، حال آنکه ثابتی به هیچوجه نمی‌توانست اعتماد مرا جلب کند و به نظر من او برای کار اطلاعاتی ساخته نشده بود و بیشتر به درد کار سیاسی میخورد. هیچ وقت میل نداشتم مرئوس مستقیمی مانند ثابتی داشته باشم ولی عطارپور را با طیب خاطر می‌پذیرفتم فرنژاد را خوب به خاطر نمی‌آورم.

به هر حال پس از مدتی مقدم با تأیید شورای عالی ساواک و تصویب من به این افراد ترقی داد و ثابتی رئیس اداره یکم اداره کل سوم شد. من که جاه طلبی ثابتی را می‌دیدم خواستم که او را در کار سیاسی مشغول کنم و لذا از هویدا خواستم كه يك پست وزارت به ثابتی بدهد. او مطابق طبع هويدا هم بود. زمانی که مسئله را به ثابتی گفتم از خوشحالی باور نمی‌کرد. هویدا ثابتی را خواست و وزارت را به او پیشنهاد کرد و او اجازه فکر کردن درباره نوع وزارتخانه خواست. در همین احوال منوچهر آزمون کارمند ساواک معاون نخست وزیر و رئیس سازمان اوقاف شد. این مسئله به ثابتی برخورد و از وزارت منصرف گردید. او بعداً به من گفت: «وقتی آزمون که در ساواک چندین رده از من پایین تر بود معاون نخست وزیر شود، دیگر وزارت چه افتخاری دارد؟! من گفتم پس صبر کن تا نخست وزیر شوی این حرف در او اثر کرد و باورش شد و تا زمان انقلاب این مسئله در ذهنش بود.

ثابتی با این خصوصیات توانست قاپ نصیری را بدزدد و همه کاره ساواک شود و از فروردین ۱۳۵۰ به جای مقدم مدیر کل سوم گردد. او در مسئله حزب توده و تیمور بختیار گل کرد. نصیری مورد بختیار را به ثابتی واگذار کرده بود و او تعدادی افسر بازنشسته و فراری توده‌ای و غیر توده‌ای را اطراف بختیار جمع کرد و كلک او را کند. سپس طرح اجرای يک سرى مصاحبه‌های تلویزیونی با عنوان مقام امنیتی را داد و نصیری و محمدرضا برای خودنمایی پذیرفتند که در واقع نمایش خود ثابتی بود. در این نمایش‌های تلویزیونی او بسیار خوب و محکم صحبت می‌کرد و همه را تحت تأثیر قرار داد؛ به دلیل بیان عالی و عدم تردید در سخنانش. دعوت‌ها از او در خانه رجال شروع شد و ثابتی در چندین میهمانی از من خواهش کرد که شرکت کنم که شرکت نمودم در این میهمانی‌ها خانم‌های زیبا چندین هزار تومان هزینه آرایش خود می‌کردند تا مورد پسند مقام امنیتی واقع شوند و دور او را می‌گرفتند و خود را معرفی می‌کردند و کارت و آدرس می‎‌دادند من چند بار به چند خانم که میل داشتم صحبت کنم نزدیک شدم و هر چه گفتم من فردوست هستم بی‌فایده بود همه مقام امنیتی را می‌خواستند و فردوست و امثال فردوست برایشان مهم نبود این عنوان مقام امنیتی تا انقلاب روی ثابتی ماند و همه جا به پذیرایی از او افتخار می‌کردند.

ثابتی به عنوان مدیر کل سوم ساواک هر ۱۵ روز یک بار در جلسات شورای هماهنگی رده ۲ در دفتر ویژه اطلاعات شرکت می‌کرد و به علت همین خصائل فرد شماره يک شورا شده بود. هر چه می‌خواست قالب می‌کرد و همه اعضاء شورا تحت تأثیر او بودند. شاید دو سوم مدت جلسه را او به تنهایی صحبت می‌کرد و چون اتاق جلسه پهلوی اتاق کار من بود صدایش را به خوبی می‌شنیدم پس از خاتمه جلسه می‌ماند و اجازه ملاقات با من را می‌خواست که ملاقات می‌کردم. در آن زمان از ساواک به بازرسی منتقل شده بودم و لذا ثابتی اخباری از وضع ساواک به طور غیر رسمی به من میداد از جمله می‌گفت که نصیری از طریق راننده من رفت و آمده‌ایم را زیر کنترل دارد. این سیستم محمدرضا بود و برایم طبیعی بود. در این ملاقات‌ها او طبق معمول راست و دروغ را مخلوط می‌کرد و من چیزی از فعالیت‌هایش نفهمیدم.

می‌خواست و انمود کند که کارهای زیادی انجام می‌دهد و اکثراً از شبکه‌های موهوم صحبت می کرد و مدعی می‌شد که رد اصلی شبکه پیدا شده و بزودی دستگیر خواهند شد و این شبکه‌ها هیچ وقت کشف نمی‌شد موارد به حدی مخلوط بود و من هم به حدی غیر جدی نسبت به حرف‌های او که حتی يک مورد را هم به خاطر ندارم. در زمان انقلاب بخصوص در زمان نخست وزیری از هاری و بختیار، ثابتی بدون اطلاع قبلی حداقل هفته‌ای دوبار به دفتر می‌آمد و بیشتر اخبار تظاهرات را می‌داد که قبلا به اطلاع دفتر رسیده بود. احساس کردم که از این ملاقات‌های بیش از حد و بدون موضوع منظوری دارد. ثابتی بیش از حد از مأموریت و ریاست من در تمام پست‌هایم تعریف می‌کرد و مدعی بود که پس از رفتن من ساواک بی‌نظم و انضباط شد و از نظر فساد و سوء استفاده به سطح زمان تیمور بختیار سقوط کرد می‌گفت که همه در ساواك و ارتش و غیره شما را دوست دارند و قبول دارند. 

احساس کردم که ثابتی تصور می‌کند که چون وضع قاراش میش شده، چه بهتر که من بختیار را کنار بزنم و خود حکومت کنم تا ثابتی نخست وزیر شود! صریحاً نگفت ولی منظورش روشن بود. قرار گذاشته بودم که شب‌ها به ثابتی تلفن کنم و آخرین اطلاعات را تا آن لحظه از او بگیرم چنین می‌کردم تا حدود ۱۰ روز قبل از انقلاب ثابتی برای خداحافظی به دیدنم آمد و گفت که می‌خواهد به آمریکا برود و همتای آمریکایی او در سفارت برایش مسجل کرده که در «سیا» شغلی به او واگذار خواهد شد. از این جهت راضی به نظر می‌رسید. 

قرار شد پس از رفتن او با همان شماره با عطارپور تماس بگیرم و آخرین وضعیت را بپرسم. بعد از رفتن او شب‌ها از کلوپ ایران جوان به عطارپور تلفن می‌کردم تا بالاخره ۴-۵ روز قبل از انقلاب عطارپور نیز اطلاع داد که فردا به خارج خواهد رفت. او گفت که به اسرائیل می رود و سازمان امنیت اسرائیل از او برای کار دعوت کرده است. عطارپور بعد از خداحافظی تلفنی، فرد دیگری را معرفی کرد که با همان شماره شب‌ها تلفن کنم یکی دوبار دیگر از کلوپ ایران جوان» تلفن کردم تا بالاخره به علت پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن این رابطه نیز قطع شد.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار