«عروس لبنان» از تربیت خانوادگی تا شهادت در راه قدس به روایت خواهر

خواهر شهیده معصومه کرباسی گفت: می‌توانم بگویم از سال ۱۳۹۵، با توجه به دست‌نوشته‌هایی که از او داریم، یک برنامه‌ریزی ویژه در همه ابعاد فردی، خانوادگی و اجتماعی برای رسیدن به مسیر شهادت داشت. خودش را تقویت کند و نواقص را از بین ببرد. این برنامه‌ریزی برای یک دوره ۱۰ ساله بود و در دست‌نوشته‌هایش هم موجود است.
کد خبر: ۸۷۰۸۵۵
تاریخ انتشار: ۰۴ آبان ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۱ - 26October 2026

«زهرا کرباسی»، خواهر شهیده «معصومه (آرزو) کرباسی»، در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، به تبیین ابعاد مختلف شخصیتی خواهر شهیده خود پرداخت. شهیدی که به عنوان اولین شهیده جبهه مقاومت و با عنوان پر معنای عروس لبنان، نشانی از پیوند ایمانی دو جبهه ایران و لبنان در جریان مقاومت است. در ادامه شرح کم و کیف زندگانی و شهادت این شهیده و همسرش شهید رضا عواضه را می‌خوانید.

زهرا کرباسی

دفاع‌پرس: خودتان را معرفی کنید.

من زهرا کرباسی هستم، خواهر شهیده معصومه (آرزو) کرباسی. حدود دو سال و نیم است که خواهرم به شهادت رسیده. من در یک خانواده مذهبی و انقلابی در شیراز بزرگ شدم. مادرم هر دو از سادات و از خانواده‌های متدین بودند. از بچگی در فضای نظم و انضباط و قرآن و مطالعه بزرگ شدم.

دفاع‌پرس: زندگی‌نامه خواهر شهیدتان را تا قبل از ازدواج شرح دهید.

ما به شهیده معصومه، آرزو می‌گفتیم. شهیده کرباسی در یک فضای تربیتی خاصی پرورش یافت. با توجه به شرایط بعد از انقلاب و بچه‌های دهه شصتی، من فکر می‌کنم شرایط تربیتی خاصی در منزل حاکم بود. پدر من به مسائل تربیتی خیلی مقید بودند؛ نظم، انضباط، ادب، نزاکت در ذات، مطالعه، تنظیم وقت و برنامه‌ریزی خیلی دقیق روی بچه‌ها کار می‌کردند. یک سری برنامه‌های روزانه برای ما ترتیب می‌دادند. از صبح برای ما همیشه برنامه‌ریزی داشتند، چه برای من و چه برای خواهرم. چون من بچه پشت سر شهیده بودم و همیشه کنار هم بودیم، این فضا برای من هم حاکم بود.

یک فضای نظم و انضباط خیلی خاص و خیلی دقیق حاکم بود؛ همه چیز سر جای خودش باید می‌بود و درس خواندن سر جای خودش. پدر همیشه فعال بودند که ما را غیر از بحث درس، در ابعاد و موضوعات دیگر هم پرورش دهند. یعنی غیر از اینکه به بحث علمی توجه داشته باشیم، پدر خیلی برایشان این قضیه مهم بود. قبل از بعد علمی، مباحث اعتقادی و مذهبی را در ما نهادینه می‌کردند؛ مخصوصاً قضیه حجاب، قضیه نماز و قضیه قرآن. یعنی ما از همان زمان کودکی، قبل از سن مدرسه، آموزش قرآن را شروع کردیم. تقریباً کلاس اول و دوم ابتدایی که بودیم، روخوانی قرآن را مسلط شده بودیم. بعدش من تخصصی حفظ کار کردم و خواهرم قاری قرآن بودند.

یک فضایی بود که همیشه در مسابقات مدرسه، تمام مسابقات مذهبی، قرآن، احکام، نهج‌البلاغه و همه مباحث فرهنگی مدرسه حضور چشمگیری داشتیم. شهیده برای مدرسه همیشه یک حرفی برای زدن در ناحیه و استان فارس و حتی بعضاً کشوری داشت. چه در مباحث مذهبی و اعتقادی و چه فرهنگی، کتابخوانی، مطالعه و تحقیق و حوزه‌های مختلف فرهنگی و پرورشی. مخصوصاً حوزه مطالعات تحقیق که شهیده چندین مقام کشوری در زمینه نوشتن کتاب داشتند.

پدر شخصیت بچه‌ها را چندبعدی پرورش می‌دادند. غیر از بحث علمی، فرهنگی و آموزش یادگیری و نظم و انضباط، به امور خانه‌داری هم خیلی توجه می‌شد. پدرم همیشه می‌گفتند: «یک خانم خوب، یعنی دختر خوب، باید در عین حال که در مباحث علمی قوی است، در مباحث فرهنگی و هنری هم قوی باشد.» در مباحث هنری هم خیلی روی ما کار می‌کردند. کلاس‌های مختلف هنری در دوران مدرسه و تابستان ثبت‌ناممان می‌کردند؛ نقاشی، خطاطی، گل‌سازی. هر کلاس هنری که به وجود می‌آمد، پدر من اولین کسی بود که پیشقدم می‌شد و پیگیری می‌کرد که ما حتماً باید در آن کلاس ثبت‌نام کنیم. خودمان هم انقدر به مباحث هنری علاقه پیدا کرده بودیم که در حوزه بافتنی و خیاطی به صورت حرفه‌ای وارد شدیم و لباس‌های منزل را خودمان می‌دوختیم.

در مورد مادر هم باید بگویم. مادر ما از سادات هستند، یک بانوی هنرمند و کدبانو. ایشان با تاب‌آوری بالا، یعنی از صبر و استقامت و بردباری، من واقعاً زنی را نمونه ایشان ندیدم در دنیای خودمان. قطعاً حضور شهیده در لبنان به مدت ۲۳-۲۴ سال خارج از کشور، آن هم در شرایط سخت لبنان، شرایط امنیتی بد و عدم رفاهیات، شرایطی را می‌طلبد که یک استقامت و تاب‌آوری بالایی داشته باشد و ایشان قطعاً این ویژگی را از مادر به ارث برده و از مادر آموزش دیده است.

مادر در محیط خانه انقدر سرگرم امور خانه‌داری و بچه‌داری بودند که یکسره یا خیاطی می‌کردند، یا بافتنی، یا قالی‌بافی که خیلی در آن متبحر بودند. اگر هم در منزل نبودند، باز هم در خارج از منزل برنامه‌های هدفمند داشتند؛ کلاس ورزش، با دوستانشان گروهی به کوه می‌رفتند. ما خودمان از بچگی دوست داشتیم وارد این فضای مادر شویم. بعضی مواقع کنار مادر به کلاس ورزش می‌رفتیم. چون پدر برای ورزش ما هم خیلی اهمیت قائل بود، در کلاس‌های ورزشی مختلف ثبت‌نام شده بودیم. خود شهیده در حوزه ژیمناستیک خیلی متبحر بودند و تا مسابقات استانی هم پیش می‌رفتند.

دفاع‌پرس؛ چه شد که یک داماد لبنانی را قبول کردید؟

این بحث خیلی داستان زیبایی دارد. پدر من در یکی از جنگ‌های لبنان، فکر کنم جنگی که اسرائیل بلندی‌های جولان را در لبنان آمد تا تصرف کند، نیروهای اعزامی از طرف سپاه از ایران به لبنان اعزام شدند. پدر در این گروه بودند و حدود شش، هفت ماه در لبنان حضور داشتند. در همان زمانی که پدرم آنجا بودند، شهیده سه چهار سالش بود، من یک سال و شش ماه از ایشان کوچکتر بودم و یک خواهر کوچک چهار ماهه تازه به دنیا آمده بود. یعنی سه تا فرزند داشتند که رفتند و حتی یک تماس تلفنی هم نتوانستند بگیرند. مادرم در این مدت خودشان با اینکه غریب هم بودند، در شهری که زندگی می‌کردند با سه تا بچه کوچک، کامل این تاب‌آوری را داشتند. یکی از مصادیق استقامت این است که یک زن همسرش در شهری که خانواده‌اش نیستند، بتواند شش ماه بدون حتی یک تلفن از همسرش، زندگی خوبی داشته باشد و شرایط سختی برای بچه‌ها ایجاد نشود.

همان زمان، یک سری از دوستان پدرم که در بلبک با آنها آشنا شده بودند، یک مادر یکی از همان دوستان، یک طلایی خرید و به پدرم داد و گفت: «عکس آرزو را که می‌بینیم، این دختر شما عروس ماست. این گوشواره را ببرید پیش خودتان نگه دارید.» پدرم که از این فضا اصلاً خوشش نمی‌آمد، این کار را تحویل نگرفت و چیزی هم نگرفت. فقط آمد و برای مادرم تعریف کرد و قضیه تمام شد.

زمان گذشت تا اینکه خواهر من در دانشگاه اهواز در رشته مهندسی نرم‌افزار قبول شد. به خاطر بیماری خاصی که داشتند و شرایط سخت در اهواز، پدر ایشان را در طول یک هفته به دانشگاه شیراز منتقل کردند. بعد از انتقال، پدرم یک روز آلبوم‌های زمان جنگ لبنان را نگاه می‌کرد و دوستانش را می‌دید. می‌گفت: «دوست دارم این همرزمانم را بروم ببینم چه اتفاقی افتاده، شهید شدند یا نه، چه وضعیتی دارند.» خواهرم گفت: «بچه‌های لبنانی در دانشگاه ما هستند، بورسیه دانشگاه شیرازند. شما از طریق این بچه‌ها می‌توانید دوستانتان را پیدا کنید.»

از همان زمان کودکی، تمام بازی‌هایی که می‌کردیم، بازی‌های لبنانی و فلسطینی بود. چون ما برادر بزرگتر نداشتیم، بازی‌هایمان یکسره بازی جنگی بود. اگر می‌خواستیم بازی جنگی کنیم، با اینکه زمان جنگ ایران و عراق بود، ما جنگ فلسطین و لبنان و اسرائیل را انجام می‌دادیم. عکس‌های آلبوم پدر من همه مال لبنان بود؛ عکس‌هایی که ایشان لباس نظامی تنشان بود، خمپاره و تفنگ دستشان بود، کنار تانک ایستاده بودند. روز قدس که می‌شد، اگر فیلمی از فلسطین یا لبنان از تلویزیون پخش می‌شد، آرزو سریع از راهپیمایی می‌دوید که به فیلم برسد. خیلی لذت می‌بردیم از دیدن فیلم‌های مربوط به فلسطین و لبنان.

پدرم خیلی خوشحال شد که بچه‌های لبنانی در دانشگاه شیراز هستند. رفت و با آنها ارتباط گرفت و دوست شد. یک رابطه صمیمی ایجاد شد. پدرم یکسره با آنها به گردش، تفریح، کوه، زیارت مشهد و قم می‌رفت. بعد از چند وقت، آقای رضا عواضه که یکی از همین بچه‌های لبنانی و دانشجوی کارشناسی سخت‌افزار بود، از طریق مادرش از خواهرم خواستگاری کرد.

دفاع‌پرس: شرحی از احوالات خواهر شهیدتان در دوران بعد از ازدواج بفرمایید، با جزئیات شغل و فرزند.

بعد از ازدواج، زندگی بسیار ساده‌ای داشتند. عروسی شان با حجاب کامل و بسیار ساده بود. اول نماز مغرب را جماعت خواندند و بعد به سالن آمدند.

در لبنان، من دو سه ماه پیش شان ماندم. سرویس آشپزخانه آن‌ها شش فنجون داشت. گفتم چقدر وسالت کمه. گفت: «بیشتر نمی‌خوام.» لباس‌های نو را برای محرومین نگه داشته بودند.

شهیده بعد از جنگ ۲۰۰۶ در یکی از شرکت‌های حزب‌الله برنامه‌نویسی می‌کرد. آقا رضا دکترایش را در دانشگاه تهران در رشته هوش مصنوعی قبول شد. فرزند سومشان در ایران به دنیا آمد.

شهیده در همه امور زندگی برنامه‌ریزی دقیق داشت. برنامه روزانه برای بچه‌ها تحویل می‌داد و در پایان روز تیک می‌گرفت. با اینکه دو سال از شهادت گذشته، خواهرزاده‌هایم هنوز همان قوانین را اجرا می‌کنند.

همان زمان ازدواج، آقا رضا به خواهرم گفت: «من حزب‌الله تعهد دارم و تا زمانی که این تعهد را دارم، باید اگر می‌توانی با من همراهی کنی. حتی ممکن است شهید شوم. اگر می‌توانی این را تحمل کنی و همراهی کنی، با من ازدواج کن.» خواهرم هم همان موقع گفت: «اگر شما با من همراهی کنی و من هم با شما همراه باشم و کمک کنی که با شما شهید شوم، این ازدواج را قبول می‌کنم.» این تعهدی بود که زمان ازدواج این دو عزیز به هم دادند.

با اینکه فضای اطراف ما پر از تجملات بود – چه در خانواده، چه در مدرسه، چه در فامیل – پدر و مادر من طوری تربیت کردند که ما هیچ وقت به سمت تجملات نرفتیم. پدربزرگ‌های من هر دو از تاجران بزرگ بودند و خانواده‌های سرشناسی داشتیم، اما تربیت پدر و مادر من طوری بود که ما به این سمت و سو نرفتیم.

عروسی خیلی ساده و بی‌آلایشی گرفتند. اولین عروسی بود که با حجاب کامل عروس و داماد و مهمان‌ها برگزار شد. صدا و سیمای فارس آمد و فیلمی گرفت. خود صدا و سیما، چند سال بعد از شهادت اینها، این فیلم را پخش کرد. خیلی ساده بود. اول نماز مغرب بود، اینها اول نمازخانه رفتند و نمازشان را جماعت با هم خواندند و بعد آمدند توی سالن.

زمانی که به لبنان رسیدند، جنگ ۲۰۰۶ (جنگ ۳۳ روزه) شروع شد. من اینجا بودم و هر شب فیلمی به نام «وفا» را می‌دیدیم که دختر و پسر لبنانی داشت و ما را یاد آرزو می‌انداخت. پای این فیلم گریه می‌کردیم اما خواهر من آنجا انقدر شاد و خوشحال بود. تماس که می‌گرفتیم، خیلی در فضای آرامش بود. ما نگران بودیم که اسرائیل بمب می‌زند و انفجار است، اما ایشان خیلی سرحال، خوشحال و بشاش بود. بعد از شهادتشان فهمیدیم دلیل اینکه هر زمان جنگ لبنان با اسرائیل اتفاق می‌افتاد، چرا انقدر نشاط داشت. ایشان به تاسی از آیه **«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ»** چنین حالی داشت؛ یعنی یا به شهادت که شهادت ابدی است نائل می‌شویم یا پیروزی در جنگ که آن هم یک سعادت است.

بعد از جنگ ۳۳ روزه که به پیروزی رسید، ایشان بچه‌دار شدند و در یکی از شرکت‌های حزب‌الله برنامه‌نویسی می‌کردند. برنامه‌نویسی‌شان خیلی قوی بود. وقتی که آقا مهدی تقریباً پنج ساله بود و کلاس اول می‌رفت، به ایران آمدند و یک سال در ایران ماندند. آقا رضا دکترایش را در دانشگاه تهران در گرایش هوش مصنوعی قبول شده بود و فرزند سومشان (زهرا) در ایران به دنیا آمد. خواهرم می‌خواست از شرکت استعفا دهد اما شرکت اجازه نداد و گفت که حتی به صورت آنلاین و مجازی پروژه‌ها را بفرستد، قبول می‌کنیم. کارشان خیلی عالی بود و با همسرشان هماهنگی و تعامل ویژه‌ای در همه امور داشتند.

زندگیشان خیلی ساده و بی‌آلایش بود. من دو تا سه ماه رفتم آنجا پیششان ماندم. ایشون انقدر بی‌آلایش و بدون تجملات زندگی می‌کرد که فکر نمی‌کنم یک دختر ایرانی حتی در پایین‌ترین سطح وضعیت مالی، چنین زندگی را بپذیرد، چه برسد به خواهر من که در سطحی از خانواده ما بزرگ شده بود.

سرویس آشپزخانه‌اش شش تا فنجان داشت با رنگ‌های مختلف. بهش گفتم: «آرزو، چقدر وسالت مختصر و کم است؟» گفت: «به دلیل اینکه بیشتر نمی‌خواهم.» گفتم: «خب شش تا فنجان؟» گفت: «یکی برای من، یکی برای آقا رضا. اگر مهمان بیاید هم چهار تای دیگر هست.» بعد دیدم یک سری لیوان‌های شیشه‌ای پنیر لبنه را شسته و در کمد گذاشته. گفت: «ببین اگر مهمان زیادتر آمد، اینها را هم دارم.» یک سرویس ۱۲ نفره ملامینه هم داشتند؛ همین بشقاب، میوه‌خوری و بقیه چیزها.

دو تا قابلمه بیشتر نداشتند: یک کوچک برای خورشت و یک بزرگ برای برنج. هیچ چیز اضافه‌ای در منزل ندیدم. بهش گفتم چرا اینجوری است؟ گفت: «کلاً تجملاتی که در ایران هست، در لبنان نیست. شاید به خاطر این باشد که اینجا مدام جنگ است و مردم مرتب اسباب‌کشی می‌کنند.» اما خود من فکر نمی‌کنم دلیلش اسباب‌کشی باشد. این روحیه، هم در خودش بود و هم در همسرش.

یک روز رفتم کنار اتاقشان، دیدم یک عالمه لباس خیلی نو روی هم قطار شده. گفتم: «آرزو، این لباس‌ها چیست؟» گفت: «اینها را گذاشتیم بدهیم به محرومین.» گفتم: «همه‌شان خیلی نو هستند.» گفت: «نه، باید برود برای محرومین.» بعضی‌هایشان حتی مارک داشت و استفاده نشده بود. در کمدشان را باز کردم، دیدم لباس زیادی هم ندارند. گفتم: «خودت چرا استفاده نمی‌کنی؟» گفت: «من دو تا اینجا دارم، کافی است. یک بار این را می‌پوشم، بعد بسته‌بندی می‌شود و می‌رود برای محرومین.»

خانه‌شان یک خانه خیلی معمولی در بیروت بود، در منطقه زاهیه. سه تا اتاق خیلی کوچک در یک راهروی باریک، با حمام و دستشویی کنار هم و یک آشپزخانه نهایتاً شش متر. این فضای زندگی این دو عزیز بود.

دفاع‌پرس: درباره فرزندان این زوج شهید توضیح بفرمایید.

شهیده و شهید سه فرزند دارند. بچه‌ها می‌گفتند: مامان صبح برنامه همه‌مان را تحویل می‌داد. در پایان روز تیک باید به مامان تحویل می‌دادیم. جالب است من سبک زندگی مومنین و سبک زندگی جهادی واقعی را در این برنامه ریزی به راحتی می توانم ببینم. این خودش یک الگو است.

بعد از شهادت، فرزند بزرگتر آقا مهدی در جنوب لبنان در بحث جهادی به مردم کمک می‌کرد. بچه‌ها هنوز همان ادبیات و بایدها و نبایدها را دارند. صبر و استقامت ویژه‌ای دارند.

دفاع‌پرس: ماجرای شهادت را بفرمایید.

زمانی که سید حسن نصرالله به شهادت رسید، یک جوری دلمان به این سمت رفت که ممکن است بچه‌ها شهید شوند. بعد هم که سید هاشم صفی‌الدین ترور شد، نگرانی‌های ما در خانواده بیشتر شد. هر چه از خواهرم خواستیم به ایران بیاید، به بهانه‌های مختلف نیامد.

تقریباً یک هفته یا ده روز قبل از شهادتشان، آخرین صحبت ما بود. تولد پسر آخرشون محمد بود. گفتند: «کیک درست کردیم، مادر شوهرم هم اینجاست. آقا مهدی برای محمد کیک درست کرده، همه داریم تولد محمد را می‌گیریم.» همان شب، وقتی محمد می‌خواست شمع را فوت کند، بهش گفتند آرزو کن. گفت: «آرزوی شهادت دارم.» همسر من که در تلفن بود به شوخی گفت: «از آرزو خانم بپرس آقا رضا هنوز شهید نشده؟» وقتی آرزو این جمله را فهمید، گفت: «چه دعای خوبی کرد. بهش بگو این دعا را برای من هم بکند. تو رو خدا بگو دوتایمان با همدیگه.» و این آخرین صحبت ما بود.

به خاطر اتفاقات زیادی که در لبنان افتاد و منطقه‌ای که خواهرم ساکن بود نزدیک همان محلی بود که سید را زده بودند، اطلاعیه دادند که امشب این منطقه را بمباران می‌کنند. به خاطر بچه‌ها مجبور شدند منطقه را تخلیه کنند. به اصرار مادر همسرش و سحر (خواهر همسرش)، به منطقه جونیه لبنان، یک منطقه مسیحی‌نشین که اسرائیل کاری با آن ندارد، رفتند. در یک هتل خیلی کوچک با دو تا اتاق کوچک ساکن شدند.

چند روز قبل از شهادت، پهپادهایی در آسمان جونیه می‌چرخید. مادر همسر خواهرم گفت: «دقیقاً متوجه شدم اینها دنبال کسی می‌گردند.» روز شنبه صبح – شنبه و یکشنبه در لبنان تعطیل است – قرار بر این شد که آقا رضا در هتل پیش بچه‌ها بماند و خواهرم و مادر همسرش به بیروت بروند منزل را یک سر بزنند و وسایلی بیاورند. یک دفعه در حال خروج، تلفنی با آقا رضا تماس گرفته شد. محتوای مکالمه را کسی نمی‌داند. بعد از قطع تلفن، آقا رضا گفت: «نه، برنامه تغییر کرد. من باید از منزل بروم بیرون. شما بمانید، من می‌روم و برمی‌گردم.» خواهرم گفت: «نه، من باید با شما بیایم.»

همیشه اینها با ماشین خودشان می‌رفتند. آن روز از مادر همسرش درخواست کردند که با ماشین او بروند. ماشین را عوض کردند. از درب خانه که خارج شدند، پنج دقیقه بعد، پهپادی که در آسمان می‌چرخید آنها را دنبال کرد. دو تا موشک شلیک شد ولی فقط یکی به خودرو اصابت کرد. ماشین پنچر شد. آنها خودرو را کنار یک زمین خاکی متوقف کردند تا به مغازه‌های اطراف آسیبی نرسد. اگر به مغازه‌ها پناه می‌بردند و اتفاقی می‌افتاد، برای حزب‌الله در منطقه مسیحی‌نشین عواقب بدی داشت. به همان زمین خاکی پناه بردند. آقا رضا اول پیاده شد، دست خواهرم را گرفت و از ماشین بیرون آورد. دستشان در دست هم بود که داشتند می‌دویدند. موشک اصابت کرد و هر دو به شهادت رسیدند.

لحظه شهادت، از پذیرش هتل با مادر همسرش تماس گرفتند چون ماشین و اتاق‌ها به نام ایشان بود و مسائل امنیتی مطرح بود. گفتند: «سریعاً باید هتل را تخلیه کنید وگرنه خودمان مجبور می‌کنیم. اینجا امنیت وجود ندارد.» بچه‌ها را در آن شرایط سخت از هتل بیرون کردند. آقا مهدی، فرزند بزرگشان، در آن لحظه نبود. در جنوب لبنان در بحث جهادی به مردم کمک می‌کرد.

دفاع‌پرس: می‌خواهم از ویژگی‌های خاص خواهر شهیده خود بویژه اینکه ایشان می‌تواند به عنوان نمونه بارز الگوی سوم زن باشد، بفرمایید و البته درباره شخصیت داماد شهید خانواده هم توضیح دهید.

شهیده معصومه یک شخصیت چندبعدی داشت. در همه حوزه‌های علمی، فرهنگی، مذهبی، اعتقادی، هنری و ورزشی سعی می‌کرد عامل باشد و پیشرو. حداقل می‌توانم بگویم از سال ۱۳۹۵، با توجه به دست‌نوشته‌هایی که از او داریم، یک برنامه‌ریزی ویژه در همه ابعاد فردی، خانوادگی و اجتماعی برای رسیدن به مسیر شهادت داشت. خودش را تقویت کند و نواقص را از بین ببرد. این برنامه‌ریزی برای یک دوره ۱۰ ساله بود و در دست‌نوشته‌هایش هم موجود است.

حوزه فردی: رشد معنوی، مخصوصاً مسئله نماز. خیلی روی نمازشان کار کردند تا نمازی باشد که به عرش برسد. ۹۹ درصد پله صعود ایشان نماز بود، شاید ۱۰۰ درصد. همچنین رشد علمی، فرهنگی، مذهبی، جسمی و روحی.

حوزه خانوادگی: شامل فرزندآوری و فرزندپروری با مدل‌های بسیار ویژه و شاخص در حوزه همسرداری. من خودم در هیچ کتاب همسرداری این مدل‌ها را ندیدم. برنامه‌ریزی‌های ویژه و خلاقانه برای ارتباط با همسرش در ابعاد مختلف. همچنین برنامه‌ریزی برای ارتباط با خانواده در ایران و دوستان در لبنان به صورت روزانه، هفتگی و ماهیانه تا این ارتباطات قطع نشود. در مراسم تشییع، هر کسی از اطرافیان می‌گفت: «آرزو یک هفته پیش یا دو هفته پیش با من چت داشت از لبنان.» با اینکه چهار، پنج سال بود به ایران نیامده بود، با همه ارتباط داشت و همه از حال روزش با خبر بودند.

حوزه اجتماعی: فعالیت تخصصی در حوزه شغل، جهاد تبیین در حوزه تخصصی مهدویت در فضاهای بین‌المللی مثل توییتر، تلگرام و اینستاگرام، فعالیت با اقلیت‌های مذهبی و افراد غیرمسلمان. ایشان فرمانده تیم عربی تشکیلات استاد شجاعی بودند و محتوای مهدویت را به زبان عربی و بعضاً انگلیسی ترجمه و ترویج می‌کردند.

این سه حوزه (فردی، خانوادگی و اجتماعی) مسیر الگوی سوم زن مسلمان شدن است. کسی که هم در محیط خانه و خانواده بسیار موفق عمل می‌کند و هم در محیط اجتماع مؤثر است.

من می‌توانم بگویم یکی از افرادی که خیلی در شخصیت خواهر من تأثیر داشت و باعث رشد و به عرش رسیدن ایشان شد، همسرشان آقای دکتر رضا عواضه بودند. یک مرد بسیار بزرگ. هر چه بخواهم از ایشان تعریف کنم، در جملات نمی‌گنجد. فقط می‌توانم بگویم ایشان یک گوهری بودند که خدا این گوهر را به دست خواهر من سپرد.

انسان خیلی ولایت‌مدار، خیلی عالم. خواهرم هر وقت صحبت می‌کردیم، همه چیز را به آقا رضا ارجاع می‌داد و می‌گفت: «آقا رضا علامه است.» من واقعاً مطمئن شدم که ایشان یک علامه است. در همه حوزه‌ها صاحب نظر بود. رفتار و منش ایشان یک انسان واقعی بود. یک برادر واقعی برای ما، برای پدر و مادرم. پدر و مادر من پسرشان را از دست دادند. اینقدر که ایشان برای خواهرهای همسرش برادری کرد، شاید برای خواهر خودش نکرده باشد. با شرایط سخت کاری و امنیتی که داشت – خیلی‌هایش را در رسانه‌ها ندیدیم و نمی‌شود درباره‌اش صحبت کرد – یک انسان کامل و تمام‌عیار بود.

دفاع‌پرس: دفتر برنامه ریزی این شهیده را قبلا دیده‌ام، لطف می‌کنید بیشتر درباره این دفتر توضیح دهید؟

از سال ۱۳۹۵ با تشکیلات استاد شجاعی ارتباط گرفت و تمام سخنرانی‌های استاد را به صورت مکتوب و مدون اجرایی کرده بود. با مطالعات در زمینه‌های مختلف از جمله کتاب‌های روانشناسی غربی، نظرات را بررسی کرده و خلاقیت‌های ویژه خود را به کار بسته بود. به عنوان یک مهندس نرم‌افزار با ذهن ریاضی و منظم، و با توجه به تربیت کودکی که نظم در ذهنش نهادینه شده بود، دفترها و پلنرهایی داشت.

ساعت خوابش را بررسی کرده بود، ساعت استفاده از تلفن همراه، ساعت مکالمات تلفنی روزانه با دوستان و خانواده را با نمودارهای خاصی ترسیم کرده بود. با اینکه داروهای خواب‌آور مصرف می‌کرد، ساعت خوابش را تحلیل کرده و تلاش می‌کرد خوابش را کاهش دهد. این همان حدیث «حاسبوا قبل أن تحاسبوا» است. او دقیقاً محاسبه روزانه با خودشان داشت.

ارتباط ویژه‌ای با حضرت زهرا (س) و امام زمان (عج) داشت. تمام اعمالش به نیت امام زمان انجام می‌داد. در پایان روز، یک گزارش روزانه به حضرت زهرا با خطاب «مادر» ارائه می‌داد.

دفاع‌پرس: تسری این فرهنگ رفتاری به فرزندان شهیده چطور بوده است؟

بچه‌ها می‌گفتند «مامان صبح که پا می‌شد، اول برای همه ما برنامه‌ریزی می‌کرد. برنامه همه را تحویل ما می‌داد. در پایان روز، تیک برنامه‌ها را باید به مامان تحویل می‌دادیم. بازی با فاطمه (فرزند آخر) باید تیک خورده می‌بود یعنی همه ما باید یک زمانی را در روز با فاطمه بازی کرده باشیم.»

بچه‌ها بسیار منظم و مقید هستند. با اینکه پدر و مادر دو سال است حضور ندارند، هنوز هم همان قوانین زمان مادر را اجرا می‌کنند. همان بایدها و نبایدهایی که مادر برایشان تعیین کرده بود را انجام می‌دهند. این در شخصیت، ادبیات و مدل صحبت کردنشان نمود پیدا می‌کند. این همان صبر و استقامت و روحیه ویژه‌ای است که این بچه‌ها دارند.

امیدوارم بتوانم دفترهای ایشان را به صورت مدون و مکتوب دربیاورم و در اختیار دوستانی که دوست دارند قرار دهم تا به عنوان یک الگوی عملی در فعالیت‌های روزانه، روحی و جسمی از آنها استفاده کنند.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار