شیطانی به نام اشرف پهلوی
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دستنشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند؛ چرا که این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک رژیم دستنشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
رابطه پنهانی اشرف و سفارت انگلیس
بررسی شخصیت اشرف از این نظر واجد اهمیت است که او در دوران سلطنت محمدرضا چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی نقش بسیار مهم و اساسی داشت.
قدرت اشرف در حدی بود که محمدرضا در مقابلش نمیتوانست عرض اندام کند. محمدرضا شخصیت این خواهر را مکمل شخصیت خود احساس میکرد و در مقابل او ضعف روحی داشت. همان قدر که محمدرضا جبون بود و در طول زندگی طولانی با او این جبن و ضعف فطری او را بخوبی دیده و شناختهام به عکس اشرف جسور و نترس بود. لذا هرگاه محمدرضا با مشکل اساسی مواجه میشد یکی از مؤثرترین افراد در حل این مشکل اشرف بود.
برای آشنایی با شخصیت اشرف به ذکر خاطرهای از دوران دولت قوامالسلطنه میپردازم.
علیرغم اینکه قوام مرتب به دیدار محمدرضا میآمد. معهذا محمدرضا از قدرت او شدیداً ناراحت بود و همیشه غمگین و در فکر بود. شبها میدیدم که پس از صرف شام روی گوشه نیمکت مینشیند کز میکند و به فکر فرو میرود. او از کارهای قوام احساس نارضایی میکرد و حاضر نبود بپذیرد که فردی مقتدرتر از او وجود دارد که دارای استقلال رأی و نظر است و لذا همیشه به کارهای قوام ایراد میگرفت: چرا به مسکو رفته؟ چرا پذیرفته که نفت شمال را به روسها بدهد؟ چرا در فلان مسئله با من صحبت نکرده و رأساً تصمیم گرفته؟
غیره طبیعی بود که قوام به عنوان يک سياستمدار کارکشته حاضر نبود تابع يک جوان بیتجربه باشد و مانند هژیر یا سهیلی یا علی منصور بیشخصیت هم نبود که چاپلوسی محمدرضا را بکند این مسائل برای محمدرضا غیر قابل تحمل بود.
يک شب من و اشرف و عبدالرضا در کاخ سفید سعدآباد نزد محمدرضا بودیم. بر سر میز شام محمدرضا صحبت را شروع کرد که: «این وضعیت دیگر فایدهای ندارد، این چه سلطنتی است و من تصمیم به استعفاء گرفتهام.»
اشرف از این حرف محمدرضا عصبانی شد و باتندی گفت: «این حرفها چیست که میزنید. این گونه صحبت کردن برای شما صحیح نیست!»

عبدالرضا هم صحبت کرد و البته متواضعانه محمدرضا را دلداری داد که انشاءالله همیشه باشید و سایهتان از سر ما کم نشود و دیگر از این صحبتها نفرمایید ولی محمدرضا پاسخ داد که خیر من تصمیمم را گرفتهام و استعفاء خواهم داد و با حالتی افسرده بلند شد و برای استراحت به اتاق خوابش رفت ما نیز از کاخ خارج شدیم سه نفری به بیرون کاخ رسیدیم. از پلهها پایین آمدیم.
در مقابل استخری که در محوطه واقع است اشرف گفت: بایستید با شما کار دارم!»
من و عبدالرضا ایستادیم اشرف با عصبانیت گفت: اینکه نمیشود پدرم زحمت کشیده و این سلطنت را بدست آورده و حالا ایشان میخواهد به خاطر هیچ و پوچ آن را از دست بدهد. من دیگر حاضر به تحمل این وضع نیستم او سپس با گستاخی رو به عبدالرضا کرد و گفت: «تو سلطنت را قبول کن! عبدالرضا از شنیدن این حرف بر خود لرزید که این چه گرفتاری عجیبی است که اشرف برایش درست میکند این حرف ممکن است درز کند و به گوش شاه برسد. اگر خود او فردا صبح برود و بگويد يک گرفتاری است و اگر نگوید گرفتاری دیگر. لذا عبدالرضا رو به اشرف کرد و گفت: «این صحبتها چیست میکنید؟! شما بهتر است به جای این حرفها به اتاق شاه بروید و قبل از اینکه بخوابد او را نصیحت کنید و از این تصمیم منصرفش سازید.»
اشرف پاسخ داد: «خیر، این صحبتها را بارهاست که مطرح میکند. او شدیداً در این فکر است. در تنهایی هم نصیحتش کردهام و فایده ای نداشته. لذا چون به نظر من در بین فرزندان پدرم تو از همه با هوشتر هستی تو را برای سلطنت انتخاب میکنم و اگر تو انتخاب نکنی با غلامرضا صحبت خواهم کرد.»
متوجه شدم که با شنیدن نام غلامرضا ناگهان عکسالعملی در عبدالرضا پیدا شد و گفت: «من تحمل غلامرضا را ندارم اگر این صحبتها جدی است و قرار است او شاه شود من از ایران میروم.»
اشرف پاسخ داد: «بسیار خوب اگر تحمل غلامرضا را نداری خودت قبول کن!»
عبدالرضا پس از مدتی من و من کردن گفت: «هر طور شما دستور دهید!»
اشرف گفت: «دستور من همین است میپذیری یا نه؟ چون میخواهم ترتیب کار را بدهم.»
عبدالرضا پاسخ داد: «چشم».
اشرف سر خود این صحبتها را نمیکرد. او با سفارت انگلیس ارتباط بسیار نزديک داشت و به طور منظم از سفارت به دیدار اشرف میآمدند محل ملاقات در خانه ثالثی بود و افرادی که میآمدند همه مقامات مهم سفارت بودند لذا بنظر میرسد که انگلیسیها به كمک اشرف روی طرح برکناری محمدرضا در صورت ضعف او کار میکردهاند. به هر حال، عبدالرضا پذیرفت اشرف سوار اتومبیلش شد و رفت. من و عبدالرضا هم از یکدیگر جدا شدیم. در آن زمان به من در کاخ سعدآباد منزلی داده بودند که جای خوبی بود.
مسير من طوری بود که اگر میخواستم از کاخ سفید به مسکنم بروم باید از جلوی کاخ اشرف رد میشدم. به جلوی کاخ اشرف که رسیدم دیدم اتومبیلش نیست ایستادم و از کلفت اشرف که بیدار نشسته بود تا او بیاید پرسیدم که مگر نیامده؟ پاسخ منفی داد. حدس زدم که اشرف باید مستقیماً به دیدار مقامات انگلیسی رفته باشد.
چند روزی گذشت و من دیدم که اشرف مرتب نزد محمدرضا میآید و فقط گوش میکند که او چه میگوید. لابد رفته بود و ترتیب کار را داده بود که اگر محمدرضا استعفاء دهد عبدالرضا جانشین او شود. به هر حال اشرف میآمد و فقط گوش میکرد و میدید که از استعفاء سخنی نیست قوام رفت و مشکل محمدرضا حل شد و مسئله استعفاء را دیگر مطرح نکرد.
این خاطره را برای اولین بار است که مطرح میکنم و آن موقع و پس از آن هیچگاه به محمدرضا نگفتم زیرا میدانستم که او خواهر و برادرش را رها نمیکند و در این میان فقط من بازنده خواهم شد. فقط منتظر ماندم ببینم چه میشود و دیدم که خبری نشد و محمدرضا از تصمیم خود منصرف گردید.

اشرف در دوران مصدق
اشرف سهم مهمی در سقوط مصدق داشت. در دوران مصدق اشرف و شمس و مادر محمدرضا از ایران خارج شده و به پاریس رفتند. در آن زمان من در پاریس دوره دکترای حقوق را طی میکردم و روزهای تعطیل به دیدارشان میرفتم و گاه به گردش و سینما میرفتیم. در آن زمان اشرف سه بار به تهران آمد و با محمدرضا ملاقات کرد و برای سقوط مصدق باند و دسته سازمان داد. مصدق هم مسلماً از طریق شهربانی از فعالیتهایش با خبر بود ولی اقدامی علیه او نکرد.
اشرف در پاریس برای من تعریف کرد که در سفر به تهران با خسروانی ملاقات کرده و ترتیبی داده که او و ورزشکارهایش در باشگاه «تاج» به نفع محمدرضا وارد عمل شوند. خود اشرف به من گفت که در تهران با اسدالله رشیدیان ملاقات کرده و او قول داده که ۳۰ ، ۴۰ هزار نفر را به نفع محمدرضا به خیابانها بریزد که البته چنین نشد و آنها تنها توانستند با رقمی حدود ۲-۳ هزار نفر و حداکثر ۵-۶ هزار نفر کودتا را پیش ببرند.
مسلماً مصدق از همه این تماسها اطلاع داشت و اینکه جلوگیری نکرد از عجایب روزگار است. فعالیتهای اشرف در دوران مصدق توسط انگلیسیها هدایت میشد و اصولا اشرف از اول با انگلیسیها بود و به هیچ وجه با آمریکاییها تماس نداشت؛ حال اگر انگلیسیها خودشان با آمریکاییها هماهنگ میکردند، مسئله دیگری است.
پس از مصدق تا انقلاب، اشرف برای خود یک شاخه سیاسی ایجاد کرده بود و تمام رجال سیاسی که توسط محمدرضا از کار برکنار میشدند مانند نخستوزیر، وزیر، امیر ارتش و سایر افراد مؤثر همه را پیرامون خود جمع میکرد به عبارت دیگر، هر فردی که توسط محمدرضا دفع میشد توسط اشرف جذب میشد. محمدرضا هیچگاه از او ایراد نمیگرفت که چرا این افراد را دور خود گرد آورده است.
برخی از این افراد هفتهای یک بار به ملاقات اشرف میآمدند. اگر لیست ملاقاتهای روزانه اشرف بررسی شود مشاهده میگردد که در روز حداقل ۷-۸ نفر از رجال درجه يک كشور منزل او بودند. این افراد عناصر شدیداً وابسته به انگلیس بودند. این افراد پس از مدتی مجدداً به مشاغل مهم میرسیدند و معاون وزیر یا سفیر میشدند و راهشان برای ترقی آتی باز میشد.
درخواست اشرف برای انتصاب این افراد توسط وزراء به اطلاع محمدرضا میرسید و او پاسخ میداد انجام دهید بیایراد است!» پس، کاخ اشرف محل دستهبندی نبود محل سیاست بود. او هر چندگاه فعالیتش را به فرد معینی اختصاص میداد. مثلاً مدتی به دنبال منوچهر اقبال بود مدتی به دنبال ابوالحسن ابتهاج، مدتی تیمور بختیار، مدتی حسنعلی منصور و بعد از او نیز از هویدا حداکثر سوءاستفاده را میکرد.
اشرف برخلاف شمس و محمدرضا كودک مورد علاقه پدرش نبود و این مسئله اثر روانی عجیبی بر شخصیت او گذارد. بعلاوه اشرف زن زیبایی نبود ولی به شدت میخواست که زیباترین زن جلوه کند و این روحیه در او عقده خاصی ایجاد کرد. بعدها شمس به زندگی عادی خود پرداخت و به حریم خود قانع بود ولی اشرف بالعکس همواره تلاش میکرد تا این احساس حقارت را با حرکتهای غیر عادی جبران کند. ازدواج او هم عجیب بود. رضا شاه فریدون جم و علی قوام را احضار کرد و شمس و اشرف را نیز خواست و گفت: شمس که بزرگتر است اول یکی از این دو را انتخاب کند.
او نیز جم را که خوش قیافه بود انتخاب کرد و برای اشرف علی قوام ماند که هم زشت بود و هم بیاستعداد در جمیع جهات بجز روابط جنسی این آزمایش بدی در زندگی اشرف بود و در بقیه عمرش اثر شدید گذارد. اشرف در طول زندگی زناشویی خود با علی قوام که تا رفتن رضا ادامه داشت شدیداً از او متنفر بود. او از علی قوام دارای یک پسر به نام شهرام شد که این پسر به نوبه خود يک منشأ فساد در کشور بود.
با رفتن رضاشاه، اشرف و شمس هر دو از شوهرانشان جدا شدند اشرف برای دیدار پدر به آفریقای جنوبی رفت و پس از مراجعت توقفی در مصر داشت. او در آنجا عاشق يک فرد مصرى به نام احمد شفیق شد و خواستار ازدواج با او گردید در بازگشت به ایران مسئله را با محمدرضا مطرح کرد و محمدرضا خواست که شفیق را ببیند.

او به ایران دعوت شد و با محمدرضا ملاقات کرد. او را پسندید و موافقت کرد. اشرف از احمد شفیق دارای دو فرزند شد؛ يک پسر به نام شهریار شفیق که افسر نیروی دریایی بود و پس از انقلاب در پاریس ترور شد و يک دختر به نام آزاده شفیق که فساد و جاهطلبی را از مادرش به ارث برده است.
باید اضافه کنم که قبل از ازدواج با احمد شفیق، اشرف مدتی شدیداً عاشق هوشنگ تیمورتاش، پسر تیمورتاش وزیر دربار رضاخان شد و از محمدرضا اجازه خواست که با تیمورتاش ازدواج کند. محمدرضا به علت سوابق پدرش و تیمورتاش به شدت با این ازدواج مخالفت کرد. به هر حال، اشرف مدتی هم معشوقه هوشنگ تیمورتاش که جوان خوش تیپی بود، شد.
بدبختی شوهران اشرف این بود که پس از ازدواج اشرف از قیافهشان بیزار میشد و تحمل دیدنشان را نداشت. او مدتی زن احمد شفیق بود و سپس از او جدا شد و در همان زمان در مسافرتی به پاریس عاشق فردی به نام مهدی بوشهری گردید. مهدی بوشهری از خانواده بزرگ و ثروتمند بوشهری است. اشرف عاشق این پسر شد و با اصرار به محمدرضا گفت که حتما باید با او ازدواج کنم.
محمدرضا موافقت کرد ولی پس از يک سال از بوشهری بیزار شد و به او گفت که دیگر تحمل ریختت را ندارم و اینجاها نباش بوشهری زرنگ بود و هر چند اسماً شوهر اشرف بود ولی کاری به کار او نداشت و رهایش کرد و اشرف این وضع را پسندید. مهدی بوشهری به پاریس رفت و در آنجا در ایران ایر شغل مهمی گرفت و چلوکبابی و عکاسی به راه انداخت و سر خود را گرم کرد. او به بهانههای مختلف پول زیادی هزینه میکرد و از محمدرضا میگرفت. او در ماه ۲-۳ روز به تهران میآمد و مستقیماً به طبقه بالای کاخ اشرف میرفت که مبادا خانم او را ببیند و حالش به هم بخورد بوشهری با این تمهید تا انقلاب شوهر اشرف ماند و تصور میکنم هنوز نیز شوهر اسمیاش باشد اشرف از بوشهری فرزندی ندارد.
روابط نامشروع و فساد اشرف
اگر بخواهم در زمینه روابط جنسی اشرف وارد جزئیات شوم، خود کتاب مفصلی خواهد شد و لذا فقط به مهمترین موارد میپردازم. در دوران رضاخان که اشرف ازدواج نکرده بود از نظر جنسی کاملا سالم بود. او مانند هر دختری عاشق میشد ولی فقط در همین حد. ولی، پس از رفتن رضا او روابط بیبندوبار و از نظر فساد کممانندی را شروع کرد. اگر قرار شود لیست مردانی که در دوران ۳۷ ساله سلطنت محمدرضا با اشرف رابطه داشتند تهیه شود، علیرغم دشواری و غیر ممکن بودن کار مسلماً لیست طویلی خواهد شد.
در زمان فوزیه مدتی اشرف معشوقه تقی امامی شد. در مسافرت به مصر مدتی با ملک فاروق بود. در سالهای ۱۳۳۱ - ۱۳۳۲ که در پاریس بودم و به دیدار اشرف میرفتم میدیدم که با سه مرد رفیق است، دو نفر اهل پاریس بودند و یکی افسر جوان اهل یوگسلاوی بود که گویا آجودان شاه یوگسلاوی بوده و به فرانسه پناهنده و تبعه شده بود و احتمالاً بیارتباط با سرویسهای جاسوسی نبود در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده و برای خود اتاق جداگانه گرفته بود من هرگاه به دیدارش میرفتم یکی از این سه مرد را در اتاقش میدیدم.
مثلا ساعت ۹ صبح به دیدار اشرف میرفتم و میدیدم که یک مرد گردن کلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه میکشد. او در همان حال معرفی میکرد که ایشان سروان آجودان شاه یوگسلاوی است که ترور شده و ایشان به پاریس آمده تا پناهنده شود! دفعه دیگر میرفتم و ساعت ۹ و ۱۰ صبح میدیدم که پسر بلند قد و خوش تیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست و رویش را میشوید و مشخص است که شب آنجا بوده. اشرف نیز با حالت کاملاً عادی او را معرفی میکرد.

در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد که در کابینه علم وزیر بازرگانی بود پس از اینکه از وزارت برکنار شد او را رئیس دفترش کرد و در عین حال معشوقهاش هم بود. ولی این علاقه شدت نداشت چند بار نیز «ذوالفقار علی بوتو» که در آن موقع وزیر خارجه پاکستان بود به تهران آمد و اشرف با وی بود. از این نمونهها زیاد است و لذا به سه مورد مهم میپردازم.
زمانی مصطفی قلیرام مدیر عامل بانک عمران به محمدرضا شکایت کرد که اشرف برای احداث ساختمانهای کن ۳۰۰ میلیون تومان وام گرفته و حالا ۳۰۰ میلیون دیگر میخواهد محمدرضا نصرتالله معینیان رئیس دفتر مخصوص را مأمور تحقیق کرد که بررسی شود که این پولها برای چیست؟ چرا محمدرضا مستقیماً از خواهرش نمیپرسید نمیدانم معینیان به من نوشت که طبق دستور شاه تحقیق شود معینیان از اشرف میترسید و جرئت نداشت که مستقیماً تحقیق کند من جهانشاهی رئیس دفتر اشرف را خواستم و گفتم: «لابد این پولهای گزاف و حیف و میلها کار شما است.»
جهانشاهی بلافاصله گفت: «من بیگناه هستم و اشرف طرح خانهسازی کن را به جوانی داده و بهتر است او را بیاورم تا خودش توضیح دهد و مسئله برایتان روشن شود آن جوان را آورد. دیدم جوانی است ۲۲-۲۳ ساله و بسیار خوشگل جهانشاهی او را معرفی کرد و گفت: «ایشان هستند.»
از جوانک پرسيدم: «طرح شما به کجا رسیده و تا به حال چه کرده اید؟»
گفت: «در حال خط کشی هستیم!»
گفتم: «شما فقط برای خط کشی ۳۰۰ میلیون تومان گرفتهاید و حالا ۳۰۰ میلیون دیگر هم میخواهید؟»
فهمیدم که جریان چیست جهانشاهی پس از رفتن پسرک گفت که جریان این است و این همه پول را گرفته و به این جوانک فلان فلان شده داده جهانشاهی شدیداً ابراز ناراحتی کرد و گفت: «این چه افتضاحی است این چه بساطی است من استعفاء میدهم!»
خلاصه اشرف این پول کلان را به این پسر داده بود. چرا؟ چون عاشق او شده بود. من جریان را به اطلاع محمدرضا رساندم و دستور داد که ۳۰۰ میلیون دوم پرداخت نشود که پرداخت نشد.
ماجرای دیگر مربوط به پرویز راجی است. پرویز پسر دکتر راجی جوان بسیار خوش تیپی بود که مورد علاقه خاص هویدا قرار گرفت و هویدا او را رئیس دفتر خود کرد. این علاقه از چه بابت بود اطلاعی ندارم ولی حدس میزنم. سپس اشرف شدیدا عاشق پرویز شد و واقعاً او را کلافه کرد به همین دلیل راجی در سن کم شاید ۳۲-۳۵ سالگی مشاغل حساس داشت و این اواخر سفیر ایران در انگلستان شد و تا زمان دولت بختیار در همین پست بود. در این دوران من قائم مقام ساواک بودم. روزی اشرف تلفن زد و گفت: «برای يک ماه این پرویز راجی را تعقیب میکنی تلفنش را گوش میکنی از زنهایی که با آنها رابطه دارد مخصوصاً در حالتی که در کنارشان است عکس بر میداری و همه را مرتباً به من میدهی!»
از این مسئله شدیداً جا خوردم روشن بود که اگر دستور اشرف اجرا شود، همه ساواک باخبر میشوند. شرحی به محمدرضا نوشتم و توضیح دادم که اگر این درخواست اجرا شود، از این عملیات حدود ۲۰۰ و۳۰۰ پرسنل مطلع میشوند یا مستقیماً در جریان قرار میگیرند و یا گزارشات را مطالعه میکنند.
توضیح کاملی از همه ابعاد مسئله برای محمدرضا نوشتم. گزارش به رؤیت محمدرضا رسید و به نزد من بازگشت با کمال حیرت دیدم در زیر آن نوشته است: «انجام دهید!»
محمدرضا نه تنها اهمیت نمیداد که خواهرش چه میکند بلکه اهمیت نمیداد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند. به هر حال دستور اشرف اجرا شد. هر روز يک گزارش تایپ شده ۲۰۰ ، ۳۰۰ برگی از اداره کل پنجم ساواک که بخش فنی ساواک بود به من ارائه میشد.

این گزارش تلفنها و رفت و آمدها و صحبتهای شبانه روز راجی بود. عکسها نیز ضمیمه آن بود و من همه را برای اشرف میفرستادم این اسناد را اگر از بین نبرده باشند باید موجود باشد، چون يک نسخه آن به دفتر ویژه اطلاعات ارسال میشد که باید در بایگانی باشد و يک نسخه هم در اداره کل پنجم ساواک نگهداری میشد. این اسناد بسیار عجیب و شاید بینظیر است و شامل مکالمات تلفنی راجی است عجیبتر اینکه اشرف با وجودی که میدانست تلفنها کنترل میشود به مکالمات خود با پرویز ادامه میداد و هیچ اهمیتی نمیداد که پرسنل ساواک مطلع میشوند گویی اصلا آنها جزء آدم نیستند!
مثلا، اداره کل پنجم گزارش میداد که اشرف در ساعت فلان زنگ زد و گفت: «عزیزم قربانت بروم، دیشب از عشق تو خوابم نبرد»
و صحبتهای عجیب و غریبی که قابل ذکر نیست و یا ساعت چهار صبح به راجی زنگ میزد که: «من دارم آنجا میآیم.»
راجی خواب آلود جواب میداد: «ای بابا! خستهام می خواهم بخوابم.» و اشرف میگفت: «خواب بیخواب، آمدم مبادا از خانه بیرون بروی!» و سوار اتومبیلش میشد و بسرعت خود را به خانه راجی میرساند عکاس ساواک هم از همه صحنهها عکس میگرفت و گزارشگر ساواک هم مینوشت: «ساعت چهار صبح والاحضرت اشرف وارد شدند و ساعت فلان هم خارج شدند.»
این ماجرا مدتی ادامه داشت. هدف اشرف این بود که مطلع شود که آیا راجی با زن دیگری هم رابطه دارد یا نه و اگر دارد آن زنها که هستند و چه صحبتهایی میکنند و عکسهایشان را ببیند.
این اواخر که راجی با فشار اشرف سفیر ایران در لندن شد، ایشان هفتهای یک بار به لندن میرفت و هدفش هم صرفا دیدن راجی بود. راجی نیز در خاطراتش گاه اشاراتی دارد که به ژوان لين، محلی که ویلای اشرف در جنوب فرانسه در آن واقع است رفتم و البته به بقیه ماجرا اشاره نمیکند و یا مینویسد که به اتفاق اشرف به رامسر رفتم کسی که مطلع نباشد تصور میکند که این دیدارها عادی است ولی بنده که مطلعم میدانم که چه خبر است.
مرگ؛ تاوان جواب منفی به هوسهای اشرف
ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع پالانچیان است: من پالانچیان را ندیدهام ولی عکس او را مشاهده کردهام از همه رفیقهای اشرف سر بود و این راجی در مقابل او صفر بود. قد رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بود. پالانچیان از خانوادههای بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمیدانم که اشرف اولین بار او را در کجا دید که به شدت عاشقش شد.
زمانی که قائم مقام ساواک بودم روزی نصیری مرا خواست. نصیری هیچگاه مرا نمیخواست و ما در کارمان مستقل بودیم به هر حال بر خلاف روال معمول خواست و گفت فلانی گرفتاری عجیبی پیدا کردهام جریان را پرسیدم.
گفت: «اشرف تلفن زده و میگوید پالانچیان را باید دستگیر کنید آخر چرا؟»
البته نصیری پروایی نداشت و هرکس را میخواست. دستگیر میکرد ولی این قضیه فرق میکرد و نصیری از این وحشت داشت که مورد اعتراض محمدرضا واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روی اجازه محمدرضا کسب شد و پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم و معلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانهاش می رود و التماس میکند که فقط اجازه بده ۱۰ دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد میکند که: «ولم کن چه از جانم میخواهی چرا اذیتم میکنی؟» اشرف که میبیند التماس فایدهای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را میدهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از يک ماه به دستور اشرف آزادش کردند. لابد تصور کرده بود که تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت میکند.
پس از این جریان اشرف به فردی به نام مجید بختیار که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت دستور میدهد که من در نوشهر یک میهمانی میدهم و تو پالانچیان را به آنجا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم پالانچیان دارای یک هواپیمای دوموتوره شخصی بود و با این هواپیما به اتفاق مجید بختیار به نوشهر میرود در میهمانی اشرف خودش را نشان نمیدهد و به دستور او مجید بختیار به اتفاق عدهای دختر، پالانچیان را مست میکنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا میبرد در اتاق ناگهان اشرف ظاهر میشود با دیدن او مستی از سر پالانچیان میپرد.
اشرف به پای پالانچیان میافتد و التماس و گریه میکند که به من رحم کن دارم از عشق تو از بین میروم ولی پالانچیان او را از خود دور میکند و باز جواب رد میدهد. اشرف هم عصبانی میشود و با حالت خشم از او جدا میشود و میگوید: «بسیار خوب دیگر با تو کاری ندارم.»
و از اتاق خارج میگردد. او به اتاق دیگری که ۲-۳ نفر از دوستانش بودهاند. میرود و در آنجا به مأمورین ساواک دستور میدهد که هواپیمای پالانچیان را دست کاری کنند. یکی دو ساعت بعد پالانچیان که سردرد داشته مجید بختیار را بر میدارد و برای هواخوری به کنار دریا میبرد و ناگهان هوس میکند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست کاری شده بود و مجید بختیار هم اطلاع نداشت، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کرد و در راه با کوه تصادم خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد ولی پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا میکند و به اتفاق مجید بختیار سوار میشوند هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط میکند و هر دو کشته می شوند.
اشرف مدتی نیز به ویگن خواننده بند کرده بود و او هم از رابطه با اشرف اکراه داشت. اینها همه يک صدم ماجراهای اشرف نیست و تنها عمدهترین مواردی است که اکنون در ذهن دارم.
فساد مالی اشرف
در زمینه مالی نیز کارهای عجیب اشرف دست کمی از مسائل جنسی او نداشت. او به هیچ چیز بیش از مرد و پول علاقه نداشت و در این راه تا بدانجا رفته بود که علناً سر برادرش (محمدرضا) کلاه میگذاشت. اشرف رسما پول میگرفت و شغل میداد. از وکالت تا وزارت و سفارت و هیچ ابایی نداشت. سپس دستور میداد که در زمان اشتغالت هر کاری میخواهی بکن و این قدر به من بده یکی از منابع مهم درآمد اشرف بلیتهای بختآزمایی بود که ماهیانه ۵ ، ۴ میلیون تومان حق و حساب میگرفت. در این مسئله من مدرک داشتم و به محمدرضا هم گزارش کردم و البته او طبق معمول اهمیتی نداد.
اشرف يک قمارباز حرفهای در حد اعلاء بود و قمار بازهای حرفهای را جمع میکرد و وارد محفل خصوصی محمدرضا مینمود او از جمله فردی به نام اسکندری را پیدا کرده بود که خويشاوند نزديک ايرج اسکندری رهبر حزب توده بود. اسکندری توانسته بود با دوز و كلک اراضی فرودگاه مهرآباد را که دولتی بود به نام خود ثبت کند و مجدداً با قیمت کلان به دولت بفروشد و میلیاردر شود.
به هر حال اشرف محمدرضا را به مجالس قمارش دعوت میکرد و سپس او را تشویق و تحریک میکرد که در پوکر از پس اسکندری برنمیآیی محمدرضا هم از روی غرور لج میکرد که من او را داغان میکنم و فلان میکنم و به بازی میپرداخت. یکی دیگر از اعضاء باند قمار اشرف فردی بود به نام حاجبی که از مأمورین ایادی بود ایادی چند مأمور در اطراف محمدرضا داشت که یکیشان حاجبی بود. حاجبی از قماربازها و حقهبازهای درجه اول روزگار بود که دوست صمیمی محمدرضا شده و شب و روز در کنارش بود. به هر حال محمدرضا با اسکندری و حاجبی به قمار میپرداخت اشرف یا خودش بالای سر محمدرضا میایستاد و دستش را میخواند و یا دختری را بالای سر محمدرضا میگذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زیر میز كلک محمدرضا را میکندند.
در این بازیها اشرف چنان محمدرضا را تحریک میکرد که توپ ۱۰ میلیون و ۲۰ میلیون و ۳۰ میلیون میزد و در نتیجه در يک شب اسكندرى مثلاً ۵۰ میلیون تومان از محمدرضا میبرد. البته صحنه را به نحوی درست میکردند که گاهی هم محمدرضا ببرد بخصوص زمانی که خسته یا عصبانی میشد، ولی در مجموع در يک شب حتماً محمدرضا ۴۰-۵۰ میلیون را میباخت. البته اعتبارش هم زیاد بود و پس از پایان بازی اشرف دسته چک محمدرضا را میآورد و به دستش میداد و او نیز چک میکشید و امضاء میکرد از این پول اشرف قسمت عمده را خودش برمیداشت و به حاجبی و اسکندری هم چند میلیونی میداد.
یکی دیگر از اعضاء محفل قمار اشرف فردی بود به نام نصرتیان که او دیگر نیازی به کمک نداشت و چنان حقهباز بود که از آستینش ورق در میآورد.
اشرف قاچاقچی
اشرف قاچاقچی بینالمللی بود و به طور مسجل عضو مافیای آمریکاست. او به هر جا که میرفت در یکی از چمدانهایش هروئین حمل میکرد و کسی هم جرئت نمیکرد آن را بازرسی کند. این مسئله توسط بعضی مأمورین به من گزارش شد و من نیز به محمدرضا اطلاع دادم که اشرف چنین کاری میکند. محمدرضا دستور داد که به او بگویید این کار را نکند. همین، چه کسی به اشرف بگوید من؟
موقعی که خود محمدرضا نمیتوانست یا نمیخواست جلوی اشرف را بگیرد، من که بودم و چگونه میتوانستم؟! به هر حال مسئله قاچاق مواد مخدر و رابطه اشرف با مافيا بتدریج علنی شد و چندبار به افتضاح کشیده شد و در مطبوعات خارجی انعکاس یافت. مهمترین این افتضاحات حادثهای بود که در نیس فرانسه برای او رخ داد. یکی دوسال قبل از انقلاب در شهریور ۱۳۵۶ صبح زود اشرف از قمارخانه با اتومبیل به ویلایش حرکت میکرد و در کنارش دوست صمیمی او به نام فروغ خواجهنوری نشسته بود.
ناگهان اتومبیلی جلویشان را سد میکند و فروغ را که از ترس به اشرف چسبیده بود با یک رگبار خلاص میکند. بعدها مشخص شد که آنها از مافیا بودهاند و هدفشان ترور اشرف نبوده است. چون فروغ برای خود منافع بیش از حد میخواسته او را خلاص کردند و مستقیماً معامله را با اشرف انجام دادند. اشرف از این مسائل لذت میبرد و زندگی معمولی برای او خسته کننده بود.
این بود چهره اشرف، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمدرضا زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و میتوانم او را به حق فاسدترین زن جهان بنامم. در تاریخ زنان فاسد جهان مانند اشرف یا نیست و یا نادر است معتاد قاچاقچی مواد مخدر، عضو مافیای آمریکا، بیمار جنسی و زنی که به قول خودش اگر هر شب يک مرد تازه نبیند خوابش نمیبرد.
اانتهای پیام/ 161
