مجروحیت - صفحه 7

مجروحیت
جانباز "علی محمد شیرعلی" در گفت و گو با دفاع پرس:

اعلامیه منافقین را از خیابان‌ها جمع می‌کردم/ مادرم اسارت را ممنوع کرد!

پس از جانبازی همچون ماهی بودم که از تنگ بیرون افتاده و دست و پا می‌زدم. زمانی که شرایط جسمی‌ام کمی بهبود یافت مادرم کوله پشتی را به دوشم انداخت و گفت "پسرم به خدا سپردمت. تا آخرین لحظه ایستادگی کن."
کد خبر: ۶۹۰۰۳    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۱۱/۱۴

«لشکر 10» در عملیات والفجر8 چند فرمانده جایگزین داشت؟

سردار علی فضلی از اتخاذ یک تصمیم در جریان عملیات والفجر8 سخن می‌گوید که در نوع خودش نشان از این دارد فرماندهان و مدیران باید از معرفی افراد توانمند، حتی در حد جایگزینی خود، هراسی نداشته باشد و حسادتی نسبت به دیگران در خود احساس نکنند.
کد خبر: ۶۸۴۷۹    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۱۱/۱۱

درد و دل‌های یک سفید پوش دوران دفاع مقدس؛

پرونده اعزامم به جبهه در آتش سوزی از بین رفت/ برای رفتن به سوریه و کربلا داوطلب هستم

فرحناز شفیعی ثابت، پرستار دوران دفاع مقدس گفت: مدتی پیش به بهداشت و درمان مراجعه کردم تا بتوانم مدارک اعزامم را بگیرم تا برای درصد جانبازی اقدام کنند که متاسفانه اعلام کردند که بر اثر آتش سوزی مدارک سوخته است.
کد خبر: ۶۲۰۷۷    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۹/۲۴

امروز؛

پیکر جانباز شهید دفاع مقدس به خاک سپرده می شود

پیکر شهید «علی ماشاءالله گودرزی» جانباز شیمیایی ۷۰ درصد دفاع مقدس صبح امروز در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده می شود.
کد خبر: ۶۲۱۵۵    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۹/۲۳

گفت‌وگوی دفاع پرس با مادر "شهید رضا هدایتی"

عکسی که قبل از شهادت آماده شده بود/ او برایم همان رضای 27 سال پیش است

عصمت صباغی مادر شهید "رضا هدایتی" گفت: لحظه به لحظه در کنارش بودن برایم خاطره‌ است. عکس قاب شده‌اش را بر دیوار دارم و او برایم همان رضای 27 سال پیش است.
کد خبر: ۶۱۰۴۶    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۹/۱۵

خبر شهادت را خودش داده بود

قرار بود خبر شهادت حاج علی را من به آقاجان بدهم. به منزلشان رفتم، آقا جان در را باز کرد و سلام و احوالپرسی گرمی کردیم. پرسیدم: «آقاجان از علی چه خبر، برگشته؟» گفت: «اومدی خبر شهادت علی رو به من بدی؟»
کد خبر: ۵۰۶۵۹    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۱۳

گفت‌و‌گوی دفاع پرس با فرمانده دید‌بانان لشکر سیدالشهدا(ع)؛

روایتی خواندنی از اجرای خودجوش عملیات والفجر۷/ ماجرای گِرا دادن به توپخانه از زیر پتو!

در سنگر فرماندهی زیر پتو دراز کشیده بودم و بی‌سیم درگوشم بود. روی خط توپخانه رفتم و گفتم: «هانی هانی حمید!» و گرا را دادم. فرماندهان جلسه را تعطیل کرده بودند و به من نگاه می کردند که این چه کسی است که از زیر پتو درخواست گلوله می‌کند!
کد خبر: ۴۹۵۷۲    تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۲۳

پربیننده ها