تبعید امام خمینی (ره) طرحی آمریکایی ـ انگلیسی در پاسخ به قیام ۱۵ خرداد
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسلهٔ دستنشاندهای بود که با حمایت مستقیم قدرتهای بیگانه بر سر کار آمد و همین وابستگی همهجانبه آن را از سلسلههای پیشین بهطور بنیادین متمایز میکرد. شناخت ماهیت این رژیم، درک ماهیت انقلاب اسلامی را نیز روشنتر میسازد؛ زیرا این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک حکومت وابسته، بلکه با تمام منظومهٔ استعمار و استکبار روبهرو بود. یکی از راههای شناخت پهلوی، مطالعهٔ کتابهایی است که کارگزاران رژیم نگاشتهاند؛ آثاری که بهسبب جانبداری از شاه، تصویری غیرهمدلانه از انقلاب اسلامی ارائه میکنند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
قیام ۱۵ خرداد حرکتی برای براندازی
تظاهرات ۱۵ خرداد ۴۲، کاملا سازمان نیافته و از پیش تدارک نشده بود و به همین دلیل ساواک از قبل اطلاعی درباره آن نداشت. اگر تظاهرات قبلاً تدارک میشد و دو موضوع در آن رعایت میگردید بدون هیچ تردید به سقوط محمدرضا میانجامید: اگر تظاهر کنندگان در حد یک گردان موتوریزه مسلح بودند و یا اگر یک گردان موتوریزه از ارتش به آنها میپیوست و با حدود ۵۰۰۰ نفر جمعیت به سمت سعد آباد حرکت میکردند بدون تردید زمانی که این جمعیت به حوالی قلهک میرسید محمدرضا با هلیکوپتر به فرودگاه میرفت با رفتن او گارد در مقابل مردم تسلیم میشد و با این اطلاع محمدرضا با هواپیما ایران را ترک میکرد.
هم حوادث ۲۵ مرداد ۳۲ و هم حوادث سال ۱۳۵۷ نشان داد که پا به فرار محمدرضا بسیار خوب است. لازمه این کار این بود که در این فاصله سایر مردم واحدهای لشکر یک گارد را سرگرم میکردند تا به طرف سعد آباد نروند. موضوع دوم تعطیل تظاهرات بین ساعت ۱۲ تا ۱۴ بود. اگر تظاهرات سازمان یافته بود و بی وقفه تا عصر ادامه مییافت اویسی نمیتوانست گردانهای خود را مجتمع و مستقر سازد و سیر اوضاع به خلع سلاح واحدهای نظامی میانجامید و سبب فرار محمدرضا و سقوط او میشد.
باید اضافه کنم که تا ظهر ۱۵ خرداد هم محمدرضا و هم آمریکاییها و هم انگلیسیها تظاهرات را یک طرح براندازی وسیع و سازمان یافته میدانستند و بشدت دستپاچه بودند. در آن زمان یک مستشار آمریکایی در ساواک بود که در اداره کل سوم کار میکرد و با هوشترین و مسلطترین فرد هیئت مستشاری آمریکا در ساواک بود. به نظر من سرهنگ یا تسویچ رئیس «سیا»ی سفارت و سایر عناصری که دیدهام از نظر هوش و تسلط برامور اطلاعاتی در مقابل او ناچیز بودند وی را بارها احضار کرده و خواهش میکردم که در مسائل مشکل عملیاتی ساواک مرا مطلع کند و او نیز با من نهایت همکاری را داشت. صبح ۱۵ خرداد، که در ساواک بودم افسر دفتر ویژه تلفنی اطلاع داد که مستشار فوق با یک رادیو به دفتر مراجعه کرده و تقاضا دارد که در دفتر بماند پاسخ دادم که میتواند در اتاقی در دفتر باشد. یک مترجم نیز همراه او بود. وی تا ساعت ۵ بعد از ظهر در دفتر ماند و با کسب اجازه از من اطلاعات واصله را از دفتر دریافت و به سفارت آمریکا ارسال میداشت.
به گفته افسر دفتر مستشار فوق از وضع آن روز بسیار نگران بود و سفارت وی را که با هوشترین مأمور آمریکایی در ایران بود به دفتر فرستاده بود تا اوضاع را گزارش دهد تصور سفارت این بود که تظاهرات یک طرح براندازی کامل است و لذا ساختمانهای ساواک و اداره کل سوم را امن تشخیص نداده بود. ساعت ۵ بعد از ظهر که به وی اطلاع داده شد که تظاهرات پایان یافته با خوشحالی دفتر را ترک کرد مسئله فوق نشان میداد که سرویسهای اطلاعاتی آمریکا و انگلیس که در ارتباط مستمر بودند، نیز مانند ساواک قبلا از تدارک تظاهرات ۱۵ خرداد اطلاع نداشتند و کاملا غافلگیر شدند.
به هر حال، قیام ۱۵ خرداد، از آنجا که یک طرح سازمان یافته براندازی نبود، پایان خوش و باورنکردنی برای محمدرضا داشت. او ساعت ۸ شب من و اویسی را احضار کرد. با هم وارد شدیم با خوشحالی و شادی عجیبی به اویسی دست داد و از موفقیت او تمجید کرد و از او تشکر نمود. محمدرضا نمیدانست که اویسی با ندانم کاریاش نزدیک بود تاج و تختش را به باد بدهد از ساواک بشدت ناراضی بود و تصور میکرد که عدم اطلاع ساواک توطئه هواداران بختیار در این سازمان است. از من پرسید: مسئول بی اطلاع ماندن ساواک از این جریان کیست؟» پاسخ دادم همیشه رئیس پاکروان مسئول است گفت: «از او انتظاری نیست، بعد از او چه کسی مسئول است؟ گفتم مدیر کل اداره سوم سرتیپ مصطفی امجدی گفت: «او را عوض کنید! ولی تنبیهی برای وی قائل نشد. فردای آن روز امجدی را برکنار و ناصر مقدم افسر دفتر را به جای او گذاشتم پاکروان از این امر بشدت گله کرد، ولی گفتم دستور است و دیگر چیزی نگفت.
مقدم مأمور بود که بیاطلاعی اداره کل سوم را جبران کند و ظرف چند روز علت حادثه را گزارش نماید. او طبق قالبی که شرح دادم و با سلیقه محمدرضا انطباق داشت، و اصولاً خارج از این قالب ساواک نمیتوانست فکر کند به تحقیق پرداخت. عکسی پیدا کرد که در بیروت در ساحل دریا از تیمور بختیار گرفته شده بود عکس از پشت برداشته شده بود، ولی بختیار را میشد تشخیص داد. در کنار بختیار فردی به نام موسوی (احتمالا) قرار داشت. مقدم مدعی شد که بختیار توسط فرد فوق ۲ میلیون تومان به تهران ارسال داشته و با این پول تظاهرات ۱۵ خرداد سازمان داده شده است.
سرهنگ مولوی سرتیپ شد نیز مدعی شد که حدود ۱۰ هزار چماق یک اندازه و محکم در قم تهیه شده و برای تظاهرات به تهران ارسال گردیده است از فرد فوق که به ادعای مقدم عامل بختیار و مسئول حوادث بود، بازجویی بی نتیجهای به عمل آمد ادعاهایی نیز دال بر ارسال پول توسط جمال عبدالناصر عنوان شد. واضح بود که ادعاهای مقدم و مولوی فقط برای این است که ضعف خود را بپوشانند و بی اطلاعی ساواک را طبق سلیقه محمدرضا جبران کنند معلوم نشد که اگر بختیار و یا ناصر پولی فرستادهاند این پول به چه اشخاصی داده شده سازماندهی و تدارک تظاهرات چگونه انجام گرفته، چماقها توسط چه کسی ساخته شده و چگونه به تهران ارسال گردیده و نمونه آن کدام است و چرا اگر بین دهها هزار نفر توزیع شده، یک نفر دریافت چماق را بروز نداده است؟! به هر حال نه پرونده فرد فوق تعقیب شد و نه گزارش مقدم مستند گردید. مسئله در حد تبلیغات و ادعا باقی ماند و در همین حد برای محمدرضا کفایت میکرد واضح بود که تظاهرات ۱۵ خرداد کاملا سازمان نیافته است و لذا ۸ تا ۱۰ نفر به جرم گردانندگی دستجات تظاهر کننده در یک دادگاه نظامی به ریاست سرلشکر امین زاده فوت شده محاکمه شدند. پاکروان اعدام افراد را صلاح نمیدانست ولی به حرف او توجه نشد و در نتیجه ۲ نفر اعدام و بقیه به زندان محکوم گردیدند.
در زمان تظاهرات ۱۵ خرداد اسدالله علم - مهره مورد توافق آمریکا و انگلیس -نخست وزیر بود. ادامه نخست وزیری علم صلاح دانسته نشد و آمریکاییها و انگلیسیها حسنعلی منصور - پسر منصور الملک - را برای تصدی نخست وزیری با اختیارات ویژه پیشنهاد کردند. منصور نیز از مهرههایی بود که توسط انگلیسیها به آمریکا معرفی شد و لذا حمایت هر دو قدرت را به حد کافی پشت سرداشت. من از طرح نخست وزیری منصور اطلاع نداشتم. حوالی بهمن ۱۳۴۲ بود و محمدرضا برای مسافرت یک ماهه و بازی اسکی به سوئیس رفته بود. در این مسافرتها معمولاً جلسات سالیانه او با رئیس کل ۶ - MI و شاپورجی برگزار میشد. روزی حسنعلی منصور برای دیدنم به ساواک آمد و پرسید که مگر «دفتر ویژه اطلاعات» با شاه تماس ندارد؟ پاسخ مثبت دادم گفت از طرف من سؤال کنید که فرمان نخست وزیری من کی صادر میشود؟ گفتم من از این موضوع بیاطلاع هستم گفت خود ایشان میدانند. شما کافی است تلگراف کنید تلگراف شد.
پاسخ چنین بود پس از مراجعت به تهران تلفنی مطلب را به منصور گفتم گفت: «الآن» میآیم به ساواک آمد پرسید که محمدرضا چند روز دیگر باز میگردد؟ گفتم حدود ۲۰ روز دیگر گفت: خیلی دیر میشود. تلگراف کنید فرمان را از همان جا صادر کنند. تلگراف شد جواب رسید بگویید چه عجلهای دارد. به اضافه ممکن است زودتر به تهران مراجعت شود. منصور دیگر چیزی نگفت ولی از این وضع ناراحت شد. به هر حال پس از مراجعت محمدرضا فرمان صادر و منصور نخست وزیر شد. منصور برنامههای مهمی به سود غرب داشت که یکی از آنها «کاپیتولاسیون» بود که با مقاومت جدی امام خمینی مواجه شد. مخالفتهای ایشان با نفوذ آمریکا و غرب و اقدامات محمدرضا در دوران دولت منصور شدت گرفت و بالاخره به تبعید ایشان به ترکیه منجر گردید. همانطور که منصور به دستور آمریکا و با اختیارات ویژه به صدارت رسید تبعید امام خمینی نیز دستور مستقیم آمریکا بود تصور من این است که شخص محمدرضا به این کار تمایلی نداشت و بهتر است بگویم از انجام آن واهمه داشت.
شب قبل از تبعید امام محمدرضا در کاخ میهمانی داشت و حدود ۲۰۰ نفر مدعو شرکت داشتند. منصور نخست وزیر نیز حضور داشت منصور حدود نیم ساعت با محمدرضا در وسط سالن قدم میزد و من متوجه آنها بودم استنباطم این بود که منصور در موضوعی پافشاری میکند و محمدرضا موافق نیست یک بار نیز شنیدم که محمدرضا به منصور گفت: «چه اصراری دارید؟» بالاخره محمدرضا مرا خواست و با بی میلی، چون با ژستهای او آشنا بودم گفت: ببینید نخست وزیر چه میخواهد؟ منصور مطرح کرد که باید هر چه سریعتر آیتالله خمینی به ترکیه تبعید شود. گفتم باید به پاکروان گفته شود گفت تلفن کنید» تلفن کردم. پاکروان گفت که آیا میتوانم با شاه صحبت کنم؟ به محمدرضا گفتم او به اتاق دیگری رفت و با وی صحبت کرد. دستور تبعید امام صادر شد و همان شب مولوی رئیس ساواک تهران به همراه نیروهایی از هوا برد به قم رفت و ایشان را به تهران آورد و صبح روز بعد با هواپیما به ترکیه تبعید شدند. مولوی بعدها به ژاندارمری رفت و یک روز که با هلیکوپتر از آبعلی به تهران میآمد با کابل هوایی تصادف کرد و از بین رفت منصور هم ۲ - ۳ ماه بعد توسط پیروان امام ترور شد، که ماجرای آن مشهور است.
به هر حال پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مسئله مبارزات امام خمینی یک مسئله جدی برای محمدرضا شد مقدم برخلاف امجدی تلاش میکرد که محمدرضا را از فعل و انفعالات روحانیت بی خبر نگذارد و علاوه برگزارشات روزانه که از اداره کل سوم و شهربانی به دفتر میرسید و مواضع ضدرژیم برخی روحانیون اطلاع داده میشد اداره کل سوم هر ۳ ماه یکبار نیز بولتنی از روحانیون مخالف سراسر کشور به دفتر میفرستاد که در آن سخنان روحانیون مخالف علیه رژیم و عکس العمل ساواک درج میشد و تکراری از گزارشات روزانه بود. موارد مهم توسط دفتر به اطلاع محمدرضا میرسید. ساواک در بولتن خود تعداد روحانیون و طلاب سراسر کشور را حدود ۳۵۰ هزار نفر تخمین میزد و مرتباً به وضع بد مالی طلاب و شهریه ناچیز آنها که بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ ریال در ماه بود اشاره میکرد محمدرضا تصور میکرد که با کمک مالی و ارتباط با بعضی روحانیون میتواند با نفوذ امام مقابله کند و لذا برای این کار ترتیباتی داده شد.
مقدم که بعد از ۱۵ خرداد ۴۲ تا فروردین ۱۳۵۰ مدیر کل سوم ساواک بود، گاهی به دیدن فردی به نام آیت الله روحانی در قم میرفت. او با خوشرویی مقدم را میپذیرفت، مسائل حوزه قم را به مقدم میگفت و پیشنهاداتی برای رفع کدورت میان روحانیون و محمدرضا ارائه میداد. مقدم معتقد بود که این ملاقاتها مؤثرتر از کلیه اقدامات ساواک قم است. از حدود سال ۱۳۵۰ نیز فردی به نام آیت الله میلانی با دفتر ویژه اطلاعات رابطه پیدا کرد. روزی افسر دفتر به من اطلاع داد که فردی با لباس روحانیت به دفتر مراجعه کرده و خود را آیت الله میلانی معرفی میکند و میگوید که مردم شکایات زیادی به من میدهند که جواب بدهم و میخواهم از این پس این شکایات را به وسیله فردی به دفتر بفرستم که رسیدگی شود و به من پاسخ داده شود. به افسر دفتر گفتم طبق معمول به شکایات ایشان رسیدگی و جواب را منظما به وی دهید و ضمناً تحقیق کنید که کدام آیتالله میلانی هستند.
چون آیت الله میلانی معروف در مشهد مرجع تقلید بود پاسخ داده شد که ایشان مقیم تهران هستند و با آیت الله میلانی مرجع تفاوت دارند. به هر حال شکایات را به دفتر ارسال میداشت و به ترتیب فوق عمل میشد. او کراراً از من ابراز تشکر کرد و یکبار نیز یک لوح برنجى برایم هدیه فرستاد فریده دیبا مادر فرح نیز هفتهای یک روز با حجاب اسلامی به ملاقات آیت الله خوانساری در سلسبیل میرفت. ملاقات خصوصی نبود و مانند سایر مدعوین به حضور میرسید و ارادت خود و فرح را به وی ابلاغ میکرد. شکایات واصله به ایشان نیز هر هفته با تلفن قبلی فریده به من به دفتر میرسید و هر هفته حدود ۳۰ - ۴۰ شکایت بود. فریده جواب یکایک شکایتها را میخواست. یک افسر را مسئول شکایات فوق کرده و او نامه جوابیه به عنوان فریده تهیه میکرد و به امضاء من میرساند. این کار تا ۵-۶ ماه قبل از انقلاب ادامه داشت و فریده از این بابت همیشه ممنون من بود.
قبل از انقلاب نیز فرح به اتفاق پسر دومش به کربلا و نجف رفت که در آن زمان در تلویزیون نشان داده شد. او در این سفر تقاضای ملاقات با آیتالله خوئی را کرد که ایشان جوابی نداد؛ لذا فرح شخصاً با حجاب اسلامی به منزل آیتالله رفت گفته میشد که برخورد مناسبی با فرح نداشته و بیاعتنایی کرده بود. محمدرضا شخصاً نیز تلاشهایی برای تحبیب برخی روحانیون سرشناس داشت و از جمله هرگاه برخی روحانیون مورد نظر بیمار میشدند. وی سریعاً ۲ پزشک متخصص با هواپیما برای معالجه ارسال میداشت که همیشه سبب تشکر فرد فوق میگردید. ارتباط مهم محمدرضا با شریعتمداری بود که با وی دیدارهای پنهانی داشت.
از جمله حوالی سالهای ۴۵ - ۴۷ گارد به من اطلاع داد که شریعتمداری به کاخ سعدآباد آمده و محمدرضا دستور داده که هیچ فردی او را نبیند. او با اتومبیل وارد باغ شده و جلوی پلکان پیاده شده و با محمدرضا درون کاخ ملاقات کرده است. تصور میکنم در همان سال دو ملاقات میان او و محمدرضا صورت گرفت که مسئله کاملا سری تلقی میشد از طریق افراد دیگر نیز بین دربار و نخست وزیری و ساواک تماسهایی با برخی افراد در حوزههای علمیه جریان داشت. مجموعه این ارتباطات سالیانه میلیونها تومان هزینه بر میداشت که توسط هویدا - در تمام طول نخست وزیری او - از بودجه سری نخست وزیری پرداخت میشد. معهذا، هیچگاه آرامش واقعی به نفع محمدرضا در حوزهها وجود نداشت و علت مخالفت امام بود. سرهنگ بدیعی رئیس ساواک قم که فرد مطلع و فهمیدهای بود زمانی گفت: «اگر یک مقام در قم با من همراه باشد اداره شهر قم کار آسانی است.» گفتم چه کسی؟ گفت: «آیتالله خمینی!» گفتم: چرا تماس نمیگیرید؟ گفت: به امثال ماها اصلا راه نمیدهند مگر اینکه مرید ایشان شوم و در مدتی طولانی مطمئن گردند که واقعاً آمادهام با اعتقاد در راه ایشان قدم بردارم. آن وقت آماده خواهند بود مرا به حضور بپذیرند. در چنین صورتی نیز من رئیس ساواک قم نخواهم بود!»
انتهای پیام/ 161
