دستها همه بلندند برای رسیدن به او
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- هدی دولتآبادی؛ گرما حلقه انداخته بیخ گلو و دستهایم. مچ دکمهدار لباس مشکیام را بالا زدم، نگاهی به ساعت سیکوام انداختم، داغداغ است، اما نه به اندازه داغی که در دل ماست. بیش از پنجشش ساعت است که سر پا ایستادهایم. این هفته که مهمان حریم ملکوتی امامرضا علیهالسلام هستیم، حرم مثل آهنربایی همهی عاشقان را در دایره خویش جمع کرده است. حالا یک نگین درخشان هم پس از سالها خودش را به خورشید رسانده.

خیابانی که بوی ادویه و زعفران و سرخی زرشکهای قائنات خاطرهانگیزش میکند، حالا، چون سیلی از خون شده که به سوی حرم روان است. باد گرمی میوزد و پرچمهای یالثاراتالحسین انگار هروله میکنند در این هیاهوی ماتمبار.
چند باری از تهران تماس گرفتهاند و گفتهاند کاش بودید در تشییع تهران. فرقی ندارد تهران یا مشهد، دوستش داریم و هر جا باشد قرار ماست.
چشمهایم را ریز میکنم. ماشین پیکر را میبینم. دست رفیقم را میگیرم و پا تند میکنیم به سمت معشوق. در ذهنم خاطرات روضههای بیت رهبری مرور میشود. خیابانی که برای پرداخت وجوهات ماهانه با موتور هوندا تیز میتاختم تا آنجا و برگهی مهر شدهی سفیدرنگ منقوش به مهر سبز رنگ علیبنجوادالحسینی خامنهای را بر چشم مینهادم.
جمعیت موج میگیرد. آفتاب تمام توانش را خرج میکند، ولی از پس ما برنمیآید. دانههای درشت عرق از تیغهی کمرم سر میخورند پایین. مهپاشها در خیابانهای منتهی به حرم مرا به کربلا بردهاند. رفیقم پا شل کرده و میگوید: علی! بیخیال شو، میمونیم زیر دست و پا.
جوابش را نمیدهم ولی در دلم میخندم و میگویم او برای ما جان داد، حالا قدری هم له بشویم که به جایی برنمیخورد.
باورم نمیشود، ماشین نزدیک شده است و فشار جمعیت بیشتر و بیشتر میشود.
از صبح همان شنبه نهم اسفند انگار دست دنیایی از او کوتاه شد. حالا دستها همه بلندند برای رسیدن به او.
شانههایم به هم فشرده میشود و دستم را برای وداع بالا آوردهام و دلم میخواهد به ماشین برسم. روی زمین نیستم. یک بار در روضههای بیت، همان دهه هفتاد، برای دیدنش موج جمعیت مرا برده بود، اما این کجا و آن کجا؟
انگار روی زمین نیستم. عینکم کامل به چشمهایم چسبیده است و همه چیز گویی آهسته شده. از پشت خیسناکی اشک، تابوت سبز آقا را میبینم. احساس میکنم مثل پر سبک شدهام. از ته دل میخوانم "فی امان الله، یا شهید الله".
کفشهایم دیگر برای من نیست. پایین را نگاه میکنم و ناگهان سیل جمعیت رویم میافتند. اشهدم را میخوانم. آبپاشهای آتشنشانی مردم را خیس میکنند. سنگینی زانویی را روی کمرم حس میکنم. زندگی مثل فیلم تندی از مقابل چشمهایم میگذرد و همه در کربلاییم انگار. اربعینهای سخت و شیرین.
اشهد ان لااله الاالله را زیر لب میخوانم. دکمههای پیراهنم باز شده است. صدایم از زیر دستوپا بیرون نمیآید. اشک امان نمیدهد. ترس با من بیگانه است و در فشار جمعیت فریاد میزنم آقااااااااا.
همین که صدایش میزنم، دستی به یاری میآید. مردی چهارشانه و جوان با ریشهای پرپشت مشکی، علیوار دستم را میگیرد و بلندم میکند. شانههایم را در پناه دستهایش میگیرد و به گوشهای میبرد. عینک توی دستم شکسته و شیشهای ندارد. لبهی جدول کنار خیابان مینشینم و دور شدن کامیون حامل پیکر را نگاه میکنم. اشکهایم را با یقهی لباس پاک میکنم. چشمهایم تارتار میبیند. او میرود دامنکشان.
راوی: حاج علی دولتآبادی از مشهد
انتهای پیام/ 122
