شهادت نواب صفوی سندی بر جنایت پهلوی

شهبد نواب صفوی از مبارزان انقلاب اسلامی بود که سال‌ها علیه رژیم پهلوی فعالیت می‌کرد، تا جایی که تلاش‌های سبب رسوایی شاه بی‌کفایت ایران شد و همین امر سبب شد تا این مبارز بی‌مانند به دستور شاه خائن به شهادت برسد.
کد خبر: ۸۲۵۲۹۵
تاریخ انتشار: ۱۸ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۴ - 07April 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند. چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه فقط با یک رژیم دست نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

ترور هژیر و «فدائیان اسلام

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

ترور هژیر و «فدائیان اسلام

هژیر از مهره‌های مورد اعتماد کامل انگلیسی‌ها بود پدرش سابقه سیاسی نداشت ولی خود او را گویا از جوانی نشان کرده و مأمور نموده بودند. همیشه مشاغل مهمی داشت و پس از شهریور ۲۰ چندین بار وزیر شد و پس از سقوط کابینه قوام در سال ۱۳۲۷ چند ماه نخست وزیر بود. نخست وزیری او به علت مخالفت مردم دوامی نیاورد و پس از آن به دستور شاه وزیر دربار شد و در همین سمت توسط فدائیان اسلام کشته شد. هژیر متأهل نبود و فرزندی از خود به جای نگذارد.

روز جمعه‌ای بود و محمدرضا به اتفاق عده‌ای در فرح آباد بود. من هم بودم. بعد از ظهر خبر رسید که هژیر را ترور کرده‌اند. محمدرضا به من گفت بیا با هم به بیمارستان برویم. هژیر در بیمارستان شماره ۲ ارتش بستری بود که بعداً نامش به بیمارستان هدایت تغییر یافت. جراح آن بیمارستان، سرهنگ لطیفی بود که بعدها سرتیپ شد و نصیری او را از شهربانی با خود به ساواک برد و رئیس بهداری ساواک نمود به اتفاق محمدرضا به بیمارستان رفتم. شاه وارد اتاق هژیر شد و من هم به دنبالش هژیر کاملاً هوشیار بود و خواست که ادای احترام کند، ولی محمدرضا نگذارد و گفت نه شما زخمی هستید استراحت کنید.

سرهنگ لطیفی نیز آمد. او که بسیار چاخان بود گفت که بحمدالله تا حال که وضعشان خوب است. محمدرضا با هژیر صحبت می‌کرد و هژیر هم به آرامی پاسخ می‌داد من نیز از لطیفی وضع هژیر را پرسیدم. گفت، هر تلاشی که ممکن بود شده و احتمالا زنده می‌ماند شاه مدتی نشست و چون دید حال هژیر خوب است بیمارستان را ترک کرد ولی شب ۵-۶ ساعت پس از ملاقات (فوق خبر رسید که هژیر فوت کرده است. فردای آن روز در محافل سیاسی بالا شایع شد که ترور هژیر کار رزم‌آرا است.

در آن زمان رزم‌آرا قدرتی بود و بشدت برای کسب مقام نخست‌وزیری زد و بند می‌کرد. شایعه فوق به گوش محمدرضا رسید ولی رزم آرا که زرنگ بود و شایعه را شنیده بود به محمدرضا اصرار کرد که فرد مورد اعتمادی به ملاقات ضارب برود و تحقیق کند. محمدرضا مرا تعیین کرد و به رزم‌آرا گفت که به فلانی اعتماد دارم و هر چه ضارب بگوید عیناً به من‌خواهد گفت و مانند این است که خودم رفته ام رزم آرا از این پیشنهاد استقبال کرد تقریباً ساعت يک بعد از نیمه شب، محمدرضا به من گفت که به منزل رزم‌آرا برو و او را ملاقات کن به منزل رزم‌آرا رفتم خواب بود و با پیژاما بیرون آمد.

گفتم شاه دستور داده بیایم و شما را ببینم موضوع چیست؟ گفت: «ضارب هژیر در زندان دژبان است به ملاقاتش بروید و بپرسید که چه کسی دستور ترور هژیر را داده و وعده دهید که اگر راستش را بگوید آزاد خواهد شد!

من همان موقع به زندان دژبان که در خیابان سوم اسفند واقع بود و در اختیار رزم‌آرا قرار داشت رفتم. رئیس دژبان مرا به سلول ضارب سید حسین امامی برد و در گوش من گفت: چون ممکن است به شما حمله کند ما چند نفر پشت در می‌ایستیم من وارد سلول شدم. دیدم مردی است قوی هیکل و سالم نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و دعا می‌خواند. او تا مرا دید به نماز ایستاد. نمی‌دانم چه نمازی بود که فوق‌العاده طولانی شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه اتاق روی صندلی نشستم و او اصلا متوجه من نبود و مرتب راز و نیاز می‌کرد و به محض اینکه نمازش تمام می‌شد نماز دیگر را شروع می‌کرد.

دیدم که با این وضع نمی‌شود. زمانی که نمازش تمام شد، اشاره کردم و گفتم این کارها را کنار بگذار من عجله دارم. پذیرفت و روی تخت چوبی نشست و به دیوار تکیه زد و پایش را بالا گذارد و به تسبیح انداختن پرداخت. او پرسید: چه می‌خواهی؟» گفتم مرا می‌شناسی؟ گفت می‌شناسم تو فردوست و دوست شاه هستی» از او سؤال کردم چه کسی به شما دستور داد که هژیر را ترور کنی؟ اگر حقیقت را بگویی بخشوده و آزاد می‌شوی و اگر این قول را قبول نداری من خود ضامن شما می‌شوم و می‌آیم اینجا کنار شما می‌نشینم جای شما می‌نشینم تا شما را آزاد کنند!» جواب داد: «البته محمدرضا می‌تواند این کار را بکند ولی من صریحا می‌گویم که وظیفه شرعی خود را انجام دادم و از کسی درخواستی ندارم خوشحالم که این وظیفه را انجام دادم و مجازاتم هر چه باشد که اعدام است - قبول دارم.

از او پرسیدم: آیا رزم‌آرا به شما دستور نداده که این کار را بکنید؟» پرسید: رزم آرا کیست؟! گفتم یعنی او را نمی‌شناسی؟» با تمسخر پاسخ داد: می‌شناسم سپهبد است رئیس ستاد ارتش است ولی همین مانده که من دستور رزم آرا را اجرا کنم این حرفها چیست که می‌گویید من گفتم حالا شب است و دیر وقت و ممکن است شما خسته باشید. اگر اجازه دهید فردا مجدداً به دیدارتان می‌آیم.» پاسخ داد: «آمدن شما اشکالی ندارد ولی بی‌خود وقتتان را تلف نکنید شما اگر ۱۰ ساعت هم بنشینید پاسخ من همین است.» و مجدداً برخاست و به نماز ایستاد با کمال تعجب برخاستم و در را باز کردم.

مشاهده کردم که رزم‌آرا با لباس سپهبدی ایستاده و پشت سرش رئیس دژبان و سایر افسران ایستاده اند. رزم‌آرا پرسید: این فرد چه گفت؟ گفتم: پیشنهاد را قبول نکرد.» گفت: «دیدید من بی تقصیرم سریعا موضوع را به شاه بگویید و نتیجه را به من تلفن بزنید!»

اکنون ساعت ۴ صبح بود. محمدرضا گفته بود که هر ساعتی که کار به پایان رسید مرا بیدار کن و نتیجه را بگو من به پیشخدمتش گفتم و او را بیدار کرد به داخل اتاق رفتم و جریان را گفتم و گفتم که با ضارب مجدداً يک قرار برای فردا صبح گذارده‌ام. شاه گفت: «فردا صبحبرو، اشکالی ندارد ولی این کار رزم‌آرا نیست و شایعات دروغ است.» راجع به تلفن به رزم‌آرا سؤال کردم، گفت: «به او بگو بسیار خوب همین!»

به هر حال، صبح روز بعد مجدداً به زندان رفتم و دیدم که ضارب مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است. مجدداً مطلب را تکرار کردم او پاسخ داد: «اگر صد دفعه هم بیایی پاسخ من همان است. وظیفه دینی من حکم می‌کرد که هژیر را به قتل برسانم و هیچ درخواستی هم ندارم از اتاق خارج شدم و نزد محمدرضا رفتم و گفتم که چیزی نمی گوید و همان صحبت‌های شب قبل را تکرار می‌کند.

پس از این جریان بسرعت ترتیب محاکمه ضارب داده شد و مدت کوتاهی بعد در ساعت ۲ بعد از نیمه شب با يك گردان دژبان به میدان سپه برده و دار زده شد.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
پربیننده ها